• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برگزیده رمان باران عشق و غرور | zeynab227 کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع zeynab227
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 603
  • بازدیدها 18,190
  • Tagged users هیچ

طرفدار کدوم شخصیت هستید؟

  • باران

  • آریا

  • رادوین

  • نگار


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

zeynab227

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
10/4/19
ارسالی‌ها
692
پسندها
10,002
امتیازها
28,173
مدال‌ها
14
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 2056
ناظر رمان: @Moradzade79
نام رمان: باران عشق و غرور
نویسنده:zeynab227 کاربر یک رمان
ژانر: #عاشقانه ، #جنایی ، #پلیسی ، #اجتماعی



119344



خلاصه‌ رمان:
داستان، راجع به دختری مغرور و سرد و در عین حال خوش قلبی به نام باران است، که همیشه سعی می‌کند پایبند عقایدش باشد و زندگی‌اش را براساس همان مسیر طی کند. دختری‌ که به علت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نگار 1373

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,129
پسندها
19,176
امتیازها
41,073
مدال‌ها
9
تایید رمان.jpg
نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

zeynab227

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
10/4/19
ارسالی‌ها
692
پسندها
10,002
امتیازها
28,173
مدال‌ها
14
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #3
«به نام خالق»

مقدمه: هوا که بارانی می‌شود، دست دلم را می‌گیرم و راه می‌افتم در خیابان‌هایی که خاطراتت دارند خیس می‌خورند. همان دیروزهای مشترکی که در همین خیابان‌ها و پیاده‌روها جا گذاشتیمشان. راستش... گاهی دلم برای خاطره‌هامان سخت تنگ می‌شود. این روزها، هر شعر عاشقانه‌ای که می‌خوانم، تعبیرش "تـــو" می‌شوی و دلم می‌خواهد این‌جا باشی، تا با صدایی پر از احساس برایت بخوانمش و تو... لبخند بزنی. من، هنوز هم عاشقم؛ عاشقی که زمانی در غرورش غرق بود؛ ولی اکنون...
#ناشناس

گفتاری از نویسنده: منِ باران از تبار کوه‌سازان، از جنس سنگ، از جنس طوفانم.
جدال با هر چه نقیضم باشد، فاتحانه خارج شدنش برایم سهل است.
پایبند کتاب قانون و عقاید خودم...
تاراج بردن هست و نیست باران...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

zeynab227

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
10/4/19
ارسالی‌ها
692
پسندها
10,002
امتیازها
28,173
مدال‌ها
14
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #4
*فصل اول*

«باران»

چیزی به اتمام کلاس فیزیوپاتولوژی باقی نمونده بود که با گفتن: "خسته نباشید" استاد، بچه‌ها سریع کلاس رو ترک کردن. کش و قوسی به بدنم دادم و جزوه‌‌ام رو داخل کوله‌‌ام قرار دادم و از روی صندلی بلند شدم. هنوز چند نفری داخل بودن. آروم دستم رو روی بازوی نگار که از فرط خستگی سرش رو روی میز گذاشته بود، گذاشتم.
- نگار! پاشو!
خستگی تو صداش موج می‌زد.
- جون من بذار یه ‌ده دقیقه چُرت بزنم، بعدش می‌ریم.
- چرا به خاطر ده دقیقه چونه می‌زنی؟! کلاسمون که تموم شده. تا به خودت بیای می‌بینی رسیدیم خونه، بعد هر چقدر دلت می‌خواد بخواب!
با کلافگی سرش رو بلند کرد و چشم‌های عسلی دلخورش رو بهم دوخت. پوفی کشید و کوله‌‌اش رو برداشت و همون‌طور هم زیر لـ ـب مثل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

zeynab227

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
10/4/19
ارسالی‌ها
692
پسندها
10,002
امتیازها
28,173
مدال‌ها
14
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #5
جدی شد.
- خب اون بنده خدا هم مثل بقیه نمی‌دونه که از سم بوتولیسمم واسه‌‌اشون بدتری! وگرنه مرض نداره دم به ثانیه چراغ بزنه بگه یالا پیف‌پافِت رو بپاش روم!
از پارکینگ که تو قسمتی از فضای بزرگ دانشگاه قرار داشت، بیرون اومدم. با خودم زمزمه کردم: "ولی لازمه بگم تا دست از سرم برداره". به طرف در خروجی پیچیدم. گویا مسیرش رو عوض کرد، چون کنار در بیرونی پارکینگ منتظر بود. از شانس خوبم دیگه ماشینم رو که مزدا سه سفید بود، شناخته بود.
با دیدن ماشین و بعدش منی که پشت فرمون بودم، لبخند رو ل**ب‌هاش نقش بست و خلاف انتظارم مثل دیوونه‌ها مقابل مسیر ماشین پرید. خداروشکر به موقع پدال ترمز رو فشار دادم، وگرنه باید از زیر لاستیک‌های ماشین بیرون می‌آوردمش و ای کاش چنین اتفاقی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

zeynab227

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
10/4/19
ارسالی‌ها
692
پسندها
10,002
امتیازها
28,173
مدال‌ها
14
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #6
بنده خدا نگار هم دیگه از این مزاحمت‌ها کلافه شده بود، مثل من. الآن هم چون می‌دونست خیلی عصبانیم، کوچک‌ترین کلمه‌ای نگفت. لحظه به لحظه سرعتم بیشتر می‌شد، خشمم رو روی این پدال بیچاره خالی می‌کردم. کم مونده بود ازش شکایت کنم. همچین موردی بارها پیش اومده بود واسه‌‌ام و با یکی دوبار تلنگر‌ می‌رفتن پیِ کارشون، ولی این یکی دو هفته‌‌اس که ول کن من نیست. یک جورایی مشکوک می‌زد. نمی‌دونم چرا اصرار به این رابطه‌ مسخره داشت؟
بی‌محابا ذهنم پر کشید به روزی که برای اولین‌بار دیده بودمش. دقیقا دو هفته‌ پیش بود. نگار به‌ خاطر سر دردش اون روز دانشگاه نیومد، من هم خیر سرم برای این‌که حال و هوایی عوض کنم و از طرفی دو ساعت اول استادم نیومده بود با خودم گفتم برم پارک نزدیک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

zeynab227

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
10/4/19
ارسالی‌ها
692
پسندها
10,002
امتیازها
28,173
مدال‌ها
14
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #7
ساعت چهار رسیدم خونه. با کلافگی کوله و مقنعه‌‌ام رو روی کاناپه اتاقم پرت کردم. خودم رو به تخت رسوندم و نگاهم رو معطوف سقف کردم. بابا طبق معمول سر کار بود و تا دو ساعت دیگه هم خونه نمی‌اومد. شرکت بزرگ مهندسی ساخت و سازه داشت و البته با چند نفر شریک بود.
تای کاغذ تو دستم رو با رخوت باز کردم. "سلام قشنگم! من رفتم خونه‌ خاله شهین. تا شیش برمی‌گردم. غذات هم تو یخچال گذاشتم. اومدی حتما بخواب! دیشب رو فکر نکن نفهمیدم شب‌زنده‌ داری کردی." کاغذ رو روی عسلی گذاشتم. مامان زیرک من! تا قبل از به دنیا اومدنم کامپیوتر تدریس می‌کرد و بعد از اون دیگه سر کار نرفت و چسبید به بزرگ کردن بچه‌‌اش و خونه‌داری... بیخیال نهار خوردن شدم، چون‌ از زور خستگی پلک‌هام روی هم می‌افتاد،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

zeynab227

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
10/4/19
ارسالی‌ها
692
پسندها
10,002
امتیازها
28,173
مدال‌ها
14
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #8
- اتفاقا ربطش به ما، یعنی به توئه. سولماز شنیده که خانمه گفته:
"- رابطه‌‌ات با دختره تا کجا پیش رفته؟"
پسره هم تو جوابش گفته:
"- خب هنوز زیاد باهاش صمیمی نشدم. یه کم از این رابطه می‌ترسه."
"- وقت زیادی نداریم ماهان. سه ماه دیگه پریدیم اون‌ ور. این ویژگی که این دختر داره به خصوص چهره‌‌اش، همون مشخصاتیه که شیخ عجم گفته. تا حالا هیچ دختری رو که براش فرستادیم قبول نکرده. تو که دیگه واردی یه جوری راضیش کن و بهش اطمینان بده زندگی خوبی کنار ما داره. دیگه بقیه‌‌اش هم خودت درست کن دیگه! چه می‌دونم؟ مثلا خرش کن افسار بیار سرش کن!"
"- ساغـر! کلافه‌‌ام نکن! خودم می‌دونم چیکار کنم، ولی بازم قول این دختر رو به شیخ ندین! بالآخره دخترهای شبیه به این مشخصات زیادن. خودم درستش می‌کنم."
"- چیه؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

zeynab227

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
10/4/19
ارسالی‌ها
692
پسندها
10,002
امتیازها
28,173
مدال‌ها
14
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #9
- خانم خانما! یکی باید این حرف رو به خودت بگه. منِ کم‌ عقل رو بگو آش شور پز تو معده‌‌ام آتیش زدم واسه خانم خوش‌ خیال! ولی انگار نه انگار! شبت بخیر. بـ ـو-س بای.
و گوشی رو قطع کرد. از لحن حرف زدنش خنده‌ام گرفت. یکی از بهترین دوست‌هام بود، از هشت سالگی تا حالا یک روز هم از هم دور نبودیم. اون هم مثل من تک فرزند خانواده‌‌ بود. همیشه به چشم خواهر به هم نگاه می‌کردیم. جالبیش تضاد شخصیت‌هامون بود. نگار دختری شر و شیطون و همیشه شاد و پر حرف و قطب مخالفش منِ آروم و کم‌ حرف و به قول خودش "اخمو و مغرور"...
یادم نرفته زمانی‌ که اتفاقی تو مدرسه با هم آشنا شدیم به هم قول دادیم که اگه زمانی کلاس‌هامون عوض شد، پدرهامون رو واسطه کنیم تا با مدیر صحبت کنن و تو یک کلاس باشیم. کم‌کم این آشنایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

zeynab227

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
10/4/19
ارسالی‌ها
692
پسندها
10,002
امتیازها
28,173
مدال‌ها
14
سن
23
نزدیک فروشگاه کافی‌شاپی بود که همون‌جا رفتیم. به محض نشستن منتظر بهش خیره شده بودم تا دردش رو بگه. با وجود صحبت‌های نگار اگه واقعا کلکی تو کار بود با پریدن پلک پسرِ می‌فهمیدم با کی طرفم. سنگینی نگاهم رو حس کرد و خواست لـ ـب باز کنه که گارسون به میز ما رسید. من چیزی سفارش ندادم، ولی اون سفارش قهوه داد. پس از این‌ که گارسون رفت، شروع کرد.
- ببینید خانمِ؟
- خالقی هستم.
این‌طور بهتر بود. با توجه به سابقه‌ این مرد روا بود که از هویتم چیزی نفهمه. تک سرفه الکی زد.
- من هم ماکان محمدی هستم. فوق لیسانس حسابداری دارم و مشغول به کار؛ البته تو کار تجارت با یکی از دوست‌هام هم هستم. اون روزی که شما رو تو پارک دیدم، با خانمی به اسم گیسو فرهمند اشتباه گرفتم. در واقع یه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا