- تاریخ ثبتنام
- 28/8/18
- ارسالیها
- 10,795
- پسندها
- 47,617
- امتیازها
- 96,873
- مدالها
- 55
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #11
نزدیکهای ظهر، گرمای خورشید پررنگتر شد و نور طلاییاش لابهلای ساقههای باقیمانده میرقصید. عرق روی پیشانی لایرا نشسته و پیراهن نخیاش به کمرش چسبیده بود. دستانش از تکرار حرکت داس، از تکرار کاری که ساعتها انجام داده بود، کمی میلرزید.
پدرش اولین کسی بود که داس را روی زمین گذاشت و گفت:
- یه کم استراحت کنیم.
صدایش آرام و خسته بود؛ همان خستگی عادی مردی که سالها، هر صبح در همین زمین کار میکرد.
مادرش هم بلافاصله کارش را کنار گذاشت و با پشت دست، عرق کنار شقیقهاش را پاک کرد.
- بریم زیر همون درخت کنار رودخونه؛ سایهش خوبه.
لایرا آه کوتاهی کشید، نفسش را رها کرد و داس را روی خاک گذاشت. بعد از ساعتها خم و صاف شدن، احساس کرد ستون فقراتش ممکن است کش بیاید.
سهتایی به سمت درخت...
پدرش اولین کسی بود که داس را روی زمین گذاشت و گفت:
- یه کم استراحت کنیم.
صدایش آرام و خسته بود؛ همان خستگی عادی مردی که سالها، هر صبح در همین زمین کار میکرد.
مادرش هم بلافاصله کارش را کنار گذاشت و با پشت دست، عرق کنار شقیقهاش را پاک کرد.
- بریم زیر همون درخت کنار رودخونه؛ سایهش خوبه.
لایرا آه کوتاهی کشید، نفسش را رها کرد و داس را روی خاک گذاشت. بعد از ساعتها خم و صاف شدن، احساس کرد ستون فقراتش ممکن است کش بیاید.
سهتایی به سمت درخت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش