اشعار مولوی مولانا

nora@

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
6/17/19
ارسال ها
442
امتیاز
12,213
سن
16
تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را / تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را

نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم / چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را

ز همه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم / نه نهانم نه بدیدم چه کنم کون و مکان را

ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم / چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را

چو من اندر تک جویم چه روم آب چه جویم / چه توان گفت چه گویم صفت این جوی روان را

چو نهادم سر هستی چه کشم بار کهی را / چو مرا گرگ شبان شد چه کشم ناز شبان را

چه خوشی عشق چه مستی چو قدح بر کف دستی / خنک آن جا که نشستی خنک آن دیده جان را

ز تو هر ذره جهانی ز تو هر قطره چو جانی / چو ز تو یافت نشانی چه کند نام و نشان را

جهت گوهر فایق به تک بحر حقایق / چو به سر باید رفتن چه کنم پای دوان را

به سلاح احد تو ره ما را بزدی تو / همه رختم ستدی تو چه دهم باج ستان را

ز شعاع مه تابان ز خم طره پیچان / دل من شد سبک ای جان بده آن رطل گران را

منگر رنج و بلا را بنگر عشق و ولا را / منگر جور و جفا را بنگر صد نگران را

غم را لطف لقب کن ز غم و درد طرب کن / هم از این خوب طلب کن فرج و امن و امان را

بطلب امن و امان را بگزین گوشه گران را / بشنو راه دهان را مگشا راه دهان را
 

nora@

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
6/17/19
ارسال ها
442
امتیاز
12,213
سن
16
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

برای من مگری و مگو دریغ دریغ
به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد

جنازه‌ام چو ببینی مگو فراق فراق
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

مرا به گور سپاری مگو وداع وداع
که گور پرده جمعیت جنان باشد

فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زبان باشد

تو را غروب نماید ولی شروق بود
لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد

کدام دانه فرورفت در زمین که نرست
چرا به دانه انسانت این گمان باشد

کدام دلو فرورفت و پر برون نامد
چاه یوسف جان را چرا فغان باشد

دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا
که های هوی تو در جو لامکان باشد
 

nora@

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
6/17/19
ارسال ها
442
امتیاز
12,213
سن
16
بیا ای جان نو داده جهان را / ببر از کار عقل کاردان را

چو تیرم تا نپرانی نپرم / بیا بار دگر پر کن کمان را

ز عشقت باز طشت از بام افتاد / فرست از بام باز آن نردبان را

مرا گویند بامش از چه سویست / از آن سویی که آوردند جان را

از آن سویی که هر شب جان روانست / به وقت صبح بازآرد روان را

از آن سو که بهار آید زمین را / چراغ نو دهد صبح آسمان را

از آن سو که عصایی اژدها شد / به دوزخ برد او فرعونیان را

از آن سو که تو را این جست و جو خاست / نشان خود اوست می‌جوید نشان را

تو آن مردی که او بر خر نشسته است / همی‌پرسد ز خر این را و آن را

خمش کن کو نمی‌خواهد ز غیرت / که در دریا درآرد همگنان را
 

nora@

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
6/17/19
ارسال ها
442
امتیاز
12,213
سن
16
اندر دل ما تویی نگارا / غیر تو کلوخ و سنگ خارا

هر عاشق شاهدی گزیدست / ما جز تو ندیده‌ایم یارا

گر غیر تو ماه باشد ای جان / بر غیر تو نیست رشک ما را

ای خلق حدیث او مگویید / باقی همه شاهدان شما را

بر نقش فنا چه عشق بازد / آن کس که بدید کبریا را

بر غیر خدا حسد نیارد / آن کس که گمان برد خدا را

گر رشک و حسد بری برو بر / کین رشک بدست انبیا را

چون رفت بر آسمان چارم / عیسی چه کند کلیسیا را

بوبکر و عمر به جان گزیدند / عثمان و علی مرتضا را

شمس تبریز جو روان کن / گردان کن سنگ آسیا را
 

nora@

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
6/17/19
ارسال ها
442
امتیاز
12,213
سن
16
ای هوس‌های دلم بیا بیا بیا بیا / ای مراد و حاصلم بیا بیا بیا بیا

مشکل و شوریده‌ام چون زلف تو چون زلف تو / ای گشاد مشکلم بیا بیا بیا بیا

از ره منزل مگو دیگر مگو دیگر مگو / ای تو راه و منزلم بیا بیا بیا بیا

درربودی از زمین یک مشت گل یک مشت گل / در میان آن گلم بیا بیا بیا بیا

تا ز نیکی وز بدی من واقفم من واقفم / از جمالت غافلم بیا بیا بیا بیا

تا نسوزد عقل من در عشق تو در عشق تو / غافلم نی عاقلم باری بیا رویی نما

شه صلاح الدین که تو هم حاضری هم غایبی / ای عجوبه و اصلم بیا بیا بیا بیا
 

nora@

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
6/17/19
ارسال ها
442
امتیاز
12,213
سن
16
دل چو دانه ما مثال آسیا / آسیا کی داند این گردش چرا

تن چو سنگ و آب او اندیشه‌ها / سنگ گوید آب داند ماجرا

آب گوید آسیابان را بپرس / کو فکند اندر نشیب این آب را

آسیابان گویدت کای نان خوار / گر نگردد این که باشد نانبا

ماجرا بسیار خواهد شد خمش / از خدا واپرس تا گوید تو را
 

nora@

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
6/17/19
ارسال ها
442
امتیاز
12,213
سن
16
چونک درآییم به غوغای شب / گرد برآریم ز دریای شب

خواب نخواهد بگریزد ز خواب / آنک بدیدست تماشای شب

بس دل پرنور و بسی جان پاک / مشتغل و بنده و مولای شب

شب تتق شاهد غیبی بود / روز کجا باشد همتای شب

پیش تو شب هست چو دیگ سیاه / چون نچشیدی تو ز حلوای شب

دست مرا بست شب از کسب و کار / تا به سحر دست من و پای شب

راه درازست برانیم تیز / ما به درازا و به پهنای شب

روز اگر مکسب و سوداگریست / ذوق دگر دارد سودای شب

مفخر تبریز توی شمس دین / حسرت روزی و تمنای شب
 

nora@

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
6/17/19
ارسال ها
442
امتیاز
12,213
سن
16
هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست / ما به فلک می‌رویم عزم تماشا که راست

ما به فلک بوده‌ایم یار ملک بوده‌ایم / باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست

خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم / زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست

گوهر پاک از کجا عالم خاک از کجا / بر چه فرود آمدیت بار کنید این چه جاست

بخت جوان یار ما دادن جان کار ما / قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست

از مه او مه شکافت دیدن او برنتافت / ماه چنان بخت یافت او که کمینه گداست

بوی خوش این نسیم از شکن زلف اوست / شعشعه این خیال زان رخ چون والضحاست

در دل ما درنگر هر دم شق قمر / کز نظر آن نظر چشم تو آن سو چراست

خلق چو مرغابیان زاده ز دریای جان / کی کند این جا مقام مرغ کز آن بحر خاست

بلک به دریا دریم جمله در او حاضریم / ور نه ز دریای دل موج پیاپی چراست

آمد موج الست کشتی قالب ببست / باز چو کشتی شکست نوبت وصل و لقاست
 

nora@

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
6/17/19
ارسال ها
442
امتیاز
12,213
سن
16
هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست / ما به چمن می‌رویم عزم تماشا که راست

نوبت خانه گذشت نوبت بستان رسید / صبح سعادت دمید وقت وصال و لقاست

ای شه صاحب قران خیز ز خواب گران / مرکب دولت بران نوبت وصل آن ماست

طبل وفا کوفتند راه سما روفتند / عیش شما نقد شد نسیه فردا کجاست

روم برآورد دست زنگی شب را شکست / عالم بالا و پست پرلمعان و صفاست

ای خنک آن را که او رست از این رنگ و بو / زانک جز این رنگ و بو در دل و جان رنگ‌هاست

ای خنک آن جان و دل کو رهد از آب و گل / گر چه در این آب و گل دستگه کیمیاست
 

nora@

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
6/17/19
ارسال ها
442
امتیاز
12,213
سن
16
صوفیان آمدند از چپ و راست / در به در کو به کو که باده کجاست

در صوفی دل‌ست و کویش جان / باده صوفیان ز خم خداست

سر خم را گشاد ساقی و گفت / الصلا هر کسی که عاشق ماست

این چنین باده و چنین مستی / در همه مذهبی حلال و رواست

توبه بشکن که در چنین مجلس / از خطا توبه صد هزار خطاست

چون شکستی تو زاهدان را نیز / الصلا زن که روز روز صلاست

مردمت گر ز چشم خویش انداخت / مردم چشم عاشقانت جاست

گر برفت آب روی کمتر غم / جای عاشق برون آب و هواست

آشنایان اگر ز ما گشتند / غرقه را آشنا در آن دریاست
 

موضوعات مشابه


بالا