• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع شکوفه فدیعمی.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 115
  • بازدیدها بازدیدها 1,164
  • کاربران تگ شده هیچ

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
148
پسندها
297
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #111
«دلربا»

پلک‌هام آروم تکون خوردن. اولش نفهمیدم کجام... چند ثانیه فقط به سقف خیره موندم تا کم‌کم اتفاق‌های دیشب یادم اومد. خواستم تکون بخورم که ناگهان نفسم بند اومد. صورت آرش... فقط چند سانتی‌متر با صورتم فاصله داشت. سرش به لبه‌ی تخت تکیه داده بود و همون‌طور نشسته خوابش برده بود. انگار تموم شب بیدار مونده بود و آخرش بی‌اختیار همون‌جا خوابش برده بود.
با دیدنش فقط چند لحظه نگاش کردم اما قلبم بی‌اختیار یه ضربه‌ی محکم به سینه‌ام زد. لامصب حتی توی خواب هم اخم کمرنگ روی پیشونیش مونده بود، اما صورتش برخلاف همیشه آروم بود... یه آرامشی که تا حالا ازش ندیده بودم. حس عجیبی ته دلم پیچید. اون‌قدر نزدیک بود که حتی گرمای نفس‌هاش رو هم حس می‌کردم. بی‌اراده زیر لب با خودم زمزمه کردم و گفتم:
- داری چیکار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
148
پسندها
297
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #112
چند ثانیه مردد موندم. نمی‌دونستم خودم رو نشون بدم یا نه... اما وقتی دیدم داشت از پله‌ها پایین می‌رفت، یه تصمیم آنی گرفتم. چون کنار دیوار، یه گلدون سنگیِ تزیینی بود. با دست‌‌هایی که از شدت ترس می‌لرزیدن، ناخودآگاه گلدون رو برداشتم. همین که آرتام ا کنار دیوار رد شد، از پشت دیوار بیرون اومدم و با تموم توان، گلدون رو به سمت سرش کوبیدم. ضربه باعث شد تعادلش رو از دست بده اما چشم‌هاش با ناباوری به سمتم چرخید و با دیدنم چشم‌هاش از حدقه بیرون زد. لب‌هاش رو به آرومی تکون داد؛ انگار می‌خواست چیزی بگه، اما فرصت نکرد.
چون بدنش شل شد و روی زمین افتاد. راهرو دوباره توی سکوت فرو رفت و نفسم به طرز عجیبی بند اومده بود. گلدون از بین لای انگشت‌هام سر خورد و با صدای خفه‌ای روی شکم آرتام افتاد. اما من فقط با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
148
پسندها
297
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #113
سرد... ساکت... و با نوری خیلی کم... یه میز چوبی گوشه‌ی اتاق قرار داشت. چند قفسه‌ی فلزی، یه صندلی و چند تا کارتن هم روی زمین دیده می‌شد. با تعجب دور تا دور اتاق رو نگاه کردم و آروم زمزمه کردم:
- یعنی... فقط همین؟
با این حرف بی‌اراده اخم‌هام توی هم رفت. این همه مخفی‌کاری برای یه اتاق معمولی؟! خواستم برگردم که نگاهم به گوشه‌ی اتاق افتاد. یه گاوصندوق فلزیِ بزرگ بود. با دیدنش قدم‌هام ناخودآگاه به سمتش کشیده شد.
روبه‌روش ایستادم و دستم رو روی بدنه‌ی سردش کشیدم و توی دلم گفتم:
- یعنی چی می‌تونه توی این گاوصندوق پنهون شده باشه؟!
با این فکر نگاهم به دسته‌کلیدی افتاد که هنوز توی دستم بود. چند تا کلید بهش وصل بود. یکی از کلیدها از بقیه کوچیک‌تر بود. با تردید همون رو برداشتم.
- نکنه...
با خوشحالی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
148
پسندها
297
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #114
برگه از بین لای انگشت‌هام سر خورد و روی زمین افتاد.
- نه...
با این حرف نفسم برای یه لحظه بالا نیومد.
- یعنی... یعنی تکین‌خان... پدر آرتام نیست...؟
چشم‌هام از شدت شوک گرد شده بود. انگار توی یه چشم به هم زدن، تموم چیزهایی که تا امروز درباره‌ی این خانواده می‌دونستم، جلوی چشمم فرو ریخت. با دست‌های لرزون خم شدم، برگه رو از روی زمین برداشتم و دوباره به اسم‌ها خیره شدم. شاید اشتباه می‌دیدم...
شاید این آزمایش اصلاً مربوط به یه نفر دیگه بود...
اما نه... اسم‌ها واضح و بی‌رحم جلوی چشمم ایستاده بودن. تکین‌خان... آرتام... با خوندن دوباره‌ی برگه، ضربان قلبم اون‌قدر شدید شده بود که صداش توی گوشم می‌پیچید.
- پس... اگه تکین‌خان پدر آرتام نیست.
آروم سرم رو بالا آوردم و به تاریکی اتاق خیره شدم و آروم گفتم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
148
پسندها
297
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #115
دستم رو محکم دور برگه حلقه زدم و نفس‌نفس‌زنان از کنار گاوصندوق فاصله گرفتم. دیگه نباید یه ثانیه هم اون‌جا می‌موندم. فقط باید از اون اتاق لعنتی بیرون می‌رفتم... با قدم‌های لرزون خودم رو به در رسوندم و دستم رو روی دستگیره گذاشتم و آروم چرخوندم.
تق... در با یه صدای خفه‌ باز شد. همین که پام رو بیرون گذاشتم، خشکم زد. نفسم توی سینه‌م‌ حبس شد چون آرتام درست روبه‌روم ایستاده بود. سرش کمی پایین بود و یه دستش رو روی شقیقه‌ش فشار می‌داد؛ انگار سردرد وحشتناکی گرفته بود. چند تار مو روی پیشونیش ریخته بود و نفس‌های عمیقش سکوت راهرو رو سنگین‌تر می‌کرد. انگار حضورم رو حس کرده بود چون آروم سرش رو بالا آورد... نگاه یخ‌زده‌ش رو مستقیم توی چشم‌هام قفل کرد که ناگهان قلبم فرو ریخت و بی‌اختیار یه قدم عقب رفتم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
148
پسندها
297
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #116
***
چند لحظه... یا شاید چند ساعت بعد... نمی‌دونستم چقدر گذشته بود. اولین چیزی که حس کردم، درد وحشتناک سرم بود؛ انگار یکی با پتک به شقیقه‌هام کوبیده بود. ناله‌ی خفه‌ای از گلوم بیرون اومد و سعی کردم پلک‌هام رو باز کنم. همه‌جا تار بود. چند بار پشت سر هم پلک زدم تا بالاخره تصویرها آروم‌آروم واضح شدن. یه لامپ زرد و کم‌نور از سقف آویزون بود و نور لرزونش روی دیوارهای سنگی می‌افتاد. بوی نم و رطوبت نفس کشیدن رو سخت کرده بود. اخمی کردم و خواستم دستم رو روی سرم بذارم که یهو خشکم زد. دستم تکون نمی‌خورد...
با وحشت به پایین نگاه کردم. هر دو دستم با طناب محکم به دسته‌های یه صندلی فلزی بسته شده بود. به خودم با چشم‌های گرد شده نگاهی انداختم و زیر لب با خودم زمزمه کردم و گفتم:
ـ نه...
با هجوم افکار ترسناک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا