• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه آستانه‌نشین | آرمیتا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع armıta
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 44
  • بازدیدها بازدیدها 907
  • کاربران تگ شده هیچ

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,167
پسندها
31,681
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #11
سپس دوباره روی تشک نشست.
موهایش به تمام جهات ممکن سیخ شده بودند، تی‌شرتش از یک طرف توی شلوار گیر کرده بود، اما این‌ها تنها میهمانان گذرا بودند.
یک نفس عمیق دیگر کشید.
صدای زن داخل اپلیکیشن همچنان با آرامش آزاردهنده‌ای ادامه می‌داد:
- به خاطر بسپار… هیچ اتفاق بیرونی نمی‌تواند آرامش درونی تو را از بین ببرد… .
دارا به تلویزیون برفکی نگاه کرد؛ بعد خیلی آرام گفت:
-‌ این زن اگر پنج دقیقه تو این خونه زندگی کنه، می‌ره سراغ مواد مخدر.
و بالاخره یکی کاغذ پیدا کرد.
صدای تارا بود که بلند شد:
-‌ کاغذ پیدا کردم نه، این برگه‌ی اخطار قبلی صاحبخونه‌ست، نمی‌خوام انرژی‌ش قاطی آدرس بشه.
نازنین، همچنان نیمه‌خواب‌ نیمه‌هیجان‌زده، کوسن‌ها را بلند می‌کرد.
-‌ این چیه؟
کاغذ مچاله‌ای را باز کرد:
«لیست چیزهایی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,167
پسندها
31,681
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #12
خودکار را روی کف دست چپش گذاشت، درش را با دندان کند، سرش را پایین آورد.
کف دستش، از مچ تا نوک انگشت‌ها، پر بود از خط‌های ریز: فرمول، شماره‌ی استاد، لیست کارهای دانشگاه، یادداشت «به مامان زنگ بزن، تظاهر کن اوضاع خوبه»، و یک قلب کوچک که معلوم نبود مال کیست.
سورنا با چشم‌هایی گرد شده به دستش خیره شد.
-‌ چرا من کل اقتصاد و احساساتمو روی یه دست جا دادم؟!
شاید در این لحظه، اگر روانشناسی در صحنه بود، به‌آرامی ساکش را می‌بست و می‌گفت: «من برای این حجم از دیوانگی آماده نیستم.»
سورنا با عجله برگشت سمت تارا.
-‌ دستتو بده.
تارا ابرویش بالا پرید.
-‌ ببخشید؟!
سورنا با التماس گفت:
-‌ کاغذ نداریم.
تارا لحظه‌ای مکث کرد، به دست خودش نگاه کرد؛ به ناخن‌های نصفه‌رنگ‌خورده، به رد خودکار قدیمی کنار شست.
-‌...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,167
پسندها
31,681
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #13
صدای پیرمرد از آن‌طرف خط زمزمه‌ای بم و مطمئن داشت، شبیه دوبلورهایی که از توی مه، قرارداد اجاره‌نامه بیرون می‌آورند.
سورنا سعی کرد هم‌زمان «بله استاد» بگوید و روی پوست تارا بنویسد. نوک خودکار قلقلک‌گونه روی دست تارا کشیده شد.
تارا ناگهان جیغ زد:
-‌ هوی وحشی آمپول که نمی‌زنی! آروم‌ترم بنویسی خودکار می‌نویسه!
سورنا با موبایل را سفت‌تر نگه داشت و زیر لب غرید:
-‌ تکون نخور، این ممکنه آدرسِ نجات باشه.
پیرمرد آن طرف، بی‌آن‌که بداند سورنا روی گوشت زنده دارد آدرس را می‌نویسد، با طمانینه گفت:
-‌ بنویس: کوچه… گل‌نار… پلاک… .
سورنا نوک خودکار را روی دست تارا فشار داد:
-‌ کوچه گل‌نار… پلاک… .
تارا با صورت درهم‌کشیده:
-‌ اَه سورنا، مطمئنی مهندسی؟ دست‌خطت مثل دکتراست!
نازنین در همان حال که تندتند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,167
پسندها
31,681
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #14
موبایل را کنار گذاشت و به سه‌ نفری که وسط هال دوره‌ی پزشکی-اداری روی دست تارا اجرا می‌کردند، نگاه کرد.
سورنا کماکان با گوش چسبیده به موبایل، روی دست تارا خم شده بود. خطوط آدرس مثل مسیر رگ‌های خونی روی پوستش نقش بسته بود. جای خالی برای ادامه‌ی آدرس کمتر می‌شد.
پیرمرد پشت‌خطی گفت:
-‌ بعدِ پلاک، بنویس: «واحد دو. آپارتمان مشفق.»
سورنا مکث کرد.
-‌ «مشفق»… با قاف یا غین؟
تارا نفسش را نگه داشت. نازنین, بدون تأخیر:
-‌ قاف.
پیرمرد همان‌طور که می‌خندید:
-‌ قاف، قاف، مشفق، مثل «مشفقِ بیت‌المال»… هرچند من سال‌هاست به بیت‌المال نزدیک نشدم.
خنده‌اش گرم بود، از همان‌هایی که بوی اسکناس نو می‌دهد.
سورنا دستش را عقب کشید، و سعی کرد بخندد. به‌هرحال مشفق استادش بود و سورنا هم نمره لازم.
پیرمرد سرفه‌ای کرد،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,167
پسندها
31,681
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #15
پیرمرد گفت:
-‌ شماره‌ش رو داشتم، همشهری قدیمیمونه. بهش گفتم: «آقای بیچاره، این چه وضعِ کندنِ پوست دانشجوهاست؟» اونم گفت: «اینا آینده‌ی اقتصادی مملکته، باید بهشون سخت بگیرم.»
دارا یک‌دفعه از جا پرید.
-‌ صبر کن ببینم، پیرمرد از اون‌ور شهر برای ما با بیچاره چونه زده؟! چرا من تا حالا عاشقش نشده بودم؟
سورنا اصرار کرد:
-‌ استاد، من… هنوز کامل با بچه‌ها صحبت نکردم.
پیرمرد آهی کشید:
-‌ باشه، باشه. عجله‌ای نیست اصلاً، تا یک ساعت دیگه بهم خبر بده.
سورنا نگاهش ناخودآگاه رفت روی دست تارا. تارا دستش را مثل کسی که تازه تتوی غیرقانونی زده، پشت سرش قایم کرد.
-‌ چشم استاد، حتماً.
بوق ممتد.
سورنا چند ثانیه گوشی را جلوی صورتش گرفت، انگار تازه کشف کرده باشد که این مستطیل پلاستیکی می‌تواند سرنوشت یک ساختمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,167
پسندها
31,681
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #16
سه جفت چشم قهوه‌ای، روی او قفل شدند. نفس‌ها تندتر اما بی‌صدا. هوا انگار قدری سنگین‌تر شده بود. دیوار ترک‌خورده‌ی کنار پنجره، با لکه‌ی نم گوشه‌ی سقف، همه شاهدانی ساکت بودند.
سورنا یک‌دفعه دست‌ها را بالا برد:
-‌ خب من می‌گم اجازه بدیم دَنی هم بیاد که همه‌ی باهم تصمیم بگیریم.
تارا با بی‌صبری پایش را روی سرامیک تق‌تق کرد.
-‌ یعنی ما الان به‌خاطر دانیال باید استرس رو «به تعویق» بندازیم؟ اون از الان داره روی اعصابم نقش دکور خیالی بازی می‌کنه.
دارا خندید:
-‌ یعنی می‌گی بهترین نقش عمرشون داره بازی می‌کنه؟
نازنین البته منطقی‌تر وارد شد:
-‌ از نظر آماری، حضور دانیال در جلسات تصمیم‌گیری، نتیجه رو تغییر نمی‌ده. فقط دیالوگ اضافه تولید می‌کنه.
سورنا با تکیه بر میز چوبی، جدی شده بود.
-‌ نه، این‌بار فرق...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,167
پسندها
31,681
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #17
یک پوشه‌ی طوسی در دستش بود که گوشه‌اش تا خورده بود؛ یادگار دستپاچگی پشت در اتاقِ مصاحبه.
چند لحظه در همان قاب در ایستاد، انگار منتظر بود کسی بگوید: «کات، عالی بود! حالا از اول.»
هیچ‌کس چیزی نگفت.
دانیال آهی سینمایی کشید، وارد شد، در را با پشت پا بست. چشم‌های آبی‌اش از روی سه‌تایی که وسط هال ایستاده بودند، بعد روی دستِ خط‌خطی تارا، بعد روی مت یوگا، و در نهایت روی تلویزیون برفکی چرخید.
لبخند تلخی زد.
-‌ چه‌قدر مناسبِ روحیه‌مه.
تارا، که تا چند ثانیه پیش آماده بود سرِ سورنا را از تنش جدا کند، یک‌دفعه حواسش پرت شد:
-‌ چی شد؟ مصاحبه چی شد؟ قبول شدی؟
دانیال دستی میان موهای ژل‌زده‌اش کشید، انگار بخواهد آخرین بقایای غرورش را صاف کند.
-‌ خب… .
مکث کرد، لب پایینش را گاز گرفت. صدایش را پایین آورد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,167
پسندها
31,681
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #18
نگاهش را به دوردست دوخت، انگار فریمی از یک فیلم سیاه‌وسفید است.
-‌ بعد… عکسامو دیدن. گفتن: «تو خیلی مناسبِ فضای جلوی رستوران مایی.»
سه ثانیه سکوت.
-‌ و حالا… .
شانه‌ها افتاد، لبخندش تبدیل شد به خط باریکی از شکست.
-‌ من… قراره جای عروسک‌های بادی جلوی در رستوران تکون بخورم.
تارا خندید:
-‌ یعنی اون چیزای قرمز که می‌رقصن تو باد؟
نازنین زیر لب، بسیار آرام:
-‌ از نظر آماری، این نقطه‌ی پایینی‌ترین سطح شغلی نیست. هنوز می‌تونی نفرِ سومِ سمت چپ توی عروسیِ بقیه باشی.
دارا با نگاهی پر از تأمل:
-‌ یه لحظه صبر کن… یعنی تو قراره هشت ساعت در روز جلوی رستوران، دستاتو ببری بالا و پایین، مردم از کنارت رد شن، ایگنورت کنن، و تو وانمود کنی این انتخاب خودت بوده؟
دانیال مکثی کرد. جمله را مزه‌مزه کرد. آهسته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,167
پسندها
31,681
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #19
دانیال ابروهایش تا وسط پیشانی بالا رفت.
-‌ نقش نوه؟!
سورنا با احتیاط جلو رفت، دست تارا را گرفت و بالا آورد. کف دستش را به سوی همه برگرداند. آدرسِ کج‌ومعوج، با جوهر نیمه‌خشک، روی پوستش بود.
-‌ این… بلیت احتمالی ماست برای این‌که دیگه هیچ‌وقت با بیچاره سر «پولِ شارژ» بحث نکنیم.
دارا نزدیک‌تر شد، خم شد روی دست تارا.
-‌ آدرس پیرمردِ ناشناسی که لطف کرده و گفته می‌خواد ما رو به فرزندخوندگی قبول کنه؟
سورنا سر تکان داد:
-‌ ناشناس نیست، استاد دانشگاه‌مه. خیلی پولداره.
مکث کرد، بعد با آرامش محاسبه‌گرانه‌ای ادامه داد:
-‌ و یه مادر نودساله داره که فکر می‌کنه نوه داره. ولی نداره. هنوز.
سورنا نفسش را بیرون داد:
-‌ ما… قراره ده روز نقش نوه‌ها، عروس‌ها، دامادهای نوه‌هاشو بازی کنیم. جلوی مادرش. در عوض… ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,167
پسندها
31,681
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #20
ببخشید امروز واقعاً حس طنز نداشتم، سعی می‌کنم تو پارت‌های بعدی جبران کنم:slightly-smiling-face:

تارا چشم‌هایش گرد شده بود، دست نوشته‌شده‌اش را با مالکیت خاصی نگاه کرد، انگار اگر ولش کند آدرس فرار می‌کند.
نازنین لبش را بین دندان‌ها گرفت، چشمانش نیمه‌بسته، مغز در حال چرخیدن با سرعت نور.
دانیال همه را نگاه کرد، بعد دستش را روی سینه گذاشت، یک قدم جلو آمد. صدایش را صاف کرد.
-‌ و نقش من چیه این وسط؟
با حسی از رسالت هنری:
-‌ من حاضرم از جلوی رستوران جدا بشم. من حاضرم از میان بادها برگردم به آغوش خانواده‌ی ساختگی. فقط تو سورنا، تو بگو… نقش من چیه؟
سورنا نگاهش را از یکی به دیگری چرخاند.
-‌ نمی‌دونم اینا رو فردا مشفق میگه.
انگار دارد تو جلسه‌ی شورای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا