You are using an out of date browser. It may not display this or other websites correctly.
You should upgrade or use an
alternative browser.
** غمکده **
-
نویسنده موضوع
.ARMIN
-
تاریخ شروع
-
پاسخها
3,250
-
بازدیدها
54,763
-
کاربران تگ شده
هیچ
| چون سلامان با همه حلم و وقار | | کرد در وی عشوهی ابسال کار، |
| در دل از مژگان او، خارش خلید | | وز کمند زلف او، مارش گزید |
| ز ابروانش طاقت او گشت طاق | | وز لبش شد تلخ، شهدش در مذاق |
| نرگس جادوی او خوابش ببرد | | حلقهی گیسوی او تابش ببرد |
| اشک او از عارضش گلرنگ شد | | عیشش از یاد دهانش تنگ شد |
| دید بر رخسار او خال سیاه | | گشت از آن خال سیه حالش تباه |
| دید جعد بیقرارش بر عذار | | ز آرزوی وصل او، شد بیقرار |
| شوقش از پرده برون آورد، لیک | | |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| چون سلامان مایل ابسال شد | | طالع ابسال فر خفال شد |
| یافت آن مهر قدیم او نوی | | شد بدو پیوند امیدش قوی |
| فرصتی میجست در بیگاه و گاه | | یابد اندر خلوت آن ماه، راه |
| تا شبی سویش به خلوت راه یافت | | نقد جان بر دست، پیش او شتافت |
| همچو سایه زیر پای او فتاد | | وز تواضع رو به پای او نهاد |
| شه سلامان نیز با صد عز و ناز | | کرد دست مرحمت سویش دراز |
| چون قبا تنگ اندر آغوشش گرفت | | کام جان از چشمهی نوشش گرفت |
| داشت شکر آن یکی، شیر این دگر | | |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| چون سلامان شد حریف ابسال را | | صرف وصلش کرد ماه و سال را، |
| باز ماند از خدمت شاه و حکیم | | هر دو را شد دل ز هجر او دو نیم |
| چون ز حال او خبر جستند باز | | محرمان کردندشان دانای راز |
| بهر پرسش پیش خویشاش خواندند | | با وی از هر جا حکایت راندند |
| شد یقین کن قصه از وی راست بود | | داستانی بیکم و بیکاست بود |
| هر یک اندر کار وی رایی زدند | | در خلاصش دستی و پایی زدند |
| بر نصیحت یافت کار اول قرار | | کز نصیحت نیست بهتر هیچ کار |
| از نصیحت تازه گردد هر... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| «دیدهی اقبال من روشن به توست | | عرصهی آمال من گلشن به توست |
| سالها چون غنچه دل خون کردهام | | تا گلی چون تو، به دست آوردهام |
| همچو گل از دست من دامن مکش! | | خنجر خار جفا بر من مکش! |
| در هوای توست تاجم فرقسای | | وز برای توست تختم زیر پای |
| رو به معشوقان نابخرد منه! | | افسر دولت ز فرق خود منه! |
| دست دل در شاهد رعنا مزن! | | تخت شوکت را به پشت پا مزن! |
| منصب تو چیست؟ چوگان باختن | | رخش زیر ران به میدان تاختن |
| نی گرفتن زلف چون چوگان به... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| هر کجا از عشق جانی در هم است | | محنت اندر محنت و غم در غم است |
| خاصه عشقی کهش ملامت یار شد | | گفت و گوی ناصحان بسیار شد |
| از ملامت سخت گردد کار عشق | | وز ملامت شد فزون تیمار عشق |
| بیملامت عشق ، جانپروردن است | | چون ملامت یار شد خون خوردن است |
| چون سلامان آن ملامتها شنید | | جان شیرینش ز غم بر لب رسید |
| مهر ابسال از درون او نکند | | لیک شوری در درون او فکند |
| جانش از تیر ملامت ریش گشت | | در دل اندوهی که بودش بیش گشت |
| میبکاهد از ملامت جان... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| چون سلامان هفتهای محمل براند | | پندگویان را بر او دستی نماند |
| از ملامت ایمن و فارغ ز پند | | بار خود بر ساحل بحری فکند |
| دید بحری همچو گردون بیکران | | چشمهای بحریان چون اختران |
| قاف تا قاف امتداد دور او | | تا به پشت گاوماهی غور او |
| کوه پیکر موجها در اضطراب | | گشته کوهستان از آنها روی آب |
| چون سلامان بحر را نظاره کرد | | بهر اسباب گذشتن چاره کرد |
| کرد پیدا زورقی چون ماه نو | | برکنار بحر اخضر، تیزرو |
| هر دو رفتند اندر او... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| شه چو شد آگاه بعد از چند گاه | | ز آن فراق جانگداز از عمرکاه، |
| ناله بر گردون رسانیدن گرفت | | وز دو دیده خون چکانیدن گرفت |
| گفت کز هر جا خبر جستند باز | | کس نبود آگاه ز آن پوشیدهراز |
| داشت شاه آیینهای گیتی نمای | | پرده ز اسرار همه گیتی گشای |
| چون دل عارف نبود از وی نهان | | هیچ حالی از بد و نیک جهان |
| گفت کن آیینه را دارید پیش ! | | تا در آن بینم رخ مقصود خویش |
| چون بر آن آیینه افتادش نظر | | یافت از گم گشتگان خود خبر |
| هر دو را عشرت کنان در بیشه... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| چون پدر روی سلامان را بدید | | وز فراق عمر کاه او رهید، |
| بوسههای رحمتش بر فرق داد | | دست مهر از لطف بر دوشش نهاد |
| کای وجودت خوان احسان را نمک! | | چشم انسان را جمالت مردمک! |
| روضهی جان را نهال نوبری | | آسمان را آفتاب دیگری |
| باغ دولت را گل نوخاسته | | برج شاهی را مه ناکاسته |
| عرصهی آفاق لشکرگاه توست | | سرکشان را روی در درگاه توست |
| پای تا سر لایق تختی و تاج | | نیست تاج و تخت را بی تو رواج |
| تاج را مپسند بر فرق خسان! | | تخت را... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| کیست در عالم ز عاشق خوارتر؟ | | نیست کار از کار او، دشوارتر |
| نی غم یار از دلش زایل شود | | نی تمنای دلش حاصل شود |
| مایهی آزار او بی گاه وگاه | | طعنهی بدخواه و پند نیکخواه |
| چون سلامان آن نصیحتها شنید | | جامهی آسودگی بر خود درید |
| خاطرش از زندگانی تنگ شد | | سوی نابود خودش آهنگ شد |
| چون حیات مرد، نی درخور بود | | مردگی از زندگی خوشتر بود |
| روی با ابسال در صحرا نهاد | | در فضای جانفشانی پا نهاد |
| پشته پشته هیزم از هر جا برید | | |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| باشد اندر دار و گیر روز و شب | | عاشق بیچاره را حالی عجب |
| هر چه از تیر بلا بر وی رسد | | از کمان چرخ، پی در پی رسد |
| ناگذشته از گلویش خنجری | | از قفای او در آید دیگری |
| گر بدارد دوست از بیداد دست | | بر وی از سنگ رقیب آید شکست |
| ور بگردد از سرش سنگ رقیب | | یابد از طعن ملامتگر نصیب |
| ور رهد زینها بریزد خون به تیغ | | شحنهی هجرش به صد درد و دریغ |
| چون سلامان کوه آتش برفروخت | | واندر او ابسال را چون خس بسوخت |
| رفت همتای وی و یکتا بماند | | |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.