• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

انگلیسی به فارسی ترجمه داستان کوتاه پیرمرد و دریا | آبی کاربر انجمن یک رمان

im.Aby

ویراستار آزمایشی
سطح
21
 
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
2,157
پسندها
12,371
امتیازها
38,673
مدال‌ها
24
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام انگلیسی اثر: The Old Man and the Sea
ژانر: اجتماعی، روان‌شناختی
نام پارسی اثر: پیرمرد و دریا
نویسنده: ارنست همینگوی
مترجم: آبی «زینب.م»
خلاصه:
این داستان، روایت‌گر ماهیگیری کوبایی و مسن است که مدت‌ها شکاری به دست نیاورده؛ ناگهان شانس به او رو می‌کند و ماهی غول‌پیکری طعمه‌اش را می‌گیرد و با مشقت‌ها آن را صید می‌کند. اما چه می‌شود کوسه‌ماهی مانع گردد و صیدی که بعد از مدت‌ها گرفته را بخورد؟
 
آخرین ویرایش
امضا : im.Aby

SARA_H

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
4/11/20
ارسالی‌ها
719
پسندها
32,774
امتیازها
58,173
مدال‌ها
28
سن
20
  • مدیر
  • #2
°| بسم تعالی |°

efc8eb95-fe04-4de5-9472-4e52a7a3d959.webp

مترجم عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن ترجمه خود

خواهشمندیم قبل از تایپ ترجمه خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید
قوانین ترجمه|تالار ترجمه انجمن یک رمان

درصورت پایان یافتن ترجمه خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
اعلام پایان کار ترجمه|تالار ترجمه

برای سفارش جلد ترجمه خود بعد از 15 پست در تاپیک زیر درخواست کنید.
♥♥تاپیک جامع درخواست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

im.Aby

ویراستار آزمایشی
سطح
21
 
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
2,157
پسندها
12,371
امتیازها
38,673
مدال‌ها
24
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #3
پیرمردی بود که به تنهایی در آب‌های خلیج مکزیک ماهیگیری می‌کرد و حال، هشتادوچهار روز است که موفق به صید هیچ ماهی‌ای نشده. در چهل‌روزِ ابتدایی، یک پسر هم همراهش می‌آمد؛ اما پس از چهل‌روز بدون هیچ صیدی، والدین پسر به او گفتند که پیرمرد به طور حتم دچار «سالائو¹» شده و به همین دلیل، پسرشان را به یک قایق دیگر فرستادند؛ پسر هم در آن قایق، در هفته‌ی اول موفق به صید سه‌ماهیِ خوب شد.
دیدن پیرمردی که هر روز عصر با قایق خالی‌اش بر می‌گشت، دل پسر را به درد می‌آورد. برای همین، هر روز برای کمک به جابه‌جا کردن طناب‌های گره‌زده شده یا حمل چنکگ و نیزه و بادبانی که دور دکل پیچیده شده بود، می‌رفت. بادبانش با آن کیسه‌های آرد به هم وصله‌پینه شده، وقتی دور چوبش پیچیده می‌گشت، شبیه به پرچم یک بازنده‌ی همیشگی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : im.Aby

im.Aby

ویراستار آزمایشی
سطح
21
 
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
2,157
پسندها
12,371
امتیازها
38,673
مدال‌ها
24
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #4
اما هیچ‌کدام از زخم‌هایش تازه نبودند، آن‌ها به فرسایش یک ماهی در صحرای بی‌آب و علف قدمت داشتند. همه‌چیز درباره‌اش پیر بود، غیر از چشم‌هایش؛ آن‌ها به مانند و هم‌رنگ دریا بودند، شاد و تسلیم ناپذیر.
پسر وقتی از کنار رودی که قایق در آن قرار داشت گذر می‌کرد، نامش را صدا زد و گفت:
- سانتیاگو²، می‌تونم باز باهات بیام، یه‌پول بخور و نمیری باهم در میاوردیم.
پیرمرد بود که مهارت ماهیگیری را به پسر یاد داد و به همین دلیل، پسر او را واقعاً دوست داشت. اما پیرمرد در جواب گفت:
- نه، تو با یه قایق خوش‌شانسی، همون‌جا بمون.
پسر با لجبازی جلوتر رفت و بیشتر اصرار کرد.
- ولی یادت نیست؟ هفتادوهشت‌روز بدون ماهی بودی و بعدش ما سه‌هفته هرروز ماهی‌های گنده‌ای می‌گرفتیم!
- یادمه، می‌دونم به خاطر دودلی‌ای که داری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : im.Aby

im.Aby

ویراستار آزمایشی
سطح
21
 
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
2,157
پسندها
12,371
امتیازها
38,673
مدال‌ها
24
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #5
پسر با اندکی ناراحتی و رنگ غم در صدایش ادامه داد:
- اون زیاد باور نداره.
- اما ما داریم، نه؟
کمی نور به چهره‌ی غم‌زده پسر برگشت.
- بله! می‌تونم آبجو توی تراس مهمونت کنم و بعداً باهم باقی وسایل رو به داخل خونه ببریم.
- چرا که نه، بین ماهیگیرها عادیه باهم خوش بگذرونن.
هردو در تراس نشستند و گاهی حین نوشیدن، مکالمه‌ی کوتاهی هم داشتند. گاهی هم ماهیگیرانی بودند که از کنارشان گذر می‌کردند و پیرمرد را به سخره می‌گرفتند، اما پیرمرد حتی یک‌بار هم عصبانی نشد.
ماهیگیرانِ مسن‌تری که از کنارشان می‌گذشتند، با دیدن او غمگین می‌شدند، اما چیزی نمی‌گفتند و در چهره هم نشان نمی‌دادند. مؤدبانه درباره‌ی جریان آب، عمق‌هایی که تورهایشان را در آن پهن کرده بودند، هوای خوب و ثابت و چیزهایی که دیده بودند، صحبت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : im.Aby

im.Aby

ویراستار آزمایشی
سطح
21
 
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
2,157
پسندها
12,371
امتیازها
38,673
مدال‌ها
24
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #6
آن‌هایی که کوسه گرفته بودند، بارشان را به کارخانه‌ کوسه آن سوی خلیج بردند؛ جایی که کوسه‌ها را با چرخ و طناب بالا می‌برند، دل و جگرشان را در می‌آورند، باله‌هایشان را قطع می‌کنند، پوستشان را می‌کَنند و گوشتشان را برای نمک زدن، نازک برش می‌دهند.
زمانی که که باد از شرق بگذرد، بوی کارخانه کوسه به مشام می‌رسد؛ اما امروز بوی کم‌رنگی از آن استشمام می‌شد، زیرا باد جهتش به سمت شمال برگشت و آرام گرفت. روی تراس، هوای آفتابی و دل‌پذیری بود. پسر گفت:
- سانتیاگو
پیرمرد همان‌طور که لیوان در دست داشت و به سال‌های دور فکر می‌کرد، جواب داد:
- بله.
- اجازه میدی فردا برات ساردین⁵ بگیرم؟
- نه، برو بیسبال بازی کن، من هنوز می‌تونم پارو بزنم و تور پرت کنم.
پسر با اصرار بیشتر گفت:
- دوست دارم بیرون برم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : im.Aby

im.Aby

ویراستار آزمایشی
سطح
21
 
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
2,157
پسندها
12,371
امتیازها
38,673
مدال‌ها
24
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #7
پسر لبخند زد.
- وقتی اولین‌بار من رو با خودت به ماهیگیری بردی چند سالم بود؟
- پنج‌ساله‌ت بود و نزدیک بود کشته بشی، چون من یه ماهی سمی گرفتم و اون تقریباً قایقم رو تیکه‌تیکه کرد. یادته؟
- من صدای تکون خوردن دمش و شکستن نیمکتِ‌قایقت و صدای زد و خوردت با اون ماهیه رو یادمه. من رو برای دور کردن ازش انداختی اون سمت قایق که طناب‌های خیس گره‌زده شده اون‌جا بودن. طوری صدای زد و خورد زیاد بود که انگار یه‌درخت رو قطع کردن و صدای افتادنش توی گوشم می‌پیچید، همین‌طور بوی شیرین خون زیر دماغم هم یادمه.
چهره پیرمرد رنگ کنجکاوی گرفت و لبخند زد.
- واقعاً همه‌ی این‌ها یادته، یا قبلاً این چیزها رو بهت گفته بودم؟
- من همه‌‌چیزِ وقتی که بار اول باهم رفتیم رو یادمه.
پیرمرد با پلک‌های آفتاب‌سوخته، با افتخار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : im.Aby

im.Aby

ویراستار آزمایشی
سطح
21
 
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
2,157
پسندها
12,371
امتیازها
38,673
مدال‌ها
24
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #8
- میشه برات ساردین بگیرم؟ می‌تونم یه چهارتایی هم طعمه از اون سمت پیدا کنم.
- برای امروز طعمه دارم، توی نمک خوابوندم و در جعبه کردم.
- پس بذار چهارتای دیگه برات بگیرم.
پیرمرد با لبخندی پر امید و اعتمادی که هرگز از بین نرفت، مانندی نسیم به تازگی برمی‌خیزد، به پسر گفت:
- فقط یکی.
پسر گویی که جان تازه گرفت، گفت:
- دوتا میگیرم.
پیرمرد موافقت کرد.
- باشه، دوتا. اون‌ها رو که نمی‌دزدی؟
- قبلاً می‌دزدیدم، ولی الان می‌خرمشون.
پیرمرد آن‌قدر ساده بود که نمی‌دانست پسر چگونه به این بزرگمنشی و فروتنی رسیده. اما می‌دانست به آن رسیده، می‌دانست که از آن بزرگ شدن شرم ندارد و هیچ کاستی‌ای در غرور واقعیش همراهی نیست.
- ممنونم.
در دل به او افتخار می‌کرد؛ حس پدری را داشت که به فرزند صالحش نگاه می‌کند،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : im.Aby
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] SAMA_B

im.Aby

ویراستار آزمایشی
سطح
21
 
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
2,157
پسندها
12,371
امتیازها
38,673
مدال‌ها
24
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #9
- خیلی دور، وقتی باد تغییر جهت داد، برمی‌گردم. می‌خوام قبل روشن شدن هوا، اون‌جا باشم.
پسر لبخند زد و با اشاره به صیادی که در قایقش بود، گفت:
- سعی می‌کنم مجبورش کنم اون هم بیاد سمت دور، اون‌وقت اگر چیز بزرگی گرفتی می‌تونیم بیایم و کمکت کنیم.
- اون دوست نداره خیلی جاهای دور بره.
پسر با عزم بیشتر و برقی در چشمانش بیشتر اصرار کرد.
- درسته. اما من چیزی رو می‌بینم که اون نمی‌تونه ببینه. مثل پرنده‌ای که زورشو میزنه تا کاری کنه دلفین از آب بیرون بیاد.
- انقدر وضعیت چشم‌هاش بده؟
- تقریباً کوره.
- چه عجیب غریب... اون هیچ‌وقت لاک‌پشت گیری نکرده. همین‌کار چشم‌ها رو کور می‌کنه.⁶
- ولی تو سال‌ها توی ساحل موشیکتو⁷ لاکپشت گیری کردی و چشم‌هات حالشون خوبه.


⁶. این پنج دیالوگ آخر، یک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : im.Aby
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] SAMA_B
عقب
بالا