- تاریخ ثبتنام
- 15/12/25
- ارسالیها
- 137
- پسندها
- 292
- امتیازها
- 1,203
- مدالها
- 3
- سن
- 23
- نویسنده موضوع
- #71
صدای بم و خشدارش توی فضای خفهی اتاق پیچید. آرش با هر قدمی که به سمتم برمیداشت، انگار دیوارهای اتاق یه قدم بهم نزدیکتر میشدند و اکسیژن رو از هوا میگرفتند. وقتی نزدیکم شد، دستش رو بالا آورد و چونهام رو گرفت و با فشاری که بهش وارد کرد، مجبورم کرد سرم رو بالا بگیرم و مستقیم به چشمهای سرد و نافذش خیره بشم.
- میدونی بدترین قسمت ماجرا کجا بود؟!
آرش با این حرف مکثی کرد. بعد لبخند تلخ و کجی گوشهی لبش نشست. لبخندش طوری بود که انگار حرارتش مستقیم روی پوستم مینشست و صورتم رو به آتش کشید.
- اینکه با وجودِ تمومِ منطقم، دلم میخواد اون معصومیتی که توی چشمهات میبینم رو باور کنم. دلم میخواد واقعاً همونطوری باشی که نشون میدی؛ نه یه مهرهی بازیِ کثیف برای آرتام.
با این حرف بیاراده قلبم...
- میدونی بدترین قسمت ماجرا کجا بود؟!
آرش با این حرف مکثی کرد. بعد لبخند تلخ و کجی گوشهی لبش نشست. لبخندش طوری بود که انگار حرارتش مستقیم روی پوستم مینشست و صورتم رو به آتش کشید.
- اینکه با وجودِ تمومِ منطقم، دلم میخواد اون معصومیتی که توی چشمهات میبینم رو باور کنم. دلم میخواد واقعاً همونطوری باشی که نشون میدی؛ نه یه مهرهی بازیِ کثیف برای آرتام.
با این حرف بیاراده قلبم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.