• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سایه‌ای در آغوش خورشید | سایه خیز کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع سایه خیز
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 14
  • بازدیدها بازدیدها 153
  • کاربران تگ شده هیچ

سایه خیز

کاربر فعال
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
6/10/20
ارسالی‌ها
1,003
پسندها
17,826
امتیازها
41,073
مدال‌ها
25
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #11
سبحان لبخندی می‌زند و در دلش آرامش جا می‌گیرد، پس دخترک بالاخره قبول کرده بود. با لبخندی می‌گوید:
- قبول کردی با من بیای؟
تصمیمش را گرفته بود، با عموی عجیبش می‌رفت تا حقیقت را درباره زندگی‌اش کشف کند! اصلا شاید پشت مرگ پدر و مادرش هم همین حقیقت باشد:
- آره دیگه! دوست دارم از این به بعد پیش تو زندگی کنم، البته اگه تو هم آخرش نخوای منو بیرون کنی.
سبحان اخم هایش درهم می‌رود و دستانش مشت می‌شود، از لای دندان می‌غرد:
- چرت و پرت نگو بچه یعنی چی نخوام بیرون کنم؟ از دار دنیا فقط تو برام موندی.
سپس چشمانش لبالب پر می‌شود و در دل اعتراف می‌کند که فقط او برایش باقی نمانده بلکه از قعر جهنم بردیایی هنوز چشم انتظارشان است. پریا به چشمان اشکی عمویش خیره می‌شود، اگر یک حرف راست گفته باشد همین قسمت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سایه خیز

سایه خیز

کاربر فعال
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
6/10/20
ارسالی‌ها
1,003
پسندها
17,826
امتیازها
41,073
مدال‌ها
25
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #12
حالت عصبی و صدای کنترل نشده عمویش برای چندمین بار در ذهنش صدای زنگی را پخش می‌کند:
«هیچ چیز در عمویش و این اتفاقات عادی نیست.»
مطمئن بود عمویش از سر مهربانی و با دیدن حال زارش این گونه ناراحت نبود، بلکه از وضعیت خراب جاده اعصابش خرد بود. دست از فکر کردن بر می‌دارد، چشمانش را روی هم می‌گذارد تا کمی بخوابد، این‌طور برایش بهتر بود، درضمن مطمئن بود با خوابیدنش هم وضعیت هوا بهتر می‌شد. با تکان‌های آرام ماشین کم کم ذهنش آرام گرفت و دنیای خواب او را دعوت کرد.

***

مردی با هیبت و قدی بلند، تنها چیزی که از او ساطع می‌شد تاریکی بود، به جز چشمان قرمزش که تضاد وحشتناکی را به وجود آورده بود. صدای ناله و گریه از هرجایی می‌آمد، صدا گویا متعلق به یک شخص بود. پریا دستش را بر روی گوش‌هایش می‌گذارد تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سایه خیز

سایه خیز

کاربر فعال
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
6/10/20
ارسالی‌ها
1,003
پسندها
17,826
امتیازها
41,073
مدال‌ها
25
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #13
دست سبحان بر روی فرمان سفت می‌شود، به سمت دختر کامل بر می‌گردد و مستقیم نگاهش می‌کند، پریا هم به تبعیت از عمویش نگاهش می‌کند، ولی با دیدن چشمانش لرزی بر تنش می‌نشیند، حس می‌کند چشمان طلایی عمویش نوری ساطع می‌کند. سبحان متوجه خشم کنترل نشده‌اش می‌شود. چشمانش را می‌بندد و نفسی عمیق می‌کشد:
- اوکی. پیاده شو بریم یه چیزی بخوریم.
بعد از اتمام حرفش از ماشین پیاده می‌شود و در را به شدت می‌بندد. صدایی را در کنارش می‌شنود:
- مرتیکه این چه طرز رفتاره؟ نیومده می‌خوای دختره رو فراری بدی؟
به پشت ماشین تکیه می‌دهد و باز هم چندین نفس عمیق می‌کشد:
- اهورا دروغ میگه بهم! خون دماغ شدنش مال یه انرژی قوی بود! مطمئنم داشت خواب می‌دید.
پریا چندین بار نفس عمیقی می‌کشد، و در آخر سیلی به صورتش می‌زند. باید به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سایه خیز

سایه خیز

کاربر فعال
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
6/10/20
ارسالی‌ها
1,003
پسندها
17,826
امتیازها
41,073
مدال‌ها
25
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #14
پریا با صدای سبحان از فکر در آمد و با شنیدن سوالش دوباره قفسه سینه‌اش تیر کشید، دستان عرق کرده‌اش را به شلوارش چسباند و ترجیح داد با یک کلمه پاسخ دهد:
- نمی‌دونم!
ابروهای سبحان از این جواب بالا رفت و تک‌خنده‌ای زد:
- نمی‌دونی؟ آدم نمی‌دونه تو زندگیش کسی هست یا نه؟
پریا سرش را به دو طرف تکان داد، نمی‌دانست باید چه بگوید، ولی ترجیح داد یک دستی بزند تا بفهمد طرز فکر عمویش چیست:
- نه نمی‌دونم! شاید مسخره به نظرت بیاد! ولی با هیچ‌کس نمی‌تونم برم تو رابطه؛ همش فکر می‌کنم به یکی تعهد قلبی دارم.
لبخندی بر لبانش می‌آید که اصلا با آن چشمان قطبی‌اش هم‌خوانی نداشت، به پشت صندلی تکیه می‌دهد طوری که انگار خیالش از همه چیز راحت شده بود. ابروهای دختر از این حرکت به سمت موهایش حرکت می‌کند:
- پریا به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سایه خیز

سایه خیز

کاربر فعال
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
6/10/20
ارسالی‌ها
1,003
پسندها
17,826
امتیازها
41,073
مدال‌ها
25
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #15
ساعت بدی را برای کوه نوردی انتخاب کرده بودند، ولی سبحان معتقد بود باید از یک جایی شروع کند. خورشید حسابی سوزان بود و در این ساعت بالا رفتن از کوه یعنی سوختن کامل پوست؛ ‌پریا نفسی عمیق می‌کشد، باد در میان موهای لختش به رقص در می‌آید و تمام وجودش را سرشار از انرژی می‌کند، نور خورشید شاید سوزان بود ولی بر روی طبیعت رنگ زیبایی را انداخته بود:
- فکر نمی‌کردم این‌قدر قشنگ باشه اینجا!
سبحان سرش به تأیید تکان می‌دهد، دست پریا را در دست می‌گیرد، تا مبادا دخترک بر روی زمین بیفتد، با هم ادامه دامنه را بالا می‌روند، حال پریا خوب بود و روحیه‌اش شاداب، هر قدمی که بر می‌داشتند، پرنده‌های بیشتری بالای سرشان بی‌قراری می‌کردند، گویا تمام طبیعت انرژی پری کوچکشان را حس کرده بودند.
زیادی بالا نمی‌روند، و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سایه خیز

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا