• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع شکوفه فدیعمی.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 106
  • بازدیدها بازدیدها 1,062
  • کاربران تگ شده هیچ

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #31
چشم‌هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم و زیر لب آروم با خودم زمزمه کردم:
- آروم باش دلربا… تو فقط برای کار اینجا اومدی اون‌هم چه کاری؟! یه مراقبت ساده دیگه... باید تموم تلاشت رو بکنی که خراب‌کاری نکنی تا آینده‌ات تباه نشه.
با این حرف‌ها خوب داشتم خودم رو گول می‌زدم چون ته دلم می‌دونستم قضیه فقط مراقبت نیست. این عمارت، این نگاه‌های پنهونی، این تأکید روی ملاقات شبانه… همه‌چی یه‌جور عجیبی سنگین بود.
از جا بلند شدم و به ساعت دیواری اتاقم نگاه کردم. ساعت هفت و ربع رو نشون می‌داد. لب هام رو کمی جمع کردم و گفتم:
- خوبه، هنوز کمی وقت داشتم.
با این حرف به آرومی به سمت کمد‌لباس رفتم و لباس فرم رو از چوب‌لباسی برداشتم. لباس رو پوشیدم و جلوی آینه‌ی کوچیک کنار در ایستادم.
موهام رو باز بزارم یا مثل خودشون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #32
وارد سالن طبقه‌ی بالا شدیم. روبه‌روی پله‌ها، تراسی شیک با نرده‌های چوبی و گلدون‌های مرتب خودنمایی می‌کرد. سه اتاق در سمت راست و دو اتاق در سمت چپ قرار داشت.
گلی‌خانم به سمت اولین اتاق سمت چپ رفت. نگاه مهربونی به من انداخت و گفت:
- برو داخل دخترم… من برمی‌گردم آشپزخونه.
با حرفش سری تکون دادم که ناگهان صدای قدم‌های تندی در سالن پیچید. مریم‌ خانم نفس‌نفس‌زنان وارد سالن شد و با اضطراب به اطراف نگاه کرد که با دیدن ما گفت:
- گلی‌ خانم؟!
گلی‌ خانم با تعجب به سمت صدا برگشت و گفت:
- چی شده دخترم؟! چرا رنگت پریده؟!
مریم‌ خانم پا تندی به سمتمون اومد. نفس عمیقی کشید و گفت:
- آق… آقا آرش پایین توی اتاق استراحت منتظر شمان.
گلی‌ خانم با این حرف کف دستش رو محکم به پیشونیش زد و گفت:
- از دست کارهای یهویی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #33
چند ثانیه سکوت مطلق حاکم شد. فقط صدای تیک‌تاک ساعت دیواری می‌اومد.
آرش با ژست خاصی فنجونش رو روی میز گذاشت که صدای برخورد چینی با شیشه، سکوت اتاق رو شکست.
- سرت رو چرا پایین انداختی؟!
با من بود؟! خب احمق غیر از من، مگه کسی توی این اتاق خراب شده هم هست؟! با این حرف لب‌هام رو تر کردم و به سختی گفتم:
- م… معذرت می‌خوام آقا.
آرش با حرفم ابروی بالا انداخت و صداش جدی‌تر شد و گفت:
- از چی معذرت می‌خوای دقیقا؟! هنوز هیچ کاری نکردی که.
با این حرف جرئت کردم و نیم‌نگاهی به صورتش انداختم. با دیدن این همه جذابیت بی‌اراده نفسم بند اومد. چشم‌هاش تیره و نافذ بود. اخم جذابی بین دو ابروهاش مهمون بود. آرش با همون لحن آروم اما دستوردهنده گفت:
- بیا نزدیک‌تر.
با حرفش قلبم دیوونه‌وار توی سینه‌ام می‌تپید و با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #34
دیگه جونی توی تنم نمونده بود. حرفش ساده بود، ولی برای من مثل خنجری بود که بی‌رحمانه توی قلبم فرو کرد. "امیدوارم انتخاب اشتباهی نکرده باشم."
حرفش مدام توی سرم می‌چرخید. یعنی اگه می‌دونست... فقط یه ذره می‌فهمید من کی‌ام و چرا اینجا اومدم، همین الان با دست خودش بیرون پرتَم می‌کرد.
شاید هم بلای بدتر از پرت کردن، سر من می‌آورد. از کجا معلوم؟! با استرس به زور لب‌هام رو از هم باز کردم و گفتم:
- سعی می‌کنم ناامیدتون نکنم آقا آرش.
آرش نگاه سردش رو چند ثانیه روی صورتم ثابت کرد. نگاش این‌قدر سنگین بود که حس کردم داره تا تهِ فکرم رو می‌خونه و این برای من خیلی خطرناک بود.
آرش نگاه سنگین سردش رو از من گرفت و خیلی کوتاه سری تکون داد و گفت:
- بهتره همین‌طور باشه.
با این حرف زیر لب سری تکون دادم و به سمت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #35
بهترین گزینه‌ی الان برای من این بود که این اتاق رو ترک کنم، چون اگه بمونم سوتی پشت سوتی می‌دادم.
- اگه کاری با من ندارید من به آشپزخونه‌ بر می‌گردم.
آرش بدون این‌که نگاهش رو از روی من برداره، خیلی کوتاه گفت:
- برو.
با حرفش نفسم رو آهسته بیرون دادم و از اون اتاق استرس‌زا بیرون زدم. همین که در پشت سرم بسته شد، انگار یه کوه از روی سینه‌م برداشته شد. ولی نه اون‌قدرها… هنوز سنگینی نگاهش رو روی صورتم حس می‌کردم... لعنتی حتی وقتی جلوش نیستم هم استرس می‌ده. اوفی زیر لبم گفتم و نگاهی به اطرافم کردم. فضای بزرگ عمارت هم‌چنان غرق در سکوت بود. فقط صدای تق‌تق کفش‌هام روی سرامیک می‌پیچید. بی‌اراده نگاهی به دست‌هام کردم که هنوز به طرز عجیبی یه ذره می‌لرزیدند. زیر لب غر زدم و با خودم گفتم:
- آدمه یا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #36
صبح ساعت هفت با صدای زنگ هشدار بیدار شدم. چشم‌هام هنوز از خستگی و استرس دیشبی که کشیدم می‌سوختند، اما یادم که افتاد امروز باید برای آرش آب پرتقال ببرم، مثل فنر از جام بلند شدم.
روز اول کاری خطا کنم بی‌چاره می‌شم اون‌هم توسط کی؟! آرش خوش‌اخلاق...
غرق در افکارم بودم که نگاهم به دارو و گوشی ساده‌ روی میز تخت کنارم افتاد.
جالب‌تر از همه این بود که وقتی وارد اتاقم شد. دارو به طور ناشناسی به همراه گوشی ساده‌ی سیم‌کارت‌دار توی اتاقم گذاشته بودند. زیاد تعجب نکردم چون می‌دونستم کار یکی از آدم‌های آرتام بوده... با کلافگی سرم رو بین دوتا دست‌هام گرفتم و زیرلب زمزمه کردم:
- باید یواشکی داخل آب پرتقال آرش دارو بریزم... اما چطوری؟!
با این فکر بی‌اراده نفس توی سینه‌ام حبس شد. با استرس از تختم بلند شدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #37
با این حرف هر سه‌تایمون زیر خنده زدیم؛حتی من که از لحظه‌ی بیدار شدن، دلشوره مثل سنگ روی سینه‌ام افتاده بود، برای چند ثانیه سبک شدم. در‌حالی‌که آب پرتقال رو توی لیوان‌ می‌ریختم، مریم با کنجکاوی نگاهم کرد و گفت:
- راستی تو چرا امروز این‌قدر ساکتی؟! از وقتی اومدی، انگار فکرت یه جای دیگه‌ست.
با حرف مریم دستم برای چند لحظه‌ روی دسته‌ی پارچ‌ آب پرتقال ایستاد، اما خیلی زود خودم رو جمع کردم و گفتم:
- چیز خاصی نیست… فقط دیشب خوب نخوابیدم.
محدثه درحالی‌که پوست خیار رو می‌کند، زیر لب گفت:
- این رو از همین الان بهت بگم شیوا جون... که این خونه خواب راحت رو از آدم می‌گیره. یعنی همیشه حس می‌کنی یه چیزی اینجا درست نیست.
مریم با حرف محدثه ابروی بالا انداخت و گفت:
- جان جدت تو باز شروع نکن محدثه.
مریم با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #38
سینی رو با دو دست گرفتم و از آشپزخانه بیرون زدم.
راه‌روی عمارت مثل همیشه سرد و ساکت بود. نور کم‌جون صبح از پنجره‌های بلند به داخل می‌تابید و روی سنگ‌های براق زمین، رگه‌های باریکی انداخته بود. بی‌اراده سینی توی دست‌هام سنگینی کرد. آهی زیر لب سر دادم و برای خودم سری از تأسف تکون دادم، چون خوب می‌دونستم از وزن لیوان‌ نبود، بلکه باری از گناهی بود که داخل همین لیوان‌ پنهون کرده‌ بودم... وقتی به درِ پشتی رسیدم، نفس عمیقی کشیدم و در رو آروم باز کردم. هوای باغ خنک‌تر از چیزی بود که فکرش رو می‌کردم. بوی خاک نم‌خورده و عطر گل‌های یاس توی هوا پیچیده بود. باد ملایمی که شاخ و برگ درخت‌ها رو به آرومی تکون می‌داد. آخ... چه باغ خوشکل و آرامش‌بخشی داشتند. در کنار همچین خونه، باغ، زندگی شاهانه، آدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #39
***
دو هفته گذشت…
هفته‌ها انگار کند و سنگین گذشتند. اما روتین من همون بود؛ ریختن دارو توی غذا و نوشیدنی‌های آرش... استرس، عذاب و وجدان کشیدن توی این مدت... اما جالب اینجا بود که حس می‌کنم یه چیزی اینجا فرق کرده بود و صاحب این تغییر کسی جز آرش نبود. حتی خدمتکارها هم از تغییر رفتارش مدام حرف می‌زدند؛ چون آرش همیشه کم‌حرف و سرد بود… اما حالا سردیش شکل جدیدی به خودش پیدا کرده بود. دقیق‌تر... کنترل‌شده‌تر... انگار پشت هر نگاهش، هر سوال کوتاهش، دنبال چیزی می‌گشت. گاهی بدون این‌که بفهمم چی شده، حس می‌کردم نگاهش چند ثانیه بیشتر از معمول روی صورتم ثابت می‌موند. گاهی هم، درست وقتی فکر می‌کردم حواسش نیست، با دقت حرکاتم رو زیر نظر می‌گرفت. نه مثل کسی که به‌هم علاقه داره، مثل کسی که دنبال نشونه‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #40
بعد بازوم رو کمی فشار داد. یه نفس عمیق کشید و گفت:
- فقط با من نفس بکش. هیچی رو نگاه نکن. فقط منو ببین، باشه؟!
با حرفش سرم رو خیلی آروم ولی کم تکون دادم. دلم می‌خواست محکم بگم باشه، ولی گلوم حسابی خشک شده بود. آرش با حال پریشونی به خودش اشاره کرد و گفت:
- ببین من رو.
بعد از این حرف نفس عمیقی کشید. اون‌قدر آروم و شمرده که من ناخودآگاه به تقلید ازش هوا رو توی سینم فرو دادم. ولی هنوز حس می‌کردم قلبم داره دیوونه‌وار می‌کوبه.
آرش با دیدنم، لبخند پر از اضطرابی زد و دوباره گفت:
- آفرین دختر… همینه. یه بار دیگه تکرارش کن.
با حرفش دوباره کارم رو تکرار کردم که این‌بار وقتی انجامش دادم حس می‌کنم یه ذره حالم بهتر شد. نه اینکه ترسم کامل رفته باشه، نه… ولی بودنِ آرش کنارم یه جور عجیبی از اون وحشت کم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا