You are using an out of date browser. It may not display this or other websites correctly.
You should upgrade or use an
alternative browser.
شعرکده ** غمکده **
-
نویسنده موضوع
.ARMIN
-
تاریخ شروع
-
پاسخها
3,248
-
بازدیدها
30,805
-
کاربران تگ شده
هیچ
سحابی قیرگون بر شد ز دریا | | که قیر اندود زو روی دنیا |
خلیج فارس گفتی کز مغاکی | | به دوزخ رخنه کرد و ریخت آنجا |
به ناگه چون بخاری تیره و تار | | از آن چاه سیه سر زد به بالا |
علم زد بر فراز بام اهواز | | خروشان قلزمی جوشان و دروا |
نهنگان در چه دوزخ فتادند | | وز ایشان رعد سان برخاست هرا |
هزاران اژدهای کوه پیکر | | به گردون تاختند از سطح غبرا |
بجست از کام آنان آتش و دود | | وز آن شد روشن و تاریک صحرا |
هزیمت شد سپهر از هول و افتاد | | |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
ای آفتاب گردون! تاری شو و متاب | | کز برج دین بتافت یکی روشن آفتاب |
بنمود جلوهای و ز دانش فروخت نور | | بگشود چهرهای و ز بینش گشود باب |
شمس رسل محمد مرسل که در ازل | | از ما سوی الله آمده ذات وی انتخاب |
تابنده بد ز روز ازل نور ذات او | | با پرتو و تجلی بی پرده و نقاب |
لیکن جهان به چشم خود اندر حجاب داشت | | امروز شد گرفته ز چشم جهان، حجاب |
تا دید بیحجاب رخی را که کردگار | | بر او بخواند آیت والشمس در کتاب |
رویی که آفتاب فلک پیش نور او | | باشد چنان که کتان در... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
ماندهام در شکنج رنج و تعب | | زین بلا وارهان مرا، یارب! |
دلم آمد در این خرابه به جان | | جانم آمد در این مغاک به لب |
شد چنان سخت زندگی که مدام | | شدهام از خدای مرگ طلب |
ای دریغا لباس علم و هنر | | ای دریغا متاع فضل و ادب |
که شد آوردگاه طنز و فسوس | | که شد آماجگاه رنج و تعب |
آه غبنا و اندها! که گذشت | | عمر در راه مسلک و مذهب |
غم فرزندگان و اهل و عیال | | روز عیشم سیه نموده چو شب |
با قناعت کجا توان دادن | | پاسخ پنج بچهی مکتب... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
سخن بزرگ شود چون درست باشد و راست | | کس ار بزرگ شد از گفتهی بزرگ، رواست |
چه جد، چه هزل، درآید به آزمایش کج | | هر آن سخن که نپیوست با معانی راست |
شنیدهای که به یک بیت فتنهای بنشست | | شنیدهای که ز یک شعر کینهای برخاست |
سخن گر از دل دانا نخاست، زیبا نیست | | گرش قوافی مطبوع و لفظها زیباست |
کمال هر شعر اندر کمال شاعر اوست | | صنیع دانا انگارهی دل داناست |
چو مرد گشت دنی، قولهای اوست دنی | | چو مرد والا شد، گفتههای او والاست |
سخاوت آرد گفتار شاعری که سخی است | | |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
در شهربند مهر و وفا دلبری نماند | | زیر کلاه عشق و حقیقت سری نماند |
صاحبدلی چو نیست، چه سود از وجود دل؟ | | آیینه گو مباش چو اسکندری نماند |
عشق آن چنان گداخت تنم را که بعد مرگ | | بر خاک مرقدم کف خاکستری نماند |
ای بلبل اسیر! به کنج قفس بساز | | اکنون که از برای تو بال و پری نماند |
ای باغبان! بسوز که در باغ خرمی | | زین خشکسال حادثه برگ تری نماند |
برق جفا به باغ حقیقت گلی نهشت | | کرم ستم به شاخ فضیلت بری نماند |
صیاد ره ببست چنان کز پی نجات | | غیر از طریق دام، ره... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
ای دیو سپید پای در بند! | | ای گنبد گیتی! ای دماوند! |
از سیم به سر یکی کله خود | | ز آهن به میان یکی کمر بند |
تا چشم بشر نبیندت روی | | بنهفته به ابر، چهر دلبند |
تا وارهی از دم ستوران | | وین مردم نحس دیومانند |
با شیر سپهر بسته پیمان | | با اختر سعد کرده پیوند |
چون گشت زمین ز جور گردون | | سرد و سیه و خموش و آوند |
بنواخت ز خشم بر فلک مشت | | آن مشت تویی، تو ای دماوند! |
تو مشت درشت روزگاری | | از گردش قرنها پس افکند |
| | |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
به کام من بر، یک چند گشت گیهان بود | | که با زمانه مرا عهد بود و پیمان بود |
هزاردستان بد در سخن مرا و چو من | | نه در هزار چمن یک هزاردستان بود |
مرا چو کان بدخشان بد این دل دانا | | سخن بدو در، چون گوهر بدخشان بود |
شکفته بود همه بوستان خاطر من | | حسود را دل از اندیشه سخت پژمان بود |
نه دیدهام به ره چهرهای شدی گریان | | نه خاطرم ز غم طرهای پریشان بود |
نبد مرا دل و دین کز دو چشم و زلف بتان | | همه سرایم زین پیش، کافرستان بود |
به گرد من بر، خوبان همه کشید رده | | |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
هنگام فرودین که رساند ز ما درود؟ | | بر مرغزار دیلم و طرف سپیدرود |
کز سبزه و بنفشه و گلهای رنگ رنگ | | گویی بهشت آمده از آسمان فرود |
دریا بنفش و مرز بنفش و هوا بنفش | | جنگل کبود و کوه کبود و افق کبود |
جای دگر بنفشه یکی دسته بدروند | | وین جایگه بنفشه به خرمن توان درود |
کوه از درخت گویی مردی مبارز است | | پرهای گونهگون زده چون جنگیان به خود |
اشجار گونهگون و شکفته میانشان | | گلهای سیب و آلو و آبی و آمرود |
چون لوح آزمونه که نقاش چربدست | | الوان گونهگون را بر... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
رسید موکب نوروز و چشم فتنه غنود | | درود باد بر این موکب خجسته، درود |
به کتف دشت یکی جوشنی است مینا رنگ | | به فرق کوه یکی مغفری است سیم اندرود |
سپهر گوهر بارد همی به مینا درع | | سحاب لل پاشد همی به سیمین خود |
شکسته تاج مرصع به شاخک بادام | | گسسته عقد گهر بر ستاک شفتالود |
به طرف مرز بر آن لالههای نشکفته | | چنان بود که سر نیزههای خونآلود |
به روی آب نگه کن که از تطاول باد | | چنان بود که گه مسکنت جبین یهود |
صنیع آزر بینی و حجت زردشت | | گواه موسی یابی و معجز... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
بهارا! بهل تا گیاهی برآید | | درخشی ز ابر سیاهی برآید |
در این تیرگی صبر کن شام غم را | | که از دامن شرق ماهی برآید |
بمان تا در این ژرف یخزار تیره | | به نیروی خورشید راهی برآید |
وطن چاهسار است و بند عزیزان | | بمان تا عزیزی ز چاهی برآید |
به بیداد بدخواه امروز سر کن | | که روز دگر دادخواهی برآید |
بر این خاک تیغ دلیری بجنبد | | وز این دشت گرد سپاهی برآید |
ز دست کس ار هیچ ناید صوابی | | بهل تا ز دستی گناهی برآید |
مگر از گناهی بلایی... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.