- تاریخ ثبتنام
- 23/6/18
- ارسالیها
- 6,377
- پسندها
- 45,840
- امتیازها
- 92,373
- مدالها
- 40
- سن
- 22
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #61
درد بدی در دماغش پیچیده و احساس خیسی روی لبهایش داشت، دستش را بالا برد تا دماغش را لمس کند که درد بدتر و موجب شد «آخ» بلندی سر دهد. نگاهی به انگشتان سرخ و به خون نشستهاش انداخت و نفسش را محکم بیرون داد. مدت زیادی را اینطرف و آنطرف به دنبال لیبرا دویده بود و دیگر تنش نایی برای ادامه دادن نداشت، اما دلش هنوز هم آرام نگرفته و میترسید اگر ذرهای مکث کند برای دخترکش اتفاقی بیفتد چه؟! همچنین مطمئن بود همسرش منتظرشان ایستاده و حالا با دیر کردنشان حسابی نگران شده.
چند دقیقهای را سرش بالا گرفت تا خون جاری شده از دماغش بند بیاید و بعد بلافاصله برای بلند شدن نیمخیز شد. سرش کمی گیج رفت ولی بی اهمیت ایستاد که نگاهش به روی تنه درختی که کمی با او فاصله داشت میخکوب شد.
خم شد و نگاه سبزش را با...
چند دقیقهای را سرش بالا گرفت تا خون جاری شده از دماغش بند بیاید و بعد بلافاصله برای بلند شدن نیمخیز شد. سرش کمی گیج رفت ولی بی اهمیت ایستاد که نگاهش به روی تنه درختی که کمی با او فاصله داشت میخکوب شد.
خم شد و نگاه سبزش را با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.