• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان قوزیم | آیلی فام کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Ayli_fam
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 4
  • بازدیدها بازدیدها 67
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    رمان قوزیم
  • کاربران تگ شده هیچ

Ayli_fam

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
8/12/22
ارسالی‌ها
157
پسندها
970
امتیازها
5,063
مدال‌ها
7
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
قوزیم
نام نویسنده:
آیلی فام
ژانر رمان:
عاشقانه، درام
کد رمان: 5822
ناظر: @ANAM CARA

خلاصه:
گندم، بلاگر طبیعت‌گرد تهرانی، برای چالش عکاسی به روستای دورافتاده و عشایری می‌رود. سگ کوچکش گله خان مراد را می‌ترساند و بزغاله نادر و خوش یمن گم می‌شود. طبق رسم ایل، جبران خسارت؛ خان گندم را نگه می‌دارد تا گوسفند پیدا شود؛ اما فقط ماندن کافی نیست و گندم باید مانند باقی دخترهای عشایر نان و آش بپزد و کشک درست کند کارهایی که هیچ‌وقت در عمرش ندیده و انجام نداده؛ اما ماجرا همین‌طور می‌ماند یا چالش‌های پیچیده و سخت‌تری انتظار گندم را می‌کشد؟ چالش‌هایی مثل عشق میان گله و چادرهای سیاه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

TomSasha

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
22/11/21
ارسالی‌ها
4,124
پسندها
23,513
امتیازها
55,873
مدال‌ها
54
  • مدیر
  • #2
1000035075.webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : TomSasha

Ayli_fam

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
8/12/22
ارسالی‌ها
157
پسندها
970
امتیازها
5,063
مدال‌ها
7
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #3
به نام خدا
۱۴٠۵/۲/۲۱
نفس عمیقی کشیدم و چشم‌هام رو بستم. یه ویدیو چندثانیه‌ای رو چندبار خراب کرده بودم و این اشتباهم بی‌سابقه بود. چشم‌هام رو باز کردم و دوربین رو دوباره تنظیم کردم:
- سلام، سلام عزیزای دل گندم. بنا به درخواست‌های زیاد شما این دفعه می‌خواییم بریم تو دل زندگی عشایری. منتظر ری‌اکشن‌های هیجان‌انگیزتون هستم.
نفس حبس شده‌ام رو آزاد کردم و به بازدید‌ها و تعداد دایرکت‌هایی که هر ثانیه بالاتر می‌رفت چشم دوختم. چه مرگم بود امروز؟ چندسال می‌گذشت تو این کار بودم و این دفعه یه جور خاصی استرس داشتم. شاید به‌خاطر محیط متفاوتش بود. با صدای قدم‌های مشکی، روی زانوهام نشستم و بغلم رو باز کردم.
- پسرم؟ بیا ببینمت.
پارس کوتاهی کرد و با سرعت نسبتاً زیادی سمتم اومد. موهاش رو نوازش کردم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Ayli_fam

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
8/12/22
ارسالی‌ها
157
پسندها
970
امتیازها
5,063
مدال‌ها
7
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #4
بی‌حرف پشت سرم اومد و از صدای قدم‌های تندش فهمیدم عصبی و دلخوره. نفس عمیقی کشیدم و کنار چمدون‌هایی که از قبل آماده کرده و کنار در گذاشته بودم ایستادم. مشکی داخل کیف مخصوصش رفت؛ بخاطر سفرهای زیادمون تا چمدون می‌دید سمت کیفش می‌رفت. بابا هم کنار مامان ایستاد. از چشم‌های اونم نارضایتی می‌بارید؛ اما مثل مامان اعتراضش رو به زبون نمی‌آورد. بی‌حرف بغلم کرد و پیشونیم رو بوسید:
- مواظب خودت باش و... زود برگرد.
کمی توی بغلش موندم و عطرش رو بو کشیدم. با گفتن چشم از بغلش دل کندم. مامان همونطور که با دستاش اشک‌هاش رو پاک می‌کرد بی‌حرف و محکم بغلم کرد. بغضم بی‌صدا شکست و سرم رو شونه‌اش گذاشتم:
- زود برمی‌گردم... قول میدم.
نفس عمیقی کشید و بعد چندبار بوسیدن سر و صورتم از بغلش خارج شدم و محکم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Ayli_fam

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
8/12/22
ارسالی‌ها
157
پسندها
970
امتیازها
5,063
مدال‌ها
7
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #5
کیف مشکی رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم. تا چشم کار می‌کرد اطرافم کوه بود و جنگل! نفسی تازه کردم و کش و قوسی به بدنم دادم. آخیش! کیف مشکی رو باز کردم که سریع پرید بیرون. با حرکتش ناخودآگاه خندیدم:
- چه خسته بودی پسرم.
پارس کنان جلوتر از ما حرکت کرد. مهرداد مسیر رو نشونمون می‌داد و از آب و هوا و آداب و رسوم و... اینجا می‌گفت. با دیدن سرسبزی و کوهستانی بودنش داشت استرسم کم‌کم می‌خوابید.
- زنگ زدم به صاحب خونه‌ای که اجاره کرده بودم؛ اما مثل اینکه لوله‌کشیش یه دو روزی کار داره.
متعجب ایستادم و نگاهش کردم.
- خب؟!
با من‌من و نگاه دزدیدن گفت:
- یکی از فالوئرها خونش همین‌جاست؛ ازمون درخواست کرد و وقتی قبول کردم خیلی خوشحال شد.
با حرص و چشم‌های گرد شده تقریباً جیغ زدم:
- مهرداد؟! می‌فهمی چی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا