• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سایه‌ای از اعماق گذشته | سیده مریم حسینی کاربر انجمن یک رمان

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #11
***
از زبان آوین :

آهسته قدم گذاشتم و مقابل در اتاق ایستادم.
پیش از ورود، نگاهم روی عدد فلزیِ روی در مکث کرد.
«۴۰۴»
حس پوچی، مثل چیزی سبک اما مزاحم، همراهم وارد اتاق شد.
بی‌اهمیت قدم داخل گذاشتم.
اولین چیزی که چشمم را گرفت، پرده‌هایی با طرح گل‌های آبی بود که با روتختی ست شده بودند؛ انگار اتاق می‌خواست آرامشی را که سال‌ها از من دریغ شده بود، به اجبار به من هدیه دهد.
در ماشین با خودم فکر می‌کردم همین که برسم، خودم را با یک دوش آب گرم مهمان می‌کنم.
اما حالا… دیگر میلی نداشتم.
خمیازه‌ای کشیدم، چمدان را همان‌جا رها کردم و خودم را به شکم روی تخت انداختم.
چشم‌هایم را آرام بستم.
برای چند ثانیه، آرامشی عجیب در وجودم خزید؛ آرامشی ناآشنا، مثل دروغی شیرین.
اما طولی نکشید که تصویر آن زمینِ خالی از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #12
بخار روی آینه را پاک کردم. با اینکه حتی ذره‌ای از آب سرد باز نبود، اما دستانم چنان درد گرفت که انگار آن‌ها را در یخ فرو برده باشم.
بی‌مهابا شستن را رها کردم. حوله‌ی تن‌پوش را برداشتم و بدون اینکه در حمام را ببندم، بیرون آمدم.
روی مبل راحتی گوشه‌ی اتاق نشستم و نفس عمیقی کشیدم.
بوی شامپو در هوا پیچیده بود؛ بویی تمیز، اما ناآشنا.
نگاهم روی تابلوهای ساده‌ی هنریِ نصب‌شده روی دیوار چرخید.
یکی‌شان بیشتر نگاهم را نگه داشت:
«دختری با موهای بلند، پشت به نقاش، خیره به غروب آفتاب.»
برای لحظه‌ای حس کردم جای او با من عوض شده.
همین خیال کوتاه، آرامشی زودگذر به من داد.
سرم را به پشتی مبل تکیه دادم و چشم‌هایم را بستم.
سکوت خفقان‌آور اتاق، مثل پرده‌ای نامرئی، روی شانه‌هایم افتاد.
ناگهان لرزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #13
***
موهام هنوز خیس و حوله‌پیچ بود که روی تخت فرو رفتم.
خواب انگار با من لج کرده بود؛ مثل پرنده‌ای سمج، مدام بالای سرم پرپر می‌زد و آرام نمی‌گرفت.
دقایقی نگذشته بود که حس کردم، یک حشره‌ی مزاحم روی بینی‌ام قلقلکم می‌دهد و سرما از ته پتو استخوان‌هایم را می‌لرزاند؛ سرمایی که انگار از زیر زمین می‌خزید و قصد داشت ریشه‌ی وجودم را منجمد کند.
دستم را محکم روی لحاف فشار دادم، نفس‌هایم کوتاه و سطحی شد. خودم را بیشتر به زیر پتو مچاله کردم، اما ذهنم آرام نبود.
یک وزوز… یک زمزمه‌ی خفیف، درست کنار گوشم.
قلبم به تندی می‌کوبید؛ نه از ترس، بیشتر از تعجب و عصبانیت.
چشم‌هایم را خمار باز کردم. مثل همیشه، به سمت هیچ نگاه کردم.
می‌دانستم چیزی هست، اما نمی‌خواستم آن را ببینم.
انکار، همیشه بهترین دفاعم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #14
با تردید به سمت میز کوچک کنار تخت خم شدم و کنترل روشنایی را برداشتم. دکمه را که فشردم، نور ناگهان در اتاق فوران کرد و تاریکی را از گوشه‌وکنار آن عقب راند.
به سمتش چشم چرخاندن.
اولین بار بود که می‌توانستم روحی را تا این حد واضح ببینم.
با اینکه زندگی‌ام از همان کودکی با ترس گره خورده بود، اما دیدن او از این فاصله، قلبم را برای لحظه‌ای از تپش انداخت.
سرمایی غریب در استخوان‌هایم دوید؛ سرمایی که انگار از وجود او تراوش می‌کرد و آرام‌آرام در جانم می‌خزید.
روی تخت خم شده بود و بی‌آنکه حتی یک بار پلک بزند، مستقیم به چشمانم خیره مانده بود.
لبم را گزیدم و سعی کردم لبخند بزنم.
در تمام سال‌های زندگی‌ام، ارواح برایم چیزی شبیه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • fuego
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #15
عجیب‌تر از همه این بود که با دیدنش، حرف‌های پدرم برای چندمین بار در ذهنم زنده شد.
سال‌ها بود که ارواح را می‌دیدم، اما همیشه میان من و آن‌ها پرده‌ای از مه کشیده شده بود؛ سایه‌هایی لرزان که گاهی در گوشهٔ دیدم جان می‌گرفتند و پیش از آنکه بتوانم چهره‌شان را تشخیص دهم، دوباره در تاریکی حل می‌شدند.
هر روح، هاله‌ای داشت؛ رنگی که مثل جوهر در آب پخش می‌شد و ماهیتش را فاش می‌کرد.
بعضی‌ها خاکستری بودند، خسته و سرگردان؛ بعضی دیگر سیاه، آن‌قدر سیاه که انگار تکه‌ای از شب را از آسمان کنده و دورشان پیچیده باشند.
اما او... او انگار به هیچ‌یک از آن‌ها تعلق نداشت.
هاله‌اش آرام و خنثی بود؛ نه روشن، نه تاریک.
و چهره‌اش... چهره‌اش آن‌قدر واضح بود که اگر سرمایی که از وجودش می‌بارید را نادیده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #16
چشم‌هایم را به سمتش چرخاندم.
هنوز همان‌طور نگاهم می‌کرد؛ انگار منتظر بود پاسخ سؤال‌هایش را از میان سکوت من پیدا کند.
لب زدم:
- داشتم به تو فکر می‌کردم.
برای لحظه‌ای، اخمی میان ابروهایش نشست.
- به من؟
- آره... یا حداقل به این‌که چرا تو با بقیه تفاوت داری؟
نگاهش لرزید؛ مثل شمعی که در برابر نسیم، میان خاموشی و ماندن معلق بماند.
و در همان حال در کنج نگاهش، کنجکاویِ سرگردانی موج می‌زد.
- بقیه…؟
- خب، درسته که اولین روحی هستی که به وضوح می‌بینم، اما به‌هر‌حال... .
کلامم با خرناس کوتاه او نیمه‌کاره ماند.
- پس من واقعاً مردم.
خشک شدم. برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
مضطرب بود و آن هاله‌ی خنثی‌اش حالا به خشم سردی تبدیل شده بود؛ مثل هوایی که ناگهان یخ بزند.
با دندان قروچه‌ای سمتش خیره شدم:
- چیزی…...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • fuego
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #17
هیچ‌کدام مستقیم به صحنه‌ی مرگش ربط نداشت، ذهنم درهم بود، انگار تمرکز از من گرفته شده باشد.
لحظه‌ی آخر، مردی بلندقد و خوش‌سیما دیدم؛ چهره‌اش ذوق عجیبی از زندگی را به ارمغان می‌آورد، مثل کسی که هنوز از نفس کشیدن سیر نشده. نگاهم با نگاهش گره خورد؛ نگاهی که به جایی دورتر از من خیره مانده بود.
ناخودآگاه گوشی از دستش لغزید و افتاد.
صحنه به‌شدت سریع اتفاق افتاد؛ آن‌قدر سریع که ذهنم فرصت نگه داشتنش را نداشت. تا خواستم آن را دنبال کنم؛ با تکانی شدید از خلسه بیرون کشیده شدم. چشمانم گرد شد.
هیچ‌وقت نشنیده بودم ارواح بتوانند لمس کنند.
آب دهانم را قورت دادم. از چیزهای ناآشنا خوشم نمی‌آمد. از غافلگیری متنفر بودم.
- موضوع چیه؟
حرکتش برایم ناخوشایند بود. سؤال‌ها در ذهنم بی‌وقفه می‌چرخیدند، پس مثل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • fuego
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #18
دیگر حرف‌هایش را نمی‌شنیدم. خستگی مثل باری سنگین روی شانه‌هایم افتاده بود و پلک‌هایم، بی‌اجازه، روی هم می‌آمدند.
پس، بی‌آنکه به حرف‌های بعدی‌اش گوش بسپارم، به سمت تخت خیز برداشتم و خودم را زیر پتو پنهان کردم.
در همان حال، ناباورانه صدای قدم‌های ناآرامش را می‌شنیدم که بی‌هدف در اتاق می‌پیچید.
سعی داشت چه چیزی را ثابت کند؟
اگر خودش نمی‌خواست، من هم کاری از دستم برنمی‌آمد.
قرار نبود از دست من معجزه‌ای برآید.
تیک‌تاک ساعت، سکوت اتاق را دانه‌دانه می‌شکست.
از همان لحظه‌ای که پا از آن عمارت سوخته بیرون گذاشته بودم، دلشوره مثل پیچکی دور قلبم تنیده بود و رهایم نمی‌کرد.
هرچند دستیار پدر می‌گفت این مأموریت از ساده‌ترین پرونده‌هایی است که به من سپرده، اما از همان لحظه‌ی ورود، چیزی در آن خانه مرا پس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • fuego
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #19
نگاهم را بالا آوردم.
جنگل روبه‌رو، بی‌آن‌که اعتراضی کند، میان آغوش خاک و آتش جان می‌داد.
شعله‌ها میان شاخه‌ها می‌رقصیدند و دود، آسمان گرگ‌ومیش را می‌بلعید.
چشمانم تار شد. تصاویر، تکه‌تکه و گسسته، از برابر نگاهم عبور می‌کردند.
خودم می‌دانستم؛ باز هم در یکی از همان خواب‌های عجیب گرفتار شده بودم.
اما این بار فرق داشت. قلبم آن‌قدر محکم فشرده می‌شد که انگار دستی نامرئی میان قفسه‌ی سینه‌ام چنگ انداخته باشد.
اشک‌هایم بی‌اختیار روی گونه‌هایم می‌لغزیدند.
هر قطره که بر زمین می‌افتاد، گل سرخی از دل خاک می‌شکفت؛ گلی که گلبرگ‌هایش، انگار با خونی یخ‌زده رنگ گرفته بودند.
دستم را روی قلبم فشردم.
فقط باید نفس می‌کشیدم.
اما هوا، سنگین‌تر از آن بود که راهی به ریه‌هایم پیدا کند. زانوهایم تاب نیاورد و بی‌جان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • fuego
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #20

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا