You are using an out of date browser. It may not display this or other websites correctly.
You should upgrade or use an
alternative browser.
** غمکده **
-
نویسنده موضوع
.ARMIN
-
تاریخ شروع
-
پاسخها
3,250
-
بازدیدها
54,794
-
کاربران تگ شده
هیچ
| عالمی طعنه زد به نادانی | | که بهر موی من دو صد هنر است |
| چون توئی را به نیم جو نخرند | | مرد نادان ز چارپا بتر است |
| نه تن این، بر دل تو بار بلاست | | نه سر این، بر تن تو درد سر است |
| بر شاخ هنر چگونه خوری | | تو که کارت همیشه خواب و خور است |
| نشود هیچگاه پیرو جهل | | هر که در راه علم، رهسپر است |
| نسزد زندگی و بیخبری | | مرده است آنکه چون تو بیخبر است |
| ره آزادگان، دگر راهی است | | مردمی را اشارتی دگر است |
| راحت آنرا رسد که رنج برد | | |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| عدسی وقت پختن، از ماشی | | روی پیچید و گفت این چه کسی است |
| ماش خندید و گفت غره مشو | | زانکه چون من فزون و چون تو بسی است |
| هر چه را میپزند، خواهد پخت | | چه تفاوت که ماش یا عدسی است |
| جز تو در دیگ، هر چه ریختهاند | | تو گمان میکنی که خار و خسی است |
| زحمت من برای مقصودی است | | جست و خیز تو بهر ملتمسی است |
| کارگر هر که هست محترمست | | هر کسی در دیار خویش کسی است |
| فرصت از دست میرود، هشدار | | عمر چون کاروان بی جرسی است |
| هر پری را هوای پروازی... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| بادی وزید و لانهی خردی خراب کرد | | بشکست بامکی و فرو ریخت بر سری |
| لرزید پیکری و تبه گشت فرصتی | | افتاد مرغکی وز خون سرخ شد پری |
| از ظلم رهزنی، ز رهی ماند رهروی | | از دستبرد حادثهای، بسته شد دری |
| از هم گسست رشتهی عهد و مودتی | | نابود گشت نام و نشانی ز دفتری |
| فریاد شوق دیگر از آن لانه برنخاست | | و آن خار و خس فکنده شد آخر در آذری |
| ناچیز گشت آرزوی چند سالهای | | دور اوفتاد کودک خردی ز مادری |
| بلبلی از جلوهی گل بی قرار | | گشت طربناک بفصل بهار |
| در چمن آمد غزلی نغز خواند | | رقص کنان بال و پری برفشاند |
| بیخود از این سوی بدانسو پرید | | تا که بشاخ گل سرخ آرمید |
| پهلوی جانان چو بیفکند رخت | | مورچهای دید بپای درخت |
| با همه هیچی، همه تدبیر و کار | | با همه خردی، قدمش استوار |
| ز انده ایام نگردد زبون | | رایت سعیش نشود واژگون |
| قصه نراند ز بتان چمن | | پا ننهد جز بره خویشتن |
| مرغک دلداده بعجب و غرور | | کرد یکی لحظه تماشای... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| به ماه دی، گلستان گفت با برف | | که ما را چند حیران میگذاری |
| بسی باریدهای بر گلشن و راغ | | چه خواهد بود گر زین پس نباری |
| بسی گلبن، کفن پوشید از تو | | بسی کردی بخوبان سوگواری |
| شکستی هر چه را، دیگر نپیوست | | زدی هر زخم، گشت آن زخم کاری |
| هزاران غنچه نشکفته بردی | | نوید برگ سبزی هم نیاری |
| چو گستردی بساط دشمنی را | | هزاران دوست را کردی فراری |
| بگفت ای دوست، مهر از کینه بشناس | | ز ما ناید بجز تیمارخواری |
| هزاران راز بود اندر دل خاک | | |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| شنیدستم که وقت برگریزان | | شد از باد خزان، برگی گریزان |
| میان شاخهها خود را نهان داشت | | رخ از تقدیر، پنهان چون توان داشت |
| بخود گفتا کازین شاخ تنومند | | قضایم هیچگه نتواند افکند |
| سموم فتنه کرد آهنگ تاراج | | ز تنها سر، ز سرها دور شد تاج |
| قبای سرخ گل دادند بر باد | | ز مرغان چمن برخاست فریاد |
| ز بن برکند گردون بس درختان | | سیه گشت اختر بس نیکبختان |
| به یغما رفت گیتی را جوانی | | کرا بود این سعادت جاودانی |
| ز نرگس دل، ز نسرین سر... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| ای به یادت تازه جان عاشقان! | | ز آب لطفت تر، زبان عاشقان! |
| از تو بر عالم فتاده سایهای | | خوبرویان را شده سرمایهای |
| عاشقان افتادهی آن سایهاند | | مانده در سودا از آن سرمایهاند |
| تا ز لیلی سر حسنش سر نزد | | عشق او آتش به مجنون در نزد |
| تا لب شیرین نکردی چون شکر | | آن دو عاشق را نشد خونین، جگر |
| تا نشد عذرا ز تو سیمینعذار | | دیدهی وامق نشد سیماببار |
| تا به کی در پرده باشی عشوهساز | | عالمی با نقش پرده عشقباز؟ |
| وقت شد کین پرده بگشایی ز... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| ضعف پیری قوت طبعم شکست | | راه فکرت بر ضمیر من ببست |
| در دلم فهم سخندانی نماند | | بر لبم حرف سخنرانی نماند |
| به که سر در جیب خاموشی کشم | | پا به دامان فراموشی کشم |
| نسبتی دارد به حال من قوی | | این دو بیت از مثنوی مولوی: |
| «کیف یاتی النظم لی و القافیه؟ | | بعد ما ضعفت اصول العافیه» |
| «قافیه اندیشم و، دلدار من | | گویدم: مندیش جز دیدار من!» |
| کیست دلدار؟ آنکه دلها دار اوست | | جمله دلها مخزن اسرار اوست |
| دارد او از خانهی خود آگهی | | |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| چون رسیدم شب بدین جا زین خطاب | | در میان فکر تم بربود خواب |
| خویش را دیدم به راهی بس دراز | | پاک و روشن چون ضمیر اهل راز |
| ناگه آواز سپاهی پرخروش | | از قفا آمد در آن راهم به گوش |
| بانگ چاووشان دلم از جا ببرد | | هوشم از سر، قوتم از پا ببرد |
| چاره میجستم پی دفع گزند | | آمد اندر چشمم ایوانی بلند |
| چون شتابان سوی او بردم پناه | | تا شوم ایمن ز آسیب سپاه، |
| از میان شان والد شاه زمن | | آن به نام و صورت و سیرت حسن |
| جامههای خسروانی در... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| شهریاری بود در یونان زمین | | چون سکندر صاحب تاج و نگین |
| بود در عهدش یکی حکمتشناس | | کاخ حکمت را قوی کرده اساس |
| اهل حکمت یک به یک شاگرد او | | حلقه بسته جمله گرداگرد او |
| شاه چون دانست قدرش را شریف | | ساختاش در خلوت صحبت، حریف |
| جز به تدبیرش نرفتی نیمگام | | جز به تلقینش نجستی هیچ کام |
| در جهانگیری ز بس تدبیر کرد | | قاف تا قافاش همه تسخیر کرد |
| شاه چون نبود به نفس خود حکیم | | یا حکیمی نبودش یار و ندیم، |
| قصر ملکش را بود بنیاد،... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.