• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع شکوفه فدیعمی.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 104
  • بازدیدها بازدیدها 1,058
  • کاربران تگ شده هیچ

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #71
صدای بم و خش‌دارش توی فضای خفه‌ی اتاق پیچید. آرش با هر قدمی که به سمتم برمی‌داشت، انگار دیوارهای اتاق یه قدم بهم نزدیک‌تر می‌شدند و اکسیژن رو از هوا می‌گرفتند. وقتی نزدیکم شد، دستش رو بالا آورد و چونه‌ام رو گرفت و با فشاری که بهش وارد کرد، مجبورم کرد سرم رو بالا بگیرم و مستقیم به چشم‌های سرد و نافذش خیره بشم.
- می‌دونی بدترین قسمت ماجرا کجا بود؟!
آرش با این حرف مکثی کرد. بعد لبخند تلخ و کجی گوشه‌ی لبش نشست. لبخندش طوری بود که انگار حرارتش مستقیم روی پوستم ‌می‌نشست و صورتم رو به آتش کشید.
- این‌که با وجودِ تمومِ منطقم، دلم می‌خواد اون معصومیتی که توی چشم‌هات می‌بینم رو باور کنم. دلم می‌خواد واقعاً همون‌طوری باشی که نشون می‌دی؛ نه یه مهره‌ی بازیِ کثیف برای آرتام.
با این حرف بی‌اراده قلبم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #72
آرش وقتی حرف‌هام رو شنید، هاج و واج مونده بود. اما من بدون ذره‌ی مکث کردن در ادامه گفتم:
- نمی‌دونم این حسی که توی دلم دارم چیه، ولی هرچی هست، بدی تو رو اصلا نمی‌خواد.
آرش با این حرف صورت من رو دو دستی گرفت و با تعجب گفت:
- تو خوب می‌دونی کی هستی! با وجود این همه اتفاقات چطور به خودت اجازه دادی حست رو قلبت غلبه کنه؟!
با این حرف دست‌هام رو روی دست‌های گرمش به آرومی گذاشتم و گفتم:
- به خوبی می‌دونم من کیم. من دلربا، خواهر داوودم فتحی‌ام.
با گفتن این حرف، بدنم از ترس یخ زد. به سختی پلک زدم و به صورت آرش خیره شدم. انگار همه‌ی حدسیاتم درست از آب در اومده بود. آرش نه تنها از نقشه‌ی آرتام خبر داشت، بلکه هویت واقعی من رو هم خوب می‌دونست؛ هویتی که توی این مدت در تلاش بودم ازش قایم کنم.
آرش با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #73
آرش با قدم‌های آرومی نزدیکم شد. حس کردم قلبم داره توی سینم دیونه‌وار می‌کوبه. دست‌های گرمش رو به آرومی روی بازو‌هام گذاشت و فشار ریزی بهشون وارد کرد. بی اختیار چشم‌هام رو بستم و وارد رویای دخترونه‌ام شدم. لمس بازوهام توسط دست‌های گرم آرش... مثل یه موج گرما توی وجودم پخش شد. آخ، که چقدر این حس برای من دلنشین بود. با این کار، سرم رو به آرومی بالا آوردم و چشم‌های خیسم رو باز کردم و به زور تونستم توی چشم‌های نافذش اون‌هم باشرمندگی و خجالت نگاه کنم. توی نگاهش چیزی شبیه به همدردی و درک توشون موج می‌زد، نه خشم و کینه و نفرت... اما به هر حال یه حس آرامش‌بخشی رو بهم منتقل کرده بود که برای من یه دنیا بود.
- گریه نکن دلربا.
صداش نرم و آروم بود، انگار تموم وجودم رو می‌خواست توی آغوشش بگیره و من رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #74
آرش با این حرف مکثی کرد و دوباره به چشم‌هام خیره شد و در ادامه گفت:
- دلربا، بدجور به کمکت نیاز دارم. باید یه جوری نقشه‌های آرتام رو نقش بر آب کنیم و نذاریم به اون چیزی که دلش می‌خواد برسه. ما دو تا برادریم، حقمون اینه که ثروت رو نصف‌نصف بین خودمون تقسیمش کنیم، نه اینکه حق یکی ضایع بشه و اون یکی کل ثروت رو بالا بکشه در کل بگم من خواهان عدالت هستم... الان پایه‌‌ی من هستی توی این مسیر کنارم باشی؟!
با حرفش آب دهنم رو قورت دادم و کمی توی فکر فرو رفتم. من که راه دیگه‌ای برام نمونده بود. چطور می‌تونم با آدمی مثل آرتام که بویی از معرفت و انسانیت نبرده بمونم و باهاش همکاری کنم؟! از اون طرف، آرش… انگار تازه دارم می‌شناسمش. این حس عجیبی که توی دلم جوونه زده، این تپش‌هایی که وقتی اسمش میاد بیشتر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Donyam23

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #75
- پس باید به خوبی چشم‌هات رو باز کنی. از این لحظه به بعد، تو دیگه فقط یه شاهد نیستی؛ تو جاسوس منی توی این عمارت... هر حرکتی، هر مکالمه‌ای، هر چیزی که حتی به نظرت بی‌اهمیت میاد… باید به من خبر بدی.
حرفش رو که شنیدم، تند‌تند سرم رو تکون دادم که یهو یه دلشوره‌ی بزرگی به جونم افتاد… نکنه آرتام همه چی رو بفهمه؟! با ترس به آرش نگاه کردم و گفتم:
- چشم… ولی آرش، اگه آرتام بفهمه… اگه بفهمه دارم علیهش کار می‌کنم، تیکه پاره‌م می‌کنه.
آرش با این حرف نگاه خاصی بهم انداخت. نگاهی به معنی این که نگران هیچی نباشم و خودم رو بهش بسپارم... آرش با نگاه جذابی دستش رو پشت سرم برد و برای لحظه‌ای کوتاه، در یه حرکت سریع و غافلگیرکننده، پیشونیش رو به پیشونیم تکیه داد. بی‌اراده گرمای نفس‌هاش روی صورتم پخش شد. با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Donyam23

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #76
ساعت از هفت صبح گذشته بود. کلِ عمارت بیدار شده بود و داشت جون می‌گرفت. همه با نظم سرِ کارِ خودشون بودن و با جون و دل کار می‌کردن. چون امروز روزِ استراحت کردن نبود، روزِ جون کندنه... آخه خبر رسیده بود که تکین‌خانِ بزرگ یعنی پدرِ آرش و آرتام، قراره حوالیه ساعت یازده و نیمِ به عمارت برسه. اما همین خبر کافی بود که همه حسابی خودشون رو جمع و جور کنن و به جونِ کار بیفتن. لامصب انگار منتظرِ یه گنجِ بزرگ بودن نه یه پیرمرد شصت‌ساله... از خدمتکارهایِ پایین بگیر تا آشپزها‌ی جدید و باغبون‌ها، همه داشتن تلاش می‌کردن که عمارت و همه چی رو حسابی برق بندازن تا وقتی تکین‌خان بیاد، همه چیز عالی باشه...
چون همه مثلِ مور و ملخ از این‌ور به اون‌ور می‌دویدن. انگار نه انگار که صبحِ زود بود! یکی داشت توی باغ با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Donyam23

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #77
با این حرف کنار در اتاق مریم ایستادم و یواشکی بهشون نگاه کردم. که دیدم محدثه کمر مریم رو با دست خیلی مهربونانه نوازش می‌کرد. انگار می‌خواست بهش دلگرمی و امید بده. بعد با لحن آرومی گفت:
- چت شده مریم؟! تو الان باید خیلی خوشحال باشی چون حس شیشمم میگه این‌دفعه قرعه به اسم یکی دیگه می‌فته‌...
مریم با حرف محدثه اشک‌هاش رو با پشت دستش پاک کرد و گفت:
- یعنی… واقعا ممکنه این دفعه نوبت یکی دیگه باشه؟!
محدثه لبخند معنا‌داری به مریم زد و گفت:
- آره عشقم... نگران نباش.
با حرفشون دیگه موندن رو جایز ندونستم و به سمت اتاقم رفتم. تا وارد اتاقم شدم روی تختم نشستم و غرق فکر کردن شدم. این دو نفر دقیقا در مورد چی داشتند صحبت می‌کردن؟! از اشک‌های مریم معلوم بود موضوع ساده‌ی نبودش... ولی منظورشون از قرعه به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Donyam23

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #78
با حرص نگاهم رو از روی آرتام گرفتم و می‌خواستم به سمت آشپزخونه برم که صدای یک‌نواخت و بی‌حس آرتام ناگهان از پشت سرم بلند شد:
- برام قهوه بیار.
با حرفش بی‌اراده سرجام ایستادم و آروم به سمتش برگشتم و با چشم‌های ریز شده نگاهش کردم. پسره رو ببین! انگار نه انگار چند دقیقه پیش مثل مجسمه از کنارم رد شد و حتی زحمت سلام کردن هم به خودش نداده بود. الان نشسته خیلی پررو‌پررو دستور هم می‌ده. ناگهان با این حرف به خودم اومدم و زیر لب گفتم:
- خب بایدم بده... اون آرتام ستوده بود. من کیم این وسط؟! دلربای فتحی خدمتکار این عمارت.
با این فکر لبم رو از حرص گاز گرفتم. چون خیلی دوست داشتم در جواب لحن دستوری آرتام منم با لحن خشک و عصبی مثل خودش بگم:
- چلاق که نیستی؟! خودت پاشو قهوه‌ات رو درست کن‌.
اما یه لعنت به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Donyam23

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #79
آرش خیلی آروم روی مبل روبه‌روی آرتام نشست و بی‌حوصله دستی به ساعتش کشید. بعد با همون خونسردی عجیبی که داشت گفت:
- چیز خاصی نبود... فقط حالم یکم به‌هم ریخته بود. ولی الان خداروشکر بهترم.
آرتام با این حرف هنوز داشت با شک و چشم‌های باریک شده نگاش می‌کرد. این‌قدر خیره و دقیق که انگار می‌خواست از توی چشم‌های آرش بفهمه دیشب دقیقاً چی گذشته... آرتام بعد از دریافت نکردن چیزی از چشم‌های مرموز آرش، با لحن خاصی گفت:
- عجیبه...
آرش با حرف آرتام خیلی آروم ابروش رو بالا داد و گفت:
- چی عجیبه؟!
آرتام با این حرف چند ثانیه سکوت کرد. بعد با رفتاری که مغز رو به طرز شیکی رنده می‌زد به مبل تکیه داد و با لحن آرومی گفت:
- اینکه بعد اون حال خراب... الان این‌قدر سرپا و مرتبی.
آرش با حرف آرتام پوزخند خیلی کم‌رنگی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Donyam23

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #80
مریم که کنارم ایستاده بود، ناخودآگاه لبش رو گاز گرفت و رنگ صورتش پرید. مشکوک به مریم نگاه کردم. این چش شده بود؟! چرا این‌قدر از تکین‌خان می‌ترسید؟! یع... یعنی تکین‌خان این‌قدر وحشتناکی بود و من خبر نداشتم؟! خب یه پیرمرد شصت‌ساله‌اس دیگه هیولا که نیست؟! از دنیای افکار مزخرفم بیرون اومدم و زیر چشمی به تکین خان نگاه کردم.
که آرتام با چهره‌‌ی که سعی می‌کرد مشتاق و خوشحال به نظر برسه، جلو رفت و خودش رو توی بغل تکین‌خان انداخت.
- خوش‌اومدی بابا... نمی‌دونی توی این مدت چقدر دلتنگ شده بوده.
با این حرف پیشونی تکین‌خان رو بوسید و دوباره بغلش کرد. تکین‌خان محکم به کمر آرتام ضربه‌ای زد و با لحن بم و مردونه‌ایی خنده‌ی سنگینی کرد و گفت:
- ممنون پسرم.
ای آرتام خود شیرین... چه فیلم هندی راه برای خودت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Donyam23

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا