- تاریخ ثبتنام
- 15/12/25
- ارسالیها
- 137
- پسندها
- 292
- امتیازها
- 1,203
- مدالها
- 3
- سن
- 23
- نویسنده موضوع
- #91
آرتام با قدمهای سنگینی از پلهها پایین رفت که آرش با دیدن این صحنه نفس توی سینهاش رو با صدا بیرون داد. اما من با این همه نزدیکی لبهام تر کردم و خواستم دهن باز کنم و موضوع رو براش تعریف کنم که بیاراده حرفم خوردم. انگار خودمم هنوز مطمئن نبودم باید این موضوع رو بهش بگم یا نه... ولی خب رابطهی این دو برادر فقط در ظاهر خوب بود. اما در باطن زیادی خطرناک بود. پس دلم رو به دریا زدم و گفتم:
- آرتام… داشت با مادرش تلفنی حرف میزد.
با این حرف چشمهای آرش برای یه لحظه ریز شدن و اخمهاش شدیدا توی هم رفت.
- مطمئنی؟!
با این حرف سرم رو آروم تکون دادم و گفتم:
- خودش گفت… مامان نگرانم نباش… بعدشم درباره جلسه و انتقامش صحبت کرد اونم با عصبانیت شدید.
آرش یا این حرف چند ثانیه ساکت موند. انگار توی ذهنش...
- آرتام… داشت با مادرش تلفنی حرف میزد.
با این حرف چشمهای آرش برای یه لحظه ریز شدن و اخمهاش شدیدا توی هم رفت.
- مطمئنی؟!
با این حرف سرم رو آروم تکون دادم و گفتم:
- خودش گفت… مامان نگرانم نباش… بعدشم درباره جلسه و انتقامش صحبت کرد اونم با عصبانیت شدید.
آرش یا این حرف چند ثانیه ساکت موند. انگار توی ذهنش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.