- تاریخ ثبتنام
- 15/12/25
- ارسالیها
- 137
- پسندها
- 292
- امتیازها
- 1,203
- مدالها
- 3
- سن
- 23
- نویسنده موضوع
- #81
تکینخان با قدمهای آروم و استوار به سمت میز غذاخوری رفت. بدون اینکه چیزی بگه، به صندلی مخصوص خودش در صدر میز نزدیک شد و روی اون نشست. با وقار دستش رو روی دستهی صندلی گذاشت و نگاهی کوتاه اما دقیقی به میز انداخت.
میز بزرگ غذاخوری با انواع غذاهای مجلل و رنگارنگ چیده شده بود. ظرفهای نقرهای زیر نور لوستر میدرخشیدند و عطر غذاها در فضای سالن حسابی پیچیده بود. چون هر چیزی رو درست سر جای خودش قرار داده بودیم. همین که تکینخان حرفی نزد یعنی همه چی عالی بود. بازم خدا رو شکر...
آرتام بلافاصله در سمت راست تکینخان نشست. لبخند مطمئنی روی لبش داشت و هر از گاهی زیرچشمی به پدرش نگاه میکرد؛ انگار منتظر فرصتی بود تا خودش رو بیشتر به اون نزدیک کنه. اما آرش سمت چپ تکینخان نشسته بود. برخلاف آرتام،...
میز بزرگ غذاخوری با انواع غذاهای مجلل و رنگارنگ چیده شده بود. ظرفهای نقرهای زیر نور لوستر میدرخشیدند و عطر غذاها در فضای سالن حسابی پیچیده بود. چون هر چیزی رو درست سر جای خودش قرار داده بودیم. همین که تکینخان حرفی نزد یعنی همه چی عالی بود. بازم خدا رو شکر...
آرتام بلافاصله در سمت راست تکینخان نشست. لبخند مطمئنی روی لبش داشت و هر از گاهی زیرچشمی به پدرش نگاه میکرد؛ انگار منتظر فرصتی بود تا خودش رو بیشتر به اون نزدیک کنه. اما آرش سمت چپ تکینخان نشسته بود. برخلاف آرتام،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.