نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.

▄▀▄ تفسیر قرآن ▄▀▄

  • نویسنده موضوع Eli.D :)
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 117
  • بازدیدها 4,069
  • Tagged users هیچ

_S_N_

کاربر ارشد
کاربر ارشد
سطح
34
 
ارسالی‌ها
6,936
پسندها
31,912
امتیازها
96,874
مدال‌ها
35
سم الله الرحمن الرحيم

و العصر (1)
إ ن الانسن لفى خسر (2)
إ لا الذين ءامنوا و عملوا الصلحت و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر (3)

ترجمه :

بنام خداوند بخشنده مهربان
1 - به عصر سوگند،
2 - كه انسانها همه در زيانند.
3 - مگر كسانى كه ايمان آورده ، و اعمال صالح انجام داده اند و يكديگر را به حق سفارش كرده ، و يكديگر را به شكيبائى و استقامت توصيه نمود
تفسير:
تنها راه نجات
در ابتداى اين سوره با قسم تازه اى روبرو مى شويم ، مى فرمايد: به عصر سوگند! (و العصر).
واژه (عـصـر) در اصـل بـه مـعـنـى فشردن است ، و سپس به وقت عصر اطلاق شده ، به خـاطـر ايـنكه برنامه ها و كارهاى روزانه در آن پيچيده ، و فشرده مى شود. سپس اين واژه بـه مـعنى مطلق زمان و دوران تاريخ بشر و يا بخشى از زمان ، مانند عصر ظهور اسلام و قـيـام پـيـغـمـبـر اكـرم (صـلى الله عـليـه و آله و سـلم )، و امثال آن استعمال شده است ، و لذا در تفسير اين سوگند مفسران احتمالات زيادى گفته اند:
1 - بعضى آن را اشاره به همان وقت عصر مى دانند، به قرينه اينكه در بعضى ديگر از آيات قرآن به آغاز روز سوگند ياد شده است مانند (والضحى ) (سوره ضحى آيه 1) - يا - و الصبح اذا اسفر (مدثر - 34).
اين سوگند به خاطر اهميتى است كه اين موقع از روز دارد چرا كه زمان زمان دگرگونى نـظـام زنـدگـى و حـيـات انـسـانـهـا اسـت ، كـارهاى روزانه پايان مى گيرد، پرندگان و حيوانات به لانه هاى خود بازمى گردند، خورشيد سر در افق مشرق فرو مى كشد، و هوا تدريجا رو به تاريكى مى رود.
ايـن دگـرگـونـى انـسان را به قدرت لا يزال الهى كه بر اين نظام حاكم است متوجه مى سـازد، و در حـقـيـقـت نـشـانـهـاى از نـشـانه هاى توحيد و آيتى از آيات پروردگار است كه شايسته سوگند مى باشد.
2 - بـعـضـى ديگر آن را اشاره به سراسر زمان و تاريخ بشريت دانسته اند كه مملو از درسـهاى عبرت ، و حوادث تكان دهنده و بيدارگر است ، و روى همين جهت آنچنان عظمتى دارد كه شايسته سوگند الهى است .
3 - بعضى روى قسمت خاصى از اين زمان مانند عصر قيام پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سـلم ) يـا عـصـر قـيـام مـهـدى (عـليـه السلام ) كه داراى ويژگى و عظمت خاصى در تاريخ بشر بوده و هست انگشت گذارده ، و سوگند را ناظر به آن مى دانند.
4 - بـعـضـى نيز به همان ريشه لغوى اين واژه برگشته ، و سوگند را ناظر به انواع فـشـارها و مشكلاتى ميدانند كه در طول زندگى انسانها رخ مى دهد، آنها را از خواب غفلت بيدار مى كند، به ياد خداوند بزرگ ميان دارد، و روح استقامت را پرورش مى دهد.
5 - بـعـضـى ديـگـر آن را اشـاره به انسانهاى كامل مى دانند كه عصاره عالم هستى و جهان آفرينشند.
6 - بـالاخـره بـعـضى آن را ناظر به (نماز عصر) شمرده اند، به خاطر اهميت ويژهاى كـه در مـيـان نـمـازهـا دارد، زيـرا آنـهـا(صلاة وسطى ) را كه در قرآن روى آن تاءكيد خاصى به عمل آورده نماز عصر مى دانند.
بـا ايـنـكـه تفسيرهاى فوق با هم تضادى ندارد و ممكن است همه در معنى آيه جمع باشد و سوگند به تمام اين امور مهم ياد شود، ولى در ميان آنها از همه مناسب تر همان عصر به مـعـنـى زمان و تاريخ بشر است ، چرا كه بارها گفته ايم سوگندهاى قرآن همواره متناسب بـا مـطـلبـى اسـت كـه سـوگـنـد بـه خاطر آن ياد شده ، و مسلم است كه خسران انسانها در زندگى نتيجه گذشتن زمان عمر آنها است ، و يا عصر قيام پيغمبر خاتم (صلى الله عليه و آله و سـلم ) بـه خـاطـر ايـنـكـه بـرنـامـه چـهـار مـاده اى ذيل سوره در چنين عصرى نازل گرديده .
از آنچه گفته شد عظمت آيات قرآن و گستردگى مفاهيم آن به خوبى
روشـن مـى شـود كـه يـك كـلمـه از آن تـا چـه حـد پـر مـعـنـى و شـايـسته تفسيرهاى عميق و گوناگونى است .
در آيـه بـعـد اشـاره بـه چـيـزى مـى كـنـد كـه ايـن سـوگند مهم براى آن ياد شده است مى فرمايد: به طور مسلم همه انسانها در زيانند (ان الانسان لفى خسر). سرمايه هاى وجودى خـود را چـه بـخـواهند يا نخواهند از دست مى دهند، ساعات و ايام و ماه ها و سالهاى عمر به سرعت مى گذرد، نيروهاى معنوى و مادى تحليل مى رود، و توان و قدرت كاسته مى شود.
آرى انـسـان ، هـمـانـنـد كـسـى اسـت كه سرمايه عظيمى در اختيار داشته باشد، و بى آنكه بـخـواهـد هـر روز بـخشى از آن سرمايه ها را از او بگيرند، اين طبيعت زندگى دنيا است ، طبيعت زيان كردن مداوم !
يـك قـلب استعداد معينى براى ضربان دارد، وقتى آن استعداد و توان پايان گرفت قلب خـود بـه خـود مـى ايستد، بى آنكه عيب و علت و بيمارى در كار باشد، و اين در صورتى اسـت كـه بـر اثـر بـيـمـارى قـبـلا از كـار نـيفتد همچنين ساير دستگاه هاى وجودى انسان و سرمايه هاى استعدادهاى مختلف او.
(خـسـر) (بـر وزن عسر) و (خسران ) چنانكه راغب در مفردات مى گويد: به معنى كم شـدن سـرمايه است ، گاه به انسان نسبت داده مى شود و مى گويند فلانكس زيان كرد، و گـاه بـه خـود عمل نسبت داده مى شود و مى گويند: تجارتش زيان كرد، اين واژه غالبا در سـرمايه هاى برونى مانند مال و مقام به كار مى رود، و گاه در سرمايه هاى درونى مانند صـحـت و سـلامـت و عـقـل و ايـمـان و ثـواب و ايـن هـمـان اسـت كـه خـداونـد مـتـعـال بـه عنوان (خسران مبين ) (زيان آشكار) از آن ياد فرموده آنجا كه مى گويد: ان الخاسرين الذين خسروا انفسهم و
اهليهم يوم القيامة الا ذلك هو الخسران المبين زيانكاران واقعى كسانى هستند سرمايه وجود خود و خانواده خويش را در قيامت از دست مى دهند، بدانيد خسران مبين همين است (زمر - 15).
(فـخـر رازى ) درتـفـسـيـر ايـن آيـه سـخنى نقل مى كند كه حاصلش چنين است : يكى از بـزرگـان پـيشين مى گويد: معنى اين سوره را من از مرد يخ ‌فروشى آموختم ، فرياد مى زد و مى گفت : ارحموا من يذوب راءس ماله ارحموا من يذوب راءس ماله !: رحم كنيد به كسى كه سرمايه اش ذوب مى شود، رحم كنيد به كسى كه سرمايه اش ذوب مى شود! پيش خود گـفـتـم ايـن است معنى ان الانسان لفى خسر: عصر و زمان بر او مى گذرد و عمرش پايان مى گيرد، و ثوابى كسب نمى كند و در اين حال زيانكار است .
 

_S_N_

کاربر ارشد
کاربر ارشد
سطح
34
 
ارسالی‌ها
6,936
پسندها
31,912
امتیازها
96,874
مدال‌ها
35
به هر حال از نظر جهانبينى اسلام دنيا يك بازار تجارت است همانگونه كه در حديثى از امـام هـادى (عـليـه السـلام ) على بن محمد النقى مى خوانيم : الدنيا سوق ربح فيها قوم و خسر آخرون : دنيا بازارى است كه جمعى در آن سود مى برند و جمع ديگرى زيان .
آيـه مـورد بـحـث مـى گـويـد هـمـه در اين بازار بزرگ زيان مى كنند مگر يك گروهى كه برنامه آنها در آيه بعد بيان شده است .
آرى تـنـهـا يـك راه براى جلوگيرى از اين خسران عظيم و زيان قهرى و اجبارى وجود دارد، فقط يك راه كه در آخرين آيه اين سوره به آن اشاره شده است ،
مـى فـرمـايـد مـگـر كسانى كه ايمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند، و يكديگر را به طـرفـدارى و انـجـام حق سفارش كردند، و يكديگر را به صبر و استقامت توصيه نمودند (الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر).
و بـه تعبير ديگر چيزى كه مى تواند جلو اين زيان بزرگ را بگيرد و آن را به منفعت و سـودى عـظـيـم مـبـدل كـنـد آن اسـت كـه در بـرابـر از دسـت دادن اين سرمايه ، سرمايه اى گـرانـبـهـاتـر و ارزشـمندتر به دست آورد كه نه تنها جاى خالى آن سرمايه پر شود، بـلكـه ده ها و صدها و هزاران بار از آن بيشتر و بهتر باشد. هر نفسى كه انسان مى زند يـك گـام بـه مرگ نزديكتر مى شود چنانكه امير مؤ منان على (عليه السلام ) در آن عبارت نورانيش فرمود: نفس المرء خطاه الى اءجله نفسهاى انسان گامهاى او به سوى مرگ است .
بنابراين ، هر ضربانى كه قلب انسان مى زند او را يك قدم به پايان عمر نزديكتر مى سـازد، و بـه ايـن تـرتيب بايد در برابر اين زيان قطعى كارى كرد كه جاى خالى پر شود.
گـروهى سرمايه هاى نفيس عمر و زندگى را از دست مى دهند و در برابر آن مالى مختصر يا بسيار، خانه اى محقر يا كاخى زيبا، فراهم مى سازند.
گروهى تمام اين سرمايه را براى رسيدن به مقامى از دست مى دهند.
و گروه هائى آن را در مسير عيش و نوش و لذات زودگذر مادى .
مـسـلمـا هـيـچـيـك از ايـنـهـا نمى تواند بهاى آن سرمايه عظيم باشد، بهاى آن فقط و فقط رضاى خدا و مقام قرب او است .
يا همان گونه كه امير مؤ منان على (عليه السلام ) فرموده انه ليس لانفسكم ثمن الا الجنة فلا تبيعوها الا بها: براى وجود شما بها و قيمتى جز بهشت نيست ، مبادا
آن را به كمتر از آن بفروشيد).
و يـا همانگونه كه در دعاى ماه رجب از امام صادق (عليه السلام ) آمده است : خاب الوافدون على غيرك و خسر المتعرضون الا لك : آنها كه بر غير تو وارد شوند ماءيوس خواهند شد، و آنـهـا كـه بـه سـراغ غـيـر تو آيند زيانكارند! و بى جهت نيست كه يكى از نامهاى قيامت (يوم التغابن ) است ، همانگونه كه در آيه 9 سوره تغابن آمده است ذلك يوم التغابن : آن روز معلوم مى شود چه كسانى مغبون شده و زيان كرده اند.
حـسـن مطلب ، و لطف مساءله اينجا است كه از يكسو خريدار سرمايه هاى وجود انسان خداوند بـزرگ اسـت (ان الله اشـترى من المؤ منين ...) (توبه - 111). از سوى ديگر سرمايه هاى كم را نيز خريدارى مى كند: (فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره ) (زلزال - 7).
و از سـوى ديـگر بهاى عظيم در برابر آن مى پردازد، و گاه ده برابر و گاه تا هفتصد بـرابـر و گـاه بـيـشتر (فى كل سنبلة ماة حبة و الله يضاعف لمن يشاء) (بقره 261) و هـمـانـگـونـه كـه در دعـا وارد شـده اسـت يا من يقبل اليسير و يعفو عن الكثير: اى خدائى كه حسنات كم را مى پذيرى و گناهان بسيار را مى بخشى .
و از سوى چهارم با اينكه تمام سرمايه ها را خودش در اختيار گذاشته ، آنقدر بزرگوار است كه برمى گردد و همانها را با گرانترين قيمت خريدارى مى كند!
 

_S_N_

کاربر ارشد
کاربر ارشد
سطح
34
 
ارسالی‌ها
6,936
پسندها
31,912
امتیازها
96,874
مدال‌ها
35
نكته :
برنامه چهار مادهاى خوشبختى
قابل توجه اينكه قرآن براى نجات از آن خسران عظيم برنامه جامعى تنظيم كرده كه در آن بر چهار اصل تكيه شده است :
اصـل اول در ايـن بـرنـامه مساءله (ايمان ) است كه زيربناى همه فعاليتهاى انسان را تـشـكـيـل مـى دهـد، چـرا كه تلاشهاى عملى انسان از مبانى فكرى و اعتقادى او سرچشمه مى گيرد، نه همچون حيوانات كه حركاتشان به خاطر انگيزه هاى غريزى است .
و بـه تـعـبـيـر ديـگـر اعـمـال انـسـان تـبـلورى اسـت از عـقـائد و افـكـار او، و بـه هـمـيـن دليـل تـمـام انـبـيـاى الهـى قـبـل از هـر چـيـز بـه اصلاح مبانى عقيدتى امتها مى پرداختند، مـخـصـوصا با شرك كه سرچشمه انواع رذائل و بدبختيها و پراكندگيها است به مبارزه مى پرداختند.
جـالب ايـنـكـه ايـمـان در ايـنـجـا بـه طـور مـطـلق ذكـر شـده اسـت ، تـا شامل ايمان به همه مقدسات گردد، يعنى از ايمان به خدا و صفات او گرفته ، تا ايمان بـه قـيـامـت و حـسـاب و جـزا و كـتـب آسـمـانـى و انـبـيـاى الهـى و اوصـيـاى آنـهـا. در اصـل دوم بـه مـيـوه درخـت بـارور و پـر ثـمـره ايـمـان پـرداخـتـه از (اعمال صالح ) سخن مى گويد.
چـه تـعـبـيـر وسـيـع و پـر مـحـتـوائى ، آرى صـالحـات هـمـان اعـمـال شـايـسـتـه نـه فـقـط عـبـادات ، نـه تـنـهـا انـفـاق فـى سـبـيل الله ، نه فقط جهاد در راه خدا، نه تنها كسب علم و دانش ، بلكه هر كار شايسته اى كـه وسـيـله تـكـامـل نـفوس و پرورش اخلاق و قرب الى الله و پيشرفت جامعه انسانى در تمام زمينه ها شود.
اين تعبير حتى كارهاى كوچكى همچون برداشتن يك سنگ مزاحم را از سر
راه مردم شامل مى شود، تا نجات ميليونها ميليون انسان از گمراهى و ضلالت و نشر آئين حق و عدالت در تمام جهان .
و اگـر در حـديـثـى از امـام صـادق (عـليـه السـلام ) اعـمـال صـالح بـه (مـواسـات و مـسـاوات بـا بـرادران ديـنـى ) تـفـسـيـر شـده از قبيل بيان مصداق روشن است .
مـمـكـن است گاهى اوقات اعمال صالح از بعضى از انسانهاى غير مؤ من سر زند ولى مسلما ريـشـه دار و پـايـدار و گـسـتـرده نـيـست ، چرا كه از انگيزه هاى عميق الهى سرچشمه نمى گيرد، و از جامعيت برخوردار نيست .
قـرآن در ايـنجا (صالحات ) را مخصوصا به صورت جمع آورده ، جمعى كه با الف و لام هـمـراه اسـت ، و مـعـنى عموم دارد. و بيانگر اين حقيقت است كه راه جلوگيرى از آن خسران طـبـيعى و قهرى بعد از ايمان ، انجام همه اعمال صالح است ، نه تنها قناعت به يك يا چند عمل صالح ، و به راستى اگر ايمان عميقا در جان انسان جاى گيرد، چنين آثارى را از خود ظاهر مى سازد.
ايـمـان تـنـهـا يك انديشه و اعتقاد در زواياى روح و فاقد هر گونه تاءثير نيست ، ايمان تمام وجود انسان را به رنگ خود درمى آورد.
ايـمـان هـمـانـنـد چـراغ پر نورى است كه درون اطاقى روشن شود نه تنها فضاى اطاق را نورانى مى كند، بلكه شعاع آن از تمام دريچه هاى اطاق به بيرون مى افتد، و هر كس از خارج بگذرد به خوبى مى فهمد آنجا چراغ پر نورى روشن است .
همين گونه وقتى چراغ ايمان در سراى در قلب انسان روشن شود نور آن از زبان و چشم و گـوش و دسـت و پاى انسان منعكس ‍ مى شود، حركات هر كدام از آنها نشان مى دهد نورى در قلب است كه اشعه اش بيرون تافته .
به همين دليل در آيات قرآن غالبا عمل صالح همراه ايمان به عنوان
(لازم و مـلزوم ) يـكـديـگـر آمـده اسـت ، در آيـه 97 سـوره نحل مى خوانيم : من عمل صالحا من ذكر او انثى و هو مؤ من فلنحيينه حيوة طيبة : هر فردى از مـرد يـا زن عمل صالحى انجام دهد در حالى كه ايمان دارد ما او را با حيات پاكيزه اى زنده مـى كـنـيم و در آيه 100 سوره مؤ منون مى خوانيم : تاءسف بدكاران بعد از جدائى از اين عـالم در ايـن اسـت كـه چـرا عـمـل صـالحـى انجام نداده اند، و لذا با اصرار زياد تقاضاى بـازگـشـت بـراى انـجـام عـمـل صـالح مـى كـنـنـد: رب ارجـعـون لعـلى اعمل صالحا فيما تركت .
 

_S_N_

کاربر ارشد
کاربر ارشد
سطح
34
 
ارسالی‌ها
6,936
پسندها
31,912
امتیازها
96,874
مدال‌ها
35
و در آيـه 51 سـوره مـؤ مـنـون آمـده اسـت كـه خـداوند به رسولانش دستور مى دهد از طيبات تـنـاول كـنـيـد و عـمـل صـالح بـجـا آوريـد (يـا ايـهـا الرسل كلوا من الطيبات و اعملوا صالحا).
و از آنـجـا كـه ايـمان و اعمال صالح هرگز تداوم نمى يابد مگر اينكه حركتى در اجتماع بـراى دعـوت بـه سـوى حـق و شناخت و معرفت آن از يكسو، و دعوت به استقامت و صبر در طـريـق انـجـام ايـن دعـوت از سـوى ديـگـر صـورت پـذيـرد، بـه دنـبـال ايـن دو اصـل ، بـه دو اصـل ديـگـر اشـاره مـى فـرمـايد كه در حقيقت ضامن اجراى دو اصل اساسى (ايمان ) و(عمل صالح ) است .
در اصل سوم به مساءله (تواصى به حق ) يعنى دعوت همگانى و عمومى به سوى حق اشـاره مى كند، تا همگان حق را از باطل به خوبى بشناسند و هرگز آن را فراموش نكنند در مسير زندگى از آن منحرف نگردند.
(تـواصـوا) از ماده (تواصى ) همانگونه كه راغب در مفردات آورده به معنى آن است كه بعضى بعض ديگر را سفارش ‍ كنند
و (حـق ) بـه معنى (واقعيت ) يا (مطابقت با واقعيت ) است ، در كتاب (وجوه قرآن ) دوازده مـعـنـى و مـورد اسـتـعـمـال براى اين كلمه در قرآن مجيد ذكر شده است ، مانند خدا، قرآن اسلام ، توحيد، عدل ، صدق ، آشكار بودن ،
واجب بودن و مانند اينها، ولى همه آنها به ريشه اى كه در بالا گفتيم باز مى گردد.
بـه هـر حـال جـمله (تواصوا بالحق ) معنى بسيار وسيعى دارد كه هم امر به معروف و نـهـى از مـنـكـر را شـامـل مـى شـود، و هـم تـعـليـم و ارشـاد جـاهـل و تـنـبـيـه غـافـل و تـشـويـق و تـبـليـغ ايـمـان و عمل صالح را.
بـديـهـى اسـت كـسـانـى كـه يـكـديگر را به حق سفارش مى كنند، خود بايد طرفدار حق و عامل به آن باشند.
در اصـل چـهـارم مـسـاءله شـكـيبائى و (صبر) و استقامت و سفارش كردن يكديگر به آن مـطـرح اسـت ، چـرا كـه بـعـد از مـسـاءله شـنـاخـت و آگـاهـى ، هـر كـس در مـسـيـر عـمـل در هـر گـام بـا مـوانعى روبرو است اگر استقامت و صبر نداشته باشد هرگز نمى تواند احقاق حق كند، و عمل صالحى انجام دهد و يا ايمان خود را حفظ كند.
آرى احـقاق حق ، و اجراى حق ، و اداى حق در جامعه جز با يك حركت و تصميم گيرى عمومى و استقامت و ايستادگى در برابر موانع ممكن نيست .
صـبـر در ايـنـجـا نـيـز مـعـنـى وسـيـع و گـسـتـرده اى دارد كـه هـم صـبـر بـر اطـاعـت را شـامـل مـى شـود، و هـم صبر در برابر انگيزه هاى معصيت ، و هم صبر در برابر مصائب و حوادث ناگوار، و از دست دادن نيروها و سرمايه ها و ثمرات .
بـا توجه به آنچه در بالا در مورد اين اصول چهارگانه كه به حق جامع ترين برنامه حيات و سعادت انسانها است گفته شد روشن مى شود كه چرا در روايات آمده است كه وقتى اصـحـاب و يـاران پـيـغـمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) به يكديگر مى رسيدند پيش از آنكه از هم جدا شوند سوره و العصر را مى خواندند، و محتواى بزرگ
اين سوره كوچك را يادآور مى شدند، سپس با يكديگر خداحافظى كرده به سراغ كار خود مى رفتند.
و بـه راسـتى اگر مسلمانان امروز همين اصول چهارگانه را در زندگى فردى و اجتماعى خـود اجـرا كـنـند مشكلات و نابسامانيهاى آنها حل مى شود، عقب ماندگيها جبران مى گردد، و ضعفها و شكستها به پيروزى مبدل مى شود، و شر اشرار جهان از آنها قطع مى گردد.
خداوندا! صبر و استقامت و توفيق تواصى به حق و صبر را به ما مرحمت كن .
پروردگارا! همه ما در خسرانيم ، و جبران اين خسران جز با لطف تو ميسر نيست .
بـارالهـا! مـا دوسـت داريـم كـه بـه ايـن دسـتـورات چهارگانه اى كه در اين سوره داده اى عامل باشيم خودت توفيق را رفيق راه ما گردان .
آمين يا رب العالمين
 

_S_N_

کاربر ارشد
کاربر ارشد
سطح
34
 
ارسالی‌ها
6,936
پسندها
31,912
امتیازها
96,874
مدال‌ها
35

بسم الله الرحمن الرحيم

إ نا اءنزلنه فى ليلة القدر (1)
و ما اءدرئك ما ليلة القدر (2)
ليلة القدر خير من اءلف شهر (3)
تنزل الملئكة و الروح فيها بإ ذن ربهم من كل اءمر (4)
سلم هى حتى مطلع الفجر (5)

ترجمه :

بنام خداوند بخشنده مهربان
1 - ما آن (قرآن ) را در شب قدر نازل كرديم .
2 - و تو چه مى دانى شب قدر چيست ؟!
3 - شب قدر بهتر از هزار ماه ا
4 - فـرشـتـگـان و روح در آن شـب بـه اذن پـروردگـارشـان بـراى (تـقـديـر) هـر كـار نازل مى شوند.
5 - شبى است مملو از سلامت (و بركت و رحمت ) تا طلوع صبح !
تفسير:
شب قدر شب نزول قرآن !
از آيـات قـرآن بـه خـوبـى اسـتـفـاده مـى شـود كـه قـرآن مـجـيـد در مـاه مـبـارك رمـضـان نازل شده است : (شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن ) (بقره 185) و ظاهر اين تعبير آن است كه تمام قرآن در اين ماه نازل گرديد.
و در نـخـسـتـيـن آيـه سـوره قـدر مـى افـزايـد: مـا آن را در شـب قـدر نازل كرديم (انا انزلناه فى ليلة القدر).
گـر چـه در اين آيه صريحا نام قرآن ذكر نشده ولى مسلم است كه ضمير انا انزلناه به قرآن باز مى گردد و ابهام ظاهرى آن براى بيان عظمت و اهميت آن است .
تـعـبـيـر بـه انـا انـزلنـاه (مـا آن را نـازل كرديم ) نيز اشاره ديگرى به عظمت اين كتاب بـزرگ آسمانى است كه خداوند نزول آن را به خودش نسبت داده مخصوصا با صيغه متكلم مـع الغـيـر كـه مـفـهـوم جـمـعـى دارد و دليـل بـر عـظـمـت اسـت . نـزول آن در شـب قـدر هـمـان شـبـى كـه مـقـدرات و سـرنـوشـت انـسـانـهـا تـعـيـيـن مى شود دليل ديگرى بر سرنوشت ساز بودن اين كتاب بزرگ آسمانى است .
از ضـمـيـمـه كـردن ايـن آيـه بـا آيه سوره بقره نتيجه گيرى مى شود كه شب قدر در ماه مـبـارك رمـضـان است ، اما كدام شب است ؟ از قرآن چيزى در اين مورد استفاده نمى شود، ولى روايـات در ايـن باره بحث فراوان كرده اند كه در پايان تفسير اين سوره به خواست خدا در اين زمينه و مسائل ديگر سخن خواهيم گفت .
در ايـنـجـا سـؤ الى مطرح است و آن اينكه هم از نظر تاريخى و هم از نظر ارتباط محتواى قـرآن بـا حـوادث زنـدگـى پـيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) مسلم است كه اين كـتـاب آسـمـانـى بـه طـور تـدريـجـى و در طـى 23 سـال نـازل گـرديد، اين امر چگونه با آيات فوق كه مى گويد در ماه رمضان و شب قدر نـازل شـده اسـت سـازگـار مـى بـاشـد؟ پـاسـخ ايـن سـؤ ال - بـه گـونـهـاى كـه بـسـيـارى از مـحـقـقـان گـفـتـه انـد ايـن اسـت كـه قـرآن داراى دو نزول بوده است .
نـزول دفـعـى كه در يك شب تمام آن بر قلب پاك پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سـلم ) يـا بـيـت المـعـمـور يـا از لوح مـحـفـوظ بـه آسـمـان دنـيـا نازل گرديد.
و نزول تدريجى كه در طول بيست و سه سال دوران نبوت انجام گرفت (شرح اين مطلب را ذيل آيه 3 سوره دخان جلد 21 تفسير نمونه صفحه 148 به بعد بيان كرده ايم ).
بـعـضـى نـيـز گـفـتـه انـد آغـاز نـزول قـرآن در ليـلة القـدر بوده نه تمام آن ولى اين بر خلاف ظاهر آيه است كه مى گويد ما قرآن را در شب قدر نازل كرديم .
قـابـل تـوجـه ايـنـكـه : دربـاره نـازل شـدن قـرآن در بـعـضـى از آيـات تـعـبـيـر بـه (انـزال ) و در بـعـضـى تـعـبـير به (تنزيل )شده است ، و از پاره اى از متون لغت اسـتـفـاده مـى شـود كـه تـنـزيـل مـعـمـولا در جـائى گـفـتـه مـى شـود كـه چـيـزى تـدريـجا نـازل گـردد، ولى (انـزال ) مـفـهـوم وسـيـع تـرى دارد كـه نـزول دفـعـى را نـيـز شـامـل مى گردد اين تفاوت تعبير كه در آيات قرآن آمده مى تواند اشاره به دو نزول فوق باشد.
در آيه بعد براى بيان عظمت شب قدر مى فرمايد: تو چه مى دانى شب قدر
چيست ؟ (و ما ادراك ما ليلة القدر).
و بـلافـاصـله مى گويد: شب قدر شبى است كه از هزار ماه بهتر است (ليلة القدر خير من الف شهر).
ايـن تـعبير نشان مى دهد كه عظمت اين شب به قدرى است كه حتى پيغمبر اكرم (صلى الله عـليـه و آله و سـلم ) بـا آن عـلم وسـيـع و گـسـتـرده اش قبل از نزول اين آيات به آن واقف نبود.
مى دانيم هزار ماه بيش از هشتاد سال است ، به راستى چه شب با عظمتى است كه به اندازه يك عمر طولانى پر بركت ارزش ‍ دارد.
در بـعـضـى از تـفـاسير آمده است كه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: يـكـى از بـنـى اسـرائيـل لبـاس جـنـگ در تـن كـرده بـود و هزار ماه از تن بيرون نياورد و پـيـوسته مشغول (يا آماده ) جهاد فى سبيل الله بود، اصحاب و ياران تعجب كردند و آرزو داشـتـنـد چـنـان فـضـيـلت و افـتـخـارى بـراى آنـهـا نـيـز مـيـسـر مـى شـد، آيـه فـوق نازل گشت و بيان كرد كه (شب قدر از هزار ماه برتر است ).
در حديث ديگرى نيز آمده است كه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) از چهار نفر از بـنـى اسرائيل كه هشتاد سال عبادت خدا را بدون عصيان انجام داده بودند سخن به ميان آورد، اصـحـاب آرزو كردند كه اى كاش آنها هم چنين توفيقى پيدا مى كردند آيه فوق در اين زمينه نازل شد.
در ايـنـكـه عـدد هـزار در اينجا براى تعداد است يا تكثير؟ بعضى گفته اند: براى تكثير اسـت ، و ارزش شـب قـدر از هـزاران مـاه نـيـز برتر مى باشد، ولى رواياتى كه در بالا نقل كرديم نشان مى دهد كه عدد مزبور براى تعداد است ،
و اصولا عدد هميشه براى تعداد است مگر اينكه قرينه روشنى بر تكثير باشد.
سـپـس بـه توصيف بيشترى از آن شب بزرگ پرداخته ، مى افزايد: فرشتگان و روح در آن شـب بـه اذن پـروردگـارشـان بـراى تـقـديـر هـر كـار نـازل مـى شـونـد (تـنـزل المـلائكـة و الروح فـيـهـا بـاذن ربـهـم مـن كل امر).
بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه (تـنـزل ) فـعـل مـضـارع اسـت ، و دلالت بـر استمرار دارد (در اصـل (تـتـنـزل ) بـوده ) روشـن مـى شـود كه شب قدر مخصوص به زمان پيغمبر اكرم (صـلى الله عـليـه و آله و سلم ) و نزول قرآن مجيد نبوده ، بلكه امرى است مستمر و شبى است مداوم كه در همه سال تكرار مى شود.
در ايـنـكـه مـنـظـور از روح كـيـسـت ؟ بـعـضـى گـفـتـه انـد: (جـبرئيل امين ) است كه (روح الامين ) نيز ناميده مى شود، و بعضى (روح ) را به معنى (وحى ) تفسير كرده اند، به قرينه آيه 52 سوره شورى (و كذلك اوحينا اليك روحـا مـن امـرنـا):(هـمـانـگونه كه بر پيامبران پيش وحى فرستاديم بر تو نيز به فرمان خود وحى كرديم ).
بنابراين مفهوم آيه چنين مى شود: (فرشتگان با وحى الهى در زمينه تعيين مقدرات در آن شب نازل مى شوند).
در اينجا تفسير سومى وجود دارد كه از همه نزديكتر به نظر مى رسد، و آن اينكه (روح ) مخلوق عظيمى است ما فوق فرشتگان ، چنانكه در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) نـقـل شـده اسـت كـه شـخـصـى از آن حـضـرت سـؤ ال كـرد: (آيـا روح هـمـان جـبـرئيـل اسـت ؟) امـام (عـليـه السـلام ) در پـاسـخ فـرمـود: (جـبـرئيـل مـن المـلائكـة ، و الروح اعـظـم مـن المـلائكـة ، ا ليـس ان الله عـز و جل يقول : تنزل الملائكة و الروح ؟)
جبرئيل از ملائكه است ، و روح اعظم از ملائكه است ، مگر خداوند
متعال نمى فرمايد: ملائكه و روح نازل مى شوند؟).
يعنى به قرينه مقابله ، اين دو با هم متفاوتند، تفسيرهاى ديگرى نيز براى كلمه (روح ) در اينجا ذكر شده چون دليلى براى آنها نبود از آن صرف نظر گرديد.
مـنـظور از (من كل امر) اين است كه فرشتگان براى تقدير و تعيين سرنوشتها و آوردن هـر خـيـر و بـركـتـى در آن شـب نـازل مـى شـونـد، و هـدف از نزول آنها انجام اين امور است .
يا اينكه هر امر خير و هر سرنوشت و تقديرى را با خود مى آورند. بعضى نيز گفته اند مـنـظـور ايـن اسـت كـه آنـهـا بـه امـر و فـرمـان خـدا نـازل مى شوند، ولى مناسب همان معنى اول است .
تـعـبـيـر بـه (ربـهـم ) كه در آن تكيه روى مساءله ربوبيت و تدبير جهان شده است . تـنـاسـب نـزديـكـى بـا كـار ايـن فـرشـتـگـان دارد كـه آنـهـا بـراى تدبير و تقدير امور نازل مى شوند و كار آنها نيز گوشه اى از ربوبيت پروردگار است .
و در آخـريـن آيـه مى فرمايد: شبى است آكنده از سلامت و خير و رحمت تا طلوع صبح (سلام هى حتى مطلع الفجر).
هـم قـرآن در آن نـازل شـده ، هـم عـبـادت و احـيـاء آن مـعـادل هـزار مـاه اسـت ، هـم خـيـرات و بـركـات الهـى در آن شـب نـازل مـى شود، هم رحمت خاصش شامل حال بندگان مى گردد، و هم فرشتگان و روح در آن شب نازل مى گردند.
بنابراين شبى است سرتاسر سلامت ، از آغاز تا پايان ، حتى طبق بعضى از
روايـات در آن شـب شـيـطـان در زنـجير است و از اين نظر نيز شبى است سالم و تواءم با سلامت .
بنابراين اطلاق (سلام ) كه به معنى سلامت است بر آن شب (به جاى اطلاق سالم ) در حقيقت نوعى از تاءكيد است همانگونه كه گاه مى گوئيم فلانكس عين عدالت است .
بـعـضـى نـيـز گـفـتـه انـد كـه اطـلاق سـلام بـر آن شـب به خاطر اين است كه فرشتگان پيوسته به يكديگر يا به مؤ منان سلام مى كنند، يا به حضور پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و جانشين معصومش مى رسند و سلام عرضه مى دارند.
جمع ميان اين تفسيرها نيز امكانپذير است .
به هر حال شبى است سراسر نور و رحمت و خير و بركت و سلامت و سعادت و بى نظير از هر جهت .
در حـديـثـى آمـده است كه از امام باقر سؤ ال شد: آيا شما مى دانيد شب قدر كدام شب است ؟ فرمود: كيف لا نعرف و الملائكة تطوف بنا فيها: چگونه نمى دانيم ، در حالى فرشتگان در آن شب در گرد ما دور مى زنند!. در داستان ابراهيم (عليه السلام ) آمده است كه چند نفر از فـرشـتـگـان الهـى نزد او آمدند و بشارت تولد فرزند براى او آوردند و بر او سلام كـردنـد (هـود - 69) مـى گويند لذتى كه ابراهيم (عليه السلام ) از سلام اين فرشتگان بـرد بـا تـمـام دنـيـا بـرابـرى نـداشـت ، اكـنـون بـايد فكر كرد كه وقتى گروه گروه فـرشـتـگـان در شـب قـدر نـازل مـى شـونـد و بـر مـؤ منان سلام مى كنند چه لذت و لطف و بركتى دارد؟!
وقـتـى ابراهيم (عليه السلام ) را در آتش نمرودى افكندند فرشتگان آمدند و بر او سلام كـردند، و آتش بر او گلستان شد، آيا آتش ‍ دوزخ به بركت سلام فرشتگان بر مؤ منان در شب قدر برد و سلام نمى شود؟
آرى ايـن نـشـانـه عـظـمـت امـت مـحـمـد (صـلى الله عـليـه و آله و سـلم ) است كه در آنجا بر خليل (عليه السلام ) نازل مى شوند و در اينجا بر اين امت اسلام .
نكته ها :
1 - چه امورى در شب قدر مقدر مى شود؟
در پـاسـخ ايـن سـؤ ال ، كـه چرا اين شب ، شب قدر ناميده شده ؟ سخن بسيار گفته اند، از جمله اينكه :
1 - شـب قـدر بـه ايـن جـهـت (قـدر) نـامـيـده شـده كـه جـمـيـع مـقـدرات بـندگان در تمام سـال در آن شب تعيين مى شود، شاهد اين معنى سوره دخان است كه مى فرمايد: انا انزلناه فـى ليـلة مـبـاركـة انـا كنا منذرين فيها يفرق كل امر حكيم : ما اين كتاب مبين را در شبى پر بركت نازل كرديم ، و ما همواره انذار كننده بوده ايم ، در آن شب كه هر امرى بر طبق حكمت خداوند تنظيم و تعيين مى گردد (دخان - 3 و 4).
ايـن بـيـان هـمـاهـنـگ بـا روايـات مـتـعـددى اسـت كـه مـى گـويـد: در آن شـب ، مـقـدرات يـكـسـال انسانها تعيين مى گردد، و ارزاق و سرآمد عمرها، و امور ديگر، در آن ليله مباركه تفريق و تبيين مى شود.
البته اين امر هيچگونه تضادى با آزادى اراده انسان و مساءله اختيار ندارد، چرا كه تقدير الهى به وسيله فرشتگان بر طبق شايستگيها و لياقتهاى افراد، و ميزان ايمان و تقوى و پاكى نيت و اعمال آنها است .
يـعـنـى بـراى هـر كـس آن مقدر مى كنند كه لايق آن است ، يا به تعبير ديگر زمينه هايش از ناحيه خود او فراهم شده ، و اين نه تنها منافاتى با اختيار ندارد
و بلكه تاءكيدى بر آن است .
2 - بـعـضى نيز گفته اند آن شب را از اين جهت شب قدر ناميده اند كه داراى قدر و شرافت عـظـيـمـى اسـت (نـظـيـر آنچه در آيه 74 سوره حج آمده است ما قدروا الله حق قدره آنها قدر خداوند را نشناختند).
3 - گـاه نـيـز گـفـتـه انـد بـه خـاطـر آن اسـت كـه قـرآن بـا تـمـام قـدر و مـنـزلتـش بر رسـول والا قـدر، و بـه وسـيـله فـرشـتـه صـاحـب قـدر نازل گرديد.
4 - يـا ايـنـكـه شـبـى اسـت كـه مـقـدر شـده قـرآن در آن نازل گردد.
5 - يا اينكه كسى كه آن شب را احياء بدارد صاحب قدر و مقام و منزلت مى شود.
6 - يا اينكه در آن شب ، آنقدر فرشتگان نازل مى شوند كه عرصه زمين بر آنها تنگ مى شود، چون تقدير به معنى - تنگ گرفتن نيز آمده است مانند و من قدر عليه رزقه (طلاق - 7).
جمع ميان تمام اين تفسيرها در مفهوم گسترده (ليلة القدر) كام لا ممكن است هر چند تفسير اول از همه مناسب تر و معروف تر است .
2 - شب قدر كدام شب است ؟
در ايـنـكـه ليلة القدر در ماه رمضان است ترديدى نيست ، چرا كه جمع ميان آيات قرآن همين مـعـنـى را اقـتـضـاء مـى كـنـد، از يـكـسـو مـى گـويـد: قـرآن در مـاه رمـضـان نـازل شـده (بـقـره - 185) و از سـوى ديـگـر مـى فـرمـايـد: در شـب قـدر نازل گرديده (آيات مورد بحث ).
ولى در ايـنـكـه كـدام شـب از شـبـهـاى مـاه رمضان است ؟ گفتگو بسيار است ، و در اين زمينه تـفـسـيـرهـاى زيادى شده ، از جمله شب اول ، شب هفدهم ، شب نوزدهم ، شب بيست و يكم ، شب بـيـسـت و سـوم ، شب بيست و هفتم ، و شب بيست و نهم . ولى مشهور و معروف در روايات اين است كه در دهه آخر ماه رمضان و شب
بـيـسـت و يـكـم يـا بـيـسـت و سـوم اسـت ، لذا در روايتى مى خوانيم كه در دهه آخر ماه مبارك پـيـغـمـبـر اكـرم (صـلى الله عـليـه و آله و سـلم ) تـمـام شـبـهـا را احـيـا مـى داشـت و مشغول عبادت بود.
و در روايتى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه شب قدر شب بيست و يكم يا بيست و سـوم اسـت ، حـتـى هـنگامى كه راوى اصرار كرد كدام يك از اين دو شب است و گفت : اگر من نـتـوانـم هـر دو شـب را عـبـادت كـنـم كـدام يك را انتخاب نمايم ؟! امام (عليه السلام ) تعيين نـفـرمـود، و افـزود، مـا ايـسـر ليـلتـين فيما تطلب : چه آسان است دو شب براى آنچه مى خواهى !.
ولى در روايـات مـتـعـددى كـه از طـرق اهـل بيت (عليهمالسلام ) رسيده است بيشتر روى شب بـيـسـت و سـوم تـكـيـه شـده ، در حـالى كـه روايـات اهل سنت بيشتر روى شب بيست و هفتم دور مى زند.
در روايـتـى از امـام صـادق (عـليـه السـلام ) نـيـز نقل شده كه فرمود:
التـقـديـر فى ليلة القدر تسعة عشر، و الابرام فى ليلة احدى و عشرين و الامضاء فى ليلة ثلاث و عشرين .
تـقـديـر مـقـدرات در شـب نوزدهم ، و تحكيم آن در شب بيست و يكم ، و امضاء در شب بيست و سوم است و به اين ترتيب بين روايات جمع مى شود.
ولى بـه هـر حـال حـالهـاى از ابـهام شب قدر را به خاطر جهتى كه بعدا به آن اشاره مى شود، فرا گرفته است .
3 - چرا شب قدر مخفى است ؟
بـسـيـارى مـعـتـقـدنـد مـخـفـى بـودن شـب قـدر در مـيـان شـبـهـاى سال ، يا در ميان شبهاى
مـاه مـبارك رمضان براى اين است كه مردم به همه اين شبها اهميت دهند، همانگونه كه خداوند رضـاى خـود را در مـيـان انـواع طـاعـات پـنهان كرده تا مردم به همه طاعات روى آورند، و غـضـبش را در ميان معاصى پنهان كرده تا از همه بپرهيزند، دوستانش را در ميان مردم مخفى كـرده تـا همه را احترام كنند، اجابت را در ميان دعاها پنهان كرده تا به همه دعاها رو آورند، اسـم اعـظـم را در مـيـان اسـمائش مخفى ساخته تا همه را بزرگ دارند، و وقت مرگ را مخفى ساخته تا در همه حال آماده باشند.
و اين فلسفه مناسبى به نظر مى رسد.
4 - آيا شب قدر در امتهاى پيشين نيز بوده است ؟
ظـاهـر آيـات ايـن سـوره نـشـان مـى دهـد كـه شـب قـدر مـخـصـوص زمـان نـزول قـرآن و عـصـر پـيـامـبـر اسـلام (صـلى الله عـليـه و آله و سلم ) نبوده ، بلكه همه سـال تـا پـايـان جـهـان تـكـرار مـى شـود. تـعـبـيـر بـه فـعل مضارع (تنزل ) كه دلالت بر استمرار دارد، و همچنين تعبير به جمله اسميه (سلام هى حتى مطلع الفجر) كه نشانه دوام است نيز گواه بر اين معنى است .
بعلاوه روايات بسيارى كه شايد در حد تواتر باشد نيز اين معنى را تاءييد مى كند.
ولى آيا در امتهاى پيشين نيز بوده است يا نه .
صـريـح روايـات مـتـعـددى ايـن اسـت كه اين از مواهب الهى بر اين امت مى باشد، چنانكه در حـديـثـى از پـيـغـمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) آمده است كه فرمود: ان الله وهب لامـتـى ليـلة القدر لم يعطها من كان قبلهم : خداوند به امت من شب قدر را بخشيده و احدى از امتهاى پيشين از اين موهبت برخوردار نبودند.
در تفسير آيات فوق نيز بعضى از روايات دلالت بر اين مطلب دارد.
5 - چگونه شب قدر برتر از هزار ماه است ؟
ظـاهـر ايـن اسـت كـه بهتر بودن اين شب از هزار ماه ، به خاطر ارزش عبادت و احياى آن شب اسـت ، و روايـات فـضـيـلت ليـلة القـدر و فـضـيـلت عـبـادت آن كـه در كـتـب شـيـعـه و اهل سنت فراوان است اين معنى را كاملا تاءييد مى كند.
علاوه بر اين ، نزول قرآن در اين شب ، و نزول بركات و رحمت الهى در آن ، سبب مى شود كه از هزار ماه برتر و بالاتر باشد.
در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه به على بن ابى حمزه ثمالى فرمود: فـضـيـلت شـب قـدر را در شـب بـيـسـت و يكم و بيست و سوم بطلب ، و در هر كدام از اين دو يكصد ركعت نماز بجاى آور، و اگر بتوانى هر دو شب را تا طلوع صبح احيا بدار و در آن شب غسل كن .
(ابوحمزه ) مى گويد: عرض كردم : اگر نتوانم ايستاده اين همه نماز بخوانم ؟
فـرمـود: نـشـسته بخوان ، عرض كردم : اگر نتوانم ؟ فرمود: در بستر بخوان ، و مانعى نـدارد در آغـاز شـب خـواب مـخـتـصـرى بـكـنـى و بـعـد مـشـغـول عـبـادت شـوى ، درهـاى آسـمـان در مـاه رمـضـان گـشـوده اسـت ، و شـيـاطـيـن در غل و زنجيرند، و اعمال مؤ منين مقبول است و چه ماه خوبى است ماه رمضان ؟!.
6 - چرا قرآن در شب قدر نازل شد؟
از آنـجـا كـه در شـب قـدر سـرنـوشـت انـسـانـهـا بـراى يكسال ، بر طبق لياقتها و
شـايـسـتگيهاى آنها، تعيين مى شود، بايد آن شب را بيدار بود، و توبه كرد و خودسازى نمود و به درگاه خدا رفت و لياقتى بيشتر و بهتر براى رحمت او پيدا كرد.
آرى در لحظاتى كه سرنوشت ما تعيين مى شود نبايد انسان در خواب باشد، و از همه چيز غـافل و بى خبر كه در اين صورت سرنوشت غمانگيزى خواهد داشت ! قرآن چون يك كتاب سـرنـوشـت سـاز اسـت ، و خـط سـعـادت و خوشبختى و هدايت انسانها در آن مشخص شده است بايد در شب قدر،! شب تعيين سرنوشتها، نازل گردد، و چه زيبا است رابطه ميان قرآن و شب قدر؟ و چه پر معنى است پيوند اين دو با يكديگر؟
7 - آيا شب قدر در مناطق مختلف ، يكى است ؟
مـى دانـيـم آغـاز مـاه هـاى قـمـرى در هـمـه بـلاد يـكـسـان نيست ، و ممكن است در منطقهاى امروز اول مـاه بـاشـد و در مـنـطـقـه ديـگرى دوم ماه ، بنابراين شب قدر نمى تواند يكشب معين در سـال بـوده بـاشـد، چرا كه فى المثل شب بيست و سوم در مكه ممكن است شب بيست و دوم در ايـران و عـراق باشد، و به اين ترتيب قاعدتا هر كدام بايد براى خود شب قدرى داشته بـاشـنـد، آيـا اين با آنچه از آيات و روايات استفاده مى شود كه شب قدر يك شب معين است سازگار است ؟!
پاسخ اين سؤ ال با توجه به يك نكته روشن مى شود و آن اينكه :
شـب هـمـان سـايـه نيم كره زمين است كه بر، نيم كره ديگر مى افتد، و مى دانيم اين سايه هـمـراه گـردش زمـين در حركت است ، و يك دوره كامل آن در بيست و چهار ساعت انجام مى شود، بـنـابراين ممكن است شب قدر يك دوره كامل شب به دور زمين باشد، يعنى مدت بيست و چهار ساعت تاريكى كه تمام نقاط زمين
را زير پوشش خود قرار مى دهد شب قدر است كه آغاز آن از يك نقطه شروع مى شود و در نقطه ديگر پايان مى گيرد (دقت كنيد).
خـداونـدا! بـه مـا آنچنان بيدارى و آگاهى عطا كن كه از فضيلت ليلة القدر بهره كافى گيريم .
پروردگارا! چشم اميد ما به لطفت دوخته است مقدرات ما را بر وفق آن تعيين فرما.
بارالها! ما را از محرومان اين ماه قرار مده كه محروميتى از آن بالاتر نيست .
آمين يا رب العالمين
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Amir.r

_S_N_

کاربر ارشد
کاربر ارشد
سطح
34
 
ارسالی‌ها
6,936
پسندها
31,912
امتیازها
96,874
مدال‌ها
35
سم الله الرحمن الرحيم
قل اعوذ برب الناس (1)
ملك الناس (2)
اله الناس (3)
من شر الوسواس الخناس (4)
الذى يوسوس فى صدور الناس (5)
من الجنه و الناس (6)


ترجمه آيات

به نام الله كه بخشنده به همه و مهربان به خواص است. بگو پناه مى برم به پروردگار مردم (1).

فرمانرواى مردم (2).

معبود مردم (3).

از شر وسوسه گر نهانى (4).

كه در دل مردم وسوسه مى كند (5).

چه آنها كه از جنس جن هستند و چه آنها كه از جنس انسانند (6)

بيان آيات

در اين سوره رسول گرامى خود را دستور مى دهد به اينكه از شر وسواس خناس، به خدا پناه ببرد، و به طورى كه از روايات وارده در شأن نزول آن استفاده مى شود اين سوره در مدينه نازل شده، بلكه از آن روايات بر مى آيد كه اين سوره و سوره قبليش هر دو با هم نازل شده اند.

شرحى در مورد اينكه خداى تعالى از سه جهت (ربّ الناس)، (ملك النّاس) و (اله النّاس) بودن ملجأ و معاذ است




قل اعوذ برب الناس ملك الناس اله الناس




طبع آدمى چنين است كه وقتى شرى به او متوجه مى شود و جان او را تهديد مى كند، و در خود نيروى دفع آن را نمى بيند به كسى پناهنده مى شود كه نيروى دفع آن را دارد، تا او وى را در رفع آن شر كفايت كند، و انسان در اينگونه موارد به يكى از سه پناه، پناهنده مى شود: يا به ربى پناه مى برد كه مدبر امر او و مربى او است ، و در تمامى حوائجش از كوچك و بزرگ به او رجوع مى كند، در اين هنگام هم كه چنين شرى متوجه او شده و بقاى او را تهديد مى كند به وى پناهنده مى شود تا آن شر را دفع كرده بقايش را تضمين كند، و از ميان آن سه پناهگاه، اين يكى سببى است فى نفسه تام در سببيت.

دومين پناه، كسى است كه داراى سلطنت و قوتى كافى باشد، و حكمى نافذ داشته باشد، به طورى كه هر كس از هر شرى بدو پناهنده شود و او بتواند با اعمال قدرت و سلطنتش آن را دفع كند، نظير پادشاهان (و امثال ايشان )، اين سبب هم سببى است مستقل و تام در سببيت.

در اين ميان سبب سومى است و آن عبارت است از الهى كه معبود واقعى باشد، چون لازمه معبوديت اله و مخصوصا اگر الهى واحد و بى شريك باشد، اين است كه بنده خود را براى خود خالص سازد، يعنى جز او كسى را نخواند و در هيچ يك از حوائجش جز به او مراجعه ننمايد، جز آنچه او اراده مى كند اراده نكند، و جز آنچه او مى خواهد عمل نكند.

و خداى سبحان رب مردم، و ملك آنان، و اله ايشان است، همچنان كه در كلام خويش اين سه صفت خود را جمع كرده فرموده : (ذلكم الله ربكم له الملك لا اله الا هو فانى تصرفون ) و در آيه زير به علت ربوبيت و الوهيت خود اشاره نموده، مى فرمايد (رب المشرق و المغرب لا اله الا هو فاتخذه وكيلا)، و در اين آيه اى كه از نظرت مى گذرد به علت مالكيت خود اشاره نموده مى فرمايد: (له ملك السموات و الارض و الى الله ترجع الامور)، پس اگر قرار است آدمى در هنگام هجوم خطرهايى كه او را تهديد مى كند به ربى پناهنده شود،

الله تعالى تنها رب آدمى است و به جز او ربى نيست، و نيز اگر قرار است آدمى در چنين مواقعى به پادشاهى نيرومند پناه ببرد، الله سبحانه، پادشاه حقيقى عالم است، چون ملك از آن او است و حكم هم حكم او است. و اگر قرار است بدين جهت به معبودى پناه ببرد، الله تعالى معبودى واقعى است و به جز او اگر معبودى باشد قلابى و ادعايى است.

و بنابر اين جمله (قل اعوذ برب الناس )، دستورى است به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم)،به اينكه به خدا پناه ببرد، از اين جهت كه خداى تعالى رب همه انسانها است و آن جناب هم يكى از ايشان است، و نيز خداى تعالى ملك و اله همه انسانها است و آن جناب هم يكى از ايشان است.

از آنچه گذشت روشن شد كه :

اول: چرا در ميان همه صفات خداى تعالى خصوص سه صفت : (ربوبيت ) و (مالكيت ) و (الوهيت ) را نام برد؟ و نيز چرا اين سه صفت را به اين ترتيب ذكر كرد، اول ربوبيت، بعد مالكيت، و در آخر الوهيت ؟ و گفتيم ربوبيت نزديك ترين صفات خدا به انسان است و ولايت در آن اخص است، زيرا عنايتى كه خداى تعالى در تربيت او دارد، بيش از ساير مخلوقات است. علاوه بر اين اصولا ولايت، امرى خصوصى است مانند پدر كه فرزند را تحت پر و بال ولايت خود تربيت مى كند. و ملك دورتر از ربوبيت و ولايت آن است، همچنان كه در مثل فرزندى كه پدر دارد كارى به پادشاه ندارد، بله اگر بى سرپرست شد به اداره آن پادشاه مراجعه مى كند، تازه باز دستش به خود شاه نمى رسد، و ولايت هم در اين مرحله عمومى تر است ، همچنان كه مى بينيم پادشاه تمام ملت را زير پر و بال خود مى گيرد، واله مرحله اى است كه در آن بنده عابد ديگر در حوائجش به معبود مراجعه نمى كند، و كارى به ولايت خاص و عام او ندارد، چون عبادت ناشى از اخلاص درونى است، نه طبيعت مادى ، به همين جهت در سوره مورد بحث نخست از ربوبيت خداى سبحان و سپس از سلطنتش سخن مى گويد، و در آخر عالى ترين رابطه بين انسان و خدا يعنى رابطه بندگى را بياد مى آورد، مى فرمايد: (قل اعوذ برب الناس ملك الناس اله الناس ).

و ثاني: روشن گرديد كه چرا جمله هاى (رب الناس ) (ملك الناس )، (اله الناس ) را متصل و بدون واو عاطفه آورد، خواست تا بفهماند هر يك از دو صفت الوهيت و سلطنت سببى مستقل در دفع شر است، پس خداى تعالى سبب مستقل دفع شر است، بدين جهت كه رب است، و نيز سبب مستقل است بدين جهت كه ملك است، و نيز سبب مستقل است بدين جهت كه اله است، پس او از هر جهت كه اراده شود سبب مستقل است، و نظير اين وجه در دو جمله (الله احد الله الصمد) گذشت.

و نيز با اين بيان روشن گرديد كه چرا (كلمه ) ناس سه بار تكرار شد، با اينكه مى توانست بفرمايد:(قل اعوذ برب الناس و الههم و ملكهم ) چون خواست تا به اين وسيله اشاره كند به اينكه اين سه صفت هر يك به تنهايى ممكن است پناه پناهنده قرار گيرد، بدون اينكه پناهنده احتياج داشته باشد به اينكه آن دو جمله ديگر را كه مشتمل بر دو صفت ديگر است به زبان آورد، همچنان كه در صريح قرآن فرموده : خداى تعالى اسمائى حسنى دارد، به هر يك بخواهيد مى توانيد او را بخوانيد، اين بود توجيهات ما در باره آيات اين سوره، ولى مفسرين در توجيه هر يك از سوالهاى بالا وجوهى ذكر كرده اند كه دردى را دوا نمى كند.

مراد از (وسواس خنّاس) و اينكه فرمود: (من الجنّة و النّاس)




من شر الوسواس الخناس




در مجمع البيان، آمده كه كلمه (وسواس ) به معناى حديث نفس است، به نحوى كه گويى صدايى آهسته است كه بگوش مى رسد، و بنا به گفته وى كلمه (وسواس ) مانند كلمه (وسوسه ) مصدر خواهد بود، و ديگران آن را مصدرى سماعى و بر خلاف قاعده دانسته اند، چون قاعده اقتضا مى كرد (واو) اول اين كلمه به كسره خوانده شود، همچ نان كه حرف اول مصدر ساير افعال چهار حرفى به كسره خوانده مى شود، مثلا مى گويند: (دحرج ، يدحرج، دحراجا و زلزل، يزلزل زلزالا) و به هر حال ظاهر اين آيه - همانطور كه ديگران نيز استظهار كرده اند - اين است كه : مراد از اين مصدر معناى وصفى است، كه مانند جمله (زيد عدل - زيد عدالت است ) به منظور مبالغه به صيغه مصدر تعبير شده است.

و از بعضى نقل شده كه اصلا كلمه مورد بحث را صفت دانسته اند، نه مصدر.

و كلمه (خناس ) صيغه مبالغه از مصدر (خنوس ) است كه به معناى اختفاى بعد از ظهور است.

بعضى گفته اند: شيطان را از اين جهت خناس خوانده كه به طور مداوم آدمى را وسوسه مى كند، و به محضى كه انسان به ياد خدا مى افتد پنهان مى شود و عقب مى رود، باز همينكه انسان از ياد خدا غافل مى شود، جلو مى آيد و به وسوسه مى پردازد.






الذى يوسوس فى صدور الناس




اين جمله صفت (وسواس خناس ) است، و مراد از (صدور ناس ) محل وسوسه شيطان است، چون شعور و ادراك آدمى به حسب استعمال شايع، به قلب آدمى نسبت داده مى شود كه در قفسه سينه قرار دارد، و قرآن هم در اين باب فرموده : (و لكن تعمى القلوب التى فى الصدور).






من الجنه و الناس




اين جمله بيان (وسواس خناس ) است، و در آن به اين معنا اشاره شده كه بعضى از مردم كسانى هستند كه از شدت انحراف، خود شيطانى شده و در زمره شيطانها قرار گرفته اند، همچنان كه قرآن در جاى ديگر نيز فرموده : (شياطين الانس و الجن ).

و اما اينكه بعضى گفته اند كه كلمه (ناس ) هم بر جماعتى از انسانها اطلاق مى شود و هم بر جماعتى از جن، و جمله (من الجنه و الناس ) بيانگر اين معناى اعم است سخنى است بى دليل كه نبايد بدان اعتناء نمود.

همچنين به اين سخن كه بعضى گفته اند كه : كلمه (و الناس ) عطف است بر كلمه (وسواس )، و معناى عبارت اين است كه : پناه مى برم به خدا از شر وسواس خناس كه از طائفه جن هستند، و از شر مردم. چون اين معنايى است كه همه مى دانند از فهم بدور است.
 

_S_N_

کاربر ارشد
کاربر ارشد
سطح
34
 
ارسالی‌ها
6,936
پسندها
31,912
امتیازها
96,874
مدال‌ها
35
بحث روايتى

(رواياتى درباره شأن نزول، مراد از (وسواس) و وساوس و تسويلات آن)


در مجمع البيان است كه ابو خديجه از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: جبرئيل نزد رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) آمد در حالى كه آن جناب بيمار بود، پس آن جناب را با دو سوره (قل اعوذ) و سوره (قل هو الله احد) افسون نموده، سپس گفت : (بسم الله ارقيك و الله يشفيك من كل داء يوذيك خذها فلتهنيك - من تو را به نام خدا افسون مى كنم، و خدا تو را از هر دردى كه آزارت دهد شفا مى دهد، بگير اين را كه گوارايت باد) پس رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) گفت : (بسم الله الرحمن الرحيم قل اعوذ برب الناس....

مؤلف: بعضى از رواياتى كه در شأن نزول اين سوره وارد شده در بحث روايتى گذشته گذشت.

و باز در مجمع البيان است كه از انس بن مالك روايت شده كه گفت : رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: شيطان پوزه خود را بر قلب هر انسانى خواهد گذاشت، اگر انسان به ياد خدا بيفتد، او مى گريزد و دور مى شود، و اما اگر خدا را از ياد ببرد، دلش ‍ را مى خورد، اين است معناى وسواس خناس.

و در همان كتاب آمده كه عياشى به سند خود از ابان بن تغلب، از جعفر بن محمد (عليهماالسلم) روايت كرده كه فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرموده : هيچ مومنى نيست مگر آنكه براى قلبش در سينه اش دو گوش هست، از يك گوش فرشته بر او مى خواند و مى دمد، و از گوش ديگرش وسواس خناس بر او مى خواند، خداى تعالى به وسيله فرشته او را تأييد مى كند، و اين همان است كه فرموده : (و ايدهم بروح منه - ايشان را به روحى از ناحيه خود تأييد مى كند).

و در امالى صدوق به سند خود از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: وقتى آيه (و الذين اذا فعلوا فاحشه او ظلموا انفسهم ذكروا الله فاستغفروا لذنوبهم )، نازل شد ابليس به بالاى كوهى در مكه رفت كه آن را كوه ثوير مى نامند. و به بلندترين آوازش ‍ عفريت هاى خود را صدا زد، همه نزدش جمع شدند، پرسيدند اى بزرگ ما مگر چه شده كه ما را نزد خود خواندى ؟ گفت : اين آيه نازل شده، كداميك از شما است كه اثر آن را خنثى سازد، عفريتى از شيطانها برخاست و گفت : من از اين راه آن را خنثى مى كنم. شيطان گفت : نه، اين كار از تو بر نمى آيد. عفريتى ديگر برخاست و مثل همان سخن را گفت، و مثل آن پاسخ را شنيد.

وسواس خناس گفت : اين كار را به من واگذار، پرسيد از چه راهى آن را خنثى خواهى كرد؟ گفت : به آنان وعده مى دهم، آرزومندشان مى كنم تا مرتكب خطا و گناه شوند، وقتى در گناه واقع شدند، استغفار را از يادشان مى برم. شيطان گفت : آرى تو، به درد اين كار مى خورى، و او را موكل بر اين ماموريت كرد، تا روز قيامت.

مؤلف: در اوائل جلد هشتم اين كتاب گفتارى در اين باره گذشت.

الحمد لله كه اين كتاب به پايان رسيد، و فراغت از تاليف آن در شب مبارك قدر يعنى بيست و سوم ماه مبارك رمضان سال هزار و سيصد و نود و دوى هجرى اتفاق افتاد و الحمد لله على الدوام و الصلوه على سيدنا محمد و اله و السلام.

مترجم : سپاس خداى را كه توفيق ترجمه تفسير الميزان را به اين بنده ناچيزش عطا فرمود، و ترجمه آخرين جلدش در روز عيد غدير به پايان رسيد. اميد آن دارم كه اين خدمت ناچيز در درگاه ربوبيتش و در پيشگاه مقدس خاتم الانبيا، و اوصياى گرام آن حضرت مقبول افتد. و خداوند عز و جل در اين ترجمه بركتى قرار دهد تا افراد بيشترى از آن منتفع گردند.

در اينجا به ياد خاطره اى كه با مرحوم استادم علامه طباطبائى داشتم افتادم كه فرمود: شخصى مرحوم پدرم را در خواب ديد، حال او را و نظرى كه به فرزندش دارد سؤال كرد، آن مرحوم فرموده بود از محمد حسين راضى نيستم، زيرا او با نوشته هايش سرمايه كلانى براى خود فراهم آورده و چيزى به من نداده، مرحوم استاد وقتى اين ماجرا را نقل كرد اشك از چشمانش جارى شد و به من فرمود: من ثواب تفسير الميزان را به روح والدينم اهدانمودم. به ايشان عرض كردم من نيز ثواب ترجمه آن را به روح والدينم اهدا نمودم، اميد است خداى عزوجل به لطف و كرم خود اين هديه را با صفات مضاعف در حساب آنان بنويسد. از همه خوانندگان عزيز و محترم التماس دعا دارم.

و الحمد لله و الصلوه على رسول الله و على آله خزائن رحمة الله واللعن على اعدائهم اعداء الله.

سيد محمد باقر شريف موسوى، معروف به سيد محمد باقر موسوى همدانى فرزند حجه الاسلام و المسلمين مرحوم سيد هادى گروسى تغمده الله بغفرانه.
 

_S_N_

کاربر ارشد
کاربر ارشد
سطح
34
 
ارسالی‌ها
6,936
پسندها
31,912
امتیازها
96,874
مدال‌ها
35
ین سوره چهل و شش آیه دارد و در مکّه نازل شده است.

نام سوره،برگرفته از آیه اول است و به معنای فرشتگانِ گیرنده جان می باشد.

همانند دیگر سوره های مکّی و سوره نبأ که پیش از آن آمده بود،موضوع قیامت و معاد،محور مطالب این سوره است.

از آنجا که گرفتن جان مؤمنان و کافران و تدبیر امور همه بندگان بر عهده فرشتگان است،این سوره با سوگند به انواع فرشتگان آغاز می شود.

بیان گوشه ای از ماجرای حضرت موسی و فرعون و طغیان و سرکشی او در برابر حق،که مجازات سخت الهی را در دنیا برای او بدنبال آورد،مقدّمه ای است برای بیان یک اصل کلّی که طغیان و دنیاپرستی انسان را به دوزخ می کشاند،در حالی که مبارزه با هواهای نفسانی و پروا در برابر پروردگار،انسان را به بهشت سعادت رهنمون می سازد.

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
به نام خداوند بخشنده مهربان

وَ النّازِعاتِ غَرْقاً«1» وَ النّاشِطاتِ نَشْطاً«2» وَ السّابِحاتِ سَبْحاً«3» فَالسّابِقاتِ سَبْقاً«4» فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً«5»
سوگند به فرشتگانی که جان(کافران)را به سختی می گیرند.سوگند به فرشتگانی که جان(مؤمنان)را به آسانی و نشاط می گیرند.سوگند به فرشتگانی که(در انجام فرمان الهی)به سرعت شناورند.و(در انجام مأموریّت)بر یکدیگر سبقت گیرند.و امور (بندگان) را تدبیر کنند.

نکته ها:

* «نزع»به معنای جدا کردن با کندن و کشیدن است.«غرق»و«اغراق»به معنای شدت است.«نشط»به معنای گشودن گره است و نشاط یعنی آنکه عقده های روحی باز شوند.بر خلاف بعضی انسان ها که نمازشان با کسالت و انفاقشان با کراهت است، فرشتگان الهی در انجام مأموریّت ها با نشاط هستند.«ناشط»به کسی گویند که کاری را با رغبت انجام می دهد.همچنین این کلمه،در مورد کسی که سطل آب را از چاه بیرون می کشد،گفته می شود،گویا فرشتگان جان مؤمنان را به آرامی بیرون می کشند.

* «نازعات»و«ناشطات»در واقع دو وصف برای طایفه ای از فرشتگان است و چون کلمه «طائفه»مؤنث است این صفات نیز مؤنث آمده است.

* «سابحات»از«سبح»به معنای حرکت سریع در آب یا هواست.اشاره به اینکه فرشتگان در انجام مأموریّت های الهی سریع و چابک هستند.

* به فرموده حضرت علی علیه السلام،فرشتگان با آرامی و رفاقت جان مؤمنین را می گیرند.

«یقبضون ارواح المومنین یسئلونها سلا رفیقا

* سوگند خداوند به فرشتگان،هم نشانه اهمیّت و جایگاه فرشتگان در نظام هستی است و هم اهمیّت امری که برایش سوگند یاد شده است.

* ممکن است پنج صفتی که در این آیات آمده،برای پنج گروه فرشته باشد و ممکن است برای یک گروه باشد،به این معنا که به محض صدور فرمان از جا کنده و با نشاط پیگیری و با سرعت حرکت می کنند و از یکدیگر سبقت می گیرند تا فرمان را مدبّرانه انجام دهند.

پیام ها:

1- هر کس دل بسته تر به مادیات باشد،دل کندنش از آن سخت تر خواهد بود.

«وَ النّازِعاتِ غَرْقاً»

2- لحظه مرگ،آغاز پاداش و کیفر است. «غَرْقاً ، نَشْطاً»

3- هردسته از فرشتگان مأمور کاری مخصوص اند. «النّازِعاتِ ، اَلنّاشِطاتِ ، اَلسّابِحاتِ»

4- نشاط داشتن در انجام مأموریّت یک ارزش است. «وَ النّاشِطاتِ نَشْطاً»

5-تمام هستی میدان کار فرشتگان است. «وَ السّابِحاتِ سَبْحاً»

6- فرشتگان در انجام مأموریّت الهی بر یکدیگر سبقت می گیرند. «فَالسّابِقاتِ»

7- فرشتگان،کار خود را به نحو احسن انجام می دهند. «غَرْقاً ، نَشْطاً ، سَبْحاً ، سَبْقاً»

8-با اینکه تدبیر هستی با خداست: «یُدَبِّرُ الْأَمْرَ»ولی خداوند به فرشتگان نیز اجازه تدبیر داده است. «فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً»

9- فرشتگان در اداره و تدبیر مهارت لازم را دارند. «فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً»

10- تدبیر و مدیریّت امور،نیازمند نشاط و سبقت و چابکی است. «النّاشِطاتِ ، اَلسّابِحاتِ ، فَالسّابِقاتِ ، فَالْمُدَبِّراتِ»

11- نظام هستی تصادف نیست،بر اساس تدبیر است. فَالْمُدَبِّراتِ ...

12- تدبیر ارزشی است که به خاطر آن می توان سوگند یاد کرد. «فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً»

یَوْمَ تَرْجُفُ الرَّاجِفَةُ ﴿٦﴾ تَتْبَعُهَا الرَّادِفَةُ ﴿٧﴾ قُلُوبٌ یَوْمَئِذٍ وَاجِفَةٌ ﴿٨﴾ أَبْصَارُهَا خَاشِعَةٌ ﴿٩﴾یَقُولُونَ أَئِنَّا لَمَرْدُودُونَ فِی الْحَافِرَةِ ﴿١٠﴾ أَئِذَا کُنَّا عِظَامًا نَخِرَةً ﴿١١﴾ قَالُوا تِلْکَ إِذًا کَرَّةٌ خَاسِرَةٌ ﴿١٢﴾فَإِنَّمَا هِیَ زَجْرَةٌ وَاحِدَةٌ ﴿١٣﴾ فَإِذَا هُمْ بِالسَّاهِرَةِ ﴿١٤﴾
روزی که زلزله وحشتناک همه چیز را به لرزه درآورد.و به دنبال آن لرزه دیگری واقع شود.در آن روز،دلهایی ترسان و لرزان است.و چشم ها(از ترس)فرو افتاده.(آنان که در دنیا)می گویند:آیا(پس از مرگ)ما به زندگی نخستین باز گردانده می شویم؟ آنگاه که استخوان هایی پوسیده شدیم؟(با خود)گویند:در این صورت،این بازگشتی زیانبار است.جز این نیست که آن بازگشت،با یک صیحه عظیم است.که ناگهان همگی در صحرای محشر حاضر شوند.

نکته ها:

* «راجفه»به معنای اضطراب و لرزه شدید است.«اراجیف»به کلمات فتنه انگیز که مایه اضطراب باشد گفته می شود.

* «رادفه»از«ردیف»به معنای در پی آمدن است و به پس لرزه ها گفته می شود.شاید زمین لرزه اول به خاطر صور اول باشد که همه می میرند و مراد از«رادفه»صور دوم باشد که همه زنده می شوند،چنانکه در آیه 68 سوره زمر به هر دو امر تصریح شده است.

* «واجِفَهٌ» به حرکت یا اضطراب شدید و سریع گفته می شود و «خاشِعَهٌ» به کسی گویند که سر به زیر انداخته و به زمین چشم دوخته است.

* «حافره»به معنای آغاز و ابتدای هر چیزی است.بنابراین کافران از بازگشت به زندگی نخستین تعجّب می کردند.امّا ممکن است«حافره»به معنای«محفوره»باشد،یعنی قبری که در زمین حفر می کنند،که در این صورت معنا چنین می شود:آیا بعد از مردن،از قبرهایمان برمی گردیم و زنده می شویم؟

* «نَخِرَهً» استخوان پوسیده ای است که با اندک فشاری از هم بپاشد.

* دلهایی که در دنیا از خوف خدا لرزان باشد «وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ»در آخرت در امان است.

«فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ»و دلهایی که در دنیا آرامش غافلانه دارند،آنجا مضطربند. «قُلُوبٌ یَوْمَئِذٍ واجِفَهٌ»

* «زجر»،راندن با فریاد و صداست و «زَجْرَهٌ» شاید همان نفحه دوم در صور باشد که مقدّمه زنده شدن تمام مردگان می شود و«ساهره»زمین هموار قیامت است،زیرا در آن سرزمین، چشم ها به خواب نمی رود و در حال سَهَر است.

پیام ها:

1- دگرگونی نظام طبیعت از مقدّمات رستاخیز است. تَرْجُفُ الرّاجِفَهُ ...

2- زلزله های قیامت در یک مرحله نیست،پی درپی هستند. اَلرّاجِفَهُ ... اَلرّادِفَهُ

3- در قیامت همه نگران نیستند،بعضی دلها دلهره دارند. «قُلُوبٌ»

4- ارتباط عمیقی بین روح و جسم برقرار است. قُلُوبٌ ... واجِفَهٌ ، أَبْصارُها خاشِعَهٌ

5-گروهی از مردم،با طرح سؤالات تکراری،وقوع قیامت را انکار می کنند.

«یَقُولُونَ أَ إِنّا لَمَرْدُودُونَ ؟»

هَلْ أَتاکَ حَدِیثُ مُوسی«15» إِذْ ناداهُ رَبُّهُ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُویً«16» اِذْهَبْ إِلی فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغی«17» فَقُلْ هَلْ لَکَ إِلی أَنْ تَزَکّی«18» وَ أَهْدِیَکَ إِلی رَبِّکَ فَتَخْشی«19»
آیا سرگذشت موسی به تو رسیده است؟ آنگاه که پروردگارش او را در سرزمین مقدّس طُوی ندا داد:به سوی فرعون برو که او سرکشی کرده است.پس به او بگو:آیا می خواهی که(از پلیدی ها)پاک شوی؟ و ترا به سوی پروردگارت هدایت کنم تا بترسی(و سرکشی نکنی).

نکته ها:

* «واد»همان وادی است که درّه میان دو کوه یا دو تپه را گویند و «طُویً» درّه ای در پائین کوه طور است.

* «خشیت»به ترسی گویند که ناشی از ایمان به عظمت خداوند باشد.

* «تَزَکّی» از«زکات»به دو معناست:رشد و نموّ،پاکی و طهارت.

* جایگاه گفتگو با خداوند باید پاک و مقدّس باشد.چنانکه در این آیه می فرماید: «ناداهُ رَبُّهُ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ» و در آیات دیگر می خوانیم:

«طَهِّرْ بَیْتِیَ لِلطّائِفِینَ وَ الْقائِمِینَ وَ الرُّکَّعِ السُّجُودِ»،(خداوند به ابراهیم فرمود:)خانه مرا برای طواف کنندگان و برپا ایستادگان و رکوع و سجودکنندگان(نمازگزار)،پاکیزه بدار.

«ما کانَ لِلْمُشْرِکِینَ أَنْ یَعْمُرُوا مَساجِدَ اللّهِ» ،مشرکان سزوار نیست و حق ندارند به تعمیرو بازسازی مساجد الهی دست بزنند.

«إِنْ أَوْلِیاؤُهُ إِلاَّ الْمُتَّقُونَ»،تنها پرهیزکاران شایسته تولیت وسرپرستی(مسجد الحرام) هستند.

«خُذُوا زِینَتَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ»،در هر مسجدی و به هنگام نماز،زینت های خود را همراه کنید.

پیام ها:

1- آغاز سخن با سؤال،شوق شنیدن را در افراد زیاد می کند. «هَلْ أَتاکَ»

2- نقل سرگذشت پیامبران پیشین برای پیامبران بعدی،عامل تقویت روحیه است. «هَلْ أَتاکَ حَدِیثُ مُوسی»

3- رهبران الهی قبل از مبارزه با طاغوت ها،ارتباط خود را با خداوند محکم می کردند. إِذْ ناداهُ رَبُّهُ ... اِذْهَبْ إِلی فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغی

4- برخی سرزمین ها،مورد احترام و قداست هستند. «بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُویً»

5-انبیا،سردمداران مبارزه با طاغوتند. «اذْهَبْ إِلی فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغی»

6- در نهی از منکر به سراغ ریشه ها بروید. «اذْهَبْ إِلی فِرْعَوْنَ»

7- از هدایت هیچ کس حتی فرعون مأیوس نباشید و لااقل،سخن حق را به او ابلاغ کنید تا اتمام حجّت شده باشد. اِذْهَبْ إِلی فِرْعَوْنَ ... فَقُلْ هَلْ لَکَ إِلی أَنْ تَزَکّی

8-در نهی از منکر،حتی با طاغوت ها به نرمی سخن بگویید. إِنَّهُ طَغی فَقُلْ هَلْ لَکَ ...

9- با سؤال،فطرت ها را بیدار کنید. «هَلْ لَکَ إِلی أَنْ تَزَکّی»

10- در شیوه تبلیغ،لحن عاطفی و نرمش در گفتار را فراموش نکنید. «هَلْ لَکَ»

11- جهت دعوت انبیا،تزکیه انسان هاست. «هَلْ لَکَ إِلی أَنْ تَزَکّی»

12- در دعوت و تبلیغ مردم،از کلماتی استفاده کنید که همه انسان ها بپذیرند و بپسندند.(دعوت به پاکی و دوری از ناپاکی) «إِلی أَنْ تَزَکّی»

13- اگر به تزکیه تمایلی نباشد،تلاش انبیا بی ثمر است. «تَزَکّی وَ أَهْدِیَکَ إِلی رَبِّکَ»

14- در مکتب انبیا،برای مبارزه با طاغوت ها،ابتدا آنها را موعظه می کنند. إِنَّهُ طَغی ... تَزَکّی وَ أَهْدِیَکَ إِلی رَبِّکَ

15- نشانه هدایت پذیری،خوف و خشیت است. أَهْدِیَکَ ... فَتَخْشی

16- پیامبران مردم را به سوی خدا دعوت می کردند نه خود. «إِلی رَبِّکَ»

17- طغیان همراه با بی باکی و ناپاکی است.(خداوند می فرماید:به سراغ فرعون طغیانگر برو و درباره تزکیه و خشیت با او سخن بگو،یعنی او ناپاک و جسور است.) إِنَّهُ طَغی ... أَنْ تَزَکّی ... فَتَخْشی

18- اصلاح افراد،بستگی به اراده و اختیار خود آنان دارد. «هَلْ لَکَ إِلی أَنْ تَزَکّی»

فَأَراهُ الْآیَهَ الْکُبْری«20» فَکَذَّبَ وَ عَصی«21» ثُمَّ أَدْبَرَ یَسْعی«22» فَحَشَرَ فَنادی«23» فَقالَ أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلی«24» فَأَخَذَهُ اللّهُ نَکالَ الْآخِرَهِ وَ الْأُولی«25» إِنَّ فِی ذلِکَ لَعِبْرَهً لِمَنْ یَخْشی«26»
پس معجزه بزرگ را به او نشان داد.امّا او تکذیب کرد و نافرمانی نمود.

آنگاه پشت کرد،در حالی که(برای خاموشی این دعوت)تلاش می نمود.

پس(ساحران را)جمع کرد و ندا داد.و گفت:من پروردگار برتر شما هستم.آنگاه خداوند او را به کیفر دنیا و آخرت گرفتار کرد.همانا در این ماجرا برای هر کس که(از سوء عاقبت)بترسد،درس عبرتی است.

نکته ها:

* در برابر فرعون که می گفت: «أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلی» من پروردگار برتر هستم،حضرت موسی می گوید: «أَهْدِیَکَ إِلی رَبِّکَ» تو را به پروردگارت رهنمون کنم.

* «نَکالَ» ،کیفر و مجازاتی است که هر کس آن را ببیند یا بشنود،از ارتکاب مثل آن خودداری کند.عذاب آخرت،از آن جهت نکال نامیده شده،که هرکس آن را بشنود،از هر عملی که وی را گرفتار سازد،خودداری می کند.

پیام ها:

1- برای امثال فرعون باید بزرگترین معجزه ها را آورد. «الْآیَهَ الْکُبْری»

2- طاغوت ها برای حفظ کیان خود از منحرفان استمداد می کنند. «فَحَشَرَ فَنادی»

3- ادّعای نبوّت و انتظار تسلیم شدن دیگران،به معجزه آوردن نیاز دارد.

أَهْدِیَکَ ... فَأَراهُ الْآیَهَ الْکُبْری

4- در برخی متکبران،حتی بزرگ ترین معجزات کارساز نیست. «الْآیَهَ الْکُبْری فَکَذَّبَ»

5-معجزات انبیا یکسان نیست. «الْآیَهَ الْکُبْری»

6- تکذیب انبیا،برای نافرمانی از تعالیم آنان و آزاد بودن از قید و بندهای دینی است. «فَکَذَّبَ وَ عَصی»

7- کسانی که از استدلال و گفتگوی مستقیم عاجزند،پشت پرده تلاش می کنند.

فَکَذَّبَ ... ثُمَّ أَدْبَرَ یَسْعی

8-جوّ سازی و شعار و هیاهو،از ابزار فرعون هاست. «فَحَشَرَ فَنادی»

9- مردم دارای فطرت خداجویی هستند.طاغوت ها مسیر آن را متوجه خود می کنند. «أَنَا رَبُّکُمُ»

10- مستکبران،روزی به زانو در خواهند آمد. أَنَا رَبُّکُمُ ... فَأَخَذَهُ اللّهُ

11- تاریخ وسیله عبرت است،نه سرگرمی و پرکردن ایام فراغت. «لَعِبْرَهً»

12- از تاریخ آن قسمتی را بازگو کنید که سازنده و عبرت آموز باشد. «لَعِبْرَهً»

13- عبرت ها بسیار است،عبرت گرفتن مهم است که به آمادگی روحی نیاز دارد.

«لَعِبْرَهً لِمَنْ یَخْشی»

أَ أَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَناها«27» رَفَعَ سَمْکَها فَسَوّاها«28» وَ أَغْطَشَ لَیْلَها وَ أَخْرَجَ ضُحاها«29» وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِکَ دَحاها«30» أَخْرَجَ مِنْها ماءَها وَ مَرْعاها«31» وَ الْجِبالَ أَرْساها«32» مَتاعاً لَکُمْ وَ لِأَنْعامِکُمْ«33»
آیا آفرینش شما سخت تر است یا آسمانی که او بنا کرده؟ سقفش را برافراشت و آن را استوار ساخت.شبش را تیره و روزش را روشن گرداند.بعد از آن،زمین را گسترش داد.و از آن آب و چراگاه بیرون آورد.و کوهها را استوار و پابرجا گردانید.تا وسیله برخورداری شما و چارپایان شما باشد.

پیام ها:

1- در تبلیغ،شیوه سؤال بسیار مفید است. «أَ أَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ»

2- بهترین راه خداشناسی،توجّه به نعمت های اوست.باید از محسوسات برای پی بردن به معقولات استفاده کرد. «رَفَعَ سَمْکَها فَسَوّاها»

3- دنیا برای ماست،نه ما برای دنیا. «مَتاعاً لَکُمْ»

4- در کامیابی های مادی،انسان و چهارپا در کنار هم هستند.(آنچه مایه امتیاز انسان است کمالات معنوی است.) «مَتاعاً لَکُمْ وَ لِأَنْعامِکُمْ»

5-نعمت ها برای بهره گیری انسان است،تحریم ها و ریاضت های نابجا بی معنا است. «مَتاعاً لَکُمْ وَ لِأَنْعامِکُمْ»

6- گسترش زمین و گردش آن در فضا،بعد از آفرینش آسمان ها بوده است. «وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِکَ دَحاها»

فَإِذا جاءَتِ الطَّامَّهُ الْکُبْری«34» یَوْمَ یَتَذَکَّرُ الْإِنْسانُ ما سَعی«35» وَ بُرِّزَتِ الْجَحِیمُ لِمَنْ یَری«36» فَأَمّا مَنْ طَغی«37» وَ آثَرَ الْحَیاهَ الدُّنْیا«38» فَإِنَّ الْجَحِیمَ هِیَ الْمَأْوی«39»
وَ أَمّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی«40» فَإِنَّ الْجَنَّهَ هِیَ الْمَأْوی«41»

آنگاه که آن حادثه بزرگ فرارسد.در آن روز،انسان آنچه تلاش کرده،به یادآورد.

و جهنم برای هر بیننده ای آشکار شود.امّا هرکه سرکشی کرده،و زندگی پست دنیا را(بر آخرت)برگزیده،بی شک،دوزخ جایگاه اوست.و اما کسی که از مقام پروردگارش ترسید و نفسش را از هوس بازداشت.بی شک،بهشت جایگاه اوست.

پیام ها:

1- قیامت،بزرگترین و فراگیرترین حادثه است که تمام حوادث دیگر را تحت الشعاع خود قرار می دهد. «الطَّامَّهُ الْکُبْری»

2- انسان در قیامت،دائماً متذکّر کارهایش در دنیا می شود. «یَتَذَکَّرُ الْإِنْسانُ ما سَعی»

3- ریشه طغیان،دنیاپرستی است. «طَغی وَ آثَرَ الْحَیاهَ الدُّنْیا»

4- دنیا بد نیست،ترجیح آن بر آخرت بد است. «آثَرَ الْحَیاهَ الدُّنْیا»

5-خداوند که ترس ندارد،مقام اوست که مایه ترس انسان می شود.مثل اینکه انسان از قاضی می ترسد،زیرا می داند اگر جرمی مرتکب شود،با او سر و کار دارد. «خافَ مَقامَ رَبِّهِ»

6- ریشه مبارزه با نفس،خوف الهی است. «خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی»

7- نفس انسان فتنه گر است که باید او را باز داشت. «وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی»

8-قانون الهی برای همه افراد یکسان است. مَنْ طَغی ... مَنْ خافَ

یَسْئَلُونَکَ عَنِ السّاعَهِ أَیّانَ مُرْساها«42» فِیمَ أَنْتَ مِنْ ذِکْراها«43» إِلی رَبِّکَ مُنْتَهاها«44» إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرُ مَنْ یَخْشاها«45» کَأَنَّهُمْ یَوْمَ یَرَوْنَها لَمْ یَلْبَثُوا إِلاّ عَشِیَّهً أَوْ ضُحاها«46»
از تو درباره قیامت می پرسند که چه وقت بر پا می شود.تو را به گفتگو درباره آن چه کار؟ پایان و سرانجام آن با پروردگار توست.وظیفه تو هشدار کسی است که از آن می ترسد.روزی که آن را می بینند،گویی جز شبی یا روزی(در دنیا و برزخ)درنگ نکرده اند.

نکته ها:

* سؤال از زمان وقوع قیامت،بارها در قرآن مطرح شده،امّا پاسخی به آن داده نشده است.

زیرا یکی از الطاف الهی،مخفی بودن زمان مرگ وقیامت است و دانستن زمان آن سبب به هم خوردن آرامش درونی و ارتباطات بیرونی و سبب رشد اضطراری است.

* آنچه مهم است ایمان به وقوع قیامت است نه دانستن زمان وقوع آن.

* برای غافلان،هشدار و انذار لازم تر از بشارت است.لذا«انما انت مبشر»در قرآن نداریم، امّا «إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرُ» آمده است.

پیام ها:

1- برخی سؤالات درباره قیامت،نابجاست و نیاز به پاسخ ندارد.(مانند سؤال از زمان وقوع قیامت) یَسْئَلُونَکَ عَنِ السّاعَهِ ...

2- گفتگو در امری که به بشر مربوط نیست،معنا ندارد. «فِیمَ أَنْتَ مِنْ ذِکْراها»

3- علم بشر محدود است و نمی تواند به انتهای علم که مخصوص خداوند است دست یابد. «إِلی رَبِّکَ مُنْتَهاها»

4- وظیفه پیامبر،انذار مردم است،نه الزام و اجبار به پذیرش. «إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرُ»

5-از شرایط پذیرش دعوت انبیا،آمادگی روحی مردم و پرواداشتن از گناه است.

«أَنْتَ مُنْذِرُ مَنْ یَخْشاها»

6- آخرت به قدری بزرگ است که تمام عمر دنیا و برزخ در کنار آن،به مقدار شبی یا روزی بیش نیست. «لَمْ یَلْبَثُوا إِلاّ عَشِیَّهً أَوْ ضُحاها»

«والحمد للّه ربّ العالمین»
 

_S_N_

کاربر ارشد
کاربر ارشد
سطح
34
 
ارسالی‌ها
6,936
پسندها
31,912
امتیازها
96,874
مدال‌ها
35
سم الله الرحمن الرحيم

قل يأ يها الكفرون (1)
لا اءعبد ما تعبدون (2)
و لا اءنتم عبدون ما اءعبد (3)
و لا اءنا عابد ما عبدتم (4)
و لا اءنتم عبدون ما اءعبد (5)
لكم دينكم و لى دين (6)

ترجمه :

بنام خداوند بخشنده مهربان
1 - بگو اى كافران !
2 - آنچه را شما مى پرستيد من نمى پرستم .
3 - و نه شما آنچه را من پرستش مى كنم مى پرستيد.
4 - و نه من هرگز آنچه را شما پرستش كرده ايد مى پرستم
5 - و نه شما آنچه را كه من مى پرستم عبادت مى كنيد.
6 - (حال كه چنين است ) آئين شما براى خودتان و آئين من براى خودم !
شاءن نزول :
در روايـات آمـده اسـت كـه ايـن سـوره در بـاره گـروهـى از سـران مـشـركـان قـريـش نـازل شـده ، مـانـنـد وليـد بـن مـغـيـره و عاص بن وائل و حارث بن قيس و امية بن خلف و... گفتند: اى محمد! تو بيا از آئين ما پيروى كن ، ما نيز از آئين تو پيروى مى كنيم ، و تو را در تـمـام امـتـيـازات خـود شـريـك مـى سـازيـم ، يـكـسـال تـو خـدايـان مـا را عـبـادت كـن ! و سـال ديـگـر مـا خـداى تـو را عـبـادت مـى كـنيم ، اگر آئين تو بهتر باشد ما در آن با تو شـريـك شـده ايـم ، و بهره خود را گرفته ايم ، و اگر آئين ما بهتر باشد تو در آئين ما شـريـك شـده و بـهـره ات را از آن گـرفـتـه اى ! پـيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فـرمـود: پـنـاه بـر خـدا كـه مـن چـيـزى را هـمـتـاى او قـرار دهـم ! گـفـتـنـد: لا اقـل بـعـضى از خدايان ما را لمس كن و از آنها تبرك بجوى ما تصديق تو مى كنيم و خداى تو را مى پرستيم !
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: من منتظر فرمان پروردگارم هستم .
در ايـن هـنـگـام سـوره (قـل يـا ايـهـا الكـافـرون ) نـازل شـد، و رسـول الله بـه مسجدالحرام آمد، در حالى كه جمعى از سران قريش در آنجا جـمـع بـودند بالاى سر آنها ايستاد، و اين سوره را تا آخر بر آنها خواند آنها وقتى پيام اين سوره را شنيدند كاملا ماءيوس ‍ شدند، و حضرت و يارانش را آزار دادند.
تفسير:
هرگز با بت پرستان سر سازش ندارم
آيات اين سوره پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) را مخاطب ساخته ، مى فرمايد: بگو اى كافران (قل يا ايها الكافرون ).
آنچه را شما مى پرستيد نمى پرستم (لا اعبد ما تعبدون ).
و نه شما آنچه را من پرستش مى كنم مى پرستيد (و لا انتم عابدون ما اعبد).
بـه ايـن تـرتـيب جدائى كامل خط خود را از آنها مشخص مى كند، و با صراحت مى گويد: من هـرگـز بـت پـرسـتـى نـخـواهـم كـرد، و شـمـا نـيـز بـا ايـن لجـاجت كه داريد و با تقليد كوركورانه از نياكان كه روى آن اصرار مى ورزيد و با منافع نامشروع سرشارى كه از بت پرستان عائد شما مى شود هرگز حاضر به خداپرستى خالص از شرك نيستيد.
بـار ديـگـر براى ماءيوس كردن كامل بت پرستان از هر گونه سازش بر سر توحيد و بت پرستى مى افزايد: (و نه من هرگز آنچه را شما پرستش كرده ايد مى پرستم (و لا انا عابد ما عبدتم ).
(و نه شما آنچه را كه من مى پرستم عبادت مى كنيد) (و لا انتم عابدون ما اعبد).
بـنـابـرايـن اصـرار بى جا در مصالحه بر سر مساءله بت پرستى نكنيد كه اين امر غير ممكن است .
حال كه چنين است آئين شما براى خودتان و آئين من براى خودم (لكم دينكم و لى دين ).
بـسـيـارى از مـفـسـران تـصريح كرده اند كه منظور از كافرون در اينجا گروه خاصى از سـران بـت پـرستان مكه اند، بنابر اين الف و لام در الكافرون به اصطلاح براى عهد است ، نه براى جمع .
مـمـكـن اسـت دليـل آنـهـا بـر ايـن مـطـلب عـلاوه بـر آنـچـه در شـاءن نـزول گـفـتـه شـد ايـن بـاشـد كـه بـسـيـارى از بت پرستان مكه سرانجام ايمان آوردند، بـنـابـرايـن اگـر مى گويد نه شما معبود مرا عبادت مى كنيد و نه من معبود شما را حتما در مـورد آن گـروهـى از سـران شـرك و كـفر است كه تا پايان عمر هرگز ايمان نياوردند و گرنه بسيارى از مشركان به هنگام فتح مكه فوج فوج وارد اسلام شدند.
نكته ها
در اينجا چند سؤ ال مطرح است كه بايد به آن پاسخ گفت :
1 - چرا سوره با فرمان قل بگو شروع شده است :
آيـا بـهـتـر ايـن نـبـود گـفـتـه شـود يـا ايـهـا الكـافـرون بـدون ايـنـكـه قـل در آغـاز آن بـاشـد؟ و بـه تـعبير ديگر: پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) بايد دسـتـور خـداونـد را اجـرا كـنـد و جمله يا ايها الكافرون را به آنها بگويد: نه اينكه جمله قل را نيز تكرار كند.
پـاسـخ ايـن سـؤ ال بـا تـوجه به محتواى سوره روشن است ، زيرا مشركان عرب پيغمبر اكـرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) را دعوت به سازش بر سر بتها كرده بودند. و او مى بايست اين
مـطـلب را از خـود نـفـى كـنـد، و بـگويد: من هرگز تسليم شما نمى شوم ، و عبادتم را با شـرك آلوده نمى كنم اگر كلمه قل در آغاز اين سوره نباشد سخن سخن خدا خواهد شد، و در ايـن صـورت جـمـله لا اعـبـد مـا تـعـبـدون (مـن آنـچـه را شـما عبادت مى كنيد نمى پرستم ) و امثال آن مفهومى نخواهد داشت .
بـعلاوه چون كلمه قل در پيام جبرئيل از سوى خدا بوده ، پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) مؤ ظف است كه براى حفظ اصالت قرآن آن را عينا بازگو كند، و اين خود نشان مـى دهـد كـه جـبـرئيـل و رسـول اكـرم (صـلى الله عـليـه و آله و سـلم ) در نقل وحى الهى كمترين تغييرى نداده اند، و عملا ثابت كرده اند ماءمورانى هستند گوش بر فـرمـان الهـى ، هـمـانـگـونـه كـه در آيـه 15 سـوره يـونـس ‍ مـى خـوانـيـم : قـل مـا يـكـون لى ان ابدله من تلقاء نفسى ان اتبع الا ما يوحى الى : بگو من حق ندارم كه قرآن را از پيش خود تغيير دهم من فقط از چيزى پيروى مى كنم كه بر من وحى مى شود.
2 - مگر بت پرستان منكر خدا بودند؟
مـى دانـيـم بت پرستان هرگز خدا را انكار نمى كردند، و طبق صريح آيات قرآن اگر از خالق آسمان و زمين از آنها سؤ ال مى شد مى گفتند: خدا است :
و لئن سالتهم من خلق السموات و الارض ليقولن الله (لقمان 25).
پس چگونه در اين سوره مى گويد: نه من معبود شما را مى پرستم و نه شما معبود مرا؟
پـاسـخ ايـن سـؤ ال نـيـز با توجه به اينكه بحث از مساءله خلقت نيست ، بلكه از مساءله عـبـادت است ، روشن مى شود، بت پرستان خالق جهان را خدا مى دانستند، ولى معتقد بودند بـايـد بتها را عبادت كرد، تا آنها واسطه در درگاه خدا شوند، يا اينكه اصلا ما لايق اين نيستيم كه خدا را پرستش كنيم ، بلكه بايد بتهاى
جسمانى را پرستش كنيم ، اينجاست كه قرآن قلم سرخ بر اوهام و پندارهاى آنها مى كشد، و مى گويد عبادت بايد فقط براى خدا باشد، نه بتها، و نه هر دو!
3 - اين تكرار براى چيست ؟
در ايـنـكـه آيـا تـكرار نفى عبادت بتها از ناحيه پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و نفى عبادت خدا از ناحيه مشركان ، براى چيست ؟ گفتگو بسيار است .
جـمـعـى مـعـتـقـدنـد كـه ايـن تـكـرار بـراى تـاءكـيـد و مـاءيـوس كـردن كـامـل مـشـركـان ، و جدا نمودن مسير آنها از مسير اسلام است ، و اثبات عدم امكان سازش ميان تـوحـيد و شرك مى باشد، و به تعبير ديگر چون آنها در دعوت پيغمبر اكرم (صلى الله عـليه و آله و سلم ) به سوى شرك اصرار مى ورزيدند و تكرار مى كردند قرآن نيز رد آنها را تكرار مى كند.
در حديثى آمده است كه ابوشاكر ديصانى (يكى از زنادقه عصر امام صادق (عليه السلام ) از يكى از ياران امام صادق بنام ابوجعفر احول (محمد بن على نعمانى كوفى معروف به مـؤ مـن طـاق ) از دليـل تكرار اين آيات سؤ ال كرد و گفت آيا شخص حكيم ممكن است اين چنين تكرارى در كلامش باشد؟
ابـوجعفر احول چون در اينجا پاسخى نداشت وارد مدينه شد خدمت امام صادق (عليه السلام ) رسـيـد، و در ايـن بـاره سـؤ ال كـرد، امـام (عـليـه السـلام ) فـرمـود: سـبـب نـزول ايـن آيـات و تـكـرار آن ايـن بـود كـه قـريـش بـه رسـول خـدا پـيـشـنـهـاد كـردنـد كـه يـك سـال تـو خـدايـان مـا را بـپـرسـت ، سـال ديـگـر مـا خـداى تـو را مـى پـرسـتـيـم ، و هـمـچـنـيـن سـال بـعـد تـو خـدايـان مـا را بـپـرسـت و سـال ديـگـر (سـال چـهـارم ) مـا خـداى تـو را مـى پـرسـتـيـم ، آيـات فـوق نازل شد و تمام اين پيشنهادها را نفى كرد.
هنگامى كه ابوجعفر (احول ) اين پاسخ را براى (ابوشاكر) بيان كرد
او گفت : هذا ما حمله الابل من الحجاز!: اين بارى است كه شتران از حجاز آورده اند اشاره به اينكه سخن تو نيست و گفتار امام صادق (عليه السلام ) است ).
بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد: ايـن تـكـرار بـه خـاطـر ايـن اسـت كـه يـكـى نـاظـر بـه حـال مـى بـاشـد و ديـگـرى نـاظـر بـه آيـنـده ، يـعـنـى نـه در حال و نه در آينده هرگز معبود شما را پرستش نمى كنم !
ولى ظاهرا شاهدى براى اين تفسير وجود ندارد.
تفسير سومى نيز براى اين تكرار گفته اند كه اولى اختلاف در معبودها را بيان مى كند، و دومى اختلاف در عبادت را، يعنى نه معبودهاى شما را هرگز مى پرستم ، و نه چگونگى عبادت من همچون شما است ، زيرا عبادت من خالصانه و خالى از هر گونه شرك است .
بعلاوه عبادت شما از بتها از روى تقليد كوركورانه نياكان است و عبادت من نسبت به خدا از روى تحقيق و شكر است .
ولى ظـاهر اين است كه اين تكرار براى تاءكيد است ، همانگونه كه در بالا توضيح داده ايم و در حديث امام صادق (عليه السلام ) نيز اشاره به آن شده بود.
در ايـنجا تفسير چهارمى نيز وجود دارد و آن اينكه در آيه دوم مى فرمايد: آنچه را كه شما اكـنـون مـى پـرسـتـيـد من پرستش نمى كنم و در آيه چهارم مى فرمايد: من در گذشته نيز معبودهاى شما را نمى پرستيدم تا چه رسد به امروز.
ايـن تـفـاوت بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه در آيـه دوم (تـعـبـدون ) بـه صـورت فعل مضارع
و (عبدتم ) در آيه چهارم به صورت فعل ماضى است بعيد به نظر نمى رسد. هر چند ايـن تـفـسـير فقط تكرار آيه دوم و چهارم را حل مى كند اما تكرار آيه سوم و پنجم همچنان به قوت خود باقى است .
4 - آيا مفهوم آيه لكم دينكم ... جواز بت پرستى است ؟!
گاهى چنين تصور شده كه آخرين آيه اين سوره كه مى گويد: آئين شما براى خودتان ، و آئيـن مـن بـراى خـودم هـمان مفهوم صلح كل را دارد، و به آنها اجازه مى دهد كه بر آئينشان بمانند، چرا كه اصرار بر پذيرش آئين اسلام نمى كند!
ولى اين پندار بسيار سست و بى اساس است ، زيرا لحن آيات به خوبى نشان مى دهد كه ايـن تـعـبـيـر نـوعى تحقير و تهديد است ، يعنى آئين شما به خودتان ارزانى باد! و به زودى عـواقـب نـكـبـت بـار آن را خـواهيد ديد، شبيه آنچه در آيه 55 سوره قصص آمده : و اذا سـمـعـوا اللغـو اعـرضـوا عـنـه و قـالوا لنـا اعمالنا و لكم اعمالكم سلام عليكم لا نبتغى الجـاهـليـن : مـؤ مـنان هر گاه سخن لغوى را بشنوند از آن روى مى گردانند، و مى گويند: اعـمـال مـا بـراى مـا و اعـمـال شـما براى خودتان ، سلام بر شما (سلام وداع و جدائى ) ما طالب جاهلان نيستيم !
شاهد گوياى اين مطلب صدها آيه قرآن مجيد است كه شرك را در تمام اشكالش مى كوبد، و از هر كارى منفورتر مى شمرد، و گناهى نابخشودنى مى داند.
جوابهاى ديگرى از اين سؤ ال نيز داده اند، مانند اينكه آيه محذوفى دارد و در تقدير چنين اسـت : لكـم جزاء دينكم و لى جزاء دينى ، جزاى دين شما براى شما، و جزاى دين من براى من .
ديگر اينكه : دين در اينجا به معنى جزا است ، و آيه نيز هيچ محذوفى ندارد، و مفهومش اين است شما جزاى خودتان را مى گيريد و من هم جزاى خودم را.
ولى تفسير و پاسخ اول مناسب تر به نظر مى رسد.
5 - او هرگز يك لحظه با شرك سازش نكرد
آنـچـه در ايـن سـوره آمـده در واقـع بـيـانگر اين واقعيت است كه توحيد و شرك دو برنامه مـتـضـاد و دو مـسير كاملا جدا مى باشد، و هيچ شباهتى با يكديگر ندارند، توحيد انسان را به خدا مربوط مى سازد، در حالى كه شرك او را از خدا بيگانه مى كند.
تـوحـيـد رمـز وحـدت و يـگـانـگـى در تـمام زمينه ها است در حالى كه شرك مايه تفرقه و پراكندگى در همه شؤ ون است .
تـوحـيد انسان را از عالم ماده و جهان طبيعت بالا مى برد ، و در ما وراى طبيعت به وجود بى انتهاى الهى پيوند مى دهد، در حالى كه شرك انسان را در چاه طبيعت سرنگون مى سازد، و بـه مـوجـودات مـحـدود و ضـعـيـف و فـانـى پـيـونـد مـى دهـد. بـه هـمـيـن دليـل پـيـغـمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) و تمام انبياء عظام نه تنها يك لحظه با شرك سازش نكردند، بلكه نخستين و مهمترين برنامه آنها مبارزه با آن بود.
امـروز نيز همه پويندگان راه حق و علماء و مبلغان اين آئين بايد همين خط را ادامه دهند، و در همه جا برائت و بيزارى خود را از هر گونه شرك و سازش با مشركان اعلام دارند.
اين است راه اصيل اسلام .
خداوندا! ما را از هر گونه شرك و افكار و اعمال شرك آلود بر كنار دار
پـروردگـارا! وسوسه هاى مشركين عصر ما نيز خطرناك است ، ما را از گرفتارى دام آنها حفظ كن .
بـارالهـا! بـه مـا آنـچنان شجاعت و صراحت و قاطعيتى مرحمت فرما كه همچون پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) هر گونه پيشنهاد سازش با كفر و شرك را رد كنيم .
آمين يا رب العالمين
 

_S_N_

کاربر ارشد
کاربر ارشد
سطح
34
 
ارسالی‌ها
6,936
پسندها
31,912
امتیازها
96,874
مدال‌ها
35
سم الله الرحمن الرحيم

عم يتساءلون (1)
عن النبإ العظيم (2)
الذى هم فيه مختلفون (3)
كلا سيعلمون (4)
ثم كلا سيعلمون (5)

ترجمه :

بنام خداوند بخشنده بخشايشگر
1 - آنها از چه چيز از يكديگر سؤ ال مى كنند؟!
2 - از خبر بزرگ و پر اهميت (رستاخيز).
3 - همان خبرى كه پيوسته در آن اختلاف دارند.
4 - چنين نيست كه آنها فكر مى كنند، و به زودى مى فهمند.
5 - باز هم چنين نيست كه آنها مى پندارند، و به زودى مى فهمند.
تفسير:
خبر مهم !
در نخستين آيه سوره به عنوان يك استفهام آميخته با تعجب مى فرمايد:
(آنها از چه چيز از يكديگر سؤ ال مى كنند؟) (عم يتساءلون ).
سـپـس بـى آنـكـه در انتظار پاسخ آنها باشد خود به پاسخگويى پرداخته مى افزايد: (آنها از خبر بزرگ و پر اهميت سؤ ال مى كنند) (عن النبا العظيم ).
(همان خبرى كه پيوسته در آن اختلاف دارند) (الذى هم فيه مختلفون ).
در ايـنـكه منظور از اين خبر بزرگ (نبا عظيم ) چيست ؟ مفسران پاسخهاى متعددى گفته اند: گـروهـى آن را اشـاره بـه روز رسـتـاخـيـز، و بـعـضـى اشـاره بـه نزول قرآن مجيد، و بعضى به همه اصول دين از توحيد گرفته تا معاد، و در رواياتى نيز تفسير به مساءله ولايت و امامت شده است كه در نكته هاى آينده به آن اشاره خواهد شد.
دقـت در مـجـمـوع آيـات ايـن سوره مخصوصا تعبيراتى كه در آيات بعد آمده و جمله ان يوم الفصل كان ميقاتا كه بعد از ذكر نشانه هاى قدرت خداوند در زمين و آسمان آمده ، و توجه به اين حقيقت كه شديدترين مخالفت مشركان در مساءله (معاد) بود، رويهمرفته تفسير اول يعنى معاد و رستاخيز را تاييد مى كند.
(نـبـا) به گفته (راغب ) در (مفردات ) به معنى خبرى است كه (مهم ) باشد و داراى (فايده ) و انسان نسبت به آن (علم ) يا(ظن غالب ) پيدا كند، و اين امور
سه گانه در معنى نبا شرط است .
بـنابراين توصيف به (عظيم ) تاءكيد بيشترى را مى رساند و رويهمرفته نشان مى دهد كه اين خبر كه گروهى در آن ترديد داشتند واقعيتى بوده است شناخته شده ، پر اهميت ، و با عظمت ، و چنانكه گفتيم مناسبتر از همه اين است كه منظور خبر رستاخيز باشد.
جمله (يتساءلون ) (از يكديگر سؤ ال مى كنند) ممكن است تنها اشاره به كفار باشد كه آنـهـا هـمـواره دربـاره مـعـاد از يـكـديـگـر سـؤ ال مـى كـردنـد، نـه سـؤ ال براى تحقيق و درك حقيقت .
ايـن احـتـمـال نـيـز وجـود دارد كـه مـنـظـور از آن سـؤ ال از مـؤ مـنـان بـاشـد، و يـا سـؤ ال از شخص پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ).
در ايـنـجـا سـؤ الى مـطـرح شـده كـه اگر منظور از (نبا عظيم ) رستاخيز است ، اين امر ظاهرا مورد انكار همه كفار بوده ، چرا مى فرمايد: (آنها در آن اختلاف دارند)؟
در پاسخ مى گوييم : اولا انكار معاد به صورت مطلق حتى در ميان مشركان قطعى نيست ، چـه ايـنـكه بسيارى از آنها بقاى روح را بعد از بدن و به تعبير ديگرى معاد روحانى را اجمالا قبول داشتند.
اما در مورد معاد جسمانى بعضى در آن اظهار ترديد و شك مى كردند كه لحن آيات قرآن آن را منعكس كرده است (نمل 66) و بعضى شديدا منكر بوده و حتى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سـلم ) را به خاطر ادعاى معاد جسمانى (نعوذ بالله ) ديوانه ، يا مفترى بر خدا، مى دانـسـتـنـد (سـبـا 7 و 8) و بـه ايـن تـرتـيـب اخـتـلاف آنـهـا در مـسـاءله مـعـاد قابل انكار نيست .
سـپـس مـى افزايد: (اينچنين نيست كه آنها درباره قيامت مى گويند و فكر مى كنند، و به زودى مى فهمند) (كلا سيعلمون ).
باز هم چنين نيست كه آنها مى پندارند، و به زودى آگاه خواهند شد (ثم كلا سيعلمون ).
(آن روز با خبر مى شوند كه فرياد واحسرتاى آنها بلند است ، و از تفريط و كوتاهى خـود سخت پشيمان مى شوند) (ان تقول نفس يا حسرتى على ما فرطت فى جنب الله ) (زمر - 56).
آن روز كـه امـواج عـذاب گـرداگرد آنها را مى گيرد، و تقاضاى بازگشت به دنيا را مى كنند (هل الى مرد من سبيل ): (آيا راهى به بازگشت وجود دارد) (شورى - 44).
حـتى در لحظه مرگ كه حجابها از برابر چشم انسان كنار مى رود، و حقايق عالم ديگر در بـرابـر او آشـكـار مـى شـود، و بـه بـرزخ و مـعـاد يـقـيـن پيدا مى كند در همان لحظه نيز فـريـادش بـلنـد مـى شـود كـه مـرا بـاز گـردانـيـد تـا عـمـل صـالحـى انـجـام دهـم (رب ارجعون لعلى اعمل صالحا فيما تركت ) (مؤ منون 99 - 100).
تـعـبـير به (سيعلمون ) (با (س ) كه معمولا براى آينده نزديك مى آيد) اشاره به اين است كه قيامت امرى است نزديك ، و تمام عمر دنيا در برابر آن ساعتى بيش نيست !
در ايـنـكـه دو آيـه فـوق كـه به صورت تكرار آمده به منظور تاءكيد يك واقعيت (آگاهى آنها در آينده نزديك از قيامت و رستاخيز) است ، يا بيان دو مطلب جداگانه (اولى اشاره به ايـن است كه در آينده نزديك عذاب دنيا را مى بينند، و دومى اشاره به اينكه عذاب آخرت را بـعـد از آن خـواهـنـد ديـد) مـفـسـران دو احـتـمـال داده انـد، ولى تـفـسـيـر اول مناسبتر به نظر مى رسد.
ايـن احـتـمـال نـيـز داده شـده كـه مـنـظور اين است كه با پيشرفت علم و دانش بشر شواهد و دلائل بـر وجـود رستاخيز آنقدر فراوان مى شود كه حتى منكران چاره اى جز اعتراف به آن نمى بينند.
ولى اشكال اين تفسير آن است كه چنين آگاهى براى آيندگان از نوع بشر خواهد بود نه بـراى آن گروهى كه در عصر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى زيستند و در امر قيامت اختلاف داشتند، در حالى كه آيه درباره آنها سخن مى گويد.
نكته ها:
1 - مساءله (ولايت ) و (نبا عظيم ):
چـنـانـكـه گـفـتـيـم نـبـا عـظـيـم بـه چـنـد مـعـنـى تـفـسـيـر شـده : قـيـامـت ، قـرآن ، تـمـام اصول عقائد دينى اعم از مبدا و معاد، ولى قرائن موجود در مجموعه آيات اين سوره نشان مى دهد كه تفسير آن به معاد از همه برترى دارد.
ولى در روايـات زيـادى كـه از طـرق اهـل بـيـت (عـليـهـم السـلام ) و بـعـضـى از طـرق اهـل سـنـت نـقـل شده ، (نبا عظيم )(خبر بزرگ ) به مساءله ولايت و امامت امير مؤ منان على (عليه السلام ) كه مورد اختلاف و گفتگو از سوى جمعى بود، يا به مساءله (ولايت به طور اعم ) تفسير شده است .
ايـن روايـات گـاه از خـود عـلى (عـليـه السـلام )، و گـاه از امـامـان ديگر (عليهم السلام ) نقل شده كه به عنوان نمونه سه روايت را در اينجا مى آوريم :
1 - روايـتـى اسـت كـه حـافـظ مـحـمـد بـن مـؤ مـن شـيـرازى كـه از عـلمـاى اهـل سـنـت اسـت نـقـل كـرده كـه رسـول الله (صـلى الله عـليـه و آله و سـلم ) در تـفسير عم يـتساءلون عن النبا العظيم فرمود: منظور ولايت على است كه از آنها درباره آن در قبر سؤ ال مـى شـود، و هـيـچـكـس در شـرق و غرب عالم ، در بر و بحر از دنيا نمى رود مگر اينكه فـرشتگان از او درباره ولايت امير مؤ منان (عليه السلام ) بعد از مرگ پرسش مى كنند، و به او مى گويند: دينت چيست ؟ پيامبرت كيست ؟ و امامت كيست ؟.
2 - در حديث ديگرى آمده است كه روز جنگ صفين مردى از لشكر شام در حالى كه سلاح بر تـن پـوشـيـده ، و قـرآنـى حمايل كرده بود، وارد ميدان شد، و سوره عم يتساءلون عن النبا العـظـيـم را تـلاوت مـى كرد، على (عليه السلام ) شخصا به ميدان او آمد و به او فرمود: اتـعـرف النـبـا العـظيم الذى هم فيه مختلفون (آيا مى دانى نبا عظيمى كه در آن اختلاف دارند چيست ؟!)
آن مرد در جواب گفت : نه ، نمى دانم !
امام فرمود: انا و الله النبا العظيم الذى فيه اختلفتم و على ولايته تنازعتم ، و عن ولايتى رجعتم بعد ما قبلتم ... و يوم القيامة تعلمون ما علمتم
(منم آن نبا عظيم كه درباره آن اختلاف داريد! و در ولايت او به نزاع برخاسته ايد، شما از ولايـت مـن باز گشتيد بعد از آنكه پذيرفتيد، و در قيامت بار ديگر آنچه را قبلا در اين زمينه دانسته ايد خواهيد دانست !).
3 - در روايـتـى از امـام صـادق (عليه السلام ) آمده است كه فرمود: النبا العظيم الولاية : (نبا عظيم همان مساءله ولايت است ).
جـمـع ميان محتواى اين روايات و آنچه در مورد تفسير آيه به مساءله معاد ذكر كرديم از دو راه مـمـكـن اسـت : نخست اينكه (نبا عظيم ) مفهوم وسيع و گسترده اى دارد كه همه اينها را شـامـل مـى شـود هـر چند به هنگام نزول اين آيات تكيه قرآن بيش از همه در بيان اين جمله روى مساءله معاد بود، ولى اين مانع نمى شود كه آيه مصداقهاى ديگرى نيز داشته باشد ديگر اينكه همانگونه كه مى دانيم و بارها نيز گفته ايم قرآن داراى بطون مختلفى است ، يـعـنى يك آيه ممكن است معانى متعددى داشته باشد كه از ميان آنها يك معنى ظاهر است ، و مـعانى ديگر بطون قرآن است كه به كمك قرائن مختلفى از آن استفاده مى شود، و يا به تعبير ديگر نوعى دلالت التزامى است كه براى همه كس جز خاصان روشن نيست .
تـنها اين آيه نيست كه داراى ظاهر و باطنى است ، آيات زياد ديگرى در قرآن كريم داريم كـه در روايـات اسـلامـى تفسيرهاى گوناگونى براى آن آمده كه بعضى هماهنگ با ظاهر است ، و بعضى معنى باطن را بيان مى كند.
ولى ايـن نـكـته را مؤ كدا يادآور مى شويم كه فهم باطن قرآن بدون وجود قرائن روشن ، يا تفسيرهايى كه از شخص پيغمبر و امامان معصوم (عليهم السلام ) رسيده است جائز نيست ، و وجود بطون براى قرآن نبايد دستاويزى براى هوسبازان
و مـنـحـرفـان شـود كـه آيـات قـرآن را هـرگـونـه بـخـواهـنـد بـه ميل خود تفسير كنند.
2 - اين همه تكيه بر معاد براى چيست ؟
گـفتيم از مهم ترين مسائلى كه در جزء سيام قرآن مجيد كه اكثريت قريب به اتفاق سوره هـاى آن مـكـى اسـت روى آن تـكـيـه شـده مـسـاءله (مـعـاد) و شـرح احوال انسان در روز رستاخيز است .
ايـن بـه خـاطـر آن اسـت كـه بـراى اصـلاح انـسان نخستين گام اين است كه بداند حساب و كتابى در كار است .
دادگاهى وجود دارد كه چيزى بر دادرسان آن مخفى نمى ماند.
محكمه اى كه نه ظلم و جور در آن راه دارد و نه خطا و اشتباه .
نـه تـوصـيـه و رشـوه در آن كـارسـاز است ، و نه امكان دروغ و انكار و بالاخره هيچ راهى براى فرار از چنگال مجازات در آنجا نيست ، تنها راه ترك گناه در اينجاست .
ايـمـان بـه وجـود چـنـين محكمه و دادگاهى انسان را تكان مى دهد، و ارواح خفته را بيدار مى كـنـد، روح تـقـوى و تـعهد و احساس ‍ مسؤ وليت را زنده مى كند، و او را به وظيفه شناسى دعوت مى نمايد.
اصـولا در هـر محيطى فساد رخنه كند عامل آن يكى از دو چيز است : ضعف نيروى مراقبت ، يا ضـعـف تـشـكـيـلات قـضـايـى اگـر مراقبين تيزبين اعمال انسانها را زير نظر بگيرند، و دادگـاه ها دقيقا به جرائم متخلفان برسند، و هيچ (جرمى )بدون (جريمه ) نماند، در چـنـيـن مـحـيـطـى مـسـلمـا فـسـاد و گـنـاه و تـجـاوز و تـعـدى و طـغـيـان بـه حداقل خواهد رسيد
جـايـى كـه زنـدگـى مـادى در پـرتـو مـراقبين و دادگاه هاى آن چنين باشد تكليف زندگى معنوى و الهى انسان روشن است . ايمان به وجود مبديى كه همه جا با او است لا يعزب عنه مـثـقـال ذرة : (بـه انـدازه سـنگينى ذره اى چيزى از علم او مخفى نمى گردد) (سبا - 3) و ايمان به وجود معادى كه به مصداق فمن يعمل مـثـقـال ذرة خـيـرا يـره و مـن يـعـمـل مـثـقـال ذرة شـرا يـره (زلزال - 7 و 8) ذره اى كار خوب و بد به دست فراموشى سپرده نمى شود، و در آنجا در برابر او قرار مى گيرد، چنين ايمانى ، چنان تقوايى در انسان ايجاد مى كند كه در تمام زندگى مى تواند راهنماى او در مسير خير باشد.
آيه و ترجمه


اءلم نجعل الا رض مهدا (6)
و الجبال اءوتادا (7)
و خلقنكم اءزوجا (8)
و جعلنا نومكم سباتا (9)
و جعلنا اليل لباسا (10)
و جعلنا النهار معاشا (11)
و بنينا فوقكم سبعا شدادا (12)
و جعلنا سراجا وهاجا (13)
و اءنزلنا من المعصرت ماء ثجاجا (14)
لنخرج به حبا و نباتا (15)
و جنات الفافا (16)

ترجمه :

6 - آيا ما زمين را محل آرامش (شما) قرار نداديم ؟
7 - و كوهها را ميخهاى زمين ؟
8 - و شما را به صورت زوجها آفريديم .
9 - و خواب شما را مايه آرامشتان قرار داديم .
10 - و شب را پوششى (براى شما).
11 - و روز را وسيله اى براى زندگى و معاش .
12 - و بر فراز شما هفت (آسمان ) محكم بنا كرديم .
13 - و چراغى روشن و حرارت بخش آفريديم .
14 - و از ابرهاى باران زا آبى فراوان نازل كرديم .
15 - تا به وسيله آن دانه و گياه بسيار برويانيم .
16 - و باغهايى پر درخت .
تفسير:
همه از بهر تو سر گشته و فرمانبردار...
ايـن آيـات در حـقـيقت پاسخى است به سؤ الاتى كه منكران معاد، و اختلاف كنندگان در اين نـبـا عـظيم داشته اند، زيرا در اين آيات گوشه اى از نظام حكيمانه اين عالم هستى و مواهب حـسـاب شـده اى كـه نـقـش بـسيار مؤ ثرى در زندگى انسانها دارد بيان شده است ، كه از يـكسو دليل روشنى بر قدرت خدا بر همه چيز و از جمله تجديد حيات مردگان است ، و از سـوى ديـگـر اشاره به اين است كه اين نظام حكيمانه نمى تواند بيهوده و عبث باشد، در حـالى كـه اگـر با پايان اين زندگى مادى دنيا همه چيز پايان يابد، مسلما طرحى عبث و بيهوده خواهد بود.
و بـه ايـن تـرتـيـب از دو جـهـت ، اسـتـدلال بـراى مـسـاءله مـعـاد مـحسوب مى شود، از طريق (برهان قدرت ) و (برهان حكمت ).
در ايـن آيـات يـازده گـانـه بـه دوازده نـعمت مهم ، با تعبيراتى آميخته با لطف و محبت ، و تواءم با استدلال و تحريك عواطف ، اشاره شده است ، چرا كه اگر در كنار استدلالات عقلى ، احساس و نشاط روحى نباشد كارايى آن كم است .
نـخـسـت از زمـيـن شـروع كـرده ، مـى فـرمـايـد: (آيـا زمـيـن را گـاهـواره و محل آرامش شما قرار نداديم ؟!) (الم نجعل الارض ‍ مهادا).
(مهاد) به طورى كه (راغب ) در (مفردات ) مى گويد: به معنى مكان آماده و صاف و مـرتـب اسـت ، و در اصل از (مهد) به معنى محلى كه براى استراحت كودك آماده مى كنند (اعـم از گـاهـواره و يـا بـسـتـر) گـرفته شده و جمعى از ارباب لغت و مفسران ، آن را به فراش يعنى (بستر) تفسير كرده اند كه هم صاف و نرم است و هم راحت .
انتخاب اين تعبير براى زمين ، بسيار پرمعنى است ، چرا كه از يك سو قسمتهاى زيادى از زمـيـن آنـچـنان نرم و صاف و مرتب است كه انسان به خوبى مى تواند در آن خانه سازى كند، زراعت و باغ احداث نمايد.
از سوى ديگر همه نيازمنديهاى او بر سطح زمين يا در اعماق آن به صورت مواد اوليه و معادن گرانبها نهفته است .
و از سـوى سـوم مـواد زائد او را بـه خـود جذب مى كند، و اجساد مردگان با دفن در آن به زودى تـجـزيـه و مـتـلاشـى مـى شـونـد، و انـواع ميكربها بواسطه اثر مرموزى كه دست آفرينش در خاك نهاده است نابود مى گردد.
و از سـوى چـهـارم با حركت نرم و سريع خود. به دور آفتاب ، و به دور خود گردش مى كند، شب و روز و فصول چهارگانه را كه نقش عمده اى در حيات انسان دارند مى آفريند.
از سـوى پـنـجـم قـسمت زيادى از آبهايى كه بر سطح آن مى بارد در درون خود ذخيره مى كند و به صورت چشمه ها و قناتها بيرون مى فرستد.
خـلاصـه در اين بستر آرام همه وسائل آسايش و آرامش فرزندان اين زمين آماده و مهيا است ، و هـنـگـامـى اهـمـيـت ايـن نـعـمـت آشـكـارتـر مـى گـردد كـه مـخـتـصـر تزلزل و دگرگونى در آن رخ دهد.
و از آنـجـا كـه مـمـكـن اسـت در برابر نرمى زمينهاى مسطح ، اهميت كوهها و نقش حياتى آنها، فراموش شود، در آيه بعد مى افزايد: (آيا، ما كوهها را ميخهاى زمين قرار نداديم ؟) (و الجبال اوتادا)
كوهها علاوه بر اينكه ريشه هاى عظيمى در اعماق زمين دارند، و در آنجا به هم پيوسته اند و هـمـچـون زرهـى پوسته زمين را در برابر فشار ناشى از مواد مذاب درونى ، و تاءثير جاذبه جزر و مد آفرين ماه از بيرون حفظ مى كنند، ديوارهاى بلندى در برابر طوفانهاى سـخت و سنگين محسوب مى شوند، و پناهگاه مطمئنى براى مهد آسايش انسان مى سازند كه اگر نبودند دائما زندگى انسان زير ضربات كوبنده طوفانها دستخوش ناآرامى بود.
و از سوى سوم كانونى هستند براى ذخيره آبها و انواع معادن گرانبها.
عـلاوه بـر هـمـه ايـنـهـا در اطـراف كره زمين قشر عظيمى از هوا وجود دارد كه بر اثر وجود كـوهـهـا كـه بـه صـورت دنده هاى يك چرخ ، پنجه در اين قشر عظيم افكنده اند همراه زمين حـركت مى كنند، دانشمندان مى گويند اگر سطح زمين صاف بود، قشر هوا به هنگام حركت زمـيـن روى آن ميلغزيد، و طوفانهاى عظيم ايجاد مى شد، و هم ممكن بود اين اصطكاك دائمى سطح زمين را داغ و سوزان و غير قابل سكونت كند.
بـعد از بيان اين دو نمونه از مواهب و آيات آفاقى به سراغ مواهب درونى وجودى انسان و آيات انفسى مى رود و مى فرمايد: (ما شما را زوجها آفريديم ) (و خلقناكم ازواجا).
(ازواج ) جـمـع زوج بـه معنى جفت ، و جنس (مذكر و مؤ نث ) است ، و آفرينش انسان از ايـن دو جـنـس عـلاوه بـر اينكه ضامن بقاى نسل او است ، سبب آرامش جسم و جان او محسوب مى شـود، چـنـانـكه در آيه 21 سوره روم مى خوانيم : و من آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجا لتـسـكـنـوا اليـهـا و جـعـل بينكم مودة و رحمة : (از نشانه هاى (عظمت ) خداوند اين است كه هـمسرانى از جنس خودتان براى شما آفريد، تا در كنار آنها آرامش بيابيد، و در ميان شما محبت و رجعت قرار داد).
و به تعبير ديگر جنس مذكر و مؤ نث هر كدام مكمل وجود ديگرى و بر طرف كننده كمبودهاى طرف مقابل مى باشد.
و از آنجا كه (ازواج ) در لغت به معنى (اصناف و انواع ) نيز آمده ، بعضى اين آيه را اشـاره بـه اصـنـاف مـخـتـلف انـسانها مى دانند، و تفاوتهايى كه از نظر رنگ و نژاد و روحـيـات و استعدادهاى مختلف در ميان انسانها است كه آن نيز از نشانه هاى عظمت حق و مايه تكامل جامعه انسانى است .
سـپـس بـه پـديـده (خـواب ) كـه از مواهب بزرگ الهى بر انسان است اشاره كرده ، مى افزايد: (ما خواب شما را مايه آرامش و آسايش شما قرار داديم ) (و جعلنا نومكم سباتا)
(سـبـات ) از مـاده سـبـت (بر وزن وقت ) در اصل به معنى قطع نمودن است ، و سپس به مـعـنـى تـعـطـيـل كار به منظور استراحت آمده ، و اينكه (روز شنبه ) در لغت عرب (يوم السـبـت ) نـامـيـده شـده ، بـه خاطر آن است كه اين نامگذارى متاءثر از برنامه هاى يهود بوده كه روز شنبه را روز تعطيلى مى دانستند.
تـعـبـيـر بـه (سـبـات ) اشـاره لطـيـفـى بـه تـعـطـيـل قـسـمـتـهـاى قـابـل تـوجـهـى از فـعـاليـتـهـاى جـسـمـى و روحـى انـسـان در حـال خـواب است ، و همين تعطيل موقت سبب استراحت و بازسازى اعضاى فرسوده ، و تقويت روح و جـسـم ، و تـجـديـد نـشـاط انـسان ، و رفع هرگونه خستگى و ناراحتى ، و بالاخره آمادگى براى تجديد فعاليت مى شود.
بـا ايـنـكـه يـك سـوم زنـدگى انسان را (خواب ) فرا گرفته ، و هميشه انسان با اين مـسـاءله مـواجـه بـوده ، هـنوز اسرار خواب به خوبى شناخته نشده است ، و حتى اينكه چه عـامـل سـبـب مـى شـود كـه در لحظه معينى بخشى از فعاليتهاى مغزى از كار بيفتد، و سپس پـلك چشمها بر هم آمده ، و تمام اعضاى تن در سكون و سكوت فرو رود، هنوز به درستى روشن نيست !
ولى ايـن مـسـاءله روشـن اسـت كـه خـواب نـقـش عـظـيـمـى در سـلامـت انـسان دارد، و به همين دليـل پـزشـكـان روانى تلاش مى كنند كه خواب بيماران خود را به صورت عادى تنظيم كنند، چرا كه بدون آن ، تعادل روانى آن ممكن نيست .
افرادى كه به صورت طبيعى نمى خوابند افرادى پژمرده ، عصبانى ، افسرده ، غمگين و نـاراحـتـنـد، و بـه عـكـس كـسـانى كه از خواب معتدلى بهره مندند به هنگامى كه بيدار مى شوند نشاط و توان فوق العاده اى در خود مى بينند.
مـطـالعه بعد از يك خواب آرام بخش بسيار سريع پيش مى رود، و كارهاى فكرى و جسمى بـعـد از چـنين خوابى هميشه قرين موفقيت است ، و اينها همه بيانگر نقش پر اهميت خواب در زندگى انسان است .
كمتر شكنجه اى براى انسان به اندازه (بى خوابى اجبارى و اضطرارى )
دردنـاك و جـانـكاه است و تجربه نشان داده تحمل انسان در برابر بى خوابى بسيار كم است ، و بعد از مدت كوتاهى سلامت خود را از دست مى دهد و بيمار مى شود.
البـتـه آنـچـه دربـاره اهـمـيـت خـواب گـفـتـه شـد، مـنـظـور از آن يـك خـواب متعادل و مناسب است و گرنه پر خوابى مانند پرخورى از صفات زشت و موجب بيماريهاى مختلف است .
و عـجـب اينكه مقدار خواب طبيعى براى انسانها يكسان نيست ، و هيچگونه حد معينى براى آن نـمـى تـوان در نـظـر گـرفت و لذا هر كس بايد با تجربه نياز خويش را به خواب با توجه به ميزان فعاليتهاى جسمى و روحى خود دريابد.
و عـجـيـب تـر ايـنـكه به هنگام بروز حوادث سخت كه انسان ناچار است مدتها بيدار بماند مقاومت انسان در برابر بى خوابى موقتا افزايش مى يابد، خواب از سر انسان مى پرد، و گـاه بـه حـداقـل لازم يعنى يك يا دو ساعت مى رسد، ولى بسيار ديده شده كه اين كمبود بـه هـنـگـام عـادى شـدن اوضاع جبران مى گردد، و جسم و روح انسان طلب خود را از خواب باز مى ستاند!.
البته به ندرت كسانى يافت مى شوند كه ماه ها پشت سر هم بيدار بمانند، و لحظه اى خواب به چشمانشان نرود، و به عكس افرادى هستند كه حتى در موقع راه رفتن در كوچه و خيابان و حتى موقعى كه با شما سخن مى گويند خواب به آنها دست مى دهد و اگر كسى هـمـراه آنـها نباشد خطرناك است ، ولى اين افراد مسلما افراد سالمى نيستند، و خواه ناخواه گرفتار ضايعات جسمى و روحى مى گردند.
خـلاصـه ايـن تـحول و دگرگونى عجيبى كه به نام (خواب ) در انسان پيدا مى شود شگفتيهاى زيادى دارد كه آن را شبيه يك(معجزه ) مى كند.
گـرچـه آيـه فـوق نـاظر به خواب به عنوان يك نعمت الهى است ، ولى از آنجا كه خواب شـبـاهتى به (مرگ ) و (بيدارى )شباهتى به (رستاخيز) دارد، مى تواند اشاره اى به اين مطلب نيز باشد.
سپس در رابطه با مساءله (خواب ) سخن از موهبت (شب ) به ميان آورده ، مى فرمايد: (مـا شـب را پـوشـشـى قـرار داديـم )(و جـعـلنـا الليل لباسا).
و بـلافـاصـله مـى افـزايد: (و روز را وسيله اى براى زندگى قرار داديم ) (و جعلنا النهار معاشا)
به عكس آنچه (ثنويين ) (دو گانه پرستان ) بر اثر بى اطلاعى از اسرار آفرينش مـى پـنـداشـتـند كه نور و روشنايى روز نعمت است ، و ظلمت و تاريكى شب شر و عذاب ، و بـراى هـر كـدام خـالقـى قـائل بـودنـد، يكى را از (يزدان ) و ديگرى را از اهريمن مى دانـستند، با كمى دقت روشن مى شود كه هر يك در جاى خود نعمتى است بزرگ و سرچشمه نعمتهايى ديگر.
مـطـابـق آيات فوق پرده شب لباس و پوششى است بر اندام زمين ، و تمام موجودات زنده اى كـه روى آن زيـسـت مـى كـنـنـد، فـعـاليـتـهـاى خـسـتـه كـنـنـده زنـدگى را به حكم اجبار تـعـطيل مى كند، و تاريكى را كه مايه سكون و آرامش و استراحت است بر همه چيز مسلط مى سـازد، تا اندامهاى فرسوده مرمت گردد و روح خسته تجديد نشاط كند، چرا كه خواب آرام جز در تاريكى ميسر نيست .
از اين گذشته با فرو افتادن پرده شب ، نور آفتاب بر چيده مى شود كه اگر به طور مداوم بتابد تمام گياهان و حيوانات را مى سوزاند، و زمين جاى زندگى نخواهد بود! به هـمـيـن دليـل قـرآن مـجـيـد كـرارا روى ايـن مـسـاءله تـكـيـه كـرده ، در يـك جـا مـى فـرمـايد: قـل اءراءيـتـم ان جـعـل الله عـليـكـم النـهـار سرمدا الى يوم القيامة من اله غير الله ياتيكم بليل تسكنون فيه : (بگو به من خبر دهيد اگر خداوند روز را تا قيامت بر شما جاويدان كـنـد، چـه كـسـى غـيـر از خـدا است كه (شب )براى شما آورد تا در آن آرامش يابيد)؟! (قـصـص 72) و بـه دنـبـال آن مـى فـرمـايـد: و مـن رحـمـتـه جـعـل لكـم الليل و النهار لتسكنوا فيه و لتبتغوا من فضله : (از رحمت او است كه براى شـمـا شـب و روز قـرار داد تـا هـم در آن آرامـش يـابـيـد، و هـم بـراى بـهـره گـيـرى از فضل خدا تلاش كنيد) (قصص 73).
قـابـل تـوجـه ايـنكه در قرآن مجيد به بسيارى از موضوعات مهم يكبار قسم ياد شده ، در حـالى كـه بـه (شـب ) هفت بار سوگند ياد شده است ! و مى دانيم سوگند به امور مهم ياد مى شود، و اين خود نشانه اهميت پرده ظلمت شب است .
آنها كه (شب ) را با نور مصنوعى روشن مى سازند، و تمام شب را بيدارند و بجاى آن روز را مى خوابند، افرادى رنجور و ناسالم و فاقد نشاط مى باشند. در روستاها كه به عكس شهرها شب را زود مى خوابند، و صبح زود برمى خيزند مردمى سالم تر زندگى مى كنند.
شـب مـنـافع جنبى نيز دارد چرا كه سحرگاهانش بهترين وقت براى راز و نياز به درگاه مـحـبـوب ، و عبادت و خودسازى و تربيت نفوس است ، همانگونه كه قرآن مجيد در توصيف پـرهـيـزگـاران مـى گـويـد: و بـالاسحار هم يستغفرون (آنها در سحرگاهان استغفار مى كنند) (ذاريات - 18).
روشـنـايـى روز نـيز خود نعمتى است بى نظير، جنب و جوش و حركت مى آفريند، انسان را براى كار و تلاش آماده مى سازد، گياهان را در پرتو نور خود مى روياند، و حيوانات در پـرتـو آن رشـد مـى كـنـنـد، و به حق تعبير بالا كه مى فرمايد: (روز را وسيله معاش و زنـدگـى شـمـا قـرار داديـم تـعـبـيـرى است از هر نظر رسا كه نياز به شرح و توصيف ندارد).
آخـريـن سـخـن ايـنكه آمد و شد شب و روز و نظام دقيق تغييرات تدريجى آنها يكى از آيات خلقت و نشانه هاى خدا است ، بعلاوه سرچشمه پيدايش يك تقويم طبيعى براى نظام بندى زمانى زندگى انسانها محسوب مى شود.
سـپس از زمين به (آسمان ) پرداخته ، مى فرمايد: (ما بالاى سر شما هفت آسمان محكم بنا كرديم ) (و بنينا فوقكم سبعا شدادا).
عدد (هفت ) در اينجا ممكن است عدد (تكثير)، و اشاره به كرات متعدد آسمان ، و مجموعه هـاى مـنـظـومـه هـا و كـهـكـشـانـهـا و عـوالم مـتعدد جهان هستى باشد، كه داراى خلقتى محكم و سـاخـتـمـانـى عـظـيـم و قـوى هـسـتـنـد، و يـا عـدد (تـعداد) به اين ترتيب كه آنچه ما از سـتـارگـان مـى بـيـنـيـم هـمه به حكم (آيه 6 سوره صافات ) انا زينا السماء الدنيا بزينة الكواكب : (ما آسمان پايين را با ستارگان زينت
بـخشيديم ) متعلق به آسمان اول است و ماوراى آن شش عالم و آسمان ديگر وجود دارد كه از دسترس علم بشر بيرون است .
ايـن احـتـمـال نـيـز وجـود دارد كه منظور طبقات متعدد هواى اطراف زمين باشد كه در عين رقيق بـودن ظـاهـرى ، از چـنـان اسـتـحـكـامـى برخوردار است كه اين كره خاكى را از هجوم مستمر سـنـگهاى آسمانى حفظ مى كند، و به محض اينكه يكى از آنها جذب كره زمين شود بر اثر تـصـادم شديد با قشر هوا چنان داغ مى شود كه آتش مى گيرد، و مى سوزد، و خاكستر آن به طور ملايم بر زمين مى نشيند، و اگر اين قشر هوا نبود شهرها و آباديهاى ما شب و روز در معرض پرتاب اين سنگها قرار داشت .
بعضى از دانشمندان محاسبه كرده اند كه استقامت قشر هواى اطراف زمين كه بيش از يكصد كـيـلومـتـر ضـخامت دارد به اندازه يك (سقف پولادين به ضخامت ده متر) است ! و اين است يكى از تفسيرهاى سبع شده اند.
بعد از اشاره اجمالى به آفرينش آسمانها به سراغ نعمت بزرگ آفتاب عالمتاب مى رود و مى فرمايد: (ما چراغى نورانى و حرارتبخش آفريديم ) (و جعلنا سراجا وهاجا).
(وهـاج ) از مـاده (وهـج ) (بـر وزن كـرج ) بـه معنى نور و حرارتى است كه از آتش صادر مى شود بنابراين ذكر اين وصف براى اين چراغ پر فروغ آسمانى اشاره اى به دو نعمت بزرگ است كه خمير مايه همه مواهب مادى اين جهان است (نور) و(حرارت ).
نـور خـورشـيـد نـه تنها صحنه زندگى انسان و تمام منظومه شمسى را روشن مى سازد، بلكه تاءثير عميقى در پرورش موجودات زنده دارد.
حرارت آن نيز علاوه بر تاءثيرى كه در حيات انسان و حيوان و گياه به طور مستقيم دارد، منبع اصلى وجود ابرها، و وزش بادها، و نزول بارانها و آبيارى سرزمينهاى خشك است .
خـورشـيد به خاطر اشعه مخصوص (ماوراء بنفش ) تاءثير فراوانى در كشتن ميكربها دارد، كـه اگـر نـبـود كـره زمـيـن بـه بـيـمـارسـتـان عـظـيـمـى تبديل مى شد، و چه بسا در مدت كوتاهى نسل موجودات زنده از ميان مى رفت .
خـورشيد نورى سالم و مجانى و دائمى و از فاصله اى مناسب ، نه چندان گرم و سوزان ، و نه سرد و بى روح ، در اختيار همه ما مى گذارد.
اگر قيمت انرژى حاصل از خورشيد را با قيمت منابع ديگر انرژى محاسبه كنيم عدد بسيار عظيمى را تشكيل مى دهد، و اگر فرضا بخواهيم درخت سيبى را با نور و انرژى مصنوعى پـرورش دهـيـم قـيـمـت هر دانه سيب سرسام آور خواهد بود، آرى اين (سراج وهاج ) عالم آفرينش همه اينها را رايگان در اختيار ما مى گذارد.
جـرم خـورشـيـد كـه حدود (يك ميليون و سيصد هزار) برابر كره زمين است و فاصله آن حدود (يكصد و پنجاه ميليون )كيلومتر مى باشد، و حرارت برونى سطح خورشيد كه بالغ بر شش هزار درجه سانتيگراد، و حرارت درونى آن كه در حدود بيست ميليون درجه ! تـخـمـيـن زده شده است ، همه آنچنان حساب شده است كه اگر كمى كمتر يا بيشتر مى بود، عرصه زندگى را بر اهل زمين تنگ مى كرد و ادامه حيات را غير ممكن مى ساخت كه شرح آن در حوصله اين بيان مختصر نمى گنجد.
و بـه دنـبـال نعمت نور و حرارت از ماده حياتى مهم ديگرى كه ارتباط نزديكى با تابش خـورشـيـد دارد سـخن به ميان آورده ، مى افزايد: (و ما از ابرهاى باران زا آبى فراوان نازل كرديم ) (و انزلنا من المعصرات ماء ثجاجا).
(مـعـصـرات ) جـمـع مـعـصـر از مـاده (عـصـر) بـه مـعـنـى فـشار است ، كه اشاره به (ابـرهـاى بـاران زا) اسـت ، گـويـى خـودش را مى فشارد تا آب از درونش فرو ريزد توجه داشته باشيد كه (معصرات ) اسم فاعل است ).
بعضى نيز آن را به معنى ابرهايى كه آماده ريزش باران است تفسير كرده اند.
زيرا اسم فاعل گاه به معنى آمادگى براى چيزى مى آيد.
بعضى نيز گفته اند (معصرات ) صفت ابرها نيست بلكه صفت بادها است كه از هر سو ابرها را تحت فشار براى ريزش باران قرار مى دهد.
و (ثـجاج ) از ماده (ثج ) (بر وزن حج ) به معنى فرو ريختن آب به صورت پى در پـى و فـراوان اسـت ، و بـا تـوجـه به اينكه(ثجاج ) صيغه مبالغه است كثرت و فـزونـى بـيـشـتـرى را بـيان مى كند، و در مجموع معنى آيه چنين مى شود كه ما از ابرهاى باران زا آبى فراوان و پى در پى فرو فرستاديم .
گـرچه نزول باران به خودى خود مايه خير و بركت است ، هوا را لطيف مى كند، آلودگيها را مـى شـويد، كثافات را با خود مى برد، گرماى هوا را فرو مى نشاند، و حتى سرما را تعديل مى كند، از عوامل بيمارى مى كاهد، و به انسان روح و نشاط مى دهد، ولى با اينهمه در آيـات بـعـد بـه سـه فـايـده مـهـم آن اشـاره كـرده ، مـى فـرمـايـد: (هـدف از نـزول بـاران اين است كه دانه هاى غذايى و گياهان را به وسيله آن از زمين خارج كنيم ) (لنخرج به حبا و نباتا).
(و باغهايى پر درخت ) (و جنات الفافا).
(الفـاف ) بـه گـفـتـه راغـب در (مـفردات ) اشاره به اين است درختان اين باغها به قدرى زياد و انبوه است كه به يكديگر پيچيده شده .
در حـقـيـقت در اين دو آيه به تمام مواد غذايى كه انسان و حيوان از آن استفاده مى كنند، و از زمـيـن رويـد، اشـاره شـده اسـت ، زيـرا قـسـمـت مـهـمـى از آنـهـا را دانـه هـاى غـذايـى تـشـكـيـل مى دهد (حبا) و قسمت ديگرى سبزيجات و ريشه ها است (و نباتا) و بخش ‍ ديگرى نيز ميوه ها مى باشد (و جنات ).
درسـت اسـت كـه در ايـن دو آيـه تـنـهـا هـمـيـن سـه مـنـفـعـت بـزرگ بـراى نزول باران ذكر شده ، ولى بدون شك منافع باران منحصر به اينها نيست ، اصولا حدود هـفـتـاد درصـد بـدن انـسان را آب تشكيل مى دهد، و سرچشمه پيدايش همه موجودات زنده طبق صـريـح قـرآن آب اسـت : و جـعـلنـا مـن الماء كل شى ء حى (انبياء - 30) بنابراين آب نقش اصلى و اساسى را در مورد موجودات زنده مخصوصا انسان دارد.
نه تنها بدن انسان كه غالب كارخانه ها نيز بدون آب فلج مى شود و نظام صنايع نيز فرو مى ريزد
زيـبـايى چهره طبيعت و نشاط آن با آب است ، و بهترين جاده هاى تجارى و اقتصادى دنيا را راه هاى آبى تشكيل مى دهد.
نكته :
پيوند اين آيات با مساءله (معاد)
در يـازده آيه فوق به مهم ترين مواهب الهى ، و اساسيترين اركان زندگى انسان ، يعنى (نور) و (ظلمت ) و (حرارت ) و (آب )و (خاك ) و (گياهان ) اشاره شده است .
بـيـان اين نظام دقيق از يكسو دليل روشنى است بر قدرت خداوند بر همه چيز، بنابراين جـايـى بـراى اين سخن باقى نمى ماند كه چگونه ممكن است خداوند بار ديگر مردگان را به زندگى و حيات باز گرداند همانگونه كه در پاسخ
مـنـكـران مـعـاد در آيـات آخـر سـوره (يـس ) نـيـز بـا كـمـال وضـوح بـيـان شـده اسـت كه مى فرمايد: (آيا كسى كه آسمانها و زمين را آفريده قادر نيست همانند آن را بيافريند) (يس - 81).
از سـوى ديگر اين تشكيلات عظيم حتما هدفى دارد، و اين هدف مسلما زندگى چند روزه دنيا نـمى تواند باشد، و به همين خوردنها و آشاميدنها و خواب و بيداريها اكتفاء شود، بلكه حكمت خداوند ايجاب مى كند كه هدفى والاتر براى آن باشد يا به تعبير ديگر (نشاءه اولى ) تـذكـرى اسـت بـراى (نـشـاءه آخـرت ) و مـنزلگاهى است براى سير طولانى بـشـر، همانگونه كه در آيه 115 سوره مؤ منون مى فرمايد: افحسبتم انما خلقناكم عبثا و انكم الينا لا ترجعون (آيا گمان كرديد كه شما را بيهوده آفريديم و به سوى ما باز نمى گرديد؟!)
و از سـوى سـوم مـسـاءله خـواب و بـيدارى كه خود نمونه اى از مرگ و حيات مجدد است ، و مـسـاءله زنـده شـدن زمـيـنـهـاى مـرده بـر اثـر نـزول بـاران كـه صـحـنـه مـعـاد را هـمـه سـال در بـرابـر چـشـمـان انـسـانـها جلوه گر مى كند، اشاراتى است پر معنى به مساءله رستاخيز و زندگى پس از مرگ ، همانگونه كه در آيه 9 سوره فاطر بعد از ذكر تجديد حـيـات زمـينهاى مرده با نزول باران مى فرمايد: كذلك النشور: (رستاخيز نيز چنين است ).
آيه و ترجمه


إ ن يوم الفصل كان ميقتا (17)
يوم ينفخ فى الصور فتاءتون اءفواجا (18)
و فتحت السماء فكانت اءبوبا (19)
و سيرت الجبال فكانت سرابا (20)

ترجمه :

17 - روز جدايى ميعاد همگان است .
18 - روزى كه در (صور) دميده مى شود، و شما فوج فوج وارد محشر مى شويد.
19 - و آسمان گشوده مى شود، و به صورت درهاى متعددى در مى آيد
20 - و كوهها به حركت در مى آيد و به صورت سرابى مى شود!
تفسير:
سـرانـجـام روز مـوعـود فـرا مـى رسـد در آيـات قـبـل اشـاراتـى بـه دلائل مـخـتـلف مـعـاد آمـده بـود، در نـخـسـتـين آيه مورد بحث به عنوان يك نتيجه گيرى ، مى فـرمـايـد: (روز جـدايـى (روز رسـتـاخـيـز) روز وعـده هـمـگـان اسـت ) (ان يـوم الفصل كان ميقاتا).
تعبير به (يوم الفصل ) تعبير بسيار پر معنايى است كه بيانگر جداييها در آن روز عظيم
جدايى حق از باطل .
جدايى صفوف مؤ منان صالح از مجرمان بدكار.
جدايى پدر و مادر از فرزند، و برادر از برادر.
(مـيـقات ) از ماده (وقت ) مانند (ميعاد) و (وعد) به معنى وقت معين و مقرر است ، و ايـنكه به مكانهاى معينى كه زائران خانه خدا از آنجا محرم مى شوند ميقات گفته مى شود به خاطر آن است كه در وقت معينى در آنجا اجتماع مى كنند.
سـپـس بـه شرح بعضى از ويژگيها و حوادث آن روز بزرگ پرداخته مى گويد (همان روزى كـه در صـور دمـيـده مـى شود، و شما فوج فوج وارد محشر مى شويد) (يوم ينفخ فى الصور فتاتون افواجا).
از آيـات قـرآن بـه خـوبى استفاده مى شود كه دو حادثه عظيم به عنوان (نفخ صور) واقـع مـى شـود، در حـادثـه اول نـظـام جـهـان هـسـتـى بـه هـم مـى ريـزد، و تـمـام اهـل زمـيـن و همه كسانى كه در آسمانها هستند مى ميرند، و در حادثه دوم جهان ، نوسازى مى شود، و مردگان به حيات جديد باز مى گردند، و رستاخيز بزرگ انجام مى گيرد.
(نـفـخ ) به معنى (دميدن ) و (صور) به معنى شيپور است كه معمولا آن را براى تـوقـف قـافـله و لشـكـر، يـا بـراى حـركـت آن بـه صـدا در مـى آورنـد، و اهـل قـافله و لشكريان از آهنگ مختلف اين دو صدا مى فهمند كه بايد توقف كنند، يا حركت نمايند.
اين تعبير كنايه لطيف و زيبايى از آن دو حادثه عظيم است ، و آنچه در آيه بالا آمده اشاره به (نفخ صور دوم ) است كه(نفخه حيات و زندگى مجدد و رستاخيز) مى باشد.
(دربـاره نـفـخ صـور و نـكـات مـربـوط بـه آن بـه طـور مـشـروح در جـلد 19، ذيـل آيـه 68 زمـر، صـفحه 534 تا 542 بحث كرده ايم ) آيه مورد بحث مى گويد: در آن روز فـوج فـوج وارد محشر مى شويد، در حالى كه آيه 95 مريم مى گويد: (هر كس در آن روز تـنـهـاسـت ) و كـلهـم آتـيـه يـوم القـيامة فردا و آيه 71 اسراء مى گويد: (هر گـروهـى بـا پـيـشـواى خـودشـان وارد عـرصـه مـحـشـر مـى شـونـد) يـوم نـدعـوا كل اناس بامامهم .
جمع ميان اين آيات چنين است كه فوج فوج بودن مردم منافاتى با اين ندارد كه هر فوج بـا رهـبرش وارد محشر شود، و اما فرد بودن آنها به خاطر اين است كه قيامت مواقف متعددى دارد، مـمـكـن اسـت در مـواقـف نـخـسـتـيـن مـردم گـروه گـروه بـا رهـبـران هـدايـت و ضـلال وارد مـحـشـر شـونـد، امـا بـه هـنـگـام قـرار گـرفـتـن در پـاى مـحـكـمـه عـدل الهـى فـرد فـرد بـاشند، و به تعبير قرآن در آيه 21 سوره ق هر كدام با يك نفر مـاءمـور و يـك گـواه در آنـجـا حـاضـر مـى گـردنـد (و جـائت كل نفس معها سائق و شهيد).
ايـن احـتـمـال نـيـز وجـود دارد كه منظور از فرد بودن جدا شدن از دوستان و حاميان و يار و يـاور بـاشـد، چـرا كـه انـسـان در آنـجـا خـودش ‍ هـسـت و عـمـلش . و بـه دنـبـال آن مى افزايد: (آسمان گشوده مى شود، و به صورت درهاى متعددى در مى آيد) (و فتحت السماء فكانت ابوابا).
منظور از اين (درها) چيست ؟ و گشوده شدن چه مفهومى دارد؟
بعضى گفته اند: منظور اين است كه درهاى عالم (غيب ) به عالم (شهود) گشوده مى شود، حجابها كنار مى رود، و عالم فرشتگان به عالم انسان راه مى يابد.
ولى جـمـعـى ايـن آيـه را اشـاره بـه چـيزى دانسته اند كه در آيات ديگر قرآن آمده كه مى گويد: (در آستانه قيامت آسمان شكافته مى شود) و اذا السماء انشقت (انشقاق - 1) و در جاى ديگر همين معنى را به تعبير ديگرى بيان فرمود: اذا السماء انفطرت (انفطار - 1).
در حـقـيـقـت آنـقـدر در كـرات آسـمـانـى شـكـافـهـا ظـاهـر مى شود كه گويى سرتاسر آن تبديل به درهايى شده است .
ايـن احـتـمـال نـيز وجود دارد كه انسان در شرائط موجود در دنيا قادر به حركت در آسمانها نـيـسـت ، و اگـر هـم براى او امكان داشته باشد بسيار محدود است ، گويى شرائط موجود تمام درهاى آسمان را به روى او بسته ، ولى در قيامت انسان از كره خاكى آزاد مى شود، و درهاى سفر به آسمانها به روى او گشوده ، و شرائط آن فراهم مى گردد.
بـه تـعـبـيـر ديـگـر: در آن روز نـخـسـت آسـمـانـهـا از هـم مـتـلاشـى مـى شـونـد، و بـه دنبال آن طبق آيه 48 سوره ابراهيم آسمانهايى نوين و زمينى نو جاى آن را مى گيرد: يوم تـبـدل الارض غـيـر الارض و السـمـوات و در ايـن حال درهاى آسمانها به روى زمينيان گشوده مى شود، و راه آسمانها به روى انسان باز مى گـردد، بهشتيان به سوى بهشت مى روند، و درهاى بهشت به روى آنها گشوده خواهد شد: حـتـى اذا جاءوها و فتحت ابوابها و قال لهم خزنتها سلام عليكم : (تا زمانى كه بهشتيان بـه سـوى بهشت مى آيند و درهاى آن گشوده مى شود: و خازنان بهشت به آنها مى گويند درود بر شما) (زمر - 73).
و در هـمـيـن جـا اسـت كـه فرشتگان از هر درى بر آنها وارد مى شوند و تبريك و تهنيت مى گويند و الملائكة يدخلون عليهم من كل باب (رعد - 23).
و درهـاى دوزخ نـيـز بـه روى كـافران گشوده مى شود: و سيق الذين كفروا الى جهنم زمرا حتى اذا جاءوها فتحت ابوابها (زمر - 71).
و بـه اين ترتيب انسان در عرصه اى قدم مى گذارد كه پهنايش به پهناى زمين و آسمان كـنـونـى اسـت : و جـنـة عـرضـهـا السـمـوات و الارض (آل عمران - 133).
و بـالاخـره در آخـريـن آيـه مـورد بـحـث ، وضع كوهها را در قيامت ، منعكس كرده مى فرمايد: (كـوهـهـا بـه حـركـت در آورده مـى شـود و سـرانـجـام سـرابـى مـى گـردد) (و سـيـرت الجبال فكانت سرابا).
بـه طـورى كـه از جمع بندى آيات مختلف قرآن درباره سرنوشت كوهها در قيامت به دست مـى آيـد، كـوهـهـا مـراحـلى را طـى مـى كـنـد، نـخـسـت كـوهـهـا بـه حـركت در مى آيد: و تسير الجبال سيرا (طور - 10).
سـپـس از جـا كـنـده مـى شـود، و سـخـت درهـم كـوفـتـه خـواهـد شـد و حـمـلت الارض و الجبال فدكتا دكة واحدة (حاقه - 14).
و بـعـدا بـه صـورت (تـوده اى از شـنـهـاى مـتـراكـم ) در مـى آيـد: و كـانـت الجبال كثيبا مهيلا (مزمل - 14).
و بـعـد بـه صـورت (پشم زده شده ) در مى آيد كه با تند باد حركت مى كند و تكون الجبال كالعهن المنفوش (قارعه - 5).
و سـپـس بـه صـورت (گـرد و غـبـار) در مـى آيد كه در فضا پراكنده مى شود و بست الجبال بسا فكانت هباء منبثا (واقعه - 5 و 6 ).
و بـالاخـره چـنـانـكـه در آيـه مـورد بـحـث آمـده تـنـهـا اثـرى از آن بـاقى مى ماند و همچون (سرابى ) از دور نمايان خواهد شد.
و به اين ترتيب سرانجام كوهها از صفحه زمين برچيده مى شود، و زمين هموار مى گردد و يـسـئلونـك عن الجبال فقل ينسفها ربى نسفا فيذرها قاعا صفصفا: از تو درباره كوهها سؤ ال مـى كـنـند، بگو: پروردگارم آنها را بر باد مى دهد و زمين را صاف و هموار مى سازد! (طه - 105 - 106).
(سراب ) از ماده (سرب ) (بر وزن طرف ) به معنى راه رفتن در سراشيبى است ، و از آنجا كه در بيابانها در هواى گرم به هنگامى كه انسان در سراشيبى حركت مى كند از دور تـلاءلؤ ى به نظرش مى رسد كه گمان مى كند آب وجود دارد در حالى كه چيزى جز (شـكـسـت نـور) نـيـسـت ، سپس به هر چيزى كه ظاهرى دارد اما حقيقتى در آن نيست سراب گـفـتـه مـى شـود. بـه ايـن تـرتيب آيه فوق آغاز اين حركت و پايان آن را بيان مى كند و مراحل ديگر در آيات ديگر آمده است .
در حـقـيـقت كوهها به شكل غبارى در فضا، به وضعى سراب مانند در مى آيند آنجا كه كوه بـا آن عـظـمـت و صلابت ، سرنوشتى اين چنين پيدا كند، پيداست چه دگرگونيها در جهان بـه مـوازات آن روى مى دهد؟ همچنين افراد يا قدرتهايى كه در زندگى اين جهان ، ظاهرى همچون كوه داشتند، در آنجا سرابى بيش نخواهند بود!
در ايـنـجـا ايـن سـؤ ال پـيش مى آيد كه آيا اين حوادث در (نفخه اولى ) كه مربوط به پايان جهان است صورت مى گيرد؟ يا در (نفخه ثانيه ) كه آغاز رستاخيز است ؟
ولى بـا تـوجـه به اينكه آيه (يوم ينفخ فى الصور فتاتون افواجا) مسلما مربوط بـه (نـفـخـه ثـانـيه ) است كه انسانها زنده شده ، و فوج فوج وارد عرصه محشر مى شـونـد ايـن آيـه نـيـز قـاعدتا بايد مربوط به همين نفخه باشد، منتهى ممكن است آغاز اين (حـركـت كـوهـهـا) در (نـفـخـه نـخـسـت ) صـورت گـيـرد، و پـايـان آن (تبديل به سراب شدن ) در (نفخه ثانيه )باشد.
اين احتمال نيز وجود دارد كه تمام مراحل متلاشى شدن كوهها مربوط به نفخه اولى باشد مـنتهى چون در ميان اين دو فاصله زيادى نيست ، با هم ذكر شده ، همانگونه كه در بعضى ديـگـر از آيـات قرآن نيز حوادث نفخه اولى و ثانيه با هم ذكر شده (نمونه آن در سوره تكوير و انفطار ديده مى شود - دقت كنيد).
قـابـل تـوجـه ايـن كه در آيات گذشته ، كوهها به عنوان ميخها، و زمين به عنوان گهواره معرفى شده بود، و در آيات مورد بحث مى گويد آن روز كه فرمان فناى جهان صادر مى شـود آن گـهـواره بـه هـم مـى خـورد، و ايـن مـيـخهاى عظيم از جا كنده خواهد شد، روشن است هنگامى كه ميخهاى چيزى را بكشند از هم متلاشى مى شود.
 
بالا