• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه آستانه‌نشین | آرمیتا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع armıta
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 44
  • بازدیدها بازدیدها 907
  • کاربران تگ شده هیچ

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,167
پسندها
31,681
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #21
[فصل دوم: سلام مادربزرگ]
صبح، بیشتر شبیه ادامه‌ی دیشب بود تا شروعِ روز. نورِ کجِ آفتاب از لای پرده‌ی توری خاک‌گرفته می‌خزید توی هال بیست و پنج‌متری؛ جایی که آشپزخانه، سالن و راهرو فقط با توهمِ چند ردیف کاشی از هم جدا شده بودند.
تنها اتاق خانه، رسماً به دو کشور مستقل تقسیم شده بود.
یک پرده‌ی سبزرنگ از وسط اتاق کشیده بودند؛ ایده‌ای که در یک شبِ بحران مسکن، با الهام از نماز جماعت و مقدار زیادی ناامیدی به ذهنشان رسیده بود.
سمت راست پرده، قلمرو پسرها بود؛ سه تشک کنار هم، چند لباس آویزان از میخ دیوار و یک پنکه‌ی نیمه‌جان که از سال گذشته فقط نقش دکور را بازی می‌کرد.
سمت چپ، قلمرو دخترها؛ دو تشک، یک آینه‌ی کوچک، چند گیره‌ی مو، و قانونی نانوشته که هیچ پسری حق نداشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,167
پسندها
31,681
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #22
تارا وسط حمامِ پر از بخار، جلوی آینه‌ی بخارگرفته، موهای خیسش را کنار زده و چتری تازه، درحال تولد بود.
سورنا سرش را از زیر آب کشید بالا، کف چسبیده بود به ابروها و مژه‌ها. داد زد:
-‌ خانم بختیاری! یک ساعت و ربعه تو اون حمومی. مرغ تو فر این‌قدر نمی‌مونه!
تارا از پشت در، برخلاف ابعاد کوچک و پنجاه‌کیلو وزنی که داشت، داد زد:
-‌ خفه شو تو چی از تمیزی می‌فهمی مرتیکه‌ی سینکی؟
سورنا دوباره سرش را برد زیر آب:
-‌ واقعاً که نمک‌نشناسی تارا، سگ ظرفای هرشبو می‌شوره؟
در هال، تلویزیون قدیمی خاموش، نقش آینه‌ی رسمی خانه را گرفته بود. صفحه‌ی ترک‌خورده‌اش، تصویر دارا را کمی کشیده نشان می‌داد.
دارا با تیغ یک‌بارمصرف، جلوی آن ایستاده بود؛ ریش سه‌روزه، ریشه‌ی موی سیاه از زیر رنگِ قهوه‌ای بیرون زده، شبیه کسی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,167
پسندها
31,681
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #23
نازنین مکث کرد:
-‌ ها؟ نه… نه نه… الان نه… یه فرصت دیگه بهم بده، ما تازه داریم همو می‌فهمیم.
سشوار جوابش را با یک خِر بلند و بوی جذاب داد.
در تنها اتاق پسرها، دانیال مشغول کار مهمی بود: خراب‌کردنِ پرستیژ خانواده.
حوله‌ی کرم‌رنگی را دور کمرش بسته بود، موهای خیس روی پیشانی‌اش چسبیده بودند. روبه‌روی آینه‌ی دیواری لب‌پر، با صدای گرم، تمرین می‌کرد:
-‌ مامان‌جون… منو می‌شناسی؟ من همون نوه‌‌ایم که هرگز وجود نداشته.
کمی سرش را کج کرد، خودش را در آینه نگاه کرد:
-‌ نه… این زیادی سورئال بود.
شانه‌ها را عقب داد، لبخند معصومی زد:
-‌ مامان‌‌جون… نورِ چشمات منم… اومدم بگم هنوز هستم، گرچه طبقِ شناسنامه، کمی مشکوکم.
دستش را گذاشت روی قلبش، دوباره شروع کرد:
-‌ نوه‌ی مورد علاقه‌ت، از فرودگاه امام تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,167
پسندها
31,681
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #24
جبران شد آیا؟ یا می‌تونم برم گریه کنم؟:new-moon-face:

چشم‌های دانیال برق زد:
-‌ پوشیدم.
سورنا چنگ محکمی به موهای خیسش کشید که مقدار کمی، در حد یک مشت، از موهایش کنده شد:
-‌ حوله دور کمر مده؟
دانیال با جدیت، کف دستش را گذاشت روی سینه‌اش:
-‌ اعتمادبه‌نفس سورنا جان، همیشه باید اول اون پوشیده بشه.
سورنا لحظه‌ای ساکت ماند، انگار مغزش تلاش کرد این جمله را پردازش کند و با موفقیت شکست خورد. نگاهش افتاد به حوله‌ی دیگری که روی تشک‌ها افتاده بود.
حوله را برداشت و زیر لب گفت:
-‌ برو بمیر.
به سمت در رفت، دستش را گذاشت روی دستگیره.
پشت سرش، دانیال با صدایی نازک و کش‌دار صدایش زد:
-‌ سورنا.
دست سورنا روی دستگیره متوقف شد:
-‌ بله؟
دانیال سرش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,167
پسندها
31,681
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #25
باز کم شدید، باز کم شدید، باااز کم شدید:fearful-face:

پرده‌ی سبزی که تلاش می‌کرد در باشد را کنار زد و از اتاق رفت بیرون.
دانیال هنوز وسط اتاق، بی‌صدا می‌رقصید. چیزی بین شیلنگِ باز رهاشده و نرمش صبحگاهی صف مدرسه. جهان همچنان تصمیم گرفته بود نجاتش ندهد.
درِ حمام با یک «تق» خفه باز شد. بخار زد بیرون و تارا، وسط آن، ظاهر شد.
حوله‌ی صورتی دور بدنش، موها خیس، اما پیشانی‌اش…
چتری‌های کوتاه و صاف، با دقتِ ترسناک، روی پیشانی نشسته بودند؛ انگار با خط‌کش زده شده باشند.
یک قدم گذاشت بیرون و با دقت صفر، درست خورد تو سینه‌ی خیسِ سورنا که تازه از اتاق زده بود بیرون.
-‌ اَه چرا تی‌شرتت خیسه ملعون؟
این را گفت و هم‌زمان حوله را محکم‌تر چسبید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,167
پسندها
31,681
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #26
تارا نفس عمیقی کشید؛ از آن مدل نفس‌ها که یعنی «الان نمی‌کشمش، بعداً»:
- آره.
-‌ جدی؟
-‌ کاملاً.
سورنا یک قدم دورش چرخید، انگار دارد از زوایای مختلف یک فاجعه را بررسی می‌کند:
- بیشتر شبیه کارِ آرایشگریه که با عروس دشمن خونیه.
چشم‌های تارا گرد شد:
-‌ خیلی ممنون.
-‌ خواهش می‌کنم.
-‌ طعنه بود.
تارا دست‌به‌سینه ایستاد، حوله را با آرنج کشید بالا:
-‌ تو اصلاً از مد چیزی نمی‌فهمی.
سورنا شانه بالا انداخت:
-‌ آره، چون مد هر سال یه اشتباه قدیمی رو پیدا می‌کنه، گردگیری می‌کنه، دوباره می‌فروشه.
سورنا پوزخند زد؛ فقط یک میلی‌متر گوشه‌ی لبش رفت بالا، اما همان یک میلی‌متر، برای توهین کافی بود:
- واح آره… ندیدی دخترایی که متروی تجریش پیاده می‌شن، همه‌شون چتری دارن؟
تارا فوراً انگشتش را بالا گرفت:
-‌ دیدی؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,167
پسندها
31,681
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #27
تارا که کاملاً سورنا را به حوله‌اش گرفته بود پرده‌ی سبز را کنار زد و وارد بخش خواهران شد.
از آن طرف اتاق، دانیال که هنوز روبه‌روی آینه ایستاده بود، ناگهان گفت:
- ببخشید یه سؤال.
هیچ‌کدام جواب ندادند.
- اگه مادربزرگ بغلم کرد، اشک بریزم یا زیادیه؟
سورنا ناله‌کنان به سمت آشپزخانه راه افتاد. هنوز سه قدم برنداشته بود که لامپِ وسط هال یک لرزش مظنون کرد، نور زرد لحظه‌ای کم و زیاد شد، بعد، با یک تق، همه‌چیز خاموش شد.
در تاریکی، فقط نور کوچک موبایل دارا بود که هال را مثل صحنه‌ی بازجویی روشن کرده بود. نازنین، سشوار سوخته به بغل، از جلوی اُپن جدا شد و به سمت هال راه افتاد.
سورنا درست سرِ راهش بود؛ هنوز کنار دیوار، زیرِ جعبه‌فیوز، داشت با دو انگشت فیوزها را بالا و پایین می‌کرد، انگار اگر سه‌بار دیگر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,167
پسندها
31,681
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #28
نازنین یک قدم از او فاصله گرفت، برگشت طرفش، چشم‌هایش توی نور موبایل برق زد:
-‌ چون تو برق می‌خونی، ولی یک‌بار… .
انگشتش را آورد جلو صورتش:
- یک‌بار نگفتی «نازنین، خواهر عزیزم، بیار این سشوار نحیفتو من یک نگاه مهندسی بهش بندازم، برات درستش کنم».
سشوار سوخته را مثل سند جرم، تکاند جلوی صورتش:
-‌ پنج ساله با این زندگی می‌کردم، پنج ساله داره صدای «آخ آخ من می‌میرم» می‌ده، تو هم فقط می‌گفتی «خاموش روشنش کن درست می‌شه»!
نفسش را با حرص داد بیرون:
- الان هم برق رفت، هم سشواری نیست، هم مهندس برقِ خونه فقط فیوزو ناز می‌کنه.
همان‌جا که هالْ در سکوت کش آمده بود، از گوشه‌ی لبه‌ی کاناپه، یک صدای خونسرد، خواب‌آلود و کمی کلافه بلند شد. صدایی که انگار از دور، از اعماقِ کسی که «از قبل می‌دانست»، می‌آمد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,167
پسندها
31,681
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #29
-‌ من برق بودم… و صبح فهمیدم که ندادم.
مکث کرد:
- ولی در عوض یه چیز مهم‌تر دادم.
صدای افتادن چیزی شبیه انسان از بخش خواهران خارج شد و بعد صدای تارا:
- چی مثلاً؟ تاریکی شاعرانه؟
دارا نور گوشی‌اش را برد روی قبض زرد روی میز. نوشته‌ی درشت وسطش برق زد: «هشدار قطع برق». زیرش ریزتر: «اقدام می‌گردد».
- تجربه.
سکوتی از آن مدل‌ها که آدم مطمئن است تا چند لحظه‌ی دیگر به قتل ختم می‌شود.
سورنا هنوز ساق پایش را می‌مالید.
-‌ تجربه رو نمی‌شد با یه پادکست به دست بیاری؟
دارا شانه بالا انداخت.
-‌ می‌شد، ولی این ماندگارتره.
بعد ناگهان تارا از اتاق داد زد:
- یعنی ما چهار تا بدبخت باید جریمه بدیم فقط به‌خاطر اینکه تو تنبلی؟!
سورنا با خنده‌ی تلخ گفت:
- نه بابا، تجربه که بود! تجربه‌ی این که دارا رو هیچ‌وقت نباید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,167
پسندها
31,681
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #30
ده دقیقه بعد، شبیه صحنه‌ی آخرالزمانی در یک فیلم، همه به‌طرز معجزه‌آسایی «شکل آدم» شده بودند.
دارا، پیراهن خاکستریِ ساده پوشیده بود، شلوار تیره، کفش‌های چرمی که رویشان را با دستمال نم‌دار برق انداخته بود. ریشه‌های تازه‌اصلاح‌شده‌ی مو و خراش‌های ریز روی صورتش، ترکیبی از «تلاش» و «حمله‌ی تروریستیِ تیغ» بودند.
تارا، مانتوی آبی ساد‌ه، شلوار روشن، چتریِ تازه که با آن فاز بانو آنا د آرماس گرفته بود.
نازنین، پیراهن راه‌راه، شلوار مشکی، موهای جمع‌شده با کش؛ کمی وز کرده، کمی فر، اما به هرحال «همین که هست».
دانیال، بالاخره شلوار پوشیده، پیراهن سفید نسبتاً اتوکشیده، موهای خیسش را با دست به عقب خوابانده بود.
و سورنا؛ شلوار جین ساده، پیراهن نسبتاً تمیز، موهایی که با حوله خشک شده بود و حالا با انگشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا