• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

ویژه رمان تب پالیز | آذربان نویسنده انجمن یک رمان

Viŏlet

پرسنل مدیریت
سرپرست ادبیات
سطح
42
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
10,690
پسندها
47,614
امتیازها
96,873
مدال‌ها
55
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #21
لایرا چشم‌هایش را بست؛ اما ذهنش هنوز پر از اتفاقات امشب بود. آن جسم کوچک، موج‌های نوری که درونش شکل می‌گرفت، حس گرمای کمی که به دست منتقل می‌کرد.
با وجود هیجان، آرام‌آرام نفس‌هایش منظم و پلک‌هایش سنگین‌تر شدند و درحالی‌که نور جسم، روی دیوارهای اتاق سایه‌های نرم و موزون ایجاد می‌کرد، لایرا آرام به خواب رفت.
***
صبح، وقتی نور کم‌رنگ خورشید از لابه‌لای پرده‌ی اتاق، سایه‌های زرد و کم‌جان روی دیوار انداخت، لایرا با سری سنگین از کم‌خوابی بیدار شد.
به خودش که آمد، اولین کاری که کرد، چرخاندن سرش به سمت میز کنار تخت بود. جسم نورانی هنوز آن‌جا بود؛ اما نورش نسبت به دیشب کمتر شده بود یا شاید هم این‌طور به نظر می‌رسید.
همان لحظه ضربه‌ی کوچکی از هیجان در سینه‌اش پیچید. با دقت، آن را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Viŏlet

Viŏlet

پرسنل مدیریت
سرپرست ادبیات
سطح
42
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
10,690
پسندها
47,614
امتیازها
96,873
مدال‌ها
55
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #22
لایرا با صدایی آهسته و مملو از هیجانی فروخورده شده، زمزمه کرد:
- دیشب افتاد تو مزرعه. ببین! دارم میگم افتاد... دقیقاً افتاد! اونم از آسمون. صداشم یکم بلند‌ بود. من شنیدم‌. تازه... اگه لمسش کنی گرمه! انگار… می‌دونم مسخره‌ست؛ ولی انگار به من عکس‌العمل نشون میده.
جونیپر با احتیاط نوک انگشتش را جلو برد؛ اما قبل از این‌که جسم نورانی را لمس کند، زیر لب گفت:
- این خیلی عجیبه! تا حالا تو عمرم همچین چیزی ندیدم. یه ستاره‌ست؟
و نگاهش را به لایرا دوخت. نگاهی که انگار جواب سؤال‌هایش را از دوست صمیمی‌اش می‌خواست. ادامه داد:
- ولی آخه ستاره؟ اونا بزرگن! لایرا؟ فکر می‌کنی چیه؟
لایرا آهی کشید. داشت حرفی می‌زد که خودش هم به حقیقتش شک می‌کرد.
- نمی‌دونم. فقط... حس می‌کنم برام مهمه و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Viŏlet

Viŏlet

پرسنل مدیریت
سرپرست ادبیات
سطح
42
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
10,690
پسندها
47,614
امتیازها
96,873
مدال‌ها
55
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #23
و حالا سایلس پشت درختی نزدیک به آن دو ایستاده بود دستش را روی تنه‌ی خیس از شبنم گذاشته و گوش‌هایش را تیز کرده بود. چیزی که شنید، باعث شد ابروهایش بالا برود.
جونیپر زیرلب گفت:
- فکر می‌کنی... آمم! این واقعاً از آسمون افتاده؟
و همین جمله کافی بود تا سایلس نیم‌قدم جلوتر بیاید. وقتی سرش را از کنار شاخه‌ها بیرون آورد، نگاهش مستقیم روی جسم نورانی افتاد. نوری که حالا در میان سایه‌‌های صبحگاهی درختان، همچون ستاره‌ای کوچک می‌درخشید. دهان سایلس نیمه‌باز ماند. حتی نمی‌توانست برای لحظه‌ای پلک بزند. باز هم قدمی به جلو برداشت؛ اما با رفتن کفشش روی شاخه‌ای خشکیده، صدایی که نباید، ایجاد شد.
ثانیه‌ای نگذشته بود که جونیپر از شنیدن صدایی که سایلس به وجود آورده بود، حضور یک نفر را حس کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Viŏlet

Viŏlet

پرسنل مدیریت
سرپرست ادبیات
سطح
42
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
10,690
پسندها
47,614
امتیازها
96,873
مدال‌ها
55
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #24
سایلس با چهره‌ای بی‌تفاوت و در اصل، باطنی خرم و شاد، شانه بالا انداخت.
- آره، دقیقاً همین کارو می‌کنم.
لایرا به او زل زد. آن‌قدر طولانی که سایلس بالأخره کمی تکان خورد، پایش را روی خاک جابه‌جا کرد و نگاهش را دزدید.
در نهایت، لایرا آرام گفت:
- باشه؛ ولی فقط نگاه می‌کنی. دست نمی‌زنی و هیچ‌کس، تأکید می‌کنم هیچ‌کس نمی‌فهمه. قول؟
سایلس دستش را بالا برد و مطمئن سر تکان داد.
- قولِ برادر کوچیک‌تر. مطمئن باش!
جونیپر چشم چرخاند و «هوف»ی کرد.
- این همون قولیه که میدی و همیشه زیرش می‌زنی؟
سایلس نیشخند زد و تفریح‌کنان گفت:
- نه، این یکی خیلی باحاله.
و لایرا با وجود اینکه دلش نمی‌خواست، فهمید از این لحظه به بعد راز او دیگر فقط راز دو نفر نبود. حالا سه نفر همراه آن جسم نورانی بودند؛ سه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Viŏlet

Viŏlet

پرسنل مدیریت
سرپرست ادبیات
سطح
42
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
10,690
پسندها
47,614
امتیازها
96,873
مدال‌ها
55
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #25
جونیپر دستش را روی قفسه‌ی سینه‌اش گذاشت و پرشی به ابروهایش داد.
- آره، فکر کنم.
اما لایرا چیزی نمی‌گفت. نگاهش عمیق‌تر شده بود. پلک‌هایش کمی سنگین، بدنش کمی به سمت جلو متمایل شده بود. تمام توجهش به جسم نورانی‌ای بود که نورش آرام شده و حال، الگویش نیز انگار عوض شده بود. دیگر خبری از نامنظمی موج‌ها نبود.
جونیپر زیر لب گفت:
- لایرا... ببینم! فکر می‌کنی داره ما رو حس می‌کنه؟
لایرا بعد از چند ثانیه سکوت با صدایی آرام و شکاک گفت:
- آره. فکر کنم. شایدم... نمی‌دونم خب!
سایلس با دهان باز روی زمین نشست، دست‌ها را روی زانو گذاشت و جلوتر خزید. چشم‌هایش آن برق آشنا را داشت؛ برقی از ترکیب هیجان ترس و شیطنت.
- اگه بازم لمسش کنیم چی؟ شاید دوباره اون نورِ رو بده!
لایرا سریع دستش را بالا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Viŏlet

Viŏlet

پرسنل مدیریت
سرپرست ادبیات
سطح
42
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
10,690
پسندها
47,614
امتیازها
96,873
مدال‌ها
55
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #26
درِ انبار با صدای قیژِ آرامی باز شد. چوب و قسمت آهنیِ در، کمی قدیمی بود و هر بار که لایرا کمی فشار می‌آورد، صدایش بیش از پیش خودنمایی می‌کرد. بوی علف مانده و چوب نم‌کشیده در هوا پیچیده بود، بویی که اکثراً در گوشه و کنار روستا قابل مشاهده بود. داخل انبار نیز کم‌نور بود و فقط از شکاف‌های باریک سقف چوبی، باریکه‌هایی از نور طلایی روی زمین فرو می‌ریخت.
سایلس با قدم‌های کوچک و کنجکاو جلو رفت، جونیپر پشت سرش و لایرا آرام‌تر از همه داخل شد.
جایی که قبلاً آخور گوسفندها بود، حالا پر از کاه خشک، چند صندوق چوبی قدیمی و تارعنکبوت‌های نازکی بود که باد آرام تکانشان می‌داد.
لایرا روی زمین زانو زد، پارچه را باز کرد و جسم را بیرون آورد. نورش این‌بار کمی فرق داشت. حالت ضعیف و کم‌رنگی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Viŏlet

Viŏlet

پرسنل مدیریت
سرپرست ادبیات
سطح
42
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
10,690
پسندها
47,614
امتیازها
96,873
مدال‌ها
55
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #27
وقتی درِ صندوق بسته شد، نور از میان شکاف باریکش بیرون زد و خط طلایی‌اش روی سقف چوبی نشست. هر سه نفر، سرشان را بالا گرفتند تا به نور پخش شده بنگرند. هیچ‌کس حرفی نزد. پس از لحظاتی، جونیپر گفت:
- الان امنه. کسی این‌جا نمیاد.
سایلس نشسته روی پاشنه‌ی پاها، با لبخندی نصفه‌نیمه گفت:
- فکر می‌کنین اون زنده‌س؟
لایرا آرام پشت دستش را روی درِ صندوق گذاشت. گرمای ملایم از داخل چوب به پوستش رسید. چشم‌هایش آرام شدند؛ ولی دلش نه. دلش هنوز درگیر آن لرزش کوچک بود. لرزشی که انگار مستقیم از پوستش عبور کرده و در قلبش جا خوش کرده بود.
آهسته گفت:
- آره سایلس. زنده‌ست.
لحظه‌ای سکوت سنگینی بینشان افتاد. تنها صدایی که در انبار می‌پیچید، چکه‌ی آهسته‌ی آب از جایی نامعلوم بود.
جونیپر بالأخره گفت:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Viŏlet

Viŏlet

پرسنل مدیریت
سرپرست ادبیات
سطح
42
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
10,690
پسندها
47,614
امتیازها
96,873
مدال‌ها
55
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #28
وقتی به اولین خانه‌های نزدیک مرکز روستا رسیدند، سروصدا بیشتر شد. چند نفر از اهالی مشغول آب کشیدن از چاه بودند و دو بچه کوچک‌تر هم مقابل مغازه‌ی سیمونِ آهنگر دنبال هم می‌دویدند و خنده‌شان در هوا پخش می‌شد.
همه چیز عادی بود؛ اما درست وقتی از کنار انبار دانه و علوفه رد می‌شدند، سایلس ناگهان ایستاد. آن‌قدر سریع که جونیپر به پشتش خورد و صدای «آخ» کوتاهی از بین لب‌هایش بیرون پرید.
- هی! چرا وایستادی؟
سایلس با انگشت اشاره و چشمانی که گرده شده بودند، سمتی را نشان داد.
- اون... اون چیه؟
لایرا به همان سمت نگاه کرد و حس کرد قلبش از کار افتاد. پسربچه‌ای حدوداً نه ساله، جِرِمی، پسر آسیابان، وسط میدان روستا ایستاده بود و در دستش جسم کوچکی می‌درخشید. به بزرگی و شدت نورِ رازشان نبود؛ اما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Viŏlet

Viŏlet

پرسنل مدیریت
سرپرست ادبیات
سطح
42
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
10,690
پسندها
47,614
امتیازها
96,873
مدال‌ها
55
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #29
- جرمی اینا رو دقیقاً چند نفر پیدا کردن؟
جرمی شانه بالا انداخت و با بی‌تفاوتی گفت:
- دقیقاً نمی‌دونم؛ ولی صبح دیدم دو تا بچه داشتن مثل همین رو به هم نشون می‌دادن. همه میگن از آسمون افتاده. شایدم... خب شایدم یه جور هدیه باشه!
سایلس پوزخند زد. این پسر در ذهنش کودنی بیش نبود!
- هدیه؟ از کی؟ جادوگرا؟ پری‌ها؟
جرمی با اخم بچگانه‌اش گفت:
- خب... خب اصلاً از هرکی. نکنه تو بهتر می‌دونی؟
جونیپر سریع وارد شد تا بحث بالا نگیرد.
- می‌شه از یه‌کم نزدیک‌تر ببینیمش؟ فقط نگاه می‌کنیم.
جرمی با سری افتاده کمی فکر کرد و سپس سرش را بالا گرفت:
- باشه؛ ولی دست نزنین.
او جسم کوچک را کف دستش گذاشت و جلو آورد. سه بچه نزدیک شدند. نور جسم کوچک ثابت بود؛ نه خبری از موج بود و نه لرزش. فقط نور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Viŏlet

Viŏlet

پرسنل مدیریت
سرپرست ادبیات
سطح
42
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
10,690
پسندها
47,614
امتیازها
96,873
مدال‌ها
55
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #30
سایلس آهسته گفت:
- و چرا یکی‌شون این‌قدر عجیب بود؟
لایرا لب پایینش را به دندان کشید. صدایش آرام‌تر از هر زمانی بود.
- نمی‌دونم، منم نمی‌دونم.‌
و هر سه سکوت کردند، کمی که گذشت و به این رسیدند که کاری از پیش نمی‌برند، تصمیم گرفتند برای خوردن ناهار از هم جدا و به خانه‌هایشان بروند.
هوای ظهر، کمی گرم و سوزان روی روستا نشسته بود. از آن ظهرهایی که آدم دلش می‌خواست فقط زودتر به خانه برسد.
سایلس کمی جلوتر می‌رفت، با پا سنگ‌ریزه‌ها را به طرفی پرت می‌کرد و هر چند لحظه یک‌بار زیرچشمی به لایرا نگاه می‌کرد. انگار می‌خواست چیزی بپرسد؛ اما نمی‌دانست از کجا شروع کند. لایرا هم در سکوت فرو رفته بود. نور آفتاب از لابه‌لای درختان می‌گذشت و روی گونه‌اش می‌لغزید؛ اما هیچ‌چیز از اضطرابی که زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Viŏlet

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 11)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا