- تاریخ ثبتنام
- 2/7/25
- ارسالیها
- 274
- پسندها
- 793
- امتیازها
- 4,113
- مدالها
- 7
- نویسنده موضوع
- #11
پس از دقایقی خزیدن در تاریکی، به یک دریچهی خروجی در یک کوچه پشتی رسید. باران ملایمی میبارید. از گالری چند صد متر فاصله داشت. به گوشیاش نگاه کرد. یک پیام جدید از همان شمارهی ناشناس بود.
- حالا میدانی که تنها نیستی. دکتر مرادن دروغ گفت. او قلب پروژه بود. مواظب بازتابت باش، الیا. آنها میدانند داری کجا میروی تماشاچی.
لیان سریع یک تاکسی گرفت و به سمت آپارتمانش رفت. اما یک ماشین سیاه بینشان، از فاصلهی دور او را دنبال میکرد. در آپارتمان، در را قفل کرد و تمام پردهها را کشید. هارد را به لپتاپ قدیمیاش وصل کرد. فایلها رمزگذاری شده بودند، اما یک فایل ویدیویی بدون رمز بود. آن را باز کرد. تصویر، دکتر مرادن را در یک آزمایشگاه مجهز نشان میداد. او داشت درباره «شیشههای حافظهدار» توضیح...
- حالا میدانی که تنها نیستی. دکتر مرادن دروغ گفت. او قلب پروژه بود. مواظب بازتابت باش، الیا. آنها میدانند داری کجا میروی تماشاچی.
لیان سریع یک تاکسی گرفت و به سمت آپارتمانش رفت. اما یک ماشین سیاه بینشان، از فاصلهی دور او را دنبال میکرد. در آپارتمان، در را قفل کرد و تمام پردهها را کشید. هارد را به لپتاپ قدیمیاش وصل کرد. فایلها رمزگذاری شده بودند، اما یک فایل ویدیویی بدون رمز بود. آن را باز کرد. تصویر، دکتر مرادن را در یک آزمایشگاه مجهز نشان میداد. او داشت درباره «شیشههای حافظهدار» توضیح...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.