• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان لیلیث: پژواک قرون | فاطمه اولیائی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع fatemeholyaei
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 6
  • بازدیدها بازدیدها 78
  • کاربران تگ شده هیچ

fatemeholyaei

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/26
ارسالی‌ها
6
پسندها
6
امتیازها
3
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
لیلیث:پژواک قرون
نام نویسنده:
فاطمه اولیائی
ژانر رمان:
فانتزی، تاریخی
کد رمان: 5856
ناظر: @Ghasedak~

خلاصه:
داستان با لیلیث آغاز می‌شود؛ زنی در آستانه‌ی فروپاشی روانی در مشهدِ معاصر که از زخم‌های عمیق شخصی و خانوادگی رنج می‌برد. او که درگیر پروژه‌ای باستان‌شناسی در اعماق کویر لوت است، در پی یک طوفان شن غیرعادی و سقوط به لایه‌های زیرین زمین، با «دروازه‌ی زمان» مواجه می‌شود. شکافی که نه یک پدیده علمی، بلکه گویی زخمی در کالبد خاک ایران است. لیلیث در این سفر، تنها در زمان جابه‌جا نمی‌شود، بلکه در تاریخ حل می‌شود. او به جای تماشاگر بودن، به قلب بحران‌های تاریخ ایران پرتاب می‌شود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : fatemeholyaei

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,495
پسندها
49,014
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • مدیرکل
  • #2
1000083566.webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Eccedentesiast
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Ghasedak~

fatemeholyaei

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/26
ارسالی‌ها
6
پسندها
6
امتیازها
3
  • نویسنده موضوع
  • #3
خراشیدنِ نوکِ پرگار روی کاغذِ پوستی، تنها صدایی بود که در آپارتمان می‌پیچید.

اتاق تاریک بود؛ تنها نور زرد چراغ‌مطالعه، روی نقشه‌های توپوگرافی پهن‌شده کف زمین می‌تابید. مشهد بیرون از این چهاردیواری، در خوابی سنگین فرو رفته بود، اما اینجا زمان معنایی نداشت. نوک فلزی پرگار را درست روی نقطه‌ای در قلب نقشه‌ی کویر لوت فشار دادم. آن‌قدر محکم که کاغذ سوراخ شد و نوک سوزن به پارکت چوبی زیرش رسید.
«نقطه‌ی صفر.»
صدایم در فضای خفه‌ی اتاق، غریبه و خشک به نظر می‌رسید. دستم را دراز کردم و شیشه‌ی کوچک پلاستیکی را از روی میز چنگ زدم. کپسول‌های سفید و آبی . دکتر روان‌پزشکم گفته بود این‌ها لبه‌های تیز واقعیت را گرد می‌کنند؛ باعث می‌شوند سایه‌های گوشه‌ی اتاق دیگر با من حرف نزنند. به شیشه نگاه کردم. برچسب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : fatemeholyaei

fatemeholyaei

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/26
ارسالی‌ها
6
پسندها
6
امتیازها
3
  • نویسنده موضوع
  • #4
باد لوت، شبیه به نفس یک اژدهای بیمار بود؛ خشک، داغ، و پر از ذرات معلقی که ریه را خراش می‌دادند.
کمپ باستان‌شناسی ما، سه چادر برزنتی رنگ‌ورو‌رفته بود که در دل تپه‌های ماسه‌ای، همچون سه لکه‌ی چرکین به چشم می‌آمدند. ژنراتور برق کمپ با صدای خفه‌ای خرخر می‌کرد و نور ضعیف پروژکتورها را روی دهانه‌ی گودالی که چهار روز پیش کشف کرده بودیم، می‌انداخت.
من دورتر از بقیه، روی لبه‌ی یک کلوت نشسته بودم. پوتین‌هایم تا نیمه در خاک نرم فرو رفته بود. اینجا، بوی خاک با همه‌جای دنیا فرق داشت. بوی آهن می‌داد. بوی زنگ‌زدگی ابدی. انگار زیر این کلسیت‌ها و ماسه‌سنگ‌ها، اقیانوسی از خون باستانی منجمد شده بود.
«دوباره که تنهایی رفتی تو تاریکی، دکتر کامیاب.»
صدای کاوه بود. مهندس نقشه‌بردار تیم که با یک لیوان چای داغ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : fatemeholyaei
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Ghasedak~

fatemeholyaei

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/26
ارسالی‌ها
6
پسندها
6
امتیازها
3
  • نویسنده موضوع
  • #5
هیچ فریادی از گلویم خارج نشد. سقوط در تاریکی مطلق آغاز شد. باد، زوزه‌کشان در گوشم می‌پیچید، اما هرچه پایین‌تر می‌رفتم، صداها تغییر می‌کردند. زوزه‌ی باد جای خود را به صدای سم اسب‌ها، شیون زنان، و برخورد شمشیرها می‌داد. در این سقوط بی‌پایان، هوا سرد و متراکم شد.
وقتی بالاخره متوقف شدم، ضربه‌ی شدیدی به ستون فقراتم وارد شد که نفس را در سینه‌ام حبس کرد. روی تپه‌ای از چیزی نرم و شکننده افتاده بودم. بوی نم شدید و خاکستر مرده بینی‌ام را پر کرد.
با دستانی لرزان، فندک فلزی‌ام را از جیب پالتو بیرون کشیدم و روشنش کردم. شعله‌ی لرزان فندک، محوطه‌ی کوچکی از یک غار عظیم را روشن کرد.
نگاهم به پایین افتاد. من روی خاک نیفتاده بودم. تپه‌ای که روی آن نشسته بودم، کوهی از استخوان‌های شکسته‌ی انسانی بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : fatemeholyaei

fatemeholyaei

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/26
ارسالی‌ها
6
پسندها
6
امتیازها
3
  • نویسنده موضوع
  • #6
ستون‌های سنگی غول‌پیکر، با ارتفاعی سرگیجه‌آور، در محاصره‌ی شعله‌های آتش می‌سوختند. در بالاترین نقطه‌ی یکی از ستون‌ها که هنوز فرو نریخته بود، سرستون سنگی عظیمی به شکل دو گاو پشت‌به‌پشت دیدم که زیر نور سرخ آتش، گویی زنده بودند و از درد نعره می‌کشیدند.
تخت‌جمشید. پارسه.
کتاب‌های تاریخ، سقوط اینجا را با واژه‌های حماسی توصیف می‌کردند: «پایان تراژیک یک امپراتوری»، «شکوهی که در آتش اسکندر سوخت». اما واقعیت هیچ شباهتی به کلمات طلاکوب مورخان نداشت. واقعیت، زنی بود که با موهای درگرفته از آتش، جیغ‌کشان از کنارم رد شد و قبل از آنکه ده قدم بردارد، نیزه‌ای از پشت قفسه‌ی سینه‌اش را شکافت. واقعیت، صدای خرد شدن استخوان زیر چکمه‌ی سربازانی بود که به زبانی بیگانه و خشن می‌خندیدند.
هیچ خدایگانی اینجا نبود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : fatemeholyaei

fatemeholyaei

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/26
ارسالی‌ها
6
پسندها
6
امتیازها
3
  • نویسنده موضوع
  • #7
سرباز سنگین‌وزن روی زانو افتاد و من را هم با خود به پایین کشید. دستش را روی گلویش گذاشت تا جلوی فواره‌ی خون را بگیرد، اما انگشتانش میان خون می‌لغزید. چند ثانیه بعد، چشمانش بی‌حرکت ماند و روی سنگفرش‌های داغ پارسه افتاد.
من آنجا زانو زده بودم. دستانم تا آرنج به خون مردی آغشته بود که بیش از دو هزار سال پیش مرده بود. نفس‌نفس می‌زدم، اما نه از ترس. نگاهم را به دستان خونینم دوختم. قطرات خون روی پوست رنگ‌پریده‌ام در نور آتش برق می‌زدند.
هیچ احساس گناهی در کار نبود. هیچ عذاب وجدانی وجود نداشت. گویی سال‌ها بود که کارم همین بود؛ کشتن در تاریکی.
همان‌طور که در میان خاکستر امپراتوری در حال فروپاشی زانو زده بودم، زمزمه‌ی سردی در اعماق ذهنم طنین انداخت؛ صدایی که مال خودم نبود، اما از تاریک‌ترین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : fatemeholyaei

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 9)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا