• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه شب شکارچی | نگار 1373 نویسنده انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع نگار 1373
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 7
  • بازدیدها بازدیدها 261
  • کاربران تگ شده هیچ

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,968
پسندها
26,776
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #1
نام داستان کوتاه: شب شکارچی
ژانر: رئال جادویی، سیاسی، عاشقانه
نام نویسنده: نگار 1373

کد رمان: 13
ناظر: @M A H D I S


خلاصه:
سال‌ها بعد از آن جنگ عظیم و گسترده که کشورهای زیادی را به نابودی کشاند، کسی فکرش را نمی‌کرد که ولیعهد دیوانه‌ی کشور وانمان، به خاطر اهداف خطرناکی که در سر می‌پروراند، تصمیم به کشورگشایی بگیرد و دومین جنگ جهانی را بر پا کند. توطئه‌هایی در کار است و کشورهای اطراف بدون این‌که خبر داشته باشند، به زودی در آتش این جنگ خواهند سوخت. اما... .

پ.ن:
ایده‌ی کلی این داستان از روی جنگ جهانی دوم گرفته شده. ولی با تغییر و تصرف بسیار.
دست من تو ژانرای مرتبط با فانتزی و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : نگار 1373

Viŏlet

پرسنل مدیریت
سرپرست ادبیات
سطح
42
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
10,106
پسندها
45,980
امتیازها
96,873
مدال‌ها
51
  • مدیر
  • #2
1000072331.webp
والقلم و مایسطرون"
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ داستان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین **♡ تاپیک جامع مسائل مربوط به داستان‌کوتاه ♡**

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Viŏlet

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,968
پسندها
26,776
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #3
مقدمه:
ما برای اونا، حکم انگل رو داریم. داریم از بدنشون برای رسیدن به منفعت و اهداف خودمون سوءاستفاده می‌کنیم. پس حق دارن که به این وضعیت معترض باشن. حق دارن که در مقابل خواسته‌های ما، یاغی‌گری کنن.
حق دارن که از ما متنفر باشن.
***

آغاز فرمانروایی ماه دوم فصل پاییز در شب‌ها، تن‌ها را از سرمایی سوزناک می‌لرزاند. اما در آن شب، در یکی از طولانی‌ترین خیابان‌های پایتخت کشور سریدالیا، مقابل ساختمان سفارت کشور همسایه، زیپاریا، افرادی حضور داشتند که سرما برایشان هیچ اهمیتی نداشت. شب آرامی به نظر می‌رسید؛ اما این تنها ظاهر قضیه بود. در سایه روشن خیابان،‌ دو کامیون و تعدادی ماشین متوقف شده بودند و رنگ سبزشان، به کاربری نظامی‌شان مهر تأیید میزد. سربازانی به حالت آماده‌باش در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,968
پسندها
26,776
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #4
سربازی با احتیاط، پوتین‌های چرمی ساق‌دار نظامی که مجهز به گل‌میخ‌های تیز فلزی بودند را مقابل زن قرار داد و والکری آن‌ها را بدون معطلی به پا کشید. کمی آن‌طرف‌تر، یک شکارچی زن دیگر با وقار و بدون خودنمایی، از داخل محفظه‌ی دوم بیرون می‌آمد. بر خلاف شکارچی اول، زره به تن نداشت و تنها ردای حریر سفیدی اندامش را می‌پوشاند. موهای طوسی بلندش،‌ مثل هیکل باریکش در هوا معلق مانده بودند و در تاریکی شب، این احساس را به بیننده القاء می‌کرد که داشت روی سطح هوا می‌لغزید. هدایتگرش، ستوان یکم باربارا برینو، زنی بود ریز اندام، با موهایی که رنگ سفیدشان از سیاه‌ها پیشی گرفته بودند و سن او را در حدود چهل سال نشان می‌دادند. با سکوتی آرامش‌بخش، گوشه‌ای روی صندلی نشسته و یک چشمش به رنگ سبز مانده و دیگری به رنگ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,968
پسندها
26,776
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #5
دایانا عیناً همان جمله را برای معاون افسر برینو تکرار کرد. معاون بالای سر، ورد خواندنش را سریع‌تر کرد و هدایتگر، پلک‌هایش بالا پرید. سفیدی چشمانش تنها چیزی بود که دیده میشد و زیرِ دستان معاونش، به شدت به رعشه افتاد. دایانا سیگاری آتش زده بود و چشم از جنگیدن فرضی ادوارد برنمی‌داشت که احساس کرد کسی از پشت سر به او نزدیک شد و در کنار گوشش زمزمه کرد:
- ستوان میرلی، ژنرال دستور داده تا به گوش سروان وانداریا برسونی، اون‌جا باید دنبال یه زن با لباس قرمز و کلاه سفید باشه و به محض رویتش، گیرش بندازه.
دایانا نیازی به نگاه کردن در چهره‌ی مردی که پشت سرش ایستاده بود نمی‌دید. با خونسردی دود سیگارش را به هوا فرستاد و به سادگی غر زد:
- به ژنرال بگو فعلاً نمی‌تونم.
- ولی این دستور فوریه!
دایانا عصبی شد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,968
پسندها
26,776
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #6
معاون لحظه‌ای از ورد خواندنش دست کشید تا با صدای لرزان و عجولانه‌ای پاسخ بدهد:
- آره، الان داره روی هدف دوم طلسم فرمان اجرا می‌کنه. به چند دقیقه زمان احتیاج داره... .
و حرف زدنش را قطع کرد تا به ادامه‌ی کارش برسد. در اطرافشان، یکی از درجه‌داران مرد که با دستانش، یک مسلسل نیمه اتوماتیک و سنگین را به حالت آماده به شلیک نگه داشته بود، با اضطراب غرغر کرد:
- از عملیاتای این مدلی متنفرم. فقط می‌تونی دست رو دست بذاری تا شکارچی‌ها کار رو تموم کنن و هیچ کاری هم از دستت ساخته نیست.
دایانا سرش را برگرداند و با نگاه به دنبال کسی گشت که این حرف از دهانش بیرون آمده بود. از زیر لبه‌ی کلاهش، چشم‌غره‌ی آتشینی نثارش ساخت و با لحن تندی به او گوشزد کرد:
- استوار تریسون، یه طوری حرف می‌زنی که انگار الکی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,968
پسندها
26,776
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #7
- یهو پهلوش رو گرفت و نفسش بند اومد! انگار کسی به والکری آسیب زده!
همان شخص که مردی عصبانی به نظر می‌رسید، بلند بلند رو به دیگران داد زد:
- شکارچی کلاس جنگجو آسیب دیده!
صدای دویدن نفراتی به گوشش خورد و بی‌توجه به آن‌ها، سعی کرد تا ادوارد را به حرف بیاورد:
- سروان، چیزی می‌بینید؟ چه اتفاقی افتاده؟
ادوارد با رنگ‌وروی پریده، داشت به پهلوی خودش نگاه می‌کرد؛ ولی در اصل این بدن خودش نبود که
می دید. به زحمت زیاد لب میزد:
- شمشیر... کسی با یه شمشیر به پهلوش ضربه زده... نجاتش بدید... .
- قربان، همین الان باید اتصال رو بشکنید! حالا!
ناامیدانه بازوهای مافوقش را گرفته بود و با خیال بچگانه‌ای، او را تکان تکان می‌داد تا شاید اتصال را به این طریق بشکند. صدای مردانه‌ای داشت به حالت امری، حرف‌های دایانا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,968
پسندها
26,776
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #8
ادوارد به خشکی سرش را تکان داد و تلاش کرد تا صاف بایستد، اما ناخواسته فریاد کوتاهی از شدت درد کشید و پهلویش را بیشتر چنگ زد. سرگرد ولنتیو تاوِرمن سریع بازوی او را چسبید و بعد از لعنت فرستادن به آن وضعیت، صدایش را بالا برد:
- دکتر هاوکینز رو به همین‌جا برگردونید، سروان این‌جا بیشتر بهش نیاز داره!
ادوارد در حالی که داشت به او تکیه میزد، باز هم سر به شکایت برداشته بود و کوتاه نمی‌آمد:
- نه! والکری کسیه که زخم اصلی رو برداشته، اون به دکتر بیشتر احتیاج داره تا من.
تاورمن به او توجهی نشان نمی‌داد و همچنان داشت بر سر سربازان، ردیفی از دستورات صادر می‌کرد تا کسی دکتر را به آن‌جا بازگرداند. وقتی ادوارد با صدای بلندتری خواسته‌اش را تکرار کرد، تاورمن در عرض صدم ثانیه تبدیل به گلوله‌ای از آتش اعماق...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا