- تاریخ ثبتنام
- 3/6/22
- ارسالیها
- 3,167
- پسندها
- 31,681
- امتیازها
- 69,173
- مدالها
- 51
- سن
- 16
- نویسنده موضوع
- #21
[فصل دوم: سلام مادربزرگ]
صبح، بیشتر شبیه ادامهی دیشب بود تا شروعِ روز. نورِ کجِ آفتاب از لای پردهی توری خاکگرفته میخزید توی هال بیست و پنجمتری؛ جایی که آشپزخانه، سالن و راهرو فقط با توهمِ چند ردیف کاشی از هم جدا شده بودند.تنها اتاق خانه، رسماً به دو کشور مستقل تقسیم شده بود.
یک پردهی سبزرنگ از وسط اتاق کشیده بودند؛ ایدهای که در یک شبِ بحران مسکن، با الهام از نماز جماعت و مقدار زیادی ناامیدی به ذهنشان رسیده بود.
سمت راست پرده، قلمرو پسرها بود؛ سه تشک کنار هم، چند لباس آویزان از میخ دیوار و یک پنکهی نیمهجان که از سال گذشته فقط نقش دکور را بازی میکرد.
سمت چپ، قلمرو دخترها؛ دو تشک، یک آینهی کوچک، چند گیرهی مو، و قانونی نانوشته که هیچ پسری حق نداشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.