- تاریخ ثبتنام
- 6/10/20
- ارسالیها
- 1,027
- پسندها
- 17,863
- امتیازها
- 41,073
- مدالها
- 25
- سن
- 20
- نویسنده موضوع
- #21
- عموجون، تو رویا دیدم تویه جنگلم و یه لباس خاصی تنمه با یه تاج پر از الماس، کلی حیوون دورمه که دارن یه ملودی رو میزنن و منم براشون آهنگ میخونم.
حال دیگر در ده ثانیه همان یک نفس را هم سبحان نمیکشید و آنقدر واضح بود که پریا هم از بالا و پایین نشدن قفسه سینهاش متوجه میشود، سرش را از سینه سبحان بر میدارد و با چشمان اشکیاش به او زل میزند، سبحان تمام سعیاش را میکند تا خود را نبازد، با دستانش اشکهای دخترک را پاک میکند و در چشمانش زل میزند و با اعتماد به نفس میگوید:
- پریا دیگه فکر نکن به هیچی، با همدیگه از پس همه چی برمیایم خوب؟ فقط الان سعی کن آروم شی دوباره حمله بهت دست نده! همه چی رو درست میکنم بهت قول میدم.
لرزش تن پریا را حس میکرد، نمیتوانست بیخیال این موضوع شود، پری...
حال دیگر در ده ثانیه همان یک نفس را هم سبحان نمیکشید و آنقدر واضح بود که پریا هم از بالا و پایین نشدن قفسه سینهاش متوجه میشود، سرش را از سینه سبحان بر میدارد و با چشمان اشکیاش به او زل میزند، سبحان تمام سعیاش را میکند تا خود را نبازد، با دستانش اشکهای دخترک را پاک میکند و در چشمانش زل میزند و با اعتماد به نفس میگوید:
- پریا دیگه فکر نکن به هیچی، با همدیگه از پس همه چی برمیایم خوب؟ فقط الان سعی کن آروم شی دوباره حمله بهت دست نده! همه چی رو درست میکنم بهت قول میدم.
لرزش تن پریا را حس میکرد، نمیتوانست بیخیال این موضوع شود، پری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر