در حال تایپ رمان باران عشق و غرور | zeynab227 کاربر انجمن یک رمان

دوستان عزیز رمان رو دنبال می‌کنید؟

  • دنبال می‌کنم

  • دنبال نمی‌کنم

  • وقتش رو ندارم


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

zeynab227

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
4/10/19
ارسال ها
256
امتیاز
16,513
سن
21
محل سکونت
Karaj
119344


کد رمان: 2056
ناظر رمان: .:|Reihane|:.

نام رمان: باران عشق و غرور
نویسنده:zeynab227 کاربر یک رمان
ژانر: عاشقانه، جنایی، پلیسی، اجتماعی
خلاصه‌ رمان:
داستان، راجع به دختری مغرور و سرد و در عین حال خوش قلبی به نام باران است، که همیشه سعی می‌کند پایبند عقایدش باشد و زندگی‌اش را براساس همان مسیر طی کند. دختری‌ که به علت یک سری اتفاقات و دیده‌ها و شنیده‌ها، نسبت به عشقی که در سنت پیغمبر و خدایش سفارش شده و تمام تعلقاتش بی‌اعتماد می‌شود. در این بین، اتفاقاتی به واسطه‌ حضور غیرمنتظره‌ شخصی به اسم "ماهان" در زندگی‌اش رخ می‌دهد؛ حوادثی باورنکردنی در چهارچوب وَهم، هیجان، پریشان‌حالی، حزن، حزم، اقرار... که بتواند قلم سرنوشتش را گونه دیگری به تحریر درآورد. آینده‌اش را به گونه‌ای که تصور نمی‌کرد رقم زند؛ آینده‌ای که نمی‌داند تلخ و پر از تاریکی، یا شیرین و مملوء از آرامشی مطمئن در سر می‌پروراند.

تاپیک شخصیت
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نگار 1373

نویسنده برتر انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
9/3/17
ارسال ها
1,106
امتیاز
37,073
سن
24
محل سکونت
همدان



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 
آخرین ویرایش

zeynab227

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
4/10/19
ارسال ها
256
امتیاز
16,513
سن
21
محل سکونت
Karaj
«به نام خالق»

مقدمه: هوا که بارانی می‌شود، دست دلم را می‌گیرم و راه می‌افتم در خیابان‌هایی که خاطراتت دارند خیس می‌خورند. همان دیروزهای مشترکی که در همین خیابان‌ها و پیاده‌روها جا گذاشتیمشان. راستش... گاهی دلم برای خاطره‌هامان سخت تنگ می‌شود. این روزها، هر شعر عاشقانه‌ای که می‌خوانم، تعبیرش "تـــو" می‌شوی و دلم می‌خواهد این‌جا باشی، تا با صدایی پر از احساس برایت بخوانمش و تو... لبخند بزنی. من، هنوز هم عاشقم؛ عاشقی که زمانی در غرورش غرق بود؛ ولی اکنون...
#ناشناس

گفتاری از نویسنده: منِ باران از تبار کوه‌سازان، از جنس سنگ، از جنس طوفانم.
جدال با هر چه نقیضم باشد، فاتحانه خارج شدنش برایم سهل است.
پایبند کتاب قانون و عقاید خودم...
تاراج بردن هست و نیست باران فی‌البداهه جرأت؛ اما جهالت محض است.
اگر خشمگین شوم، به عاملش رحم نخواهم کرد.
که گفته باران‌ها قطره‌ آب زلال و شفاف آسمانند؟! همان قطره سیل می‌شود و طغیان می‌کند. تگرگ می‌شود و می‌کوباند. برف می‌شود و کولاک می‌کند. باران‌ها هم بسته به مزاج گزینش می‌شوند.
چه کسی سیلاب می‌خواهد، که خراب شود وسطِ آشیانه‌اش؟ چه کسی سنگ می‌خواهد، که آواره شود قلبِ سرش؟ چه کسی بهمن می‌خواهد، که منجمد شود زیرِ حجمش؟
این عوام چه بی‌خردند! به کدامین امید بدی کرده و جفا کردند؟ که بلا شود مرکز دودمانشان؟ که خدا گِل وجودی آنان را با امتیاز خودمختاری سرشته و گردن‌فراز، پا به خاک کوفتند؟
این است پرسش آغازین بند اول کتابم. کتاب باران تمجید. کتابی که سطر به سطرش تهدید به مفسدان فی‌الارض است. با جلدی سفید که یقین دارد دست تحریف قلم شیطانی تا معاد بر آن ساقط است. کتابی که تیتر نخستش از زبان دل با خط خوانایی نگاشته شده:
((منِ باران، بنده یکتای جهان، زاده بشر گنه‌کار، فرزند خاک طاهر، از ذریه آدمِ مطرود از بهشت، به شــرافتم و به خالقم سوگند یاد می‌کنم، تا تبادل نـفَس در جان، برابر اعمال ستیزه‌جویانه پلیدان سر تسلیم خم نکرده و دست بسته پای میز عدالت روانه کرده و سزای اعمالشان را به دستان او بسپارم؛ اویی که رأس قاضیان دنیاست.))

توضیح: خواننده‌های گران‌قدر انجمن، لطفا مابین تاپیک پست‌ها نقداتون رو نذارید! ان‌شاءالله تاپیک نقد هم می‌زنم و اون‌جا در خدمتم. پیروز باشید!


*از زبان سوم شخص*

تاکنون از دریا رو نگرفته بود. از شهامتش که جای سرافرازی، سرافکندگی بیش نبود. تاکنون از نیمه‌های شب بیزار نشده بود. از نسیم خنک اسفند ماه که رایحه بهارش اولین عیدی او بود. از ماهی که روی رخسار فرومانده‌اش، تشعشع نقره‌ای رنگش را پاشانده و با دست و دل‌بازی‌ فراتر خود اعتباری نگماشته بود. از آنانی که از ساختن این ماشین غول‌پیکر بی‌چرخ، نان حلال در سفره عیال و اولادشان بردند. از مرزهای مشترک توافقی ملیت‌ها هم گله داشت، که چرا بند اول قیدنامه‌ شراکتشان در فکر به این جنایت‌ها نبود؟ که شرافت ناموس، مترسک سر جالیز نیست. سنگ‌ پای آشفته‌ بازارها نیست، که مورد مزایده‌های میلیاردی نیست؛ که ارزش آن قدر عظمت این دریاست که خون‌ها ریخت و خوراک آبزیان و خون‌ خواران کرد! کاش شرایط کاشت نهالِ بیداد آن‌قدر آسان نبود! کاش صفت رحم، پیشوند نفی‌گونه نداشت! کاش برای همه صفت‌ها تفضیل قائل نمی‌شدند! کاش ثروت، دغدغه بشر زیاده‌خواه نبود! کاش چیزی به نام داد و ستد نبود! کاش بهای مضاعف مادیات، با تکرارِ "پول چرک کف دست است"، "پولدار به کباب و بی‌پول به نان کباب" و... در ضرب‌المثل‌ها نفوذ نمی‌کرد! آن شب این کاش‌ها هر کدام شمشیر به دست سمتش حمله‌ور شدند و ماه درشت‌خو تابید و درست در اوج ناباوری و شکستِ امید و پیش‌روی وسوسه‌های زاده آتش، بانگ مهیبی در آسمان، حوالی زمینیان، پشت درخت‌های نخل، ژرف دریا، پرده‌های گوش ابلیس قسم‌خورده را درید!
***
 
آخرین ویرایش

zeynab227

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
4/10/19
ارسال ها
256
امتیاز
16,513
سن
21
محل سکونت
Karaj
*فصل اول*

«باران»

چیزی به اتمام کلاس فیزیوپاتولوژی باقی نمونده بود که با گفتن: "خسته نباشید" استاد، بچه‌ها سریع کلاس رو ترک کردن. کش و قوسی به بدنم دادم و جزوه‌‌ام رو داخل کوله‌‌ام قرار دادم و از روی صندلی بلند شدم. هنوز چند نفری داخل بودن. آروم دستم رو روی بازوی نگار که از فرط خستگی سرش رو روی میز گذاشته بود، گذاشتم.
- نگار! پاشو!
خستگی تو صداش موج می‌زد.
- جون من بذار یه ‌ده دقیقه چُرت بزنم، بعدش می‌ریم.
- چرا به خاطر ده دقیقه چونه می‌زنی؟! کلاسمون که تموم شده. تا به خودت بیای می‌بینی رسیدیم خونه، بعد هر چقدر دلت می‌خواد بخواب!
با کلافگی سرش رو بلند کرد و چشم‌های عسلی دلخورش رو بهم دوخت. پوفی کشید و کوله‌‌اش رو برداشت و همون‌طور هم زیر لـ ـب مثل پیرزن‌ها شروع به غر زدن کرد. از در کلاس که خارج شدیم، با لبخند کمرنگی تنه‌ای نثار بازوش کردم و گفتم:
- مادربزرگ! چی شده دوباره غر زدنات رو شروع کردی؟!
چپ چپ نگاهم کرد.
- مگه من تا حالا جرأت داشتم که از دست کارهای شما غر بزنم؟!
از سالن دانشکده خارج و وارد محوطه دانشگاه شدیم.
- پس اون خواجه حافظ شیرازی بود زیر لـ ـب حرف می‌زد!
- بابا من شکر خوردم! دیگه تکرار نمی‌شه بانو.
خنده‌‌ام گرفت. همیشه وقتی کم‌ حوصله و خسته بود، همین روند رو تکرار می‌کرد و بی‌اعصاب می‌شد، من هم از فرصت استفاده می‌کردم و سر به سرش می‌ذاشتم. در حال طی کردن مسیر محوطه بزرگ و سر سبز دانشگاه بودیم که نگار یک آن از حرکت ایستاد. با تعجب به سمتش برگشتم، به نقطه‌ای خیره شده بود. رد نگاهش رو گرفتم و با دیدنش اخم‌هام به شدت تو هم رفت. این مرتیکه هم عجب رویی داشت ها! تا آبروی من رو تو دانشگاه نمی‌برد دست بردار نبود. با صدای ناله‌وار نگار به خودم اومدم.
- وای بـاران! تو این هیر و ویر که هفت پادشاه سر اومدن تو خوابم با هم جنگ و دعوا دارن، حوصله‌ این یکی رو ندارم. من می‌رم سمت ماشینت. یه جوری این یکی رو هم مثل بقیه دست به سر کن بره.
پسره هنوز متوجه‌‌امون نشده بود، چون جلوی در ورودی برادران ایستاده و برای همین فاصله‌مون تقریبا زیاد بود. طبق معمول پوزخندی رو ل**ب‌هام کاشته شد و حرف همیشگی که مدام تو ذهنم زنگ می‌زد و می‌گفت: "از تو و هم‌جـ ـنسات متنفـــرم، متنفـــــر"! فکرم آنی به گوش نگار رسید، وگرنه دختری نیستم هر حرفی رو به زبون بیارم.
- من با این مردک کاری ندارم. دفعه اول هم پَسش زدم، اما نمی‌دونم چرا این‌قدر کنه‌‌اس؟ ولش کن بذار این‌قدر این‌جا وایسته تا زیر پاهاش علف سبز بشه!
راهمون رو به سمت پارکینگ دانشگاه کج کردیم. صدای خنده‌های ریز نگار لحظه‌ای از گوش‌هام قطع نمی‌شد. کلافه نیم‌ نگاهی بهش انداختم و تشر زدم:
- چته تو؟!
- خیلی دلم واسه این مرد می‌سوزه.
نگاه چپی بهش انداختم که خنده‌‌اش شدت گرفت.
- مرض! رو آب بخندی! اگه خیلی دلت براش کبابه خودت پیش قدم شو! در حق من هم صواب می‌کنی.
دستم رو روی دستگیره در گذاشتم و روی صندلی راننده جای گرفتم. روی صندلی کنارم نشست و با لبخند چشم و ابرو اومد.
- نه بابا! رودل می‌کنم! رودل هم کنم اون مگه من رو قبول می‌کنه؟! فعلا که اولیا حضرت تو گلوش قدِّ نون بربری خمیری گیر کرده!
و با شیطنتی که حرصم رو در می‌آورد ادامه داد:
- بدجور هم گیر کرده!
به خنده‌‌اش شدت داد. انگار نه انگار خسته و بی‌ حال در حال غش کردن بود! استارت ماشین رو زدم و با اخمی تصنعی اخطار زدم:
- یه بار دیگه از این دری‌ وری‌ ها بارم کنی من می‌دونم با تو ها! مرتیکه غلط کرده با تو که من تو گلوش موندم!
 
آخرین ویرایش

zeynab227

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
4/10/19
ارسال ها
256
امتیاز
16,513
سن
21
محل سکونت
Karaj
جدی شد.
- خب اون بنده خدا هم مثل بقیه نمی‌دونه که از سم بوتولیسمم واسه‌‌اشون بدتری! وگرنه مرض نداره دم به ثانیه چراغ بزنه بگه یالا پیف‌پافِت رو بپاش روم!
از پارکینگ که تو قسمتی از فضای بزرگ دانشگاه قرار داشت، بیرون اومدم. با خودم زمزمه کردم: "ولی لازمه بگم تا دست از سرم برداره". به طرف در خروجی پیچیدم. گویا مسیرش رو عوض کرد، چون کنار در بیرونی پارکینگ منتظر بود. از شانس خوبم دیگه ماشینم رو که مزدا سه سفید بود، شناخته بود.
با دیدن ماشین و بعدش منی که پشت فرمون بودم، لبخند رو ل**ب‌هاش نقش بست و خلاف انتظارم مثل دیوونه‌ها مقابل مسیر ماشین پرید. خداروشکر به موقع پدال ترمز رو فشار دادم، وگرنه باید از زیر لاستیک‌های ماشین بیرون می‌آوردمش و ای کاش چنین اتفاقی می‌افتاد! سرم رو از پنجره بیرون آوردم و با صدای جدی و کمی خشمگینی که خدا می‌دونست این مدت چقدر کنترل شده، از کوره در رفتم:
- مرتیکه این چکاری بود کردی؟ مگه دیوونه شدی؟!
کمی جلوتر اومد و حق‌ طلبانه گفت:
- خب چیکار کنم؟ بالاخره باید کاری می‌کردم که آدم حسابم می‌کردی دیگه!
چشم‌هام رو از زور عصبانیت به هم فشردم و دستم رو که روی فرمون بود، مشت کردم. با ل**ب‌هایی که روی هم فشرده شده بودن، غریدم:
- دِ آخه آدم حسابی، نفهم... من با چه زبونی بهت بگم اهلش نیستم؟ برو سراغ کسی که خِبره این کاره. چرا متوجه نیستــی؟!
لحظه به لحظه به تُن صدام اضافه می‌شد. دیگه بریده بودم از مزاحمت‌هاش.
- آره! من یه نفهمم، دیوونه‌‌ام، ولی دیوونه تو شدم. خودم هم نمی دونم چه مرگمه؟ هر کاری هم می‌کنم، نمی‌تونم فراموشت کنم. دست خودم نیست. من حتی نمی‌دونم اسمت چیه و اصلا نمی‌ذاری دو کلمه باهات حرف بزنم. تا زمانی که حرف‌هام رو نشنوی و نذاری حرف دلم رو به زبون بیارم، دست بردار نیستم. برام هم اهمیت نداره که چه اتفاقی می‌افته.
طوری که بشنوه توپیدم:
- همه‌‌اتون لنگه‌ همین! یه دنده و لجباز و سوء استفاده کن.
و در حالی که نگاه وحشیم رو به عمق نگاهش تزریق کرده بودم، ادامه دادم:
- مشکل تو اینه که زبون من رو نمی‌فهمی، یعنی همه‌ شما مردها زبون آدم حالیتون نیست! بذار از همین الآن روشنت کنم آقای به اصطلاح محترم. من نه تمایل به دیدن ریخت جناب عالی دارم و نه دلم می‌خواد که با شما حرف بزنم، حالا تو تا صد سال دیگه هم این‌جا وایستی من حرفم همینه، می‌دونی چرا؟
با تحکمی که در تک تک کلماتم هویدا بود ادامه دادم:
- چون من دختریم که جنسم با بقیه دخترها فرق می‌کنه! من از جنس سنگم نه از جنس شیشه! مثل بقیه دخترها نیستم که با یه حرف مسخره شما دلم بلرزه و ضعف نشون بدم و البته قابل توجه شما! مـــن از مردها و هر چی که آخرش به یه مرد وصل می‌شه متنفرم! می‌فهمی؟! متنفـــر.
چنان با صدای بلند و غیظی که تو لحنم واضح بود حرف آخرم رو گفتم، که صدای بُهت‌ زده نگار زیر گوشم بلند شد:
- یا باب الحوائج!
اما با این حال من تغییری تو چهره‌‌ام پیدا نشد. از شدت خشم خون توی رگ‌های صورتم در حال گردش بود. حتما قرمز شده بود! اصلا نخواستم تا این‌جا پیش برم و از جلد خونسردیم بیرون بیام، چون لزومی نمی‌‌دیدم روی واقعیم رو به هر کسی نشون بدم، ولی چاره‌ای نذاشته بود. تا خواست حرفی به زبون بیاره، بدون معطلی پام رو روی پدال گاز گذاشتم و با چرخش حرفه‌ای فرمون، اون فضای سنگین رو ترک کردم.
 
آخرین ویرایش

zeynab227

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
4/10/19
ارسال ها
256
امتیاز
16,513
سن
21
محل سکونت
Karaj
بنده خدا نگار هم دیگه از این مزاحمت‌ها کلافه شده بود، مثل من. الآن هم چون می‌دونست خیلی عصبانیم، کوچک‌ترین کلمه‌ای نگفت. لحظه به لحظه سرعتم بیشتر می‌شد، خشمم رو روی این پدال بیچاره خالی می‌کردم. کم مونده بود ازش شکایت کنم. همچین موردی بارها پیش اومده بود واسه‌‌ام و با یکی دوبار تلنگر‌ می‌رفتن پیِ کارشون، ولی این یکی دو هفته‌‌اس که ول کن من نیست. یک جورایی مشکوک می‌زد. نمی‌دونم چرا اصرار به این رابطه‌ مسخره داشت؟
بی‌محابا ذهنم پر کشید به روزی که برای اولین‌بار دیده بودمش. دقیقا دو هفته‌ پیش بود. نگار به‌ خاطر سر دردش اون روز دانشگاه نیومد، من هم خیر سرم برای این‌که حال و هوایی عوض کنم و از طرفی دو ساعت اول استادم نیومده بود با خودم گفتم برم پارک نزدیک دانشگاه.
تقریبا یک ساعتی رو روی نیمکتی نشسته بودم و طبق عادت همیشگی هندزفریم توی گوش‌هام بود و مطالعه می‌کردم، که یک‌ آن حس کردم کسی کنارم نشست. اولش بی‌تفاوت شدم و با خونسردی بلند شدم که دیگه برم اما با صداش همون‌جا میخکوبم کرد.
- کجا داری می‌ری؟!
هندزفری رو از رو گوش‌هام برداشتم. چون صدای موزیک پخش شده ملایم بود، متوجه سوالش شدم. به سمتش برگشتم و با تعجبِ نگاهم و عصبانیت زیر پوستی صورتم به مردی که رو به روم ایستاده بود، خیره شدم.
- به شما ربطی داره؟
نمی‌دونم رنگ نگاهم رو چطور برداشت کرده بود که عین یک مجسمه تو چشم‌هام زل زد و همین باعث شد بیشتر جوشی بشم. خواستم بی‌تفاوت ازش رد بشم که گیج پرسید:
- مگه ساعت نه توی این پارک روی این نیمکت قرار نذاشته بودیم؟ پس معنیِ این کارهات چیه؟!
اولین چیزی که تو ذهنم زنگ زد این بود که این آدم من رو با کسی اشتباه گرفته. برگشتم طرفش و با اخم همیشگیِ نشسته بین ابروهام گفتم:
- آقای محترم! من رو با شخص دیگه‌ای اشتباه گرفتید. حالا هم لطفا مزاحم نشین! وگرنه می‌دونم چطور باهاتون برخورد کنم.
- مگه تو گیسوی فرهمند نیستی؟!
- خیر آقا. لطفا برید رد کارتون!
منِ خوش خیال فکر می‌کردم این مرد دیگه متوجه اشتباه گرفتنم می‌شه و مزاحمتی تو کار نیست، اما بعدا از زبون خودش فهمیدم که اون روز تا دانشگاه تعقیبم کرده و... تا به حال چندین بار با مزاحمت‌هاش سدِ راهم شده بود و مدام از من تقاضا می‌کرد که می‌خواد باهام حرف بزنه، ولی من هر دفعه درخواست رد دادم و قبول نکردم. می‌دونستم مِن بعد چطور باهاش رفتار کنم. مثل این‌ که هنوز باران رو نشناخته بود!
هه! از زمانی‌ که یادم میاد با این جنس سرِ ناسازگاری داشتم. دلیلش هم خودشون بودن. اعتمادم رو به کل از دست داده بودم. گمان می‌کردم اون‌ها به هر قیمتی که شده از هر ترفندی استفاده می‌کنن تا به اهداف شومشون برسن، ولی خبر نداشتن که بین این همه دختر خام و زود باور دختری هم هست که ازشون متنفره، از جنس بارانه، از جنس سنگه و هر موقع اراده کنه می‌تونه باران سنگیش رو رو سرشون بریزه! دختری که حاضر نبود پیش هیچ کدوم از این جنس سر خم کنه و ضعف نشون بده، دختری که از ابتدا یاد گرفت محکم و پر غرور باشه، نذاره حتی نگاه چپ بهش بندازن و یا ازش سوءاستفاده کنن. هر مردی که به پُست باران می‌خورد اون باران بود که برنده بود، اون باران بود که غرورش حفظ می‌شد و غرور طرفش رو خدشه‌دار می‌کرد. شاید به فکر اون‌ها باران از جنس آب باشه، ولی نه! اون بارانی که من باشم از جنس سنگم، سنـــگ...
این‌قدر تو افکارم غرق بودم که نفهمیدم چطور مقابل خونه‌ نگار اینا توقف کردم. بدون این‌ که حرفی راجع به این قضیه بزنه، پس از تشکر و روبوسی با هم، از هم خداحافظی کردیم و راه خونه‌ خودمون رو در پیش گرفتم.
***
 
آخرین ویرایش

zeynab227

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
4/10/19
ارسال ها
256
امتیاز
16,513
سن
21
محل سکونت
Karaj
ساعت چهار رسیدم خونه. با کلافگی کوله و مقنعه‌‌ام رو روی کاناپه اتاقم پرت کردم. خودم رو به تخت رسوندم و نگاهم رو معطوف سقف کردم. بابا طبق معمول سر کار بود و تا دو ساعت دیگه هم خونه نمی‌اومد. شرکت بزرگ مهندسی ساخت و سازه داشت و البته با چند نفر شریک بود.
تای کاغذ تو دستم رو با رخوت باز کردم. "سلام قشنگم! من رفتم خونه‌ خاله شهین. تا شیش برمی‌گردم. غذات هم تو یخچال گذاشتم. اومدی حتما بخواب! دیشب رو فکر نکن نفهمیدم شب‌زنده‌ داری کردی." کاغذ رو روی عسلی گذاشتم. مامان زیرک من! تا قبل از به دنیا اومدنم کامپیوتر تدریس می‌کرد و بعد از اون دیگه سر کار نرفت و چسبید به بزرگ کردن بچه‌‌اش و خونه‌داری... بیخیال نهار خوردن شدم، چون‌ از زور خستگی پلک‌هام روی هم می‌افتاد، چه برسه به غذا خوردن. به اتاقم رفتم. سعی کردم دیگه به چیزی فکر نکنم که مثل همیشه موفق هم شدم.
***
*فصل دوم*

ساعت نزدیک‌های یازده شب بود که به مامان و بابا "شب به خیر" گفتم و رفتم تو اتاقم. با این‌که قصد خواب نداشتم، اما یک دست لباس خواب از کمدم بیرون آوردم، پیراهن آبی رنگ ساتن دو بنده... کِش موهام رو باز کردم و با نظم دور شونه‌‌ام پخششون کردم.
همیشه عادت داشتم این‌طور بخوابم. مقابل آینه قدی اتاق ایستادم، نگاهم رو معطوف دختر نمایان شده داخل آینه که بلندی قدش رو قاب گرفته و لَختی موهای تا کمرش رو نشون می‌داد کردم، از رنگ موها و چشم‌هایی که همه می‌گفتن از مامان و رنگ پوستی که از بابا ارث رسیده.
از آینه فاصله گرفتم و روی صندلی مطالعه نشستم و طبق عادت شروع کردم به مطالعه دروس‌. عادتم این بود هر موقع خوابم نمی‌برد، مطالعه می‌کردم. این‌که خواهان خوندن کتاب‌های مختلف بودم از بچگی اثبات شده بود. اینقدر غرق بودم که نفهمیدم چه موقع عقربه ساعت یک نصفه شب رو نشون داد! با صدای ویبره موبایل، عینک مطالعه‌ رو برداشتم. یک تای ابروم با ظاهر شدن تصویر خندون نگار پرید. چی شده که این وقت شب زنگ زده بود؟! نگار می‌دونست این موقع شب تایم خوابم نیست. با طمأنینه و جدی پاسخ دادم:
- بله!

- سلام، خوبی؟
نگرانی تو صداش مشهود بود.
- سلام. ممنون خوبم. چیزی شده؟
- حدس می‌زدم خواب نباشی، ولی بازم ببخشید.
- دشمنت شرمنده. جانم! کاری داری؟
- آره فقط... ازت می‌خوام نگران نشی، خب؟
خواست، اما بیشتر متعجبم کرد. آخه این موقع شب با صدای لرزیده اون هم از نگار شیطون بعید بود. با کلافگی گفتم:
- می‌دونی که از حاشیه‌گذاری خوشم نمیاد. برو سر اصل مطلب!
نفس عمیقی کشید و در جواب گفت:
- باشه می‌گم. در مورد اون پسره‌‌اس، همونی که یه مدته مزاحمت شده و حتی نمی‌دونی اسمش چیه.
- خب!
- سولماز رو که می‌شناسی؟ همون دوستم... امشب با یه سری از دوست‌هاش رفته بود رستوران. به طور اتفاقی همین پسره رو می‌بینه که کنار آلاچیق اینا جا رزرو کرده. شناختنش هم سخت نبود از بس تو دانشگاه آفتابی شد. اولش بی‌تفاوت می‌شه، ولی با دیدن خانمی که بهش می‌خورده سی ساله باشه و حرفی که بینشون رد و بدل می‌شه، کنجکاویش گل می‌کنه.
هنوز هم نفهمیدم قصدش چیه. کش و قوسی به بدنم دادم.
- این قضیه چه ربطی به ما داره؟
 
آخرین ویرایش

zeynab227

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
4/10/19
ارسال ها
256
امتیاز
16,513
سن
21
محل سکونت
Karaj
- اتفاقا ربطش به ما، یعنی به توئه. سولماز شنیده که خانمه گفته:
"- رابطه‌‌ات با دختره تا کجا پیش رفته؟"
پسره هم تو جوابش گفته:
"- خب هنوز زیاد باهاش صمیمی نشدم. یه کم از این رابطه می‌ترسه."
"- وقت زیادی نداریم ماهان. سه ماه دیگه پریدیم اون‌ ور. این ویژگی که این دختر داره به خصوص چهره‌‌اش، همون مشخصاتیه که شیخ عجم گفته. تا حالا هیچ دختری رو که براش فرستادیم قبول نکرده. تو که دیگه واردی یه جوری راضیش کن و بهش اطمینان بده زندگی خوبی کنار ما داره. دیگه بقیه‌‌اش هم خودت درست کن دیگه! چه می‌دونم؟ مثلا خرش کن افسار بیار سرش کن!"
"- ساغـر! کلافه‌‌ام نکن! خودم می‌دونم چیکار کنم، ولی بازم قول این دختر رو به شیخ ندین! بالآخره دخترهای شبیه به این مشخصات زیادن. خودم درستش می‌کنم."
"- چیه؟! نکنه ازش خوشت اومده؟!"
"- دیگه اونش به خودم ربط داره، حالا هم زود از این‌جا برو! نمی‌خوام آتو دست کسی بدی. مگه خودت نگفتی تحت تعقیبی؟‌"
"- آره، ولی چیکار کنم؟ بعد از دادن جنس‌ها به عباسی، پلیس‌ها به منِ فلک‌ زده شک کردن، منتها با تغییر قیافه‌ای که من دادم محاله پیدام کنن."
"- خیلی خب. زودتر برو! کاری هم داشتی بهم زنگ بزن! سعی کن زیاد بیرون پرسه نزنی. حوصله‌ دردسر جدید ندارم."
باور نمی‌کنی، ولی وقتی سولماز این حرف‌ها رو گفت، ترس بدی به دلم افتاد. فکر کنم منظور اون‌ها از اون دختر تو بودی.
نمی‌دونم چرا اصلا برام اهمیت نداشت!
- بازم می‌گم. این مسئله چه ربطی به من داره؟
بهت‌ زده گفت:
- بـاران! حواست هست چی داری می‌گی؟! این آدم قاچاقچیه، مهم‌تر از همه قاچاق انســــان و دیگه بدتر... نمی‌فهممت! تو یا واقعا خنگ شدی یا رسما خودت رو به کوچه علی چپ زدی، که البته فکر کنم دومی بیشتر بخوره!
اخم‌هام رو جمع کردم و توپیدم:
- هیچ کدومشون نیستم؛ چون اصلا فکرش هم نمی‌کنم حتی یه درصد اون دختر من باشم. مگه نمی‌گی سولماز گفته ماهان به اون خانمه "ساغر" رو کرده این دختر از این رابطه می‌ترسه؟ من با این آدم اصلا گرم هم نگرفتم، چه برسه به...
- فرمایش‌ دوست گرامم درست، ولی یه درصد هم احتمال بده که ماهان سرِ اون زن شیره مالیده و به هر دلیلِ خدا داندی دروغ گفته. مگه خود تو نگفتی به این آدم شک داری؟ خب این هم مدرک... باران لج نکن! بیا فردا بریم پیش داییم این موضوع رو باهاش در میون بذار!
پوزخند محوی مهمون ل**ب‌هام شد. همین هم مونده بود پای پلیس رو بی‌خود وسط بکشم، اون هم به خاطر موضوعی که سر سوزنش هم دخلی به من نداشت. زیر موهام دست بردم و قلمم رو دوباره از لای کتاب برداشتم.
- بیخود نگران شدی. واقعا موضوع مهمی نیست؛ واسه همین فراموشش کن! به نظر من، ما اگه اقدام به این کار کنیم، بیشتر خودمون رو تو دردسر می‌ندازیم.
پوفی کرد و با غیظ تشر زد:
- باشه خونسرد خانم، ولی من مثل تو سطحی به این قضیه نگاه نمی‌کنم. شک نکن یه روز به حرفم می‌رسی. امیدوارم دیر نشه.
لبخندی زدم و با لحن مملوء از آرامشی گفتم:
- دیوونه! زیادی خسته‌ای. برو بخواب شاید ذهنت کمی باز بشه. بذار من هم به کارم برسم.
 
آخرین ویرایش

zeynab227

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
4/10/19
ارسال ها
256
امتیاز
16,513
سن
21
محل سکونت
Karaj
- خانم خانما! یکی باید این حرف رو به خودت بگه. منِ کم‌ عقل رو بگو آش شور پز تو معده‌‌ام آتیش زدم واسه خانم خوش‌ خیال! ولی انگار نه انگار! شبت بخیر. بـ ـو-س بای.
و گوشی رو قطع کرد. از لحن حرف زدنش خنده‌ام گرفت. یکی از بهترین دوست‌هام بود، از هشت سالگی تا حالا یک روز هم از هم دور نبودیم. اون هم مثل من تک فرزند خانواده‌‌ بود. همیشه به چشم خواهر به هم نگاه می‌کردیم. جالبیش تضاد شخصیت‌هامون بود. نگار دختری شر و شیطون و همیشه شاد و پر حرف و قطب مخالفش منِ آروم و کم‌ حرف و به قول خودش "اخمو و مغرور"...
یادم نرفته زمانی‌ که اتفاقی تو مدرسه با هم آشنا شدیم به هم قول دادیم که اگه زمانی کلاس‌هامون عوض شد، پدرهامون رو واسطه کنیم تا با مدیر صحبت کنن و تو یک کلاس باشیم. کم‌کم این آشنایی عمیق‌تر شد تا به خانواده‌هامون هم رسید. خاله سیمین و عمو سینا دو صفت نقیضی که از بچگی همیشه وِرد زبونم شد. همیشه به من و پدر و مادرم لطف و من رو مثل دخترشون دوست داشتن. به اندازه پدر و مادرم برام عزیز و با ارزش بودن و هستن. بازدمم رو عمیقا بیرون فرستادم و مسیر افکارم رو منحرف کردم تا به ادامه‌ مطالعه‌‌ام برسم.

***

قریب چهار روز از دیدار من با اون پسره یا بهتره بگم "ماهان" می‌گذشت. نگار سعی داشت بارها اون موضوع رو پیش بکشه و هر دفعه بحث رو عوض می‌کردم. دیگه داشتم اطمینان پیدا می‌کردم برخورد غیر دوستانه‌‌ام کارساز بوده و دیگه سر و کله‌‌اش پیدا نمی‌شه، اما این خوشحالی دوومی نداشت!
تنها تو ماشینم بودم و به سفارش مامان به قصد خرید یک سری وسایل لازم واسه خونه به سمت هایپر مارکت نزدیک خونه رفتم. به محض پیاده شدنم بی‌هوا جلوم سبز شد و ماتم کرد. طبق معمول بهش محل ندادم و وارد فروشگاه شدم. پس از اتمام خرید، نفس‌زنون پلاستیک‌ها رو تا ماشین بردم. داشتم خریدها رو داخل صندوق عقب ماشین جا می‌دادم که آفتابی شد!
- یعنی این‌قدر از من بدت میاد که حتی حاضر نیستی به حرف‌هام گوش کنی؟!
درِ صندوق رو بستم و نیم‌ نگاهی بهش انداختم. لحنم خلاف خشم درونم بود.
- می‌دونستید که چقدر کله شقید؟!
شرم نکرد و لبخند زد.
- تو اولین کسی هستی که صفت سرتق بودن بهم می‌ده.
و با لحن جدی ادامه داد:
- خواهش می‌کنم روم رو زمین ننداز! ازت می‌خوام یه ربع وقتت رو بهم بدی. چقدر طول می‌کشه؟ اجازه بده حرف‌هام رو بگم، بعد اگه جوابت منفی بود قول می‌دم دیگه مزاحمت نشم.
و با مکثی ملتمسانه به تمنا افتاد.
- تو رو به هر چی می‌پرستی قَسمت می‌دم.
مجاب شدم بهش تشر بزنم و حالش رو جا بیارم، ولی حرف‌های نگار تو ذهنم نقش بست و هشدار داد عجولانه رفتار نکنم. پیش خودم فکر کردم این آدم تا با من دو کلمه حرف نزنه ول‌ کن نیست! از طرفی هم محض خاطر جمعی از این‌ که منظور این مرد از اون دختر من بودم یا نه، بهتر بود پیشنهادش رو قبول کنم. محض اطمینان بود، فقط همین.
***
 
آخرین ویرایش

zeynab227

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
4/10/19
ارسال ها
256
امتیاز
16,513
سن
21
محل سکونت
Karaj
نزدیک فروشگاه کافی‌شاپی بود که همون‌جا رفتیم. به محض نشستن منتظر بهش خیره شده بودم تا دردش رو بگه. با وجود صحبت‌های نگار اگه واقعا کلکی تو کار بود با پریدن پلک پسرِ می‌فهمیدم با کی طرفم. سنگینی نگاهم رو حس کرد و خواست لـ ـب باز کنه که گارسون به میز ما رسید. من چیزی سفارش ندادم، ولی اون سفارش قهوه داد. پس از این‌ که گارسون رفت، شروع کرد.
- ببینید خانمِ؟
- خالقی هستم.
این‌طور بهتر بود. با توجه به سابقه‌ این مرد روا بود که از هویتم چیزی نفهمه. تک سرفه الکی زد.
- من هم ماکان محمدی هستم. فوق لیسانس حسابداری دارم و مشغول به کار؛ البته تو کار تجارت با یکی از دوست‌هام هم هستم. اون روزی که شما رو تو پارک دیدم، با خانمی به اسم گیسو فرهمند اشتباه گرفتم. در واقع یه قرار کاری باهاش داشتم و... بعدش هم اشتباه پیش اومد. وقتی به طور اتفاقی شما رو دیدم نمی‌دونم چرا حس عجیبی سراغم اومد! می‌خوام رو راست باشم و بگم شاید این حرفم از نظر شما مضحک باشه، ولی من به عشق در نگاه اول ایمان پیدا کردم. پدر و مادرم رو پونزده سال پیش در یک سانحه‌ تصادف از دست دادم. بیست و هفت سالمه، تک فرزندم و تا به حال از سرمایه‌ پدری که برام مونده زندگی می‌کنم. شاید براتون سؤال باشه که علاقه من به شما چطور به سرعت شکل گرفت؟ حتی خودم هم نمی‌دونم چطور شد؛ ولی از جسارتی که در نگاهتون دیدم حس کردم با بقیه دخترها فرق می‌کنید و همین من رو مجذوب شما کرد؛ تا به قدری‌ که اگه قبول کنید می‌خوام بقیه‌ عمرم رو کنار شما باشم فقط... اگه جواب شما مثبت باشه ازتون می‌خوام که بیشتر با هم آشنا بشیم و این رو هم یقین داشته باشید که اگه جوابتون همین باشه، از صمیم قلب برای خوشبختیتون تلاشم رو می‌کنم. مطمئن باشید.
آه! چقدر حرف زد؟! فکش درد نگرفت یک بند چرت و پرت گفت؟! خبر نداشت باران نسبت به این جور عشق‌ها بیگانه‌‌اس و اصلا نمی‌دونست معنیِ عشق یعنی چی؟! اون هم این نوعش که حتی سزاوار این مقوله نمی‌دونست، بعد اون‌وقت واسه‌‌ام دَم از عشق می‌زد، اون هم عشق کذایی! تو دلم بهش پوزخند زدم و حالا مطمئن شدم که این بشر یه کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌‌اش هست. از اون‌ جایی‌ که خودش رو "ماکان محمدی" جا زد دیگه خدا می‌دونست بقیه حرف‌هاش دروغ بوده یا راست؟
گوشیش زنگ خورد. نگاهمون همزمان و بی‌ هوا به اسم "ساغر" که روی صفحه‌ گوشی خودنمایی می‌کرد، افتاد. یک آن فکری به سرم زد.‌ در کمال خونسردی موبایلم رو از داخل کوله‌‌ام در آوردم و روی ضبط صدا گذاشتم. به محض پِلی کردن، دکمه خاموش صفحه رو زدم و روی میز جا گذاشتم و با گفتن:
- می‌رم دست‌هام رو بشورم.
میز رو ترک کردم. از خدا خواسته "باشه" ای گفت و لبخند زد. همزمان با رفتنم تماس رو برقرار کرد و موبایل رو روی گوشش گذاشت. تا زمان به اتمام نرسیدن مکالمه‌‌اش سر میز نرفتم. پشتِ ستونی پنهون شده و زیر نظر گرفته بودمش. تقریبا پنج دقیقه‌ای به همین منوال گذشت که همراهش رو روی میز گذاشت. یک دقیقه هم طولش دادم تا جلوی هر گونه شک رو گرفته باشم و بعد سر میز نشستم.

 

بالا