• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه دوم BSY داستان کوتاه سَخَّرَ | زهرا.م کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mélomanie
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 64
  • بازدیدها بازدیدها 3,381
  • کاربران تگ شده هیچ

Mélomanie

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/18
ارسالی‌ها
6,377
پسندها
45,840
امتیازها
92,373
مدال‌ها
40
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #61
درد بدی در دماغش پیچیده و احساس خیسی روی لب‌هایش داشت، دستش را بالا برد تا دماغش را لمس کند که درد بدتر و موجب شد «آخ» بلندی سر دهد. نگاهی به انگشتان سرخ و به خون نشسته‌اش انداخت و نفسش را محکم بیرون داد. مدت زیادی را اینطرف و آنطرف به دنبال لیبرا دویده بود و دیگر تنش نایی برای ادامه دادن نداشت، اما دلش هنوز هم آرام نگرفته و می‌ترسید اگر ذره‌ای مکث کند برای دخترکش اتفاقی بیفتد چه؟! همچنین مطمئن بود همسرش منتظرشان ایستاده و حالا با دیر کردنشان حسابی نگران شده.
چند دقیقه‌ای را سرش بالا گرفت تا خون جاری شده از دماغش بند بیاید و بعد بلافاصله برای بلند شدن نیمخیز شد. سرش کمی گیج رفت ولی بی اهمیت ایستاد که نگاهش به روی تنه درختی که کمی با او فاصله داشت میخکوب شد.
خم شد و نگاه سبزش را با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mélomanie

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/18
ارسالی‌ها
6,377
پسندها
45,840
امتیازها
92,373
مدال‌ها
40
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #62
آنقدر عق زد که دیگر چیزی در معده‌اش باقی نماند، حتی احساس می‌کرد می‌خواهد خود معده‌اش را هم بالا بیاورد.
همانطور که چهار دستو پا رو زمین نشسته بود نگاهش را از مخلفات معده‌اش که مقابلش ریخته بود گرفت و به سر رزی داد؛ مثل این می‌ماند که کاسه‌ای نسبتا بزرگ از ژله آلبالویی هالویین، با تکه های ریز بیسکوییتی که شبیه به استخوان و دندان هستند روی زمین ریخته باشد.
آهی دردناک کشید. قطعا نمی‌توانست این کار یک حیوان باشد، به خوبی مشخص بود که تنها سرش له شده است، به قصد کشت.
تنها جانی که در تن داشت هم با دیدن این وضعیت رزی دیگر پریده بود. چرا باید یکی این بلا را سر آن سگ بی‌چاره می‌آورد، اصلا رزی در این نقطه از جنگل چه می‌کرد؟!
به زور از جایش بلند شد و سعی کرد هر چه سریعتر از آن نقطه دور شود، حتی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mélomanie

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/18
ارسالی‌ها
6,377
پسندها
45,840
امتیازها
92,373
مدال‌ها
40
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #63
من‌منی کرد و در ذهن دنبال کلمه‌ای گشت تا این سکوت کمابیش ترسناک را مختل کند.
- انگشتر قشنگی داری.
لیب سرش را بالا برد و به پیرمرد که مستقیم روبه‌رو را نگاه می‌کرد، چشم دوخت. نگاهش را دوباره به انگشتر تماماً سیاه در دستش داد.
- از همون جعبه درش آوردم!
پیرمرد با این حرف برای لحظه‌ای از حرکت ایستاد. لیب که با این توقف ثانیه‌ای حالا یک قدم جلو افتاده بود با تعجب برگشت و به او خیره شد؛ تا خواست زبان بچرخاند پیرمرد به خود آمد و دوباره لنگ زنان به راه افتاد.
- پس بازش کردی!
لیب در جواب لب پایینش را جلو داد.
- بابام به زور تونست بازش کنه. دلم نمی‌خواست قفلشو خراب کنم، فقط کاش کلیدشو داشتم!
چندثانیه‌ای سکوت برقرار شد که صدای زمزمه زمخت و خسته پیرمرد به گوش رسید.
- فکر نکنم دیگه به کلیدش نیازی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mélomanie

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/18
ارسالی‌ها
6,377
پسندها
45,840
امتیازها
92,373
مدال‌ها
40
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #64
با وحشت از حرکت ایستاد و زمردهایش را به مرد پیری که به زور قدم بر‌می‌داشت دوخت، موهای پریشان سه‌سانتی‌اش که انگار به‌خاطر حجم زیاد چرک سنگین شده بود، با آن لباس‌های ژنده و کثیف، یعنی او زور و توانایی آن را داشت که بلایی به سرش بیاورد؟ حتی اگر احتمالش را بدهد که او زور و توان کافی برای مقابله با لیب را دارد، نکته دیگری هم وجود داشت که نمیشد از آن چشم پوشید، مرد پیر حتی در راه رفتن عادی هم مشکل داشت، این خودش یک امتیاز مثبت بود، می‌توانست به راحتی از دستش فرار کند!
با این فکر لبخندی از سر پیروزی بر لب‌های باریکش نشست و چند قدم فاصله میانش را به سرعت گذشت.
- اسمت چیه؟
پیرمرد چشم چرخاند و به لیبرا با آن لبخندش که دندان‌های بزرگ‌ و خرگوشی‌اش را به نمایش گذاشته بود نگاه کرد. ناخودآگاه از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mélomanie

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/18
ارسالی‌ها
6,377
پسندها
45,840
امتیازها
92,373
مدال‌ها
40
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #65
- وسایلت کجاست؟ همه رو فروختی؟
سیل برای چندمین بار سیگاری آتش زد و میان لب‌هایش گذاشت. طی این مدت که باهم همراه شده بودند او فقط درحال سیگار کشیدن بود، قطعاً سیاهی دندان‌هایش هم به همین دلیل بود! یعنی او هر روز به همین اندازه سیگار می‌کشید؟! ریه‌هایش چه؟!
سیل نگاه کوتاهی به لیبرا انداخت که چگونه داشت سیگار میان انگشتانش را وارسی می‌کرد.
- خونه‌ست؛ چندان خریداری پیدا نمی‌شه، همه نمی‌تونن ارزششونو بفهمن! می‌خوای؟
لیب با تعجب ناشی از نفهمیدن سؤال سیل گفت:
- چی؟!
سیل پک دیگری به نخ سیگار زد و آن را به‌طرف لیبرا گرفت.
- سیگار!
لیب چهره درهم کشید و خودش را دور کرد.
- این چه سؤالی بود، من چرا باید سیگار بکشم؟!
سیل ابرویی به نشان از بی‌خیالی بالا انداخت و سیگار را دوباره میان لب‌های کش آمده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 10)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا