- ارسالیها
- 667
- پسندها
- 22,102
- امتیازها
- 42,073
- مدالها
- 23
- نویسنده موضوع
- #1
سلام.
من 10 ماهه که به کرج اومدم و مجبور شدم مدرسم رو عوض کنم. میخوام اولین برخوردم و آشنایی با دو دوست عزیزم
Mehrasa و
Shabnm.8 رو تو مدرسه بگم.
ته کلاس نشسته بودم که دیدم دو نفر با قیافههای فوقالعاده شر و شیطون :crazylick:که روی صندلی معلم نشسته بودن، صدام کردن. مهراسا گفت: بیو دختر جان!
من هم گفتم: من؟!
و دور و برم رو نگاه کردم و وقتی مطمئن شدم با منه، سرم رو بالا گرفتم و گفتم: تو کار داری پس تو بیو!
بالاخره نتونستم جلوی فضولیم رو بگیرم و ادای شاخا رو دربیارم و با اصرار بسیار این دو نفر، بالاخره افتخار دادم و باهاشون دوست شدم
من 10 ماهه که به کرج اومدم و مجبور شدم مدرسم رو عوض کنم. میخوام اولین برخوردم و آشنایی با دو دوست عزیزم


ته کلاس نشسته بودم که دیدم دو نفر با قیافههای فوقالعاده شر و شیطون :crazylick:که روی صندلی معلم نشسته بودن، صدام کردن. مهراسا گفت: بیو دختر جان!
من هم گفتم: من؟!
و دور و برم رو نگاه کردم و وقتی مطمئن شدم با منه، سرم رو بالا گرفتم و گفتم: تو کار داری پس تو بیو!
بالاخره نتونستم جلوی فضولیم رو بگیرم و ادای شاخا رو دربیارم و با اصرار بسیار این دو نفر، بالاخره افتخار دادم و باهاشون دوست شدم
