• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع شکوفه فدیعمی.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 106
  • بازدیدها بازدیدها 1,063
  • کاربران تگ شده هیچ

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #101
چند ثانیه بعد از رفتن آرتام، انگار تموم نیروی بدنم از بین رفت و بهت زده به در خیره مونده بودم. نه می‌تونستم نفس بکشم، نه فکر کنم. فقط مدام حرف‌هاش توی سرم تکرار می‌شد.
«تازه اولشه...»
«تازه اولشه...»
«تازه اولشه...»
یه دفعه بغضی که تا اون لحظه نگهش داشته بودم ترکید. اشک‌ها با شدت روی صورتم سرازیر شدن. از روی صندلی بلند شدم و دستم رو روی گوش‌هام گذاشتم و سرم رو تکون دادم و گفتم:
- نه... نه... نه.
نفسم بریده بریده شده بود. احساس می‌کردم دیوارهای اتاق دارن دورم تنگ‌تر می‌شن. چند قدم نامتعادل برداشتم.
- نمی‌خوام... خدایا نمی‌خوام.
صدای گریه‌م تموم اتاق رو پر کرده بود. همون موقع مریم با عجله وارد اتاق شد. تا من رو اون حال دید، رنگش پرید.
- شیوا! آروم باش... خواهش می‌کنم آروم باش!
اما انگار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #102
«آرش»

مهمونی شلوغ بود. صدای موزیک، خنده‌ی آدم‌ها و نورهای رنگی همه جا رو پر کرده بود، اما من حوصله‌ی هیچ‌کدومشون رو اصلا نداشتم. لیوان نوشیدنی که توی دستم بود رو نزدیک لب‌هام کردم که ناگهان گوشیم توی جیب کتم لرزید.
با بی‌حوصلگی از توی جیب کتم در آوردم که با دیدن اسم آرتام ابرویم رو از روی بی‌حوصلگی بالا انداختم و تماسش رو رد کردم. چند ثانیه بعد دوباره زنگ زد. این بار اخم عمیقی کردم و دوباره رد تماس کردم. اما برای بار سوم که زنگ زد. قلبم یه جوری شد. چون آرتام آدمی نبود که بی‌دلیل سه بار پشت سر هم تماس بگیره. پس این‌بار تماس رو جواب دادم و گوشه‌ی سالن رفتم گفتم:
- چی می‌خوای؟!
چند لحظه سکوت بود. بعد صدای آرومش توی گوشی پیچید. همون صدایی که هر وقت خیلی آروم می‌شد، خطرناک‌تر به نظر می‌رسید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #103
هنوز گوشی توی دستم بود و به صفحه‌ی خاموشش هاج و واج خیره مونده بودم. اما حس بدی که آرتام توی وجودم کاشته بود، لحظه‌به‌لحظه بزرگ‌تر می‌شد. افکار ترسناک، بی‌وقفه توی سرم می‌چرخیدند و با هر کدوم از اون‌ها، قلبم از ترس بیشتر فرو می‌ریخت. بی‌اختیار، صدای مهمونی اطرافم محو و محو‌تر شد. خنده‌ها... موسیقی...
آدم‌ها... همه‌چیز انگار کیلومترها از من فاصله گرفته بود.
چون اون لحظه فقط یه اسم مدام توی ذهنم تکرار می‌شد. اونم کسی جز اسم دلربا نبود. با یادآوری چهره‌اش، بی‌اختیار این‌قدر گوشی رو توی مشتم فشردم که بند انگشت‌هایم سفید شدند.
نه... خواهش می‌کنم، نه... برای اولین بار بعد از سال‌ها، اضطراب واقعی رو دارم تجربه می‌کنم. اون‌ هم نه برای جون خودم؛ برای کسی که از خودم هم برام مهم‌تر بود. حس خفگی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #104
درِ ماشین رو محکم کوبیدم و پشت فرمون نشستم.
دست‌هام حسابی داشتند می‌لرزیدند. اما نه از ترس خودم... از ترسِ دلربا.
موتور ماشینم با غرش بلندی روشن شد و همون لحظه پام رو تا انتها روی گاز فشار دادم و راه افتادم. چراغ‌های شهر یکی‌یکی از کنارم می‌گذشتن، اما هیچ‌کدومشون رو نمی‌دیدم. چون تموم ذهنم فقط درگیر یه تصویر بود. چشم‌های اشک‌آلود دلربا... خدایا، این دختر رو به تو سپردم لطفا مواظبش باش. با این فکر ناگهان یاد حرف‌های آرتام افتادم و بی‌اراده فکم رو روی هم فشردم و زیر لب غریدم:
- لعنتی.
با حرص گوشی رو دوباره از کت جیبم در آوردم و شمار‌ی آرتام رو گرفتم. اما جواب نمی‌داد... دوباره تماس گرفتم.
باز هم جواب نداد. با جواب ندادنش ضربان قلبم هر لحظه تندتر می‌شد. با هر ثانیه‌ای که می‌گذشت، بیشتر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] بی حس

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #105
دیگه نفهمیدم چطور خودم رو بهش رسوندم. فقط یادمه یقه‌ی آرتام رو محکم توی مشت‌هام گرفته بودم. اون‌قدر محکم گرفته بودمش که برای چند لحظه نفسش بند اومد. با چشم‌های به خون نشسته و پر از خشم نگاه تیزم رو توی چشم‌هاش گذاشتم و غریدم:
- چه بلایی سرش آوردی؟!
این‌قدر غرش صدام ترسناک بود که برای یه لحظه صدای خودمم برام ناآشنا شده بود. چون پر از خشم... پر از ترس... پر از نفرت بود. اما آرتام... لعنتی حتی یه ذره هم نترسیده بود. فقط خیلی خونسرد بهم زل زده بود. دقیقا با همون لبخند مسخره و اعصاب‌خردکنش. انگار از دیدن حال و روزم داشت لذت می‌برد. دستم رو محکم‌تر دور یقه‌ش فشار دادم و دوباره غریدم:
- جوابم رو بده لعنتی!
این بار لبخندش کم‌کم از روی لبش محو شد و برای اولین بار یه چیزی توی چشم‌هاش دیدم. کینه‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #106
در رو با شدت باز کردم. صدای کوبیده شدنش توی اتاق حسابی پیچید. همه‌چیز برای چند لحظه متوقف شد. اولین چیزی که دیدم، دلربا بود که چند قدم اون‌طرف‌تر، روبه‌روی پدرم ایستاده بود. صورتش از اشک خیس بود و چشم‌هاش از شدت گریه سرخ و متورم شده بودن. پدرم با لباس خونگیِ ست، روبه‌روش ایستاده بود. یکی از ابروهاش رو از تعجب بالا داد. همین که نگاهم بهش افتاد، قلبم فشرده شد. اون هم با شنیدن باز شدن در سرش رو بلند کرد و به طرفم نگاه کرد. چند ثانیه فقط به هم زل زدیم. توی چشم‌هاش ترس موج می‌زد. ترسی که تا عمق وجودم رو آتیش زد. با دیدن ترس و غم نگاهش بی‌اراده دستم رو مشت کردم و بعد نگاه پر از خشمم روی پدرم نشست. با صدای لرزونی گفتم:
- بابا لطفا ازش فاصله بگیر.
با این حرف سکوت سنگینی همه‌جا رو گرفت. دلربا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #107
سکوت سنگینی اتاق رو گرفته بود ولی پدر هنوز با اخم نگاهم می‌کرد.
از اون اخم‌های آشنایی که سال‌ها باعث می‌شد همه ساکت بشن. پدر دندون‌هاش رو محکم روی هم فشار داد و چند قدم به سمتم جلو اومد و گفت:
- مادر نزاییده کسی بخواد با من این‌طوری حرف بزنه.
صدای بمش حسابی توی اتاق پیچید که پدر در ادامه گفت:
- تو زیادی گستاخ شدی، آرش.
با این حرف بی‌اراده فکم منقبض شد، اما عقب نکشیدم چون این بار نمی‌تونستم. به‌خصوص بعد از دیدن دلربا که مظلومانه پشت سرم ایستاده بود؛ بدتر از همه وقتی چشم‌های اشک‌آلودش رو دیدم. پدر با عصبانیت نگاهی به سرتاپام کرد و گفت:
- فکر کردی چون پسر منی می‌تونی هر طور دلت خواست با من رفتار کنی؟!
با این حرفش برای چند لحظه سکوت کردم. قلبم محکم توی سینه‌ام می‌کوبید. اون‌قدر محکم که دردش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا