• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع شکوفه فدیعمی.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 104
  • بازدیدها بازدیدها 1,058
  • کاربران تگ شده هیچ

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #91
آرتام با قدم‌های سنگینی از پله‌ها پایین رفت که آرش با دیدن این صحنه نفس توی سینه‌اش رو با صدا بیرون داد. اما من با این همه نزدیکی لب‌هام تر کردم و خواستم دهن باز کنم و موضوع رو براش تعریف کنم که بی‌اراده حرفم خوردم. انگار خودمم هنوز مطمئن نبودم باید این موضوع رو بهش بگم یا نه... ولی خب رابطه‌ی این دو برادر فقط در ظاهر خوب بود. اما در باطن زیادی خطرناک بود. پس دلم رو به دریا زدم و گفتم:
- آرتام… داشت با مادرش تلفنی حرف می‌زد.
با این حرف چشم‌های آرش برای یه لحظه ریز شدن و اخم‌هاش شدیدا توی هم رفت.
- مطمئنی؟!
با این حرف سرم رو آروم تکون دادم و گفتم:
- خودش گفت… مامان نگرانم نباش… بعدشم درباره جلسه و انتقامش صحبت کرد اونم با عصبانیت شدید.
آرش یا این حرف چند ثانیه ساکت موند. انگار توی ذهنش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #92
اسمم رو طوری به زبون آورد که انگار خودش هم داشت با دردش می‌جنگید. چون با صدای آرومی در ادامه گفت:
- لطفا این حرف رو نزن.
با حرف آرش اشک دیگه‌ای از گوشه چشمم پایین لغزید. با لب‌های لرزونی گفتم:
- اگه بخاطر انتقام داری من رو عاشق خودت می‌کنی و بعد ترکم بکنی... من مشکلی ندارم. حق داری از من متنفر باشی. حتی حق داری دق دلیت رو سر من خالی کنی آرش.
با این حرف آرش ناگهان مستقیم توی چشم‌هام نگاه کرد و با تعجب گفت:
- هیچ‌وقت همچین چیزی نگو دلربا.
صداش محکم بود، اما پشت اون صلابت، خستگی عجیبی موج می‌زد.
چند لحظه نگاهم کرد، بعد خیلی آروم دستی به بازوم کشید و زیر لب گفت:
- هیچ‌وقت همچین چیزی نگو دختر.
با این حرف اشک از گوشه چشمم پایین لغزید و گفتم:
- ولی...
آرش حرف من رو سریع قطع کرد و اجازه نداد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #93
شب آروم‌آروم روی عمارت سایه انداخته بود. انگار همه‌چیز زیر پتوی تیره و سنگینی پنهون شده بود و نور زرد لوستر بالای میز غذاخوری گرمی دلنشینی به فضا داده بود، اما از نظر من تهِ این گرمی بیشتر شبیه آرامشی ظاهری و نمایشی بود تا یه حس واقعی...
مثل همیشه میز غذاخوری پر از غذاهای خوش‌عطر و وسوسه‌انگیز پر شده بود. قورمه‌سبزی و برنج؛ غذای موردعلاقه‌ی تکین‌خان... اما امشب حال‌وهوای میز کمی فرق داشت. فقط آرتام و تکین‌خان سر میز نشسته بودن. آرش به مهمونی رفته بود و نبودنش خلأ عجیبی توی عمارت ایجاد کرده بود؛ انگار بخشی از صداها و زندگی عمارت همراه او رفته باشند. قورمه‌سبزی وسط میز قرار داشت و بخارش هنوز بالا می‌رفت. حسابی عطرش تموم سالن رو پر کرده بود. همون غذای همیشگی، همون برنج و خورشت آشنا... اما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #94
صدای برخورد آروم قاشق با بشقاب‌ها تنها چیزی بود که توی سالن شنیده می‌شد. حتی خود آرتام هم انگار متوجه این فضای عجیب شده بود و که بدون حرف اضافه‌ی دیگه شامش رو کوفت کرد. من هم سعی می‌کردم حواسم رو به کارم بدم، اما حقیقت این بود که ذهنم هنوز درگیر حرف‌های آرتام مرموز بود. منظورش دقیقاً چی بود؟! واقعاً داشت درباره‌ی من حرف می‌زد؟! یا فقط می‌خواست اعصاب تکین‌خان رو به هم بریزه؟! با کلافگی نگاهم رو پایین نگه داشتم که همون موقع تکین‌خان دستمال کنار بشقابش رو برداشت و بعد از پاک کردن گوشه‌ی لبش، بدون اینکه مستقیم به کسی نگاه کنه گفت:
- فردا صبح یه جلسه‌ی مهم دارم.
آرتام که انگار حوصله‌اش سر رفته بود، به صندلی تکیه‌ کرد و گفت:
- خب؟
تکین‌خان نگاه عمیقی به آرتام انداخت و با لحنی معنی‌دار گفت:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #95
بعد از جمع کردن بساط شام قهوه‌سازی که آروم‌‌آروم صدا می‌داد و بوی تلخ و گرم قهوه فضای آشپزخونه رو پر کرده بود ایستادم. سینی رو آماده کردم و دو فنجون روی اون چیدم. دستم برای لحظه‌ای مکث کرد.
چرا این‌قدر دلم شور می‌زنه؟!
با استرس سینی رو برداشتم و از آشپزخونه بیرون اومدم. راهروی طبقه‌ی همکف ساکت‌تر از همیشه بود. نور زرد دیوارکوب‌ها روی فرش‌های تیره افتاده بود و فضای عمارت رو عجیب سنگین کرده بود. وقتی به اتاق استراحت رسیدم، چند بار آروم به در زدم.
- بفرمایید.
صدای تکین‌خان بود.
دستم برای لحظه‌ای روی دستگیره خشک شد. اما نفس عمیقی کشید و در رو باز کردم و وارد شدم. اتاق نیمه‌تاریک بود. فقط چراغ کنار مبل روشن بود و نور ملایمی روی فضا انداخته بود. تکین‌خان روی یکی از مبل‌ها نشسته بود و مشغول...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #96
بعد از تموم کردن کارم... در رو پشت سرم بستم و بالاخره نفس راحتی کشیدم. انگار از وقتی از اتاق استراحت تکین‌خان بیرون اومده بودم، یه حس عجیب ول‌کنم نبود. نگاهش... اون نگاه سنگین و طولانی هنوز توی ذهنم مونده بود و هرچی سعی می‌کردم فراموشش کنم، نمی‌شد.
آروم روی تخت نشستم و کف دستم رو روی پیشونیم کشیدم.
- خدایا... این عمارت یه روز منو دیوونه می‌کنه.
با این حرف چشم‌هام رو آروم روی هم بستم تا چند دقیقه استراحت کنم، اما بی‌فایده بود. چون ذهنم دوباره سمت نگاه و حرف‌های مرموز آرتام رفت. نمی‌دونم چرا اما حس بدی داشتم به این موضوع... همون حس مبهم و آزاردهنده‌ای که نمی‌ذاشت ذهنم آروم بگیره و باعث می‌شد مدام بدترین احتمال‌ها رو تصور کنم. با حرص چشم‌هام رو باز کردم و بالش کنارم رو بغل گرفتم و زیر لب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #97
چند ثانیه فقط به لباس‌ها خیره موندم.
انگار مغزم قفل کرده بود روی جمله‌ی «بی‌نقص باشی».
- من... نمی‌خوام.
صدام اول آروم بود، ولی توی همون لحظه خودش هم لرزید. مریم یه لحظه لبخندش جمع شد، اما چیزی نگفت. نگاهش رفت سمت گلی‌خانم... گلی‌خانم هم با دیدن حرفم جلوتر اومد. این بار دیگه خبری از اون نرمش همیشگی نبود.
- شیوا خانم، بحث خواستن یا نخواستن نیست.
با حرفش لبم رو گاز گرفتم و بعد سریع وسط حرفش پریدم و گفتم:
- چرا هست! من حتی نمی‌دونم قراره چی بشه!
با این حرف قدمم رو عقب کشیدم و در ادامه گفتم:
- من نمیام... من نمی‌خوام توی هیچ مهمونی یا هرچی که هست شرکت کنم!
صدای خودم توی اتاق پیچید و برای اولین بار حس کردم واقعاً دارم می‌ترسم.
مریم یه قدم جلو اومد، اما صداش این بار آروم‌تر بود.
- شیوا... آروم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #98
اشک‌هام بی‌وقفه پایین می‌اومدن، ولی انگار بدنم دیگه باهام نبود. حس می‌کردم از درون خالی شدم. گلی‌خانم یه نفس عمیق کشید، معلوم بود دیگه حوصله نداره. چون با اخم شدیدی گفت:
- دیگه بسه… وقت نداریم.
صداش تیز شده بود. وقتی به سمتم اومد، ناخودآگاه عقب رفتم.
- نه… خواهش می‌کنم… من نمی‌خوام.
ولی انگار اصلاً کسی نمی‌شنید. مریم آروم‌تر نزدیکم اومد، دستش رو جلو آورد.
- شیوا… لطفا مخالفت نکن چون چاره‌ی جز قبول کردن نداری.
همین جمله‌اش بدجوری داغ دلم رو روشن کرد. با غم زیر گریه زدم که گلی خانم با بی‌رحمی دستم رو محکم گرفت و من رو داخل حموم فرستاد. لباس‌هام رو از تنم کند و من رو زیر دوش فرستاد و گفت:
- خوب خودت رو بشور دختر.
با این حرف با غم و اشک نگاهش کردم که اون بدون اهمیت دادن به حالم از حموم ییرون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #99
در اتاق با صدای آرومی باز شد. اما من سرم رو بلند نکردم. حتی حوصله نداشتم ببینم کی اومده... فقط از توی آینه، سایه‌ی قدبلندی رو دیدم که وارد اتاقم شد. اون هم کسی جز آرتام نبود. با دیدنش قلبم بی‌اختیار توی سینه‌م لرزید. مریم که کنارم ایستاده بود، با دیدن آرتام سریع سرجاش صاف شد. آرتام بدون اینکه حتی یه کلمه به مریم بگه، فقط با یه حرکت کوتاه سرش رو به سمت در اشاره کرد. همین... نه اسم مریم رو صدا زد، نه توضیحی داد. اصلا به خودش زحمت نداد. اما مریم مثل همیشه منظورش رو خوب فهمید و اول با تردید نگاهی به من کرد، بعد نگاه کوتاهی به آرتام انداخت و آروم گفت:
- من بیرون منتظر می‌مونم.
با گفتن این حرف خیلی آروم از اتاق خارج شد. همین که در بسته شد، سکوت سنگینی همه جا رو گرفت. بی‌اراده نفسم توی سینه‌م...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #100
نگاه آرتام از صورتم جدا نمی‌شد. لبخند کجی روی لبش بود؛ همون لبخندی که همیشه قبل از گفتن یه چیز دردناک ظاهر می‌شد. از گوشم کمی فاصله گرفت و آهی کشید و گفت:
- می‌دونی مشکل تو چی بود، دلربا؟
با این حرف سرم رو پایین انداختم، اما اون در ادامه گفت:
- اینکه فکر کردی من نمی‌فهمم.
با حرفش سریع سرم رو بالا آوردم و ابروهام با تعجب بالا دادم که آرتام با دیدن واکنشم دست به سینه شد و با حالت مسخره‌ایی گفت:
- فکر کردی نفهمیدم با آرش در ارتباطی و چطور از پشت به من خنجر زدی؟ فکر کردی ندیدم چطور بهم نزدیک شدید؟
با حرفش نفسم بند اومد. قلبم محکم توی سینه کوبید. آرتام با دیدن حالتم پوزخندی زد و گفت:
- اما من همه چیز رو دیدم.
با این حرف اشک توی چشم‌هام جمع شد و به زور دهن باز کردم و گفتم:
- دورغه... همچین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا