- تاریخ ثبتنام
- 15/12/25
- ارسالیها
- 139
- پسندها
- 292
- امتیازها
- 1,203
- مدالها
- 3
- سن
- 23
- نویسنده موضوع
- #101
چند ثانیه بعد از رفتن آرتام، انگار تموم نیروی بدنم از بین رفت و بهت زده به در خیره مونده بودم. نه میتونستم نفس بکشم، نه فکر کنم. فقط مدام حرفهاش توی سرم تکرار میشد.
«تازه اولشه...»
«تازه اولشه...»
«تازه اولشه...»
یه دفعه بغضی که تا اون لحظه نگهش داشته بودم ترکید. اشکها با شدت روی صورتم سرازیر شدن. از روی صندلی بلند شدم و دستم رو روی گوشهام گذاشتم و سرم رو تکون دادم و گفتم:
- نه... نه... نه.
نفسم بریده بریده شده بود. احساس میکردم دیوارهای اتاق دارن دورم تنگتر میشن. چند قدم نامتعادل برداشتم.
- نمیخوام... خدایا نمیخوام.
صدای گریهم تموم اتاق رو پر کرده بود. همون موقع مریم با عجله وارد اتاق شد. تا من رو اون حال دید، رنگش پرید.
- شیوا! آروم باش... خواهش میکنم آروم باش!
اما انگار...
«تازه اولشه...»
«تازه اولشه...»
«تازه اولشه...»
یه دفعه بغضی که تا اون لحظه نگهش داشته بودم ترکید. اشکها با شدت روی صورتم سرازیر شدن. از روی صندلی بلند شدم و دستم رو روی گوشهام گذاشتم و سرم رو تکون دادم و گفتم:
- نه... نه... نه.
نفسم بریده بریده شده بود. احساس میکردم دیوارهای اتاق دارن دورم تنگتر میشن. چند قدم نامتعادل برداشتم.
- نمیخوام... خدایا نمیخوام.
صدای گریهم تموم اتاق رو پر کرده بود. همون موقع مریم با عجله وارد اتاق شد. تا من رو اون حال دید، رنگش پرید.
- شیوا! آروم باش... خواهش میکنم آروم باش!
اما انگار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.