• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان ترانه گناهکاران | آیناز فکری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع آیناز فکری
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 23
  • بازدیدها بازدیدها 226
  • کاربران تگ شده هیچ

آیناز فکری

منتقد آزمایشی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/26
ارسالی‌ها
39
پسندها
58
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #21
- امکان نداره برای خونه باشه.
به تأیید حرف فتوحی، عروشا ادامه داد.
- خونه ما حتی در بیرون و داخل با کارت‌های مخصوص باز میشه؛ کتایون هم کار نمی‌کرد که محل کار داشته باشه. محل کار منم با اثر انگشت باز میشه.
سری تکون دادم و زیر لب«بسیار خب»‌ی گفتم؛ وسیله‌ها رو از روی میز جمع کردم که همون موقع خدمتکار با چهار تا قهوه روی سینی اومد. سیامک تشکری کرد و دو تا فنجون رو برداشت و روی میز گذاشت؛ فتوحی و عروشا هم برداشتن... به قهوه نگاه می‌کردم، صدای عروشا منو از خیالاتی که شروع نشده بود؛ بیرون کشید.
- برای چی به هاکان شک کردین؟
نگاه کوتاهی به صورت کنجکاوش انداختم و دوباره به قهوه داغی که حلقه های سفید از خودش ایجاد کرده بود؛ خیره شدم.
- این‌جور مسئله‌ها ما رو وادار می‌کنه به هر کسی شک کنیم.
عروشا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

آیناز فکری

منتقد آزمایشی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/26
ارسالی‌ها
39
پسندها
58
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #22
سری به تأسف تکون دادم که صدای سیامک دوباره بلند شد.
- اینو هم دعا کن... فتوحی باهام نرم بشه.
شروع کردم به نماز خوندن و سیامک دیگه حرفی نزد.
بعد از نماز روی زمین نشستم و به جا نمازم نگاه کردم.
خدایا من چرا اینطوری شده بودم؟!
حال خودم رو نمی‌دونستم، نمی‌دونم اسم حسی که داشتم چی بود، ولی هر چی که بود باعث کلافه شدنم می‌شد. من هر بار اون چشم‌ها رو می‌دیدم و این حس بهم دست می‌داد. مثل اینکه با دیدنش هیجان زده می‌شدم.
صدای سیامک باعث شد بهش نگاه کنم.
روی تختش وسیله‌های پیدا شده از اتاق کتایون بود.
- بدبخت دختره خبر نداره چی به سرش اومده.
جانماز رو جمع کردم و داخل کمد گذاشتم. روی تختش نشستم.
- احتمالش خیلی زیاده که نامزد عروشا با کتایون در رابطه باشه و با اینکه گردنبندش محل قتل پیدا شده.
سیامک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

آیناز فکری

منتقد آزمایشی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/26
ارسالی‌ها
39
پسندها
58
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #23
لبخندم پر رنگ‌تر از قبل شد.
- خواهش می‌کنم خانم فرزانه.
بعد از خداحافظی، تلفن رو قطع کردم و به صفحه موبایل نگاه کردم. لبخندی که روی صورتم بود هیچ جوره از بین نمی‌رفت؛ صداش هم مثل چشم‌هاش، آرامش خاصی داشت.
سرم رو بالا آوردم که مامان تکیه داده به دیوار رو دیدم.
مثل همیشه لبخند می‌زد؛ چهره خیلی زیبایی داشت، به بابام حق می‌دادم این همه عاشق مامان باشه. چشم‌های آبی، لب کشیده و باریک، صورتی استخوانی خوش فرمش باعث میشد جدی به نظر بیاد... اما قلب مهربونش برخلاف ظاهرش جلوه می‌کرد.
- سرما می‌خوری مامان.
مامان تکیه‌اش رو از دیوار گرفت و ابرویی بالا انداخت.
- حالت بهتر شد؟
شرمنده سرم رو پایین انداختم.
- معذرت می‌خوام؛ حالم خوش نبود.
مامان نزدیکم اومد و بازوم رو نوازش کرد؛ صدای مهربونش همیشه آرامش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

آیناز فکری

منتقد آزمایشی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/26
ارسالی‌ها
39
پسندها
58
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #24
بلند شدم که هاکان هم بلند شد، صدا لرزونش توی اتاق پیچید.
- اما... اما من نمی‌تونم اینجا بمونم؛ به... به چه حکمی اجازه خروج ندارم؟
به سمتش برگشتم و با لبخند محوی جوابش رو دادم.
- یکی از افراد مشکوک پرونده هستین جناب. مخصوصا اینکه گردنبندتون هم محل قتل پیدا شده.
با چشم‌های از حدقه در اومده نگاهم کرد؛ دهنش بازوبسته می‌شد اما صدایی ازش در نمی‌اومد. پشت میز نشستم و کاغذ، خودکاری به سمتش از روی میز دراز کردم.
- شماره‌ای که باهاش در دسترس هستید رو بنویسید.
آب دهنش رو پر صدا بلعید و بدون حرف شماره‌ رو نوشت.
- خودتون شماره اینجا رو می‌دونید؛ داخلی سیزده رو بگید وصل میشد به اتاقم، اگه یه موقع چیزی به خاطرتون اومد می‌تونید با من در ارتباط باشید.
هاکان بدون حرف سری تکون داد و به سمت خروجی قدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا