You are using an out of date browser. It may not display this or other websites correctly.
You should upgrade or use an
alternative browser.
** غمکده **
-
نویسنده موضوع
.ARMIN
-
تاریخ شروع
-
پاسخها
3,250
-
بازدیدها
54,788
-
کاربران تگ شده
هیچ
| چون به تدبیر حکیم نامدار | | یافت گیتی بر شه یونان قرار |
| یک نگینوار از همه روی زمین | | خارجش نگذاشت از زیر نگین |
| شه شبی در حال خویش اندیشه کرد | | شیوهی نعمتشناسی پیشه کرد |
| خلعت اقبال بر خود چست یافت | | هر چه از اسباب دولت جست، یافت |
| غیر فرزندی که از عز و شرف | | از پس رفتن، بود او را خلف |
| در ضمیر شه چون این اندیشه خاست | | گفت با دانای حکمتپیشه، راست |
| گفت: ای دستور شاهی پیشهات! | | آفرین بادا! بر این اندیشهات! |
| هیچ نعمت بهتر از فرزند... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| کرد چون دانا حکیم نیکخواه | | شهوت و زن را نکوهش پیش شاه |
| ساخت تدبیری به دانش کاندر آن | | ماند حیران فکرت دانشوران |
| نطفه را بیشهوت از صلبش گشاد | | د رمحلی جز رحم آرام داد |
| بعد نه مه گشت پیدا ز آن محل | | کودکی بیعیب و طفلی بی خلل |
| غنچهای از گلبن شاهی دمید | | نفحهای از ملک آگاهی وزید |
| تاج شد از گوهر او سربلند | | تخت گشت از بخت او فیروزمند |
| صحن گیتی بی وی و چشم فلک | | بود آن بیمردم، این بیمردمک |
| زو به مردم صحن آن معمور... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| صبحدم چون شاه این نیلی تتق | | بارگی راندی به میدان افق |
| شه سلامان، م**س.ت و نیم خواب | | پای کردی سوی میدان در رکاب |
| با گروهی از نژاد خسروان | | خردسال و تازهروی و نوجوان |
| هر یکی در خیل خوبان سروری | | آفت ملکی بلای کشوری |
| صولجان بر کف، به میدان تاختی | | گوی زرین در میان انداختی |
| یک به یک چوگانزنان جویای حال | | گرد یک مه حلقه کرده صد هلال |
| گرچه بودی زخم چوگان از همه | | بود چابکتر سلامان از همه |
| گوی بردی از همه با صد شتاب | | |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| از کمانداران خاص اندر زمان | | خواستی ناکرده زه چاچی کمان |
| بی مدد آن را به زه آراستی | | بانگ زه از گوشهها برخاستی |
| دست مالیدی بر آن چالاک و چست | | تا بن گوشاش کشیدی از نخست |
| گاه بنهادی سه پر مرغی بر آن | | رهسپر گشتی به هنجار نشان |
| ورگشادی تیر پرتابی ز شست | | بودیاش خط افق جای نشست |
| گرنه مانع سختی گردون شدی | | از خط دور افق بیرون شدی |
| بود در جود و سخا دریا کفی | | ملکش از بحر عطا دریا کفی |
| پر شدی از فیض آن ابر کرم | | عرصهی گیتی ز دینار و درم |
| بزم جودش را چو میآراستم | | نسبتش با معن و حاتم خواستم |
| لیک اندر جنب او بی قال و قیل | | معن باشد مبخل و حاتم بخیل |
| بسکه دستش داشتی با بسط، خوی | | تافتی انگشت او از قبض، روی |
| قبض کف گر خواستی، انگشت او | | خم نکردی پشت خود در مشت او |
| چون سلامان را شد اسباب جمال | | از بلاغت جمع، در حد کمال، |
| سرو نازش نازکی از سر گرفت | | باغ لطفش رونق دیگر گرفت |
| نارسیده میوهای بود از نخست | | چون رسیدن شد بر آن میوه درست، |
| خاطر ابسال چیدن خواستاش | | وز پی چیدن، چشیدن خواستاش |
| لیک بود آن میوه بر شاخ بلند | | بود کوتاه آرزو را ز آن، کمند |
| شاهدی پر عشوه بود ابسال نیز | | کم نه ز اسباب جمالاش هیچ چیز |
| با سلامان عرض خوبی ساز کرد | | شیوهی جولانگری آغاز کرد |
| گاه بر رسم نغوله پیش... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| چون سلامان با همه حلم و وقار | | کرد در وی عشوهی ابسال کار، |
| در دل از مژگان او، خارش خلید | | وز کمند زلف او، مارش گزید |
| ز ابروانش طاقت او گشت طاق | | وز لبش شد تلخ، شهدش در مذاق |
| نرگس جادوی او خوابش ببرد | | حلقهی گیسوی او تابش ببرد |
| اشک او از عارضش گلرنگ شد | | عیشش از یاد دهانش تنگ شد |
| دید بر رخسار او خال سیاه | | گشت از آن خال سیه حالش تباه |
| دید جعد بیقرارش بر عذار | | ز آرزوی وصل او، شد بیقرار |
| شوقش از پرده برون آورد، لیک | | |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| چون سلامان مایل ابسال شد | | طالع ابسال فر خفال شد |
| یافت آن مهر قدیم او نوی | | شد بدو پیوند امیدش قوی |
| فرصتی میجست در بیگاه و گاه | | یابد اندر خلوت آن ماه، راه |
| تا شبی سویش به خلوت راه یافت | | نقد جان بر دست، پیش او شتافت |
| همچو سایه زیر پای او فتاد | | وز تواضع رو به پای او نهاد |
| شه سلامان نیز با صد عز و ناز | | کرد دست مرحمت سویش دراز |
| چون قبا تنگ اندر آغوشش گرفت | | کام جان از چشمهی نوشش گرفت |
| داشت شکر آن یکی، شیر این دگر | | |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| چون سلامان شد حریف ابسال را | | صرف وصلش کرد ماه و سال را، |
| باز ماند از خدمت شاه و حکیم | | هر دو را شد دل ز هجر او دو نیم |
| چون ز حال او خبر جستند باز | | محرمان کردندشان دانای راز |
| بهر پرسش پیش خویشاش خواندند | | با وی از هر جا حکایت راندند |
| شد یقین کن قصه از وی راست بود | | داستانی بیکم و بیکاست بود |
| هر یک اندر کار وی رایی زدند | | در خلاصش دستی و پایی زدند |
| بر نصیحت یافت کار اول قرار | | کز نصیحت نیست بهتر هیچ کار |
| از نصیحت تازه گردد هر... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| «دیدهی اقبال من روشن به توست | | عرصهی آمال من گلشن به توست |
| سالها چون غنچه دل خون کردهام | | تا گلی چون تو، به دست آوردهام |
| همچو گل از دست من دامن مکش! | | خنجر خار جفا بر من مکش! |
| در هوای توست تاجم فرقسای | | وز برای توست تختم زیر پای |
| رو به معشوقان نابخرد منه! | | افسر دولت ز فرق خود منه! |
| دست دل در شاهد رعنا مزن! | | تخت شوکت را به پشت پا مزن! |
| منصب تو چیست؟ چوگان باختن | | رخش زیر ران به میدان تاختن |
| نی گرفتن زلف چون چوگان به... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.