• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع شکوفه فدیعمی.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 104
  • بازدیدها بازدیدها 1,058
  • کاربران تگ شده هیچ

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #81
تکین‌خان با قدم‌های آروم و استوار به سمت میز غذاخوری رفت. بدون اینکه چیزی بگه، به صندلی مخصوص خودش در صدر میز نزدیک شد و روی اون نشست. با وقار دستش رو روی دسته‌ی صندلی گذاشت و نگاهی کوتاه اما دقیقی به میز انداخت.
میز بزرگ غذاخوری با انواع غذاهای مجلل و رنگارنگ چیده شده بود. ظرف‌های نقره‌ای زیر نور لوستر می‌درخشیدند و عطر غذاها در فضای سالن حسابی پیچیده بود. چون هر چیزی رو درست سر جای خودش قرار داده بودیم. همین که تکین‌خان حرفی نزد یعنی همه چی عالی بود.‌ بازم خدا رو شکر...
آرتام بلافاصله در سمت راست تکین‌خان نشست. لبخند مطمئنی روی لبش داشت و هر از گاهی زیرچشمی به پدرش نگاه می‌کرد؛ انگار منتظر فرصتی بود تا خودش رو بیشتر به اون نزدیک کنه. اما آرش سمت چپ تکین‌خان نشسته بود. برخلاف آرتام،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Donyam23

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #82
تکین‌خان هنوز هم انگار هیچ‌کدوم از آدم‌های دور میز براش مهم نبودن… نگاهش هنوز که هنوز روی من قفل شده بود. بعد ناگهان گوشه‌ی لبش کمی بالا رفت. نه از اون لبخند‌های واقعی… بیشتر شبیه یه پوزخند سرد و نصفه‌نیمه بود. همون‌جوری که آدم رو هم عصبی می‌کنه هم نمی‌فهمی قراره بخنده یا نابودت کنه. اصلا حس خوبی به این نگاه و این لبخند مرموزش نداشتم. خدایا... خودم رو به خودت سپردم.‌ خواهش می‌کنم حواست به من باشه... چند ثانیه سکوت سنگینی روی میز حاکم شد و من سریع نگاهم رو پایین انداختم که آرتام بهم اشاره کرد که براش سوپ بکشم. من هم با قدم‌های آروم دوباره به سمت میز رفتم. سعی کردم با آرامش ساختگی به کشیدن سوپ مشغول بشم، اما حس می‌کردم هنوز نگاه تکین‌خان روی منه... دیگه این دفعه جرئت نداشتم دوباره سرم رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Donyam23

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #83
فضای سنگین و عجیبی بینشون حاکم بود و این سنگینی داشت اعصاب من رو خط‌خطی می‌کرد. چون هم حس استرس داشتم و هم ترس... تکین‌خان بعد از اتمام غذاش بدون اینکه حرفی بزنه از جاش بلند شد. هم‌زمان آرش هم با پاک کردن دهنش با دستمال مخصوص... از جاش بلند شد و همراه پدرش به سمت اتاق ‌هاشون رفتند که کمی استراحت کنند. آرتام با دیدن این منظره پوزخند کم‌رنگی زد و اون هم با حرص دهنش رو با دستمال پاک کرد و از جاش بلند شد. چون گفته بود بعد از غذا کمی باهم گپ بزنند اما تکین‌خان بدون اهمیت دادن به حرفش همراه با آرش از پله‌ها بالا رفت. جالب اینجا بود وقتی از کنارم رد شد. برای لحظه‌ای کوتاه نگاهش روی من افتاد. فقط برای یه لحظه... اما همین یه لحظه کافی بود تا دوباره قلبم از ترس تندتر بزنه... چون ته نگاهش یه هیولای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Donyam23

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #84
با دیدنش قلبم هنوز تند می‌زد و نگاهم ناخودآگاه به سمت تابلو برگشت. دیگه نمی‌تونستم جلوی کنجکاویم رو بگیرم. انگار یه چیزی ته ذهنم هی فشار می‌آورد که باید بفهمم پشت اون در بسته چی قایم شده.
تصمیمم رو همون لحظه گرفتم؛ باید وارد اون اتاق مخفی آرتام می‌شدم. هرچقدر هم خطرناک به نظر می‌رسید، دیگه عقب‌نشینی برام معنی نداشت.
جالب‌تر از همه اینکه این بار انگار شانس باهام یار بود… چون جای کلیدها رو دیده بودم. همون لحظه فهمیدم کارم برای ورود به اون اتاق لعنتی خیلی راحت‌تر از چیزی شده که فکر می‌کردم.
چند ثانیه همون‌جا خشکم زده بود. بعد آروم نفس کشیدم و سعی کردم خودم رو جمع‌وجور کنم. نباید لو می‌رفتم که چیزی دیدم. مخصوصاً جلوی لیلا… و حتی جلوی دختر‌های که معلوم نبودند طرف کی هستن.
با این فکر آروم به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Donyam23

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #85
***
صبح روز بعد، نور کم‌رنگ آفتاب از پنجره‌های بزرگ عمارت داخل می‌ریخت و فضای داخل رو حسابی روشن کرده بود. برخلاف دیشب که ذهنم پر از فکر و استرس بود، صبح رو با صدای رفت‌وآمد خدمتکار‌ها شروع کردم.
وقتی پایین رفتم، تقریباً همه توی آشپزخونه بودن. لیلا روی صندلی نشسته بود و بی‌حوصله داشت با قاشق داخل فنجونش رو هم می‌زد. مریم و محدثه هم مشغول خوردن صبحونه بودن و صدای حرف زدنشون حسابی فضای آشپزخونه رو پر کرده بود. سلام آرومی بهشون کردم و می‌خواستم روی صندلی روبه‌روی لیلا بشینم که نگاهم ناخودآگاه از پنجره بزرگ کنار میز به سمت باغ کشیده شد. آرش توی باغ مشغول ورزش کردن بود. یه تیشرت ورزشی مشکی تنش بود و با تمرکز بین مسیر سنگ‌فرش‌شده‌ی باغ می‌دوید. تیشرت جذبش روی تنش خیلی قشنگ نشسته بود و عضلات...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Donyam23

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #86
هوای خنک صبح خیلی دلبرانه روی صورتم نشست و عطر گل‌های باغ همه‌جا حسابی پیچیده بود. سینی رو محکم توی دستم گرفتم و از پله‌های سنگی پایین رفتم. آرش اون طرف باغ بین مسیرهای سنگ‌فرش‌شده می‌دوید. با هر قدمی که برمی‌داشت، تیشرت مشکی خیس از عرقش به تنش می‌چسبید و موهای نم‌دارش روی پیشونیش می‌ریخت.
چند لحظه مردد ایستادم اما بعد به سمتش راه افتادم. صدای کفش‌هام روی سنگ‌فرش باعث شد سرش رو کمی بچرخونه. هنوز در حال دویدن بود که متوجه حضورم شد. نگاه کوتاهی بهم انداخت اما چیزی نگفت و به دویدنش ادامه داد.
وقتی به چند قدمی‌اش رسیدم، آرش کم‌کم سرعتش رو کم کرد. نفس‌های عمیقش توی سکوت باغ شنیده می‌شد. دست‌هاش رو روی کمرش گذاشت و درحالی‌که نفس‌نفس می‌زد، مستقیم سمتم اومد. چند تار موی خیس روی پیشونیش افتاده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Donyam23

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #87
آرش بعد از اینکه قلپی از آب خورد. خیلی آروم بطری آب رو پایین آورد و با نگاهی مشکوکی گفت:
- ولی یه چیزی...
با حرفش سوالی نگاهش کردم و گفتم:
- چی؟!
آرش با بطری به دست به سمت من اشاره کرد و گفت:
- حس می‌کنم دلیل اصلی اومدنت فقط آب و حوله نبوده.
با این حرف قلبم یه ضرب جا افتاد. منظورش از این حرف چی بود؟!
- یعنی چی؟!
آرش با این حرف کمی نزدیکم شد و با انگشت اشاره‌اش به بینی‌ام آروم ضربه‌ی زد و گفت:
- من بودم... درسته؟!
با حرفش مات و مبهوت نگاهش کردم. از نظر خودم که حدسش درست از آب در اومده بود؛ اما اگه به روش می‌آوردم، این پسر تا آخر عمرش دست از سرم برنمی‌داشت و سوارم می‌شد. برای همین با اخم ساختگی نگاهش کردم و گفتم:
- چه اعتماد به نفسی!
آرش با حرفم ناخوداگاه گوشه لبش بالا رفت و بطری آب رو توی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Donyam23

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #88
با حرص نفس عمیقی کشیدم و سینی رو محکم‌تر توی دستم گرفتم. مرتیکه‌ی پررو!
هم چشمک می‌زنه، هم متلک بهم می‌ندازه... بعدش هم خیلی خونسرد به ورزش کردنش ادامه داد؛ انگار نه انگار که چند دقیقه پیش داشت من رو سر کار می‌ذاشت.
با حرص نفسم رو بیرون دادم و بدون اینکه حتی یه بار دیگه پشت سرم رو نگاه کنم، راه عمارت رو در پیش گرفتم. هرچی بیشتر به حرف‌هاش فکر می‌کردم، بیشتر حرصم می‌گرفت.
« پیشنهاد می‌کنم دفعه‌ی بعد مخفیانه‌تر نگاهم کنی!»
خدایا... یکی این اعتماد به نفسش رو جمع کنه! چقدر به خودش می‌بالید این بشر... با اخم وارد آشپزخونه شدم و سینی رو روی کابینت محکم گذاشتم. هنوز دو قدم برنداشته بودم که مریم با لبخند مرموزی نگاهم کرد و گفت:
- اِ... برگشتی؟!
با حرفش نگاه سردی بهش انداختم و با جدیت گفتم:
- خب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Donyam23

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #89
با وجود شوخی‌ها و خنده‌های مریم و محدثه، خیلی زود همه دوباره مشغول کار شدیم. بوی پیاز داغ و ادویه تموم آشپزخونه رو پر کرده بود و هرکسی سرگرم انجام کاری بود. من هم کنار گلی خانم مشغول خرد کردن سبزی‌ها بودم و هر از گاهی حواسم به قابلمه‌های روی گاز می‌رفت. مریم سالاد درست می‌کرد و محدثه هم مدام بین آشپزخونه و انبار رفت و آمد می‌کرد.
کم‌کم صدای خنده‌ها خوابید و همه غرق کار شدیم. همون موقع صدای باز شدن محکم درِ ورودی عمارت توی فضا پیچید. همه ناخودآگاه سرمون رو بلند کردیم.
چند ثانیه بعد، آرتام با قدم‌های بلند وارد سالن شد. اما چیزی توی چهره‌اش فرق داشت. اخم عمیقی روی صورتش نشسته بود و فکش اون‌قدر محکم قفل شده بود که رگ کنار گردنش کاملاً مشخص بود. حتی به کسی سلام نکرد چون نگاهش حسابی سرد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #90
صدا از پشت در هنوز می‌اومد. من همون‌جا خشکم زده بود که آرتام با صدای گرفته و پر از خشمی در ادامه‌ی مکالمه‌ با مادرش گفت:
- مامان… می‌دونی بابا امروز من رو از جلسه بیرون کرد! جلوی همه حسابی تحقیرم کرد. می‌فهمی این یعنی چی؟!
آرتام با این حرف مکث کوتاهی کرد. معلوم نیست مامان جونش در جوابش این حرفش چی تحویلش داد که آرتام کمی آروم گرفت. اما همچنان نفس‌هاش از حرص و خشم حسابی سنگین بودن، بعد با لحنی که بیشتر شبیه تهدید بود ادامه داد:
- ولی تمومه… من این رو تلافی می‌کنم. کاری می‌کنم که بابا کل ثروتش رو بدون دادن یه قرون به اون بچه گدا تحویل من بده... بهت قول میدم همه‌چی رو ازش بگیرم.
آرتام با این حرف دستی لای موهاش کشید و گفت:
- تو نگران نباش مامان… زود تمومش می‌کنم، بعدش میام پیشت… قول میدم.
با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا