• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان جدایی‌ات برایم سخت است | mahya6980 کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع بانوی بهشتی
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 13
  • بازدیدها 795
  • کاربران تگ شده هیچ

بانوی بهشتی

کاربر سایت
رفیق جدید انجمن
تاریخ ثبت‌نام
5/5/19
ارسالی‌ها
60
پسندها
415
امتیازها
2,623
مدال‌ها
5
سن
23
سطح
5
 
  • نویسنده موضوع
  • #11
خرید‌ها رو انجام دادیم یه جور خرید کرد که من تعجب کردم. انگار می‌خواست جشن بگیره خوش‌حال بود. خیلی گفتم شاید فرمانده‌شون میاد خوشحاله. شب شد، ساعت هشت شب بود که مهمون‌ها رسیدند. سید برای این که من اذیت نشم چندتا خدمه گرفته بود تا پذیرایی کنند. منم چادر سرم کردم همراه سید به جلوی در رفتیم تقریبا بیست نفر اومده بودند. همه شون لباس مشکی پوشیده بودند. دلم یه جوری شد بعد از خوش آمد گویی خواستم جمع‌شون رو ترک کنم، دیدم که فرمانده شون گفتند:
- سید جان می خوام یه موضوعی بهتون بگم و شما هم باید باشید خانم حسینی.
گفتم:
- بله حتما.
فرمانده گفت:
- والا نمی‌دونم از کجا شروع کنم تعدادی شهدا تازه تفحص شده آوردن.
یه دفعه سید بهم گفت:
- خانم میشه بری چایی بیاری؟
منم گفتم:
- چشم.
بلند شدم و رفتم سمت آشپز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بانوی بهشتی

کاربر سایت
رفیق جدید انجمن
تاریخ ثبت‌نام
5/5/19
ارسالی‌ها
60
پسندها
415
امتیازها
2,623
مدال‌ها
5
سن
23
سطح
5
 
  • نویسنده موضوع
  • #12
***
زهرا
رفتم بالا تو اتاقی که وسایل محمد گذاشته بودیم عود روشن کردم. گلاب پاشیدم. کامپیوترش رو روشن کردم، مداحی «منم باید برم» گذاشتم. صداش رو زیاد کردم. با دستمال قاب عکس محمد رو تمیز کردم. دستی به سر و گوش اتاق کشیدم. یکی از پیراهن‌های محمد رو برداشتم و روی تخت خوابیدم. دلم لک زده بود برای خنده‌هاش. با مرور خاطرات وگریه کردن نفهمیدم کی خوابم برد.
صبح که از خواب پا شدم به خودم گفتم:
- بسه دیگه! چته؟ از امروز بشو زهرای قوی. از امروز از بودن با علی لذت ببر، تموم کن هرچی غصه خوردنه.
پا شدم نماز صبح خوندم. لباس مرتبی پوشیدم، موهام رو شونه کردم. زیر سماور رو روشن کردم. میز صبحانه رو چیدم. رفتم لباس‌های علی رو اتو کردم. رفتم پیش علی پیشونیش رو بوسیدم. گفتم:
- علی آقا! نمی‌خوای بیدار بشی؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بانوی بهشتی

کاربر سایت
رفیق جدید انجمن
تاریخ ثبت‌نام
5/5/19
ارسالی‌ها
60
پسندها
415
امتیازها
2,623
مدال‌ها
5
سن
23
سطح
5
 
  • نویسنده موضوع
  • #13
زهرا
دلم داشت شور می زد گفتم اینسری محمد اومده که منو تحویل بگیره علی بره
یاد محمد افتادم که داشت می رفت یاد بچگی هامون یاد خاطره هاش یاد حرف هاش یاد اذیت کردن هاش ......
علی بااعصبانیت گفت: بس کن خستم کردی دست وردار الان میرم استفا میدم میگم نمیرم اشک هاتو پاک کن خواست بره بازوش گرفتم وگفتم: به روح داداش محمدم بری باید قید منو بزنی برگشت سمتم بااعصبانیت خواست چیزی بگه که فرمانده اومد گفت: بریم سوار ماشین شدیم مداحی موردعلاقه شو گذاشت
************************

اگه بره سرم رو نیزه‌ها فدا سر تموم بچه‌ها
پاشو برو عزیز برادرم، کسی نره به سمت خیمه‌ها

از غصه آب شدم، خونه خراب شدم
شرمنده‌ی زینب و روی رباب شدم
شرمنده‌ی تو و روی رباب شدم

مادر اومده بالا سرم
غرق‌خون شده پا تا سرم
محشری شده برا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

بانوی بهشتی

کاربر سایت
رفیق جدید انجمن
تاریخ ثبت‌نام
5/5/19
ارسالی‌ها
60
پسندها
415
امتیازها
2,623
مدال‌ها
5
سن
23
سطح
5
 
  • نویسنده موضوع
  • #14
علی
****
دلم برای زهرا سوخت محمد بود از هیبت محمدخال محمد بود زهرا تو بغلم بود صداش نمی اومد فکر کردم آروم شده سرش از سینم جدا کردم دیدم بی هوش شد هول کردم داد زدم آمبولانس خبر کنید فرمانده اومد کنارم گفت آمبولانس الان میاد کمی بعد آمبولانس اومد منتظر کار کنای آمبولانس نشدم زهراگرفتم بغلم بردم گذاشتم تو آمبولانس آقای که اونجا بود منو بیرون کرد یه سری سوال پرسید گفت خانمتون باید به بیمارستان انتقال بشه
 

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا