در حال تایپ رمان جدایی‌ات برایم سخت است| mahya6980 کاربر انجمن یک رمان

میدونم زوده ولی می خوام بدونم رمانم ادامه بدم یا نه


  • مجموع رای دهندگان
    6

mahya6980

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
5/5/19
ارسال ها
66
امتیاز
1,723
سن
18
محل سکونت
تهران
کد رمان: 2079
ناظر: @نسترن بانو


نام رمان: جدایی ات برایم سخت است
نام نویسنده: mahya6980
ژانر: عاشقانه، مذهبی
بافت: عامیانه
زاویه دید: اول شخص

خلاصه: درباره دختری است که کسی را ندارد و همسرش هم می‌خواهد او را با دوتا بچه تنها بگذارد.
زنی مهربان و عاشق دو فرزند کوچکش، عاشق مردی شده است که می‌خواهد او را ترک کند. ولی این جدایی برایش بسیار غیرقابل هضم است و نمی‌خواهد از همسرش دور شود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فرزانه رجبی

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
1,281
امتیاز
30,873
محل سکونت
رفسنجان



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mahya6980

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
5/5/19
ارسال ها
66
امتیاز
1,723
سن
18
محل سکونت
تهران
ساعت از نیمه شب گذشته بود، دلم اشوب بود! چرا مهدی نیومده؟ اخه سید مهدی ارتشی بود، گفته بود یه کار مهم داره نخوابم. روی میز نهارخوری خوابم برده بود. ساعت 3 صبح صدای دراومد.
از خوش حالی از جا پریدم. چهرش رنگ پریده بود ولی یه جایی از صورتش خوش حالی هم وجود داشت. دستش یک فرم بود وبا لباس نظامی ارتش بود.
بی سابقه بود بالباس نظامی بیاد! چقدر قربونش برم این لباس بهش می اومد! راستی یادم نبود بهش بگم من باردارم! امشب که خوش حال باید بهش بگم. دیدم یک دستی جلوی چشمام تکون می‎خوره.
سید: سلام... کجایی خانم خانما خوش تیپ ندیدی؟!
- چرا‌ هر روز جلوی آیینه می‎بینم خود شیفته.
- معذرت می‎خوام بیدارت کردم.
-عیب نداره.
پیشونیم رو بوسید و گفت:
- بابت دیر اومدنم ببخش.
لبخند تلخی روی ل**ب هاش جا گرفت. ادامه داد:
- جلسه بودم. حالا بیا بریم کار مهمم رو بگم.
-بریم. منم یه چیزی میخوام بهت بگم.
نشستیم روی مبل، گفت:
-اول تو بگو.
-اول تو.
-خب توجلسه خواستگاری یادته بهت یه چیزی گفتم تو هم تایید کردی؟
منم با سر گفتم اوهوم. گفت:
- وقتش رسیده به قولت عمل کنی.
با سردرگمی گفتم:
-کدوم قول؟
-درباره مدافع حرم شدن!
یک آن کل دنیا رو سرم خراب شد.
سید:عمه‌م حضرت زینب (س) منتظرمه؛ اما نظر تو هم برای من مهمه‌ اگه تو بگی نه من لغوش می‌کنم.
-نه نه.. من پای حرفم هستم.
-قربون همسر با درک خودم بشم.
-خدا نکنه فداشی.
داشتم می‌رفتم که گفت:
-حرف تو موند.
با بی‌خیالی گفتم:
-مهم نیست دیگه. یه ماموریتی که باید خودم تنهایی انجامش بدم.
داشتم می‌رفتم که دستش رو گذاشت رو شونم.
-بگو.
سرم رو بالا گرفت وبه چشاش زل زدم.
-ازت یه قولی می‌خوام که حرفم نظرت رو عوض نکنه!
تایید کرد؛ گفتم:
-داری بابا میشی!
دستش شل شد؛ گفتم:
-شب بخیر مسافرم!
رفتم تو اتاق خوابمون دراز کشیدم. خوابم نمی‌برد، داشتم به بعد از اون فکر می‌کردم که چه راه سختی پیش رومِ. هیچ‌کس رو ندارم. بابا ومامانم تو یه تصادف فوت شدن، مادروپدرم که تو زلزله فوت شدن! من بعد اون تنهام، تنهای تنها! یک دستی داشت گونم رو نوازش می‌کرد!
- من کی گریه کردم؟!
پیشونیم رو بوسید و گفت:
-اگه بخوای گریه کنی نمیرم!
یه لحظه یاد غریبی حضرت زینب‌(س) افتادم.
از روی عصبانیت گفتم:
-من به غیر از تو کسی رو ندارم! تو به من قول دادی، گفتی هیچ وقت تنهام نمی‌ذاری؛ دروغ گفتی، دروغ.
بغلم کرد. به هق هق افتاده بودم، تو بغلش آروم شدم و خوابم برد.


*********************************************************************************************************************************

سخن نویسنده

(حالا متوجه شدید چرا جنس جدایی شون فرق می کنه؟؟؟؟؟)
 
آخرین ویرایش

mahya6980

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
5/5/19
ارسال ها
66
امتیاز
1,723
سن
18
محل سکونت
تهران
فردای اون روز رفتیم گلزار شهدا.
مداحی آهنگ «سوی شهر ما، شهیدی آوردند» گذاشت و خودش هم خوند.
(به یاد شهدای مدافع حرم)
"
اين گل را به رسم هديه
تقديم نگاهت كرديم
حاشا اينكه از راه تو
حتى لحظه‌ای برگرديم
يا زينب
از شام بلا، شهيد آوردند
با شور و نوا، شهيد آوردند
سوی شهر ما، شهيدی آوردند
(یا زینب مدد)
در خون خفته كه نگذارد
نخل زينبی خم گردد
حاشا از حريم زينب
يك آجر فقط كم گردد
(يا زينب)
تقديم شماست، قبولش فرما
قدر وُسع ماست، فدای زهرا
در راه خداست، فدای مرتضى
(یا زینب مدد)
چون امّ وهب، بسيارند
در هر سوی اين مردستان
مادرهای عاشق پرور
در ايران و افغانستان
يا زينب
هم چون اين شهيد، فراوان داريم
تا وقتی سر و تن و جان داريم
ما به نهضت شما ايمان داريم"
(یا اخت الحسین)"
***************

من با مداحی گریه می‌کردم.
داشتیم تو گلزار قدم می‌زدیم که یک دفعه سید برگشت ازم پرسید:
-تو چرا به من نگفتی دارم بابا میشم؟!
-به دو دلیل نگفتم.
-به چه دلیل؟
-اولا می‌دونستم می‎خوای بری، دوما می‌خواستم جنسیتش معلوم بشه بعد بگم.
-چیه؟! دختره یا پسر؟
-مگه برات مهمه؟ تو شاید اصلا نبینیشون!
شونه ام رو گرفت و گفت:
-چته؟!
-معلوم نیست تو من رو به کی می‌سپری تو این جامعه گرگ‌ پرور؟
همه حرفام رو با گریه می‌گفتم.
(" یه خانمی بهم آب داد و گفت:
-عزیزم خوبی؟ چرا این‌جوری گریه می‌کنی؟ من رو یاد خودم وقتی آقام می‌خواست بره سوریه می‌ندازی! من رو با یه تو راهی تنها گذاشت و رفت؛ ولی همیشه پیشم و کنارم حسش می‌کنم!
-چجوری کنار اومدی؟ من می‌ترسم!
-خود خانم(زینب) کمکت می‌کنه؛ من برم، بچه‌م گریه می‌کنه.")
صدای نوزادی سکوت گلزار رو شکسته بود.
با صدای سید به خودم اومدم.
- بهتری؟
چشماش قرمز شده بود، گریه کرده بود! گفتم:
-اون خانم کی بود؟
-کدوم؟
-اونی که بهم آب داد؛ بچه‌ش گریه کرد رفت.
-خیالاتی شدی، بیهوش بودی.
بعد یکم فکر کردم، دیدم خانمه خودم بودم؛ پس شهید میشه! دوباره گریه‌م گرفت. گفت:
-گریه کنی می‌ذارمت میرم؛ ولی حیف که...
 
آخرین ویرایش

mahya6980

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
5/5/19
ارسال ها
66
امتیاز
1,723
سن
18
محل سکونت
تهران
منم سرم انداختم پایین به راهم ادامه دادم. با خودم گفتم چت شده زهرا تو داغ زیاد دیدی پدر، مادر، برادر. بعد به خودم گفتم که خدا مهدی رو جلوت گذاشت الان کی؟ یه دفعه بچه ها تودلم تکون خوردن.
گفتم: مامان قربونتون بشه.
-قربونشون که میری پس من چی؟
- نخود چی.
-نشد یه بار منو ضایع نکنی؟
-تو که منو میشناختی می‎خواستی نیای خواستگاری!
-اخه بوی ترشیدگیت همه جا رو ورداشته بود.
با حرص واخم مصنوعی گفتم:
-خیلی بدی.
-می دونم اگه بد نبودم که تورو با این دوقلو ها تنهات نمی‌ذاشتم.
-تو از کجا می دونی؟!
-ما اینیم دیگه چی فکر کردی؟
-ببخشید زینب و محمد حسینت تا یک ماه دیگه میان.
دهنش از تعجب وامونده بود. گفت:
-تو 8 ماه به من نگفتی دارم بابا میشم. بگو خانم چرا لباس گشاد می‎پوشه و می‎گه چاق شدم. ولی عزیزمِ من، تو باید به من می گفتی!
-ببخشید به روح داداش مسعودم می‎خواستم بگم ولی یا تو دیر می‎اومدی یا می‎گفتی بعدا صحبت می‎کنیم.
-توجیه نکن کارت رو. بدو بدو باید بریم وسایل بخریم.
- باشه.
 
آخرین ویرایش

mahya6980

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
5/5/19
ارسال ها
66
امتیاز
1,723
سن
18
محل سکونت
تهران
- بریم اول به دوست صمیمت سر بزن بعد.
با سر تایید کرد.
کدوم دوست؟ کدوم مزار؟
یه قبر خالی بود وقتی می‎رسیدیم باید زود اون جا رو ترک می‎کردم و می‎رفتم؛ چون نمی‎خواستم اشک های مردم روبیبنم.
یک باردیدم بسَم بود. این سری فرق می‎کرد.
صدای هق هق وآه و نالش کل فضا رو پر کرده بود، می گفت:
- چرا منو تنها گذاشتی مسعود؟ مگه قرار نبود با هم بریم؟ چرا این امانتی بزرگ به من سپردی؟ اخه چرا؟ راستی داری دایی میشی، می‎دونم که خواهرت بهت گفته نمی‎خوای بیای امانتیت رو بهت بر گردونم. فعلا خداحافظ داداش‌ تا جمعه هفته بعد... زهرا خانوم بیا بریم.
از این حرفش خوش حال شدم یعنی حالا حالا نمیره.
دیدم صدام میزنه منم یواش یواش رفتم و دستم روآروم گذاشتم رو چشماش و یاد اون موقعی که با داداش مسعودم اشتباهش گرفته بودمش، افتادم. اخه اون موقع ها 18 سالم بود؛ اون موقع هم همین کاررو می‎کردم. چون همه لباساشون شبیه هم بود.
یکی نیست بگه چرا این کار رو می‎کنید؟
(" با ذوق آروم آروم از پشت دستام رو، روی چشاش گذاشتم. بعد یکم صورتش لمس کردم دیدم... خاک بر سرم این کیه دیگه؟!
یه متر پریدم عقب. دقیق که به چهرش نگاه کردم دیدم سید مهدیِ.
با سر تاسف وپایین افتاده وبا لپای سرخ رو بهش گفتم:
- بخشید سید با برادرم اشتباه گرفتم.
سرش رو تکون داد و گفت:
- مشکلی نیست.
یه دفعه مسعود گفت:
- کجایی تو یه ساعت دارم دنبالت می‎گردم؟
- داداش بیا بریم بهت میگم.
چشم مسعود به سید مهدی که افتاد با خوشحالی ولبخند به ل**ب گفت:
- سلام داداش سید مهدی.
مهدی: سلام مسعود جان.
بعد مارچ ومورچ کردن. عوق حالم بد شد.
گفتم:
-این مجسمه ابول هول زبونم داره؟
مسعود برگشت گفت:
-چیشده دوباره چه اتیشی سوزوندی دختر؟
-هیچی نمیای من برم؟
سویچ ماشین داد گفت:
-تو برو منم میام.
با سر پایین از سید خداحافظی کردم ورفتم تو ماشین. مسعود رسید زد زیر خنده گفتم:
- چی شده؟
- به کار تو می‎خندم اخه به قدّامون نگاه نکردی ببینی طرف کیه؟! دختر میدونی وقتی خجالت کشیدی لپ هات قرمز شد؟ ")
قیافه من توی اون لحظه دیدنی بود، این شد اشنایی من با سید.
پدرو مادرم رو 10 سالگی از دست دادم بعد اون با داداشم زندگی کردم تا 20 سالگیم.
داداشم موقع رفتن منوامانتی به سید مهدی سپرد. رفت وبرنگشت. نه خودش ونه جنازش.
با حرف سید از خاطره هام بیرون اومدم.

سید: کورم کردی وردار دستت رو.
- نوچ شوهرخودمِ دوست دارم.
- می دونم.
- میشه بری ومنو 10 دقیقه با داداشم تنها بزاری؟! زود میام قول میدم.
- باشه
رفت. خودم رو انداختم رو قبر. گفتم:
- سلام داداش... نمی‎خوای برگردی داداش؟! منو تنها گذاشتی نگفتی من بعد تو چی کارکنم! داداش من می ترسم از تنهایی، از جدایی. یادتِ به من چی می‎گفتی! می‎گفتی" تو مراسم گریه نکن" کدوم مراسم؟! چرا من وسید تنها گذاشتی؟! ببین اونم دلش می‎خواد بیاد پیشت؛ اونم می‎خواد منو تنها بزاره.
 
آخرین ویرایش

mahya6980

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
5/5/19
ارسال ها
66
امتیاز
1,723
سن
18
محل سکونت
تهران
رفتیم توسیسمونی فروشی.اصلا توحال خودم نبودم.
با صدای سید بهش نگاه کردم:
- خودت رو داغون می‎کنی خانومی. بهت قول میدم هرروز زنگ بزنم... بیا بریم اون لباس هارو نگاه کنیم. بیبن کدوم قشنگِ برای پسرمون.
منم با سرقبول کردم. چشمم به یک لباس نظامی بچه گونه افتاد. رفتم ورش داشتم و به سبد خرید اضافه کردم.
یه ماه دیگه محرم بود لباس سیاه برای بچه هام گرفتم.
سید: حالا شدی خانم خودم.
هرلباسی رو که می‎دید دو تا به رنگ های ابی وصورتی یا زرد وآبی یا قرمزو سبزِبرمی‎داشت. انگار رنگ دیگه نیست!
منم قهوه ای و کرم برمی‎داشتم.
تا 10 سالگی بچه ها لباس برداشتیم و رفتیم سراغ سرویس وچوب.
سید: خب عزیزم فعلا براشون ازاین نوزادی ها میگیریم تا 5 سالگی شون.
هیچی نمی‎فهمیدم فقط میدیدم ل**ب هاش تکون می‎خورد. چرا همش می‎گفت "تو" پس خودش چی؟ نقشی نداشت؟! نمی دونم چم شده بود. اشکام آروم آروم سرازیر می‎شدند ودلم تنگ.
سید آروم بغلم کرد وزیر گوشم زمزه وار گفت:
- خودت رو خالی کن.
بعد چند دقیقه هق هق، آروم شدم واز بغلش اومدم بیرون. گفتم:
- بریم سراغ تخت؟
- آرومی؟
سرم رو تکون دادم.
- باشه پس بریم.
رفیم بخش تخت وکمد.
با دیدن تخت، کالسکه، اسباب بازی های رنگارنگ دیگه دردم رو فراموش کردم.
با ذوق گفتم:
- تخت وسرویس خوابها با تو ولی کالسکه و اسباب بازی ها بامن.
با لبخند من سیدم لبخند زد وگفت:
- باشه. کوچولو دلت اسباب بازی می‎خواد بگو چرا هی گریه می‎کنی!
با اخم گفتم:
- اولا کوچولو خودتی دوما مگه من چند سالمه همش 22 سالمع دیگه.
یه هقهقه ای سرداد که نگو.
آروم بینیم رو بین انگشتاش گرفت وگفت:
کوچو بیا بریم برات از اون خرس گنده ها بخرم.
متوجه حرفش نشدم. بعد اینکه متوجه شدم یعنی چی با حرص گفتم:
- بریم خونه تلافی می‎کنم.
با لبخند وشیطنت گفت:
- چجوری؟!
- خودت می‎فهمی.
رسیدیم خونه وسایلا رو آوردیم بالا.
کاغذ دیواری هارو با کمک هم به دیوار زدیم. چون خونمون بزرگ بود 6 خوابه بود، شب به زور تموم کردیم.
خونمون بزرگِ چون هم به من وهم به سید مهدی ارث رسیده.
 
آخرین ویرایش

mahya6980

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
5/5/19
ارسال ها
66
امتیاز
1,723
سن
18
محل سکونت
تهران
بعد از این که اتاق بچه ها رو چیدیم تلفن سید زنگ خورد رفت تو حیاط، بعد از اون نفهمیدم چی گفت، ولی هرچی بود آشفته و کلافه بود رنگش پریده بود.
**********************
مهدی
بعد چیدن اتاق بچه ها؛ گوشیم زنگ خورد. یک نگاه به گوشیم کردم دیدم فرماندهِ.
به حیاط رفتم وتماس را برقرار کردم.
- الو سلام قربان.
فرمانده: الو حسینی... امشب قرار بیاییم خونتون، برای خدا حافظی. آخر هفته اعضامی به سوریه.
دستام شل شد. می‎دونم این روز می‎رسه ولی نمی‎دونستم چجوری به زهرا خانم بگم.
خودم رو جمع کردم ورو به فرمانده گفتم:
- قربان اگه میشه فردا بیایید. ببخشید ولی خانم من بارداره هنوز چیزی بهش نگفتم.
کلافه دستی به موهام کشیدم.
فرمانده: هرچه زود تر باید بهش بگی.
- چشم قربان سعی خودم رو می‎کنم.
فرمانده: حسینی آماده باش این جمعه حرکتِ.
- بله قربان در جریانم چشم خدا نگهدار.
فرمانده: خدانگهدار.
چجوری به زهرا بگم. همش رفتن مسعود میاد جلو چشام که زهرا با گریه می‎گفت:" داداشی میشه نری لطفا"
توی همین فکرا بودم که قطره آبی به صورتم چکید.
دستام رو، رو به بالا گرفتم.
هنوز دستام باز بود که یهویی یکی محکم از پشت بغلم کرد.
از بوش فهمیدم زهراست.
گفتم:
- نمی‎زاری من 2 دقیقه تنها باشم؟!
- خودت گفتی بیا بقلم!
عجب شیطونِ این خانم ما. با لخند رو بهش گفتم:
- دوست دارم.
- منم همینطور.
- خانم فردا مهمون داریم.
- کی ؟
-همکارامم میان برای خداحافظی.
دیدم رنگش پرید و رفت تو اتاق درم بست.
 
آخرین ویرایش

mahya6980

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
5/5/19
ارسال ها
66
امتیاز
1,723
سن
18
محل سکونت
تهران
پشت سرش رفتم و پشت در نشستم.
سرم رو گذاشتم روی در و گفتم:
- زهرا جان ما حرفامون رو زدیم. تو قول دادی عزیزم. بیا بیرون شام بخوریم, چند روزِ غذا درست و حسابی نخوردی. به خاطر من نه بخاطر بچه ها.
صدای تیک تیک در که اومد بلند شدم وایستادم.
اومد بیرون بدونه این که به من نگاه کنه رفت میز غذا رو چید. منم رفتم پشت میز غذا و شاممون رو توی سکوت خوردیم.
بعد غذا خواست بلند بشه که سرش گیج رفت. داشت می‎افتاد که بغلش کردم بردم اتاقمون و گذاشتمش روی تخت. گفتم:
-دوست دارم ولی باید برم!
-من عاشقتم و جدایی از تو برام سخته.
پیشونیش رو بوسیدم گفتم:
- بخواب عزیزم فردا کلی کار داریم.
پتو رو کشیدم روش رفتم میز و جمع کردم. ظرف‌ها رو شستم رفتم اتاق کارم، شروع کردم به وصیت نامه نوشتن. تموم که شد رفتم بخوابم.
صبح که از خواب پاشدم رفتم میز صبحانه رو چیدم و آروم رفتم اتاق تا زهرا رو بیدار کنم.
در رو آروم باز کردم و سرم رو تو بردم. خواب بود. به سمتش رفتم و بالا سرش روی تخت نشستم.
دستام رو به حالت نوازش روی موهاش کشیدم. چقدر جدایی از سه تاشون برام سخته. چطور می‎تونم بدون اینا دووم بیارم؟!
آروم پیشونیش رو بوسیدم. همین که سرم رو بلند کردم دیدم یه قطره اشک از چشماش جاری شد.
با دستم آروم پاکش کردم و دوتا چشماش رو بوسیدم و گفتم:
- اگه گریه کنی میذارم میرما!
- چرا داری کاری می‎کنی که بیشتر عاشقت بشم؟! چرا داری بیشتر منو به خودت وابسته می‎کنی؟!
چشماش رو باز کرد ولی باز سیل اشکاش جاری شد.
کمکش کردم بلند بشه.
اشکاش رو پاک کردم و برای اینکه بتونم جو رو عوض کنم با لبخند گفتم:
- نی نی های بابا گشنشون نیست؟!
سرش پایین بود با حرفم سرش رو بلند کرد. فکر کنم فهمید می‎خوام جو رو عوض کنم چون با لبخند مصنوعی گفت:
- اگه باباشون صبحونه رو آماده کنه، چرا گشنشون نباشه.
پیشونیش رو بوسیدم و گفتم:
- باباشون به فدای اونا و مامانشون. بیا ببین چه صبحونه ای برای عزیزانم درست کردم!
دستش رو گرفتم و کمک کردم بلند شه. با هم رفتیم بیرون.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

موضوعات مشابه


بالا