• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه آستانه‌نشین | آرمیتا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع armıta
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 49
  • بازدیدها بازدیدها 1,142
  • کاربران تگ شده هیچ

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,806
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #41
پارت‌های قبل یه‌کم(درحد ۴٠-۵٠ خط) طولانی بوده، واسه همین بخشی از این پارت تکراریه، ولی خب... .

دانیال همان لحظه لبخند زد. از آن لبخندهایی که فروشندگان بیمه، قبل از کردن بیمه در پاچه‌ی آدم می‌زنند. اما چیزی که نگاه مشفق را گیر انداخته بود، چشم‌های آبی‌اش بود.
-‌ عجیبه… .
دانیال فوراً موهایش را عقب داد.
- می‌دونم.
- نه، منظورم… .
مشفق هنوز به چشم‌هایش نگاه می‌کرد.
- رنگ چشمات.
- جذابه؟
- شبیه منه.
دانیال یخ زد، بعد چشم‌های آبی‌اش گرد شد. بعد لبخندش آرام‌آرام باز شد.
- می‌دونستم.
سورنا که مبهوت به دانیال نگاه می‌کرد پرسید:
-‌ چیو می‌دونستی؟
- همیشه حس می‌کردم ما یه ارتباط معنوی داریم.
مشفق رو به آسمان نگاه کرد، احتمالاً دنبال شهاب سنگ یا یک بلای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,806
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #42
مشفق به اطراف نگاه کرد.
پنج نفر، فقط پنج نفر که حتی یکی از آن‌ها هنوز معلوم نبود انسان بالغ محسوب می‌شود یا نه.
- فقط پنج نفرید.
دانیال دوباره لبخند زد، تا جایی که لب‌هایش از لحاظ هندسی به یک هلال کامل نزدیک شد.
نازنین زیر لب زمزمه کرد:
- از نظر آماری، این بدترین سناریوی ممکن بود.
دارا که همچنان تلاش می‌کرد به همه‌چیز معنای فلسفی بدهد، آرام گفت:
- در واقع دانیال نمونه‌ی جالبی از پیروزی اعتمادبه‌نفس بر شواهد تجربیه.
تارا فوری اضافه کرد:
- نه، نمونه‌ی پیروزی احمق بودن بر طبیعته.
سورنا دستش را روی صورتش کشید.
آن‌طور که آدم روی شیشه‌ی بخارگرفته دست می‌کشد تا شاید دنیا واضح‌تر شود.
اما دانیال اصلاً نشنید، یا شنید و تصمیم گرفت نشنود.
به‌هرحال بعضی آدم‌ها استعداد عجیبی در نشنیدن واقعیت دارند.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,806
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #43
- نه.
- حاج‌بابا؟
- من اصلاً مکه نرفتم.
دانیال، بدون حتی یک پلک اضافه، دو ثانیه به مشفق نگاه کرد؛ سرش را با فهم عمیق تکان داد، انگار بزرگ‌ترین راز جهان را فاش کرده باشد.
- مهم نیته خب!
مشفق دستش را آورد بالا، کفش را گذاشت روی پیشانی‌اش؛ نه محکم، اما نمایشی، انگار دارد جلوی خودش روضه می‌خواند.
-‌ همون پدر خوبه.
سورنا سرش را پایین انداخت و تارا برگشت سمت نازنین.
- شرط می‌بندم تا فردا صبح وصیت‌نامه‌شو می‌نویسه.
نازنین دستش را داخل شلوار پارچه‌ایش فرو برد.
- تا فردا؟ من نظرم روی امشبه.
مشفق دسته‌گل را محکم‌تر گرفت.
انگار اگر آن را رها کند، خودش از هم می‌پاشد.
بعد نگاهش روی بقیه چرخید.
و ناگهان اخمی بسیار خفیف بین ابروهایش نشست:
- دارا و تارا خانم کنار هم نمی‌تونن نقش زن و شوهر بازی کنن.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,806
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #44
کلمه‌ی سانسور شده رو پیدا کنید(١٠ نمره)

- نامزد؟
یک چرخش ٢٢۵ درجه سمت دارا.
- ببین ببین.
و یک چرخش ۴۵ درجه‌ی دیگر به سمت نازنین.
- ببین ببین.
نازنین حتی نگاهش هم نکرد، فقط خیلی آرام گفت:
- تارا، اگر جمله‌ی بعدیت با «وای چقدر بامزه» شروع بشه، من با همین دسته‌گل خفه‌‌ت می‌کنم.
دارا سرفه‌ای کرد که بیش از حد ساختگی بود.
از آن سرفه‌هایی که آدم وقتی می‌خواهد وانمود کند موضوعی برایش مهم نیست، انجام می‌دهد؛ درست در همان لحظه‌ای که موضوع، هشتاد درصد ظرفیت مغزش را اشغال کرده.
تارا فوراً شکارش کرد.
- عه؟
دارا سریع به سمت تارا برگشت:
- نه.
- واح من که هنوز هیچی نگفتم.
- ولی داشتی فکرشو می‌کردی.
مشفق در آن لحظه بیشتر از هر چیز شبیه مردی بود که فهمیده ده روز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,806
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #45
مشفق با احتیاط پرسید:
-‌ مشکلش چیه؟
تارا با وحشت به سورنا اشاره کرد.
- استاد این آدم موقع غذا خوردن صدا درمیاره.
سورنا بلافاصله شلیک کرد:
- این دختر با اتو موش حرف می‌زنه.
- چون رابطه‌مون عمیقه.
- تو اسم اتوتو گذاشتی «سوزان روشن»!
تارا که کاملاً از صدای جیغش لذت می‌برد جواب داد:
-‌ چون با خانمای خوشگل پرابلم نداره! تو چرا اسم مبلتو گذاشتی کیومرث؟
کیومرث برای سورنا مثل ناموس بود.
-‌ صد دفعه گفتم کیومرث فرق می‌کنه!
مشفق سرش را به ستون بتنی تکیه داد.
خیلی آرام، خیلی غمگین.
خیلی شبیه مردی که وام سنگینی گرفته باشد و می‌داند که نمی‌تواند اقساطش را بدهد.
سورنا هنوز ادامه می‌داد:
- استاد، من حاضر نیستم.
تارا دست به سینه شد:
- منم حاضر نیستم.
-‌ استاد این دختر روزی سه ساعت خودشو تو آینه نگاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,806
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #46
دیدن ری‌اکشن‌هاتون به هر پست، اینکه واکنش هاها می‌بینم و این حسی که باعث لبخندتون هرچند محو شدم، واقعاً بهترین حس دنیاست. ممنونم ازتون
عااام راستی، طرح جلدم خودم کشیدم، تشویقم کنید:clown-face:


نازنین دستش را روی پیشانی گذاشت.
آن‌طور که پزشک اورژانس بالای سر بیماری می‌ایستد و فقط منتظر معجزه است، چون درسش را آنلاین پاس کرده.
- من واقعاً نمی‌دونم طرف کدومشونو بگیرم.
دارا با لحنی متفکر گفت:
- از منظر نیچه، تارا به مرحله‌ای رسیده که حضور سورنا رو به‌عنوان یک ایراد ذاتی تعریف می‌کنه.
مشفق دسته‌گل ارکیده را محکم‌تر گرفت و با صدایی که بوی استیصال می‌داد گفت:
- ده روز.
همه ساکت شدند:
- فقط ده روز.
نگاهش روی تک‌تکشان چرخید.
- ده روز نقش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,806
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #47
درحالی‌که راه می‌رفتند، مشفق دست داخل جیب کت برد.
بعد داخل جیب دیگر، بعد جیب داخلی، بعد جیب دیگری که احتمالاً خود طراح هم خبر نداشت وجود دارد.
و در نهایت چهار حلقه‌ی طلایی بیرون آورد (متأسفانه برخلاف انتظارات آقای معین اسمش را رویش ننوشته بودند).
- اینا رو دستتون کنین.
تارا حلقه را گرفت.
نور سقف روی سطحش افتاد و چشم‌های تارا همان‌جا برق زد. نه برق معمولی، برق آدمی که ناگهان آینده‌ی مالی خودش را دیده.
- واح… .
همه می‌دانستند این «واح» خطرناک است.
- واقعاً طلاست؟
نازنین بدون اینکه حتی نگاه درستی به حلقه بیندازد، آن را دستش کرد. بعد خیلی آرام گفت:
- از نظر آماری، طلا بودن اینا هفتاد و هشت الی هشتاد درصد احتمال دیوونه بودن آقای مشفق رو بالا می‌بره.
مشفق نفس عمیقی کشید.
- بدلن.
تارا فوراً...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,806
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #48
درهای شیشه‌ای ترمینال با صدایی آرام کنار رفتند و پنج نفر وارد فضایی شدند که بوی قهوه، عطرهای گران‌قیمت، خستگی پرواز و اضطراب دیدارهای خانوادگی در آن قاطی شده بود.
نور سفید سقف روی کف براق می‌ریخت و آدم‌ها را مثل مهره‌های شطرنجی بی‌هدف جابه‌جا می‌کرد.
مشفق جلوتر راه می‌رفت؛ خیلی جلوتر.
در حدی که انگار اگر فاصله‌اش را با این پنج نفر زیاد کند، شاید بتواند وانمود کند آن‌ها را نمی‌شناسد.
البته نمی‌توانست.
چون هر ده ثانیه یک اتفاقی می‌افتاد. مثلاً همین حالا، دانیال وسط راه ناگهان ایستاد:
-‌ ببخشید پدر.
مشفق، بدون اینکه برگردد، پرسید:
-‌ چیه؟
-‌ اگه مادربزرگ بغلم کرد، منم باید فیزیکالی بغلش کنم یا فقط از نظر احساسی بغلش کنم؟
مشفق ایستاد. آن‌قدر آرام که انگار سیستم عصبی‌اش برای پردازش این سؤال...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,806
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #49
دانیال با ذوق کودکانه‌ای کنار مشفق راه افتاد.
آن‌قدر نزدیک که اگر مشفق نفس عمیق می‌کشید، احتمالاً دانیال اکسیژن کم می‌آورد.
هر چند قدم یک بار به او نگاه می‌کرد؛ لبخند می‌زد، بعد دوباره نگاهش می‌کرد.
مشفق که‌ متوجه‌ی رفتار دانیال شده بود، آرام پرسید:
- چرا این‌جوری نگاهم می‌کنی؟
دانیال صادقانه گفت:
- نمی‌دونم، حس خوبیه.
مشفق اخم کرد.
- چه حسی؟
- حس خانوده داشتن.
سورنا همان لحظه زیر لب گفت:
- وای نه… .
دانیال ادامه داد:
- مثلاً الان دلم می‌خواد دستتو بگیرم.
مشفق تقریباً سکندری خورد، البته از نوع باکلاس و پولداری.
- چی؟!
- آخه نمی‌خوام تو فرودگاه گم بشم.
- تو فاصله‌ی سی سانتی ازم؟
دانیال تار مویی روی شانه‌ی کت مشفق را برداشت و درحالی که آن را بو می‌کرد گفت:
- این‌طوری امنیت عاطفیم بیشتره و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,806
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #50
همان لحظه صدای جیغ کودک خردسالی از آن‌طرف سالن بلند شد.
بچه‌ای حدوداً چهار ساله با بادکنک قرمز، با سرعت به سمت مشفق دوید.
احتمالاً فکر کرده بود پدربزرگ خودش است.
همانند چیزی که گفتنش در متن ادبی جایز نیست، به پای مشفق چسبید.
- بابابزرگ!
مشفق خم شد.
- عزیزم اشتباه گرفتی… .
اما قبل از اینکه جمله‌اش تمام شود، دانیال با سرعتی که فقط در مستندهای حیات‌وحش هنگام حمله‌ی پلنگ دیده می‌شود خودش را در کادر جا داد.
کنار کودک زانو زد.
- داداش کوچولو… .
کودک که به عشق امباپه موهایش را تراشیده بود، پلک زد.
- هان؟
دانیال با لبخند گفت:
- این بابابزرگ، بابای منه. در نتیجه… .
انگشتش را گذاشت روی سینه‌ی خودش.
- من عموت می‌شم.
کودک چند ثانیه به او نگاه کرد، بعد خیلی منطقی پرسید:
- تو چرا این‌قدر بزرگی؟
دارا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا