• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان رُمادزاده | ف.زینلی کاربر انجمن یک رمان

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,138
پسندها
15,487
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #51
***​
صبح روز بعد وقتی رفتم بیمارستان بعد از عوض کردن لباسم به سمت اتاق دختر عمو کیان رفتم و دیدم خاله با راهین خانم دارن صحبت می کنن با هردوتاشون احوال‌پرسی کردم و رو به خاله گفتم:
- اومدم شما رو از بیمارستان خلاصتون کنم.
خاله از جا بلند شد و گفت:
- خداروشکر، پس من یه زنگ به راتین بزنم بیاد.
لبخندی زدم و رو به راهین خانم گفتم:
- از صدای بلند پرهیز کنید، از گوش دادن با هنزفری پرهیز کنین، تکون شدید به سرتون ندید، 5 روز دیگه می تونید سرتون رو بشورید ولی دوش مستقیم نباشه با آبی که آروم روی سرتون ریخته میشه، از علائمی که میگم هر کدوم رو داشتین فورا به بیمارستان بیاین،دردهای ممتد، سرگیجه‌هایی که مداومت داشته باشه و حالت تهوع، انشاالله که بهتر باشید.
راهین خانم لبخندی زد و گفت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,138
پسندها
15,487
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #52
راهین خانم با لبخند گفت:
- چقدر خوب.
با اومدن راتین من خداحافظی کردم. داشتم می‌رفتم اتاق خودم، با شنیدن اسمم از دهن یه نفر برگشتم که دیدم اوه‌اوه! آرش با توپ پُر داره میاد، بهم که رسید فوری گفت:
- بریم اتاقت.
دستم رو گرفت و با دو من رو برد اتاقم، دقیقاً حس این انیمه‌ها رو داشتم که اون یکی داره منو می‌بره و منم توی هوا مثل پرچم تکون می‌خورم.
وارد شدیم، فوری در رو بست و گفت:
- نیک آیین چی میگه؟
نشستم روی صندلی، به اونم اشاره کردم که نشست و گفتم:
- چیو چی میگه؟
آرش با عصبانیت گفت:
- در مورد پیشنهادش برای شیراز، اون میگه تو قبول کردی بری.
نفس عمیقی کشیدم و به چشماش نگاه کردم و گفتم:
- درست گفته، من قبول کردم برم شیراز.
بلند گفت:
- تو غلط کردی، یعنی چی؟ زرتی می‌خوای بری شیراز؟
با لبخند گفتم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,138
پسندها
15,487
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #53
شیفتم که تموم شد، تا برسم خونه تقریباً ساعت نزدیک چهار عصر بود. وقتی رسیدم رفتم توی خونه که با سکوت مواجه شدم، پرنده هم تو خونه پر نمی‌زد، رفتم سرغ تلفن که به مامان یا بابا تلفن کنم که دیدم چراغ پیغام‌گیر روشنه. وقتی زدم دیدن روشان پیغام گذاشته:
- سلام داداش رایان، من و مامان و بابا رفتیم برای دختر عمو خرید کنیم، اگه گرسنت بود غذا داخل یخچاله، راستی شب خونه عمو اینا هستیم یادت نره، بوس خداحافظ.
لبخندی زدم و گفتم:
- خدا خیرتون بده، من الان فقط می‌خواستم بخوابم.
برای همین رفتم بالا و بعد از یک دوش لباس پوشیدم و شیرجه زدم روی تختم و بعد از لحظاتی خوابم برد.
با پاشیده شدن آب روم از خواب بیدار شدم و به کسی که بالای سرم بود نگاه کردم و با روشان مواجه شدم، از حالت نشسته دوباره دراز کشیم و با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : پرینز اوپال
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,138
پسندها
15,487
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #54
بابا گفت:
- فکر کنم دلت براش سوخت که فقط بافتیشون.
دستی به موهای روشان کشیدم و گفتم:
- نه بابا نمی‌خواستم دم رفتن اذیتش کنم.
مامان با شنیدن حرف من چشماش پُر اشک شد و گفت:
- مادر چرا با این حرفات آتیشم می‌زنی.
رفتم جلوی مامان زانو زدم و دستاش رو گرفتم و گفتم:
- مامان جان به پیر و پیغمبر(ص) ناراحت نباش، خدا رو چه دیدی شاید شما هم به هوای دیدن من کمی از تهران دور شدین.
بابا هم با این حرف من گفت:
- راست میگه خانم، به بهونه رایان ماهم یه مسافرت میریم دیگه، این‌قدر بی‌تابی نکن.
مامان اشکاش رو پاک کرد و گفت:
- باشه حالا پاشین بریم تا دیر نشده.
از جام بلند شدم و گفتم:
- چشم بانو.
به طرفم اتاقم رفتم و بعد از پوشیدن یک پیراهن سفید و کت و شلوار آبی کاربنی بیرون اومدم که مامان با دیدن من دیدم چیزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : پرینز اوپال
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 2)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا