• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه دوم BSY داستان کوتاه سَخَّرَ | زهرا.م کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mélomanie
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 64
  • بازدیدها بازدیدها 3,379
  • کاربران تگ شده هیچ

Mélomanie

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/18
ارسالی‌ها
6,377
پسندها
45,839
امتیازها
92,373
مدال‌ها
40
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #41
لیبرا بی‌خبر از رفتارهای جیو زیرلب «دیوونه»ای زمزمه کرد و وارد اتاق شد.
رفتارهای جیوانا برایش عجیب بود، نه تنها او بلکه برای آلما و مارتن هم دور از انتظار بود. رفتارها و نحوه صحبت کردنش همیشه کمی با بقیه متفاوت بود اما از وقتی به این خانه آمده بودند عجیب‌تر شده بود. پدر مادرش فک می‌کردند رفتارهای جیو همه به این خاطر است که هر چه سریع‌تر از اینجا بروند، او هر ساله همینطور بهانه و گلایه داشت برای آمدن به اینجا، اما او یک نفر بود در مقابل سه نفر! با این‌حال باز هم این حرکت او کمی غیرقابل باور بود؛ یعنی جیو آنقدر از اینجا تنفر داشت که حاضر شد خودش را زخمی کند تا زودتر بروند؟! کمی غیرقابل باور و دیوانه کننده است.
شانه ای بالا انداخت و به سمت پنجره اتاق که کامل باز بود رفت. یادش نمی‌آمد کی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mélomanie

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/18
ارسالی‌ها
6,377
پسندها
45,839
امتیازها
92,373
مدال‌ها
40
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #42
لبخند عمیق تری زد و سرش را تکان داد، با کنار رفتن سرش، گوشه‌ای از آینه نچندان بزرگ چوبی‌اش چهره‌ای نمایان شد. سریع چرخید و به پشت سرش خیره شد. کسی جز او در آنجا حضور نداشت. دوباره به آینه نگاه کرد، اما هیچکس نبود. نفسش را بیرون فرستاد و مردد اطراف را برای بار دوم چک کرد، اما باز هم فقط تنها خودش بود که در اتاق حضور داشت. احتمال او هم متوهم شده بود.
هوا انگار کمی سنگینی می‌کرد، اخمی کرد و به سمت پنجره رفت تا آن را دوباره باز کند. خم شد و نیمی از تنش را بیرون فرستاد. هوای بیرون نسبتا گرم بود، اما خانه کمی سرد به نظر می‌رسید، شاید از معماری اش بود، او که از این مسائل سر در نمی‌آورد!
چشمانش آرام آرام اطراف را می‌کاوید، سعی داشت بدون فکر به ماجراهای پیش آمده، کمی از آرامش این منظره زیبا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mélomanie

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/18
ارسالی‌ها
6,377
پسندها
45,839
امتیازها
92,373
مدال‌ها
40
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #43
با تعجب چشمانش را باز کرد و با نگاهش اطراف چرخی زد. مطمئن بود تا همین چند ثانیه پیش همه جا پر بود از صدای آواز اما حالا انگار یکی دهان تک تک آن پرنده‌ها را بهم قفل کرده بود. نفسش را پر حرص بیرون فرستاد و در ذهن به این فکر کرد که قطعا امروز روز آن‌ها نبود!
خواست به داخل برگردد که چشمش به پایین، مقابل خانه افتاد؛ همان تخته سنگ بی‌چاره‌ای که میان درختان گرفتار شده بود. با تعجب دستی تکان داد و منتظر ماند تا جوابی دریافت کند. جوان تیره پوشی که روی تخته سنگ نشسته بود، تنها فقط با نگاه براقش به او پاسخ داد. کم پیش می‌آمد کسی به اینجا بیاید، مگر آنکه مهمان‌های خودشان باشند! اما لیب هر چه فکر می‌کرد او را به‌خاطر نمی‌آورد، هیچ چیزی از آن غریبه برایش آشنا نبود، حتی یاد نداشت پدر و مادرش گفته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mélomanie

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/18
ارسالی‌ها
6,377
پسندها
45,839
امتیازها
92,373
مدال‌ها
40
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #44
مارتن درحالی‌که کیسه‌ی بزرگی در دست داشت وارد خانه شد. آلما روی کاناپه نشسته و کتابی در دست داشت. دهان باز نکرده حرفی بزند که صدای پایی توجه‌اش را به پله‌ها جلب کرد. لیبرا به سرعت خودش را پایین رسانده و به دستان پدرش چسبید. مارتن که از رفتار بچگانه او خنده‌اش گرفته بود بوسه‌ای به روی موهای ابریشمی دخترکش نشاند و کیسه را به دستش داد.
- برای خوردن عجله نکن، بهتره اول خواهرتو صدا بزنی.
لیبرا شانه‌ای بالا انداخت و به آشپزخانه رفت. کیسه را باز کرد که با دیدن محتویات داخلش چشمانش برقی زد و برای لحظه‌ای حس کرد که همین الان دلش شیرینی طعم بستنی را می‌خواهد. پدرش کم نگذاشته و سه ظرف بزرگ بستنی خریده بود با طعم‌های شکلاتی، وانیلی و شاه توت. او عاشق بستنی توت بود!
- جیو با من لج کرده، دوس نداره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mélomanie

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/18
ارسالی‌ها
6,377
پسندها
45,839
امتیازها
92,373
مدال‌ها
40
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #45
خب؟ درباره اتفاق پیش اومده چیزی نگفت؟
لیب بستنی را قورت داد و زبانش را به روی لب‌های باریکش کشید.
- چیزی نگفت، نمی‌دونم چشه، مثل عوضیا شده... «موهایش را به تندی عقب داد و انگار چیزی به یاد آورده باشد اخم‌هایش را درهم کرد و با صدای آرامی غرغر کنان ادامه داد» نه، بود، الان بدتر شده!
مارتن نگران چهره درهم کشید و بستنی شکلاتی را هم باز کرد.
آلما صندلی خود را عقب کشید که مارتن سرش را بالا آورد و به او نگاه کرد. جیوانا هم با اکراه صندلی را کشید و نشست. چند لحظه بعد ظرفی از بستنی شکلاتی مقابلش گذاشته شده بود؛ آب دهانش را به سختی قورت داد و قاشقش را در دل بستنی قهوه‌ای رنگ فرو کرد.
سکوت فضای میانشان را پر کرد بود تنها صدای برخورد قاشق و ظرف بستنی‌شان بود که به گوش می‌رسید.
آلما همانطور که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mélomanie

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/18
ارسالی‌ها
6,377
پسندها
45,839
امتیازها
92,373
مدال‌ها
40
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #46
با تمام شدن حرف مارتن لیبرا هین بلندی کشید که سرها همه به‌سوی او چرخیدند. نگذاشت کسی برای پرسیدن دهان باز کنید، سریع‌تر از همه گفت:
- فراموش کردم!
آلما سر تکان داد که موهای قهوه‌ای نه چندان بلندش تکانی خورد.
- چیو فراموش کردی؟!
لیبرا قاشقش را در هوا چرخی داد و گفت:
- یه آقایی بیرون بود، خواستم از بابا بپرسم کیه، چون غریبه به نظر می‌رسید، اما فراموش کردم!
و کل بستنی را لقمه ای کرد و درون دهان گذاشت.
ظرف را به سمت پدرش هل و با لبخند سرش را کج کرد تا دوباره برایش بستنی بکشد.
آلما ظرف را به سمت خود کشید و گفت:
- بستنی کافیه، سوپ پختم! مارتن؟
مارتن که داشت در ذهنش دنبال فردی می‌گذشت با صدای آلما به خود آمد و با تعجب گفت:
- جانم؟
و روبه لیب ادامه داد:
- کی اون رو دیدی؟
لیب همانطور که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mélomanie

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/18
ارسالی‌ها
6,377
پسندها
45,839
امتیازها
92,373
مدال‌ها
40
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #47
برای اینکه همسرش را نگران نکند لبخندی زد و ادامه داد:
- می‌تونی غذا رو بکشی تا بیام.
آلما نگران به خارج شدن مارتن از خانه نگاهی کرد، اما برای اینکه جیو نترسد لبخندی زد و گفت:
- هر کی بستنیش رو تموم کرد بیاد به من کمک کنه.
لیب از روی صندلی بلند شد و ظرف‌ بستنی اش را برداشت. زیر چشمی نگاهی به جیو کرد که هنوز داشت با بستنی‌اش بازی می‌کرد.
- جیو زود باش می‌خوام ظرفارو بردارم!
جیو چشمان سبز و ریزش را ریزتر کرد و با تشر نگاه تندی به خواهرش انداخت و بی‌توجه به چهره متعجبش، ریلکس به بستنی خوردنش ادامه داد. نمی‌توانست دستورات خواهر کوچکترش را تحمل کند، اون انگار همیشه سعی داشت خود را عاقل‌تر و دلسوزتر از جیو نشان دهد تا در چشم پدر و مادرش بهتر دیده شود. از این افکار عصبی شد و قاشق را محکم در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mélomanie

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/18
ارسالی‌ها
6,377
پسندها
45,839
امتیازها
92,373
مدال‌ها
40
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #48
مارتن لبخندی مطمئنی زد و گفت:
- نگران نباش، بعد از تعطیلات درستش می‌کنم.
***
پاهایش را به آرامی در آب تکان داد، موج‌های ریزی اطراف پاهایش شکل گرفت. دانه چیپسی از کنارش برداشت و در دهان گذاشت‌. روی اسکله کوچک کنار دریاچه نشسته بود، به‌خاطر کم بود درختان در آنجا خورشید آزادانه نور خود را به آن‌ها تقدیم می‌کرد، همچنین هر ازگاهی باد به آرامی می‌وزید و خنکی آب دریاچه را به همراه خود بلند می‌کرد؛ در آن هوای گرم، این نسیم واقعا لذت بخش بود.
آلما از وسط دریاچه اشاره ای به لیب کرد تا او هم به درون آب بیاید اما لیبرا تند تند سرش را به چپ و راست تکان داد و ممانعت کرد، ترجیح میداد همینجا بنشیند و شنا کردن او را تماشا کند. همینکه پاهایش خنکی آب را حس می‌کرد برایش کافی بود.
مارتن آبمیوه‌ای باز کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mélomanie

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/18
ارسالی‌ها
6,377
پسندها
45,839
امتیازها
92,373
مدال‌ها
40
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #49
- قصد ناراحت کردنت رو ندارم، اما حس می‌کنم دیگه باید دلیل اتفاق دیروز صبح رو بگی، اینطور نیست؟
جیوانا با شنیدن این حرف تکانی خورد و به آرامی سرجای خود نشست. با یادآوری آن صحنه انگار دوباره در گلویش دردی احساس کرد. به آرامی دستی به گردنش کشید و قلپی از آبمیوه اش را خورد.
- لیبرا رو دیدم که روی تخت خوابیده بود و حشرات داشتن ازش بالا می‌رفتن!
صدایش گرفته بود، هنوز هم به وقت صحبت کمی گلویش می‌سوخت، اما حالا می‌توانست به درستی صحبت کند.
مارتن که انتظار دلیل قابل قبولی از طرف او داشت جا خورده و با نگاهی عجیب به او خیره شد. جیوانا با دیدن این نگاه پدرش نفسش را بیرون داد و به تندی گفت:
- می‌دونم باورت نمیشه، اما با چشمای خودم دیدم!
مارتن دستی به کمر جیو کشید و همانطور که سعی در آرام کردنش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mélomanie

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/18
ارسالی‌ها
6,377
پسندها
45,839
امتیازها
92,373
مدال‌ها
40
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #50
مارتن جیو را در بغل خود کشید و به آرامی دستش را روی موهای کوتاه و طلایی رنگش حرکت داد و با صدای آرامی کنار گوشش زمزمه کرد:
- آروم باش... تو درست میگی، من حرفاتو باور می‌کنم... نیاز نیست نگران چیزی باشی!
جیو که حالا اشک‌هایش سرازیر شده بودند، دستش را به دور پدرش حلقه کرد و با صدایی گرفته تر از قبل گفت:
- داشتن خفه‌م می‌کردن!
مارتن آغوشش را سفت‌تر کرد و «هیش» کشداری زمزمه کرد.
چشمانش روی لیب چرخید که سه قدم دورتر از آن‌ها روی زمین نشسته و با چشمان درشت و متعجبش به جیو نگاه میکرد. نفسی پر بیرون داد و درحالی‌که جیو را در آغوش گرفته بود به آرامی زمزمه کرد:
- میخوای بریم خونه تا کمی استراحت کنی؟
جیوانا خودش را عقب کشید و تندتند سرش را تکان داد.
- آره، میخوام برگردم خونه خودمون... از اینجا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 10)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا