- تاریخ ثبتنام
- 18/12/19
- ارسالیها
- 1,461
- پسندها
- 5,962
- امتیازها
- 24,673
- مدالها
- 13
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #1
نادر شاه کبیر درحال قدمزدن در باغش بود که باغبان خسته و ناراضی نزد وی رفت و گفت: «پادشاه فرق من با وزیرت چیست؟ من باید اینگونه زحمت بکشم و عرق بریزم، ولی او در ناز و نعمت زندگی میکند و از روزگارش لذت میبرد.»
نادر شاه کمی فکر کرد و دستور داد باغبان و وزیرش به قصر بیایند. هر دو آمدند. نادر شاه گفت: «در گوشهی باغ گربهای زایمان کرده، بروید و ببینید چند بچه به دنیا آورده.»
هردو به باغ رفتند و پس از بررسی نزد شاه برگشتند و گزارش خود را اعلام نمودند. ابتدا باغبان گفت: «پادشاها من آن گربهها را دیدم. سه بچهگربهی زیبا زایمان کرده.»
سپس نوبت به وزیر رسید. وی برگهای باز کرد و از روی نوشتههایش شروع به خواندن کرد: «پادشاها من به دستور شما به ضلع جنوب غربی باغ رفتم و در زیر درخت...
نادر شاه کمی فکر کرد و دستور داد باغبان و وزیرش به قصر بیایند. هر دو آمدند. نادر شاه گفت: «در گوشهی باغ گربهای زایمان کرده، بروید و ببینید چند بچه به دنیا آورده.»
هردو به باغ رفتند و پس از بررسی نزد شاه برگشتند و گزارش خود را اعلام نمودند. ابتدا باغبان گفت: «پادشاها من آن گربهها را دیدم. سه بچهگربهی زیبا زایمان کرده.»
سپس نوبت به وزیر رسید. وی برگهای باز کرد و از روی نوشتههایش شروع به خواندن کرد: «پادشاها من به دستور شما به ضلع جنوب غربی باغ رفتم و در زیر درخت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.