- تاریخ ثبتنام
- 15/12/25
- ارسالیها
- 139
- پسندها
- 292
- امتیازها
- 1,203
- مدالها
- 3
- سن
- 23
- نویسنده موضوع
- #31
چشمهام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم و زیر لب آروم با خودم زمزمه کردم:
- آروم باش دلربا… تو فقط برای کار اینجا اومدی اونهم چه کاری؟! یه مراقبت ساده دیگه... باید تموم تلاشت رو بکنی که خرابکاری نکنی تا آیندهات تباه نشه.
با این حرفها خوب داشتم خودم رو گول میزدم چون ته دلم میدونستم قضیه فقط مراقبت نیست. این عمارت، این نگاههای پنهونی، این تأکید روی ملاقات شبانه… همهچی یهجور عجیبی سنگین بود.
از جا بلند شدم و به ساعت دیواری اتاقم نگاه کردم. ساعت هفت و ربع رو نشون میداد. لب هام رو کمی جمع کردم و گفتم:
- خوبه، هنوز کمی وقت داشتم.
با این حرف به آرومی به سمت کمدلباس رفتم و لباس فرم رو از چوبلباسی برداشتم. لباس رو پوشیدم و جلوی آینهی کوچیک کنار در ایستادم.
موهام رو باز بزارم یا مثل خودشون...
- آروم باش دلربا… تو فقط برای کار اینجا اومدی اونهم چه کاری؟! یه مراقبت ساده دیگه... باید تموم تلاشت رو بکنی که خرابکاری نکنی تا آیندهات تباه نشه.
با این حرفها خوب داشتم خودم رو گول میزدم چون ته دلم میدونستم قضیه فقط مراقبت نیست. این عمارت، این نگاههای پنهونی، این تأکید روی ملاقات شبانه… همهچی یهجور عجیبی سنگین بود.
از جا بلند شدم و به ساعت دیواری اتاقم نگاه کردم. ساعت هفت و ربع رو نشون میداد. لب هام رو کمی جمع کردم و گفتم:
- خوبه، هنوز کمی وقت داشتم.
با این حرف به آرومی به سمت کمدلباس رفتم و لباس فرم رو از چوبلباسی برداشتم. لباس رو پوشیدم و جلوی آینهی کوچیک کنار در ایستادم.
موهام رو باز بزارم یا مثل خودشون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.