You are using an out of date browser. It may not display this or other websites correctly.
You should upgrade or use an
alternative browser.
** غمکده **
-
نویسنده موضوع
.ARMIN
-
تاریخ شروع
-
پاسخها
3,250
-
بازدیدها
54,788
-
کاربران تگ شده
هیچ
| چیست آن آتش؟ ریاضتهای سخت | | تا طبیعت را زند آتش به رخت |
| سوخت ز آن آثار طبع و جان بماند | | دامن از شهوات حیوانی فشاند |
| لیک چون عمری به آتش بود خوی | | گه گهاش درد فراق آمد به روی |
| ز آن «حکیماش» وصف حسن زهره گفت | | کرد «جان»اش را به مهر زهره جفت، |
| تا به تدریج او به زهره آرمید | | وز غم ابسال و عشق او رهید |
| چیست آن زهره ؟ کمالات بلند | | کز وصال او شود جان ارجمند |
| ز آن جمال عقل، نورانی شود | | پادشاه ملک انسانی شود |
| با تو گفتم مجمل این... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| ای به یادت تازه جان عاشقان! | | ز آب لطفت تر، زبان عاشقان! |
| از تو بر عالم فتاده سایهای | | خوبرویان را شده سرمایهای |
| عاشقان افتادهی آن سایهاند | | مانده در سودا از آن سرمایهاند |
| تا ز لیلی سر حسنش سر نزد | | عشق او آتش به مجنون در نزد |
| تا لب شیرین نکردی چون شکر | | آن دو عاشق را نشد خونین، جگر |
| تا نشد عذرا ز تو سیمینعذار | | دیدهی وامق نشد سیماببار |
| تا به کی در پرده باشی عشوهساز | | عالمی با نقش پرده عشقباز؟ |
| وقت شد کین پرده بگشایی ز... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| ضعف پیری قوت طبعم شکست | | راه فکرت بر ضمیر من ببست |
| در دلم فهم سخندانی نماند | | بر لبم حرف سخنرانی نماند |
| به که سر در جیب خاموشی کشم | | پا به دامان فراموشی کشم |
| نسبتی دارد به حال من قوی | | این دو بیت از مثنوی مولوی: |
| «کیف یاتی النظم لی و القافیه؟ | | بعد ما ضعفت اصول العافیه» |
| «قافیه اندیشم و، دلدار من | | گویدم: مندیش جز دیدار من!» |
| کیست دلدار؟ آنکه دلها دار اوست | | جمله دلها مخزن اسرار اوست |
| دارد او از خانهی خود آگهی | | |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| چون رسیدم شب بدین جا زین خطاب | | در میان فکر تم بربود خواب |
| خویش را دیدم به راهی بس دراز | | پاک و روشن چون ضمیر اهل راز |
| ناگه آواز سپاهی پرخروش | | از قفا آمد در آن راهم به گوش |
| بانگ چاووشان دلم از جا ببرد | | هوشم از سر، قوتم از پا ببرد |
| چاره میجستم پی دفع گزند | | آمد اندر چشمم ایوانی بلند |
| چون شتابان سوی او بردم پناه | | تا شوم ایمن ز آسیب سپاه، |
| از میان شان والد شاه زمن | | آن به نام و صورت و سیرت حسن |
| جامههای خسروانی در... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| شهریاری بود در یونان زمین | | چون سکندر صاحب تاج و نگین |
| بود در عهدش یکی حکمتشناس | | کاخ حکمت را قوی کرده اساس |
| اهل حکمت یک به یک شاگرد او | | حلقه بسته جمله گرداگرد او |
| شاه چون دانست قدرش را شریف | | ساختاش در خلوت صحبت، حریف |
| جز به تدبیرش نرفتی نیمگام | | جز به تلقینش نجستی هیچ کام |
| در جهانگیری ز بس تدبیر کرد | | قاف تا قافاش همه تسخیر کرد |
| شاه چون نبود به نفس خود حکیم | | یا حکیمی نبودش یار و ندیم، |
| قصر ملکش را بود بنیاد،... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| کرد چون دانا حکیم نیکخواه | | شهوت و زن را نکوهش پیش شاه |
| ساخت تدبیری به دانش کاندر آن | | ماند حیران فکرت دانشوران |
| نطفه را بیشهوت از صلبش گشاد | | د رمحلی جز رحم آرام داد |
| بعد نه مه گشت پیدا ز آن محل | | کودکی بیعیب و طفلی بی خلل |
| غنچهای از گلبن شاهی دمید | | نفحهای از ملک آگاهی وزید |
| تاج شد از گوهر او سربلند | | تخت گشت از بخت او فیروزمند |
| صحن گیتی بی وی و چشم فلک | | بود آن بیمردم، این بیمردمک |
| زو به مردم صحن آن معمور... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| صبحدم چون شاه این نیلی تتق | | بارگی راندی به میدان افق |
| شه سلامان، م**س.ت و نیم خواب | | پای کردی سوی میدان در رکاب |
| با گروهی از نژاد خسروان | | خردسال و تازهروی و نوجوان |
| هر یکی در خیل خوبان سروری | | آفت ملکی بلای کشوری |
| صولجان بر کف، به میدان تاختی | | گوی زرین در میان انداختی |
| یک به یک چوگانزنان جویای حال | | گرد یک مه حلقه کرده صد هلال |
| گرچه بودی زخم چوگان از همه | | بود چابکتر سلامان از همه |
| گوی بردی از همه با صد شتاب | | |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| از کمانداران خاص اندر زمان | | خواستی ناکرده زه چاچی کمان |
| بی مدد آن را به زه آراستی | | بانگ زه از گوشهها برخاستی |
| دست مالیدی بر آن چالاک و چست | | تا بن گوشاش کشیدی از نخست |
| گاه بنهادی سه پر مرغی بر آن | | رهسپر گشتی به هنجار نشان |
| ورگشادی تیر پرتابی ز شست | | بودیاش خط افق جای نشست |
| گرنه مانع سختی گردون شدی | | از خط دور افق بیرون شدی |
| بود در جود و سخا دریا کفی | | ملکش از بحر عطا دریا کفی |
| پر شدی از فیض آن ابر کرم | | عرصهی گیتی ز دینار و درم |
| بزم جودش را چو میآراستم | | نسبتش با معن و حاتم خواستم |
| لیک اندر جنب او بی قال و قیل | | معن باشد مبخل و حاتم بخیل |
| بسکه دستش داشتی با بسط، خوی | | تافتی انگشت او از قبض، روی |
| قبض کف گر خواستی، انگشت او | | خم نکردی پشت خود در مشت او |
| چون سلامان را شد اسباب جمال | | از بلاغت جمع، در حد کمال، |
| سرو نازش نازکی از سر گرفت | | باغ لطفش رونق دیگر گرفت |
| نارسیده میوهای بود از نخست | | چون رسیدن شد بر آن میوه درست، |
| خاطر ابسال چیدن خواستاش | | وز پی چیدن، چشیدن خواستاش |
| لیک بود آن میوه بر شاخ بلند | | بود کوتاه آرزو را ز آن، کمند |
| شاهدی پر عشوه بود ابسال نیز | | کم نه ز اسباب جمالاش هیچ چیز |
| با سلامان عرض خوبی ساز کرد | | شیوهی جولانگری آغاز کرد |
| گاه بر رسم نغوله پیش... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.