You are using an out of date browser. It may not display this or other websites correctly.
You should upgrade or use an
alternative browser.
** غمکده **
-
نویسنده موضوع
.ARMIN
-
تاریخ شروع
-
پاسخها
3,250
-
بازدیدها
54,737
-
کاربران تگ شده
هیچ
| مرا دانهی دل بر آتش فتاده است | | از آن نعرهی من چنین خوش فتاده است |
| به هفت آسمان هشتمین در فزایم | | ز دود دلی کاسمانوش فتاده است |
| من آن آب نادیه نخل بلندم | | که از جان من در من آتش فتاده است |
| غلط گفتهام نخل چه؟ کز دو دیده | | چو نیلوفرم آب مفرش فتاده است |
| دلم عافیت میشمارد بلا را | | بنام ایزد این دل بلاکش فتاده است |
| امیدم به اندازهی دل رسیده است | | خدنگم به بالای ترکش فتاده است |
| منم خرم و یک فتاده است نقشم | | شما غمگن و نقشتان شش فتاده است |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| من ندانستم که عشق این رنگ داشت | | وز جهان با جان من آهنگ داشت |
| دستهی گل بود کز دورم نمود | | چون بدیدم آتش اندر چنگ داشت |
| عافیترا خانه همچون سیم رفت | | زآنکه دست عقل زیر سنگ داشت |
| صبر بیرون تاخت از میدان عشق | | در سر آمد زانکه میدان تنگ داشت |
| از جفا تا او چهار انگشت بود | | از وفا تا عهد صد فرسنگ داشت |
| دل بماند از کاروان وصل او | | زآنکه منزل دور و مرکل لنگ داشت |
| نالهی خاقانی از گردون گذشت | | کار غنون عشق تیز آهنگ داشت |
| چه نشینم که فتنه بر پای است | | رایت عشق پای برجای است |
| هرچه بایست داشتم الحق | | محنت عشق نیز میبایست |
| صبر با این بلا ندارد پای | | بگریزد نه بند بر پای است |
| راستی به که صبر معذوراست | | بر سر تیغ چون توان پای است |
| بیخ امید من ز بن برکند | | آنکه شاخ زمانه پیرای است |
| کار من بد شده است و بدتر ازین | | هم شود، تا فلک بر این رای است |
| از که نالم بگو ز کارگزار | | یا از آن کس که کار فرمای است |
| ناله دارد ز زخم، مار سلیم | | مار از آن... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| چه نشینم که فتنه بر پای است | | رایت عشق پای برجای است |
| هرچه بایست داشتم الحق | | محنت عشق نیز میبایست |
| صبر با این بلا ندارد پای | | بگریزد نه بند بر پای است |
| راستی به که صبر معذوراست | | بر سر تیغ چون توان پای است |
| بیخ امید من ز بن برکند | | آنکه شاخ زمانه پیرای است |
| کار من بد شده است و بدتر ازین | | هم شود، تا فلک بر این رای است |
| از که نالم بگو ز کارگزار | | یا از آن کس که کار فرمای است |
| ناله دارد ز زخم، مار سلیم | | مار از آن... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| آن کز می خواجگی است سرمست | | بر وی نزنند عاقلان دست |
| بیآنکه کسی فکند او را | | از پایهی خود فرو فتد پست |
| مرغی که تواش همای خوانی | | جغدی است کز آشیان ما جست |
| از پنجرهی صلاح برخاست | | بر کنگردهی فساد بنشست |
| قلب سخن شکسته نامان | | بر ما نتوان بدین بپیوست |
| گیرم که دلی درستمان نیست | | باری نامی درستمان هست |
| تو طعنه زنی و ما همه کوه | | تو سنگ زنی و ما همه طست |
| خاقانی را اگر سفیهی | | هنگام جدل سخن فروبست |
| | |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| فرمان ملک چه ساحری ساخت | | کز سحر بهار آزری ساخت |
| در هندسه دست موسوی داشت | | در شعبده صنع ساحری ساخت |
| شکل فلک دوازده برج | | زین قصر دوازده دری ساخت |
| از بس که به صنعتش طرازید | | نقاش طراز ساحری ساخت |
| از چهرهی چرخ برد زنگار | | نزهتگه خسرو سری ساخت |
| وز روی شفق گرفت شنگرف | | تصویر شهنشه فری ساخت |
| یک دریا گوهر از قلم راند | | تا صورت شاه گوهری ساخت |
| شاه عجم اخستان که دین را | | پیرایه ز عدلپروری ساخت |
| اسکندر... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| ای قول دل به رفیعالدرجات | | وز برائت به جهان داده برات |
| پنجم چار صفی از ملکان | | هشتم هفت تنی از طبقات |
| رای رخشان تو بر چشمهی خضر | | رفته بیزحمت راه ظلمات |
| خصم تو کور و تو آیینهی شرع | | کور آیینه شناسد؟ هیهات |
| حاسد ار در تو گشاده است زبان | | هم کنونش رسد آفات وفات |
| یک دو آواز برآید ز چراغ | | گه مردن که بود در سکرات |
| که بناگه ز وطن کردی نقل | | بیش یابی ز مانه حسنات |
| آن نبینی که یکی ده گردد | | چون ز آحاد رسد در... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| عیسی لب است یار و دم از من دریغ داشت | | بیمار او شدم قدم از من دریغ داشت |
| آخر چه معنی آرم از آن آفتابروی | | کو بوی خود به صبحدم از من دریغ داشت |
| بوس وداعی از لب او چون طلب کنم | | کز دور یک سلام هم از من دریغ داشت |
| من چون کبوتران به وفا طوقدار او | | او کعبهی من و حرم از من دریغ داشت |
| از جور یار پیرهن کاغذین کنم | | کو کاغذ و سر قلم از من دریغ داشت |
| من ز آب دیده نامه نوشتم هزار فصل | | او ز آب دوده یک رقم از من دریغ داشت |
| خود یار نارد از دل خاقانی ای عجب | | |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| دست قبا در جهان نافه گشای آمده است | | بر سر هر سنگ باد غالیهسای آمده است |
| ابر مشعبد نهاد پیش طلسم بهار | | هر سحر از هر شجر سحر نمای آمده است |
| لاله ز خون جگر در تپش آفتاب | | سوخته دامن شده است لعل قبای آمده است |
| بلبل خوش نغمه زن هست بهار سخن | | بین که عروش چمن جلوه نمای آمده اسن |
| فاخته در بزم باغ گوئی خاقانی است | | در سر هر شاخسار شعر سرای آمده است |
| ای باد صبح بین که کجا میفرستمت | | نزدیک آفتاب وفا میفرستمت |
| این سر به مهر نامه بدان مهربان رسان | | کس را خبر مکن که کجا میفرستمت |
| تو پرتو صفائی از آن، بارگاه انس | | هم سوی بارگاه صفا میفرستمت |
| باد صبا دروغ زن است و تو راست گوی | | آنجا برغم باد صبا میفرستمت |
| زرین قبا زره زن از ابر سحرگهی | | کانجا چو پیک بسته قبا میفرستمت |
| دست هوا به رشتهی جانم گره زده است | | نزد گره گشای هوا میفرستمت |
| جان یک نفس درنگ ندارد گذشتنی است | | ورنه بدین شتاب چرا... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.