• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه دوم BSY داستان کوتاه سَخَّرَ | زهرا.م کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mélomanie
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 64
  • بازدیدها بازدیدها 3,379
  • کاربران تگ شده هیچ

Mélomanie

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/18
ارسالی‌ها
6,377
پسندها
45,839
امتیازها
92,373
مدال‌ها
40
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #51
جیوانا نگاه خیسش را به چشمان درشت و سبز لیب که خیره به او بود، داد و با صدایی گرفته گفت:
- لیب... چطور لیب سالمه؟ چطور هیچ مشکلی براش پیش نیومد؟!
مارتن آهی کشید و دست لاغر و نحیف جیو را درون دستش گرفت.
- ممکنه همه‌ش توهم باشه! آدما گاهی وقتا بعد از خستگی چیزهای عجیبه زیادیو دورشون تصور می‌کنن!
جیو ناباور خواست به سمت پدرش برگردد که میان راه چشمش مادرش را دید. آلما انگار برای زمانی کوتاه از دنیا دست کشیده و داشت آرام آرام در دریاچه خودش را به اینطرف و آنطرف می‌کشاند. با آنها فاصله زیادی داشت، اما نه آنقدر که آرامش درون چهره‌اش را نتوان دید. جیو مبهوت شده به او خیره بود، اما نه به مادرش، بلکه به فردی که همزمان با او، در فاصله یک متری‌اش درحال شنا کردن بود. مادرش چرا توجه‌ای به او...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mélomanie

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/18
ارسالی‌ها
6,377
پسندها
45,839
امتیازها
92,373
مدال‌ها
40
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #52
لیب و مارتن گیج شده از رفتارهای عجیب جیو بهم نگاهی کردند و دوباره به آلمایی که در خلوت خود غرق در آرامش شنا می‌کرد خیره شدند. هیچ کس جز خود آلما آنجا نبود، انگار جیوانا داشت توهمات عجیبی را می‌دید. آن از اتفاق دیروز، این هم از رفتاری که در این لحظه از خودش نشان می‌داد. مارتن نگران دستش را روی گونه جیو گذاشته و نگاهش را به سمت خود کشید.
- جیوانا... بیا بریم تو خونه یکم استراحت کن!
جیو خودش را عقب کشید و با صدایی که بی شباهت به فریاد نبود گفت:
- اما یکی اونجا پیش مامانه، چ... .
با دیدن آلمای تنها حرفش در گلو خفه شد. با بهت از جا بلند شد و خواست به سمت دریاچه برود که مارتن شانه‌هایش را گرفت و او را نگاه داشت.
- کجا رفت؟! خودم دیدمش، همین الان اونجا بود!
و چشمان کوچک و سرخ شده اش را در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mélomanie

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/18
ارسالی‌ها
6,377
پسندها
45,839
امتیازها
92,373
مدال‌ها
40
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #53
کرم ضد آفتاب، عینک و شال قرمز رنگ جیوانا، همه را جمع کرد و درون سبد کوچک وسایلی که گوشه ی زیرانداز گذاشته شده بود، ریخت. دوباره خواست سر جای اولش برگردد که حس سنگینی نگاهی او را وا داشت و اجبار به گشتن میان شاخ و برگ‌های نسبتا شلوغه بغل دریاچه کرد. کسی آنجا نبود، احتمالا به‌خاطر رفتارهای جیو کمی حساس شده بود. شانه‌ای بالا انداخت و خواست سر برگرداند که تکان خوردن جسمی او را سرجا ثابت کرد.
قدم تندی برداشت تا قبل از فرار کردنش مچش را بگیرد.
با صدایی که سعی داشت بلند نباشد تا توجه مادرش را جلب کند گفت:
- دارم می‌بینمت!
دروغ می‌گفت، هیچکس را نمی‌دید فقط می‌خواست که اگر کسی آن‌ها را زیر نظر دارد فکر کند لو رفته و خود را تسلیم کند. پا تند کرد و سریع خودش را میان شاخه‌ها کشید و اطراف درختان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mélomanie

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/18
ارسالی‌ها
6,377
پسندها
45,839
امتیازها
92,373
مدال‌ها
40
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #54
شاید جیوانا راست می‌گفت که کسی را درون دریاچه دیده! اگر به پدرش می‌گفت حتما حرف جیو را هم باور می‌کرد و حساب آن مزاحم را می‌رسید! اما اگر پدرش حرف او را هم باور نمی‌کرد چه؟! همانطور که خودش در ذهن جیو را دیوانه خطاب کرده بود، پدرش هم او را دیوانه خطاب می‌کرد؟! حتی تحمل نداشت برای یک لحظه هم در ذهن کسی آنطور دیده شود!
راه برگشت را پیش گرفت، زیاد از دریاچه فاصله نگرفته بود، می‌توانست راهش را به سادگی پیدا کند.
***
ده دقیقه‌ای میشد که داشت میان درختان چرخ می‌خورد، انگار راهی که آمده تغییر کرده بود، یا او حافظه‌اش برای پیدا کردن راه به درستی کار نمی‌کرد.
بهتر نبود همانجا می‌نشست تا یکی نبودش را بفهمد و به دنبالش بگردد؟!
کنار درختی خم شد و روی زمین دستی کشید تا شاخه‌های ریز کمی کنار بروند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mélomanie

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/18
ارسالی‌ها
6,377
پسندها
45,839
امتیازها
92,373
مدال‌ها
40
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #55
با پرت کردن همه آن ها به زمین، نفس عمیقی کشید و از لانه مورچه‌ها فاصله گرفت. ایستاده به درختی تکیه کرد و خداراشکر کرد که زود فهمید بود و آن‌ها درون کفشش نرفته بودند! دیگر دلش نمی‌خواست بنشیند، انگار با دیدن مورچه ها یادش آمده بود جنگل حشرات زیادی را در خود نگاه داشته است؛ همچنین حیوانات خطرناک! به خود لرزی کرد و دستانش را به آغوش گرفت.
- تنها اینجا چیکار می‌کنی؟!
با شنیدن صدایی سریع تکیه‌اش را گرفت به سمت صدا چرخید. با دیدن کسی که مقابلش ایستاده بود برای لحظه ای کپ کرد، انتظار هر کسی را داشت، به جز پیرمرد دستفروش!
پیرمرد لنگ زنان خود را به لیبرا رساند و سراپایش را از نظر گذراند‌. در ذهن لیبرا به نظر نمی‌رسید پیرمرد از دیدنش متعجب شده باشد، اما حس می‌کرد که سعی دارد کمی خود را متعجب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mélomanie

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/18
ارسالی‌ها
6,377
پسندها
45,839
امتیازها
92,373
مدال‌ها
40
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #56
پیرمرد لبخندی زد و دوباره دندان‌های قهوه‌ای سوخته‌اش را برای لیب یادآوری کرد. کف دست عرق کرده‌اش را به شلوار گشادش کشید؛ با این حرکت لیب احساس کرد دستش حتی کثیف‌تر از قبل شد!
در جیب کت قهوه‌ ای اش دست برد و سیگار و فندکی بیرون کشید، حتی فندکش هم کثیف چرکین شده بود!
- باهام بیا ببرمت خونه‌ت، راهم میخوره.
لیب نوک کفشش را درون خاک نرم زیر کفشش فشرد و با صدای آرامی که سعی داشت کمی خود را مظلوم نشان دهد برای اطمینان بیشتر، گفت:
- بلدی؟!
پیرمرد لبش را کش داد و «هه»ای نسبتا بلند گفت. سیگارش را روشن کرد و پک محکمی زد. لخ‌لخ کنان از کنار لیب گذشت و با دست اشاره‌ای به او کرد تا به دنبالش راه بیفتد.
- من اینجارو خیلی بیشتر از اون چیزی که تصور کنی از حفظم.
مکثی کرد و همانطور که به لیبِ سردرگم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mélomanie

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/18
ارسالی‌ها
6,377
پسندها
45,839
امتیازها
92,373
مدال‌ها
40
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #57

***
مارتن نوشیدنی‌اش را باز کرد و خودش را به روی کاناپه رها کرد. احساساتش درهم پیچیده بود؛ وضعیت جیوانا را درک نمی‌کرد، همیشه در دل می‌خواست جیو با او کمی بیشتر احساس راحتی کند، مثل لیب، دوست داشت از نگرانی‌ها و خوشحالی‌هایش برای او حرف بزند، اما جیوانا همیشه منزوی‌تر و البته سرسخت‌تر از لیب بود که بخواهد از مشکلاتش بگوید؛ حالا این وضعیتی که درونش قرار داشت برای مارتن زیادی گیج و نگران کننده بود. شاید مشکل از خودش بود که نتوانسته دخترکش را به خوبی درک کند! شاید اگر کمی بیشتر تلاش می‌کرد حالا جیوانا در چنین وضعیتی قرار نمی‌گرفت. باید با او راه می‌آمد یا اینکه به روانشناس مراجعه می‌کرد؟
صدای باز و بسته شدن در خانه و پشت آن غرغرهای درهم آلما آمد و مارتن را از افکار متشنجش بیرون کشید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mélomanie

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/18
ارسالی‌ها
6,377
پسندها
45,839
امتیازها
92,373
مدال‌ها
40
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #58
مارتن با شنیدن این حرف با تعجب به سمت آلما چرخید و گفت:
- لیب اونجا نبود؟!
- نه، نبود! وسایلو بذار سرجاشون، میرم لباسمو عوض کنم، یکم خستم.
مارتن که با باری از اجسام در بغلش ایستاده بود، با بهت به بالا رفتن آلما از پله ها نگاه کرد.
- اما لیبرا اینجا نیست!
آلما با شنیدن این حرف یه لنگه پا در هوا ماند. چشمان بزرگ و قهوه‌ ای اش را به‌روی مارتن ریز کرد و با صدایی آرام گفت:
- یعنی چی؟ مگه با شما برنگشته؟!
مارتن با صدایی که حالا پر از نگرانی بود «نه» بلندی گفت و وسایل درون دستش را روی میز ناهارخوری رها کرد.
لیبرا بچه‌ای بازیگوش نبود که حرف پدر و یا مادرش را پشت گوش بیندازد، مطمئن بود به او سپرده بود که آنجا را جمع کند؛ اگر به دنبالشان آمده باشد هم تاحالا باید به خانه می‌رسید!
چند قدم بلند به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mélomanie

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/18
ارسالی‌ها
6,377
پسندها
45,839
امتیازها
92,373
مدال‌ها
40
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #59
با این حرف مارتن پایش به زمین قفل شد. حالا که مارتن اینطور نگران شده حتما مشکلی پیش آمده، اگر اتفاقی برای دخترکش افتاده باشد چه؟!
لحظه ای به یاد حرف مارتن که به او درباره جیوانا گفته بود سریع به سمت پله برگشت تا از حال دختر بزرگ‌ترش باخبر شود.
چند تقه کوتاه به در زد و چند ثانیه‌ای برای گرفتن جواب منتظر ماند، اما انگار جیوانا قصد نداشت او را به اتاق دعوت کند. برای حفظ آرامش و پنهان کردن نگرانی‌اش نفسی عمیق کشید و لبخندی روی لب نشاند. وارد اتاق شد که چشمش به دخترک لاغر اندامش خورد که چگونه خود را روی زمین تکیه به تخت مچاله کرده و سر روی زانوان خود گذاشته است.
کنارش روی زمین نشست و دستش را به دور شانه‌هایش حلقه کرد تا او را در آغوشش جا دهد؛ جیوانا هم بدون مقاوت خود را با دستان مادرش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mélomanie

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/18
ارسالی‌ها
6,377
پسندها
45,839
امتیازها
92,373
مدال‌ها
40
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #60
آلما درمانده دوباره سر دخترکش را در بغلش کشید و آرام موهایش را نوازش کرد. جیوانا با احساس امنیت و بوی خوب آغوش مادرش بغض چسبیده به گلویش را رها کرد و با صدای آرامی شروع به هق‌هق کرد. اما آلما برخلاف جیو که احساس آرامش بیشتری نسبت به قبل داشت، دست پاچه شده و ترس به دلش راه افتاده بود. لب‌های پرش را به موهای ابریشمی جیو فشرد و به کف پوش چوبی اتاق خیره شد، بهتر بود کمی جیو را رها می‌کرد تا خود را خالی کند.
چمانش را بهم فشرد و او را محکم‌تر در آغوش گرفت، درک مسائل برایش سخت بود، نمی‌توانست حال جیو را بفهمد، حتی این اتفاقات پیش آمده هم برایش گنگ و نامفهموم بود، سعی می‌کرد خودش را به بی‌خیالی بزند، شاید همه چیز برای بقیه هم بهتر میشد، اما آنطور که او می‌خواست پیش نمی‌رفت، حتی اگر می‌دانست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 10)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا