- تاریخ ثبتنام
- 15/12/25
- ارسالیها
- 143
- پسندها
- 297
- امتیازها
- 1,203
- مدالها
- 3
- سن
- 23
- نویسنده موضوع
- #111
«دلربا»
پلکهام آروم تکون خوردن. اولش نفهمیدم کجام... چند ثانیه فقط به سقف خیره موندم تا کمکم اتفاقهای دیشب یادم اومد. خواستم تکون بخورم که ناگهان نفسم بند اومد. صورت آرش... فقط چند سانتیمتر با صورتم فاصله داشت. سرش به لبهی تخت تکیه داده بود و همونطور نشسته خوابش برده بود. انگار تموم شب بیدار مونده بود و آخرش بیاختیار همونجا خوابش برده بود.
با دیدنش فقط چند لحظه نگاش کردم اما قلبم بیاختیار یه ضربهی محکم به سینهام زد. لامصب حتی توی خواب هم اخم کمرنگ روی پیشونیش مونده بود، اما صورتش برخلاف همیشه آروم بود... یه آرامشی که تا حالا ازش ندیده بودم. حس عجیبی ته دلم پیچید. اونقدر نزدیک بود که حتی گرمای نفسهاش رو هم حس میکردم. بیاراده زیر لب با خودم زمزمه کردم و گفتم:
- داری چیکار...
پلکهام آروم تکون خوردن. اولش نفهمیدم کجام... چند ثانیه فقط به سقف خیره موندم تا کمکم اتفاقهای دیشب یادم اومد. خواستم تکون بخورم که ناگهان نفسم بند اومد. صورت آرش... فقط چند سانتیمتر با صورتم فاصله داشت. سرش به لبهی تخت تکیه داده بود و همونطور نشسته خوابش برده بود. انگار تموم شب بیدار مونده بود و آخرش بیاختیار همونجا خوابش برده بود.
با دیدنش فقط چند لحظه نگاش کردم اما قلبم بیاختیار یه ضربهی محکم به سینهام زد. لامصب حتی توی خواب هم اخم کمرنگ روی پیشونیش مونده بود، اما صورتش برخلاف همیشه آروم بود... یه آرامشی که تا حالا ازش ندیده بودم. حس عجیبی ته دلم پیچید. اونقدر نزدیک بود که حتی گرمای نفسهاش رو هم حس میکردم. بیاراده زیر لب با خودم زمزمه کردم و گفتم:
- داری چیکار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.