• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه سایه‌های شیشه‌ای | ریحانا۲۰ کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ریحانا۲۰
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 41
  • بازدیدها بازدیدها 95
  • کاربران تگ شده هیچ

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #11
پس از دقایقی خزیدن در تاریکی، به یک دریچه‌ی خروجی در یک کوچه پشتی رسید. باران ملایمی می‌بارید. از گالری چند صد متر فاصله داشت. به گوشی‌اش نگاه کرد. یک پیام جدید از همان شماره‌ی ناشناس بود‌.
- حالا می‌دانی که تنها نیستی. دکتر مرادن دروغ گفت. او قلب پروژه بود. مواظب بازتابت باش، الیا. آن‌ها می‌دانند داری کجا می‌روی تماشاچی.
لیان سریع یک تاکسی گرفت و به سمت آپارتمانش رفت. اما یک ماشین سیاه بی‌نشان، از فاصله‌ی دور او را دنبال می‌کرد. در آپارتمان، در را قفل کرد و تمام پرده‌ها را کشید. هارد را به لپ‌تاپ قدیمی‌اش وصل کرد. فایل‌ها رمزگذاری شده بودند، اما یک فایل ویدیویی بدون رمز بود. آن را باز کرد. تصویر، دکتر مرادن را در یک آزمایشگاه مجهز نشان می‌داد. او داشت درباره «شیشه‌های حافظه‌دار» توضیح...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Anoosh.

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #12
ویدیو قطع شد. لیان فهمید. قربانی واقعی، حقیقت بود. بهروز برای حفظ راز کشته شد. اما چه کسی شبکه را رهبری می‌کرد؟ مرد کلاه‌دار؟
صدای زنگ در، ناگهان فضای ساکت آپارتمان را شکست. لیان از پنجره نگاهی انداخت. پشت در، یک پیک موتوری با کلاه و بارانی ایستاده بود. دستش خالی بود. با احتیاط در را باز کرد. پیک یک پاکت کوچک قهوه‌ای رنگ داد و بدون یک کلمه رفت. داخل پاکت، یک کلید فلزی معمولی و یک تکه کاغذ تا شده بود. روی کاغذ نوشته بود:
-‌ اگر زنده ماندی و این را خواندی، یعنی آن‌ها هنوز تو را نگرفته‌اند. این کلید گاوصندوق شماره‌ی ۲۱۴ در ایستگاه قطار مرکزی است. رمز: تاریخ بسته شدن پرونده. در آن، حقیقت را درباره همکارت خواهی یافت. تو تنها کسی هستی که می‌تواند این را تمام کند. برای نیلوفر متأسفم. از طرف یک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Anoosh.

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #13
در ایستگاه قطار، غروب بود و ازدحام جمعیت او را پنهان می‌کرد. گاوصندوق‌های کوچک در سالن انتظار درجه یک قرار داشتند. شماره‌ی ۲۱۴. رمز: تاریخ بسته شدن پرونده. در گاوصندوق با کلیک باز شد. داخلش فقط یک آیینه‌ی جیبی کوچک با قاب استیل و یک کارت حافظه‌ بود.
لیان به سرویس بهداشتی رفت و در یک کابین قفل شد.ابتدا کارت حافظه را وارد گوشی کرد. فقط یک فایل صوتی بود. صدایی که از بلندگو پخش شد، صدای نیلوفر بود، اما آکنده از ترس و خستگی:
-‌ اگر این را می‌شنوی، یعنی احتمالاً من مرده‌م یا ناپدید شده‌م. الیا، من به تو دروغ گفتم. بعد از بسته شدن پرونده، آن‌ها به سراغم آمدند. شبکه پیشنهاد خرید سکوت من را دادند. پول زیادی به من دادند. من نیاز داشتم... برای درمان پسرم. اما این بهانه است. من ضعیف بودم. آن‌ها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Anoosh.

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #14
پیام درهم قطع شد. لیان آیینه‌ی جیبی را برداشت. به انعکاس خودش نگاه کرد. دختر خسته و ترسیده‌ای را دید. سپس، همان‌طور که نیلوفر گفته بود، سعی کرد روی پس‌زمینه‌ی انعکاس تمرکز کند. آیینه، بخش کوچکی از پشت سر او در کابین سرویس بهداشتی را نشان می‌داد: درب، دیوار، و یک تابلوی کوچک روی دیوار. در انعکاس آیینه، نوشته‌ی روی تابلو خوانا نبود. اما لیان مستقیم به تابلو نگاه کرد. روی آن نوشته بود: «سیگار ممنوع.» هیچ چیز خاصی نبود. پس راز کجاست؟ ناگهان فهمید. او آیینه را کمی کج کرد. زاویه‌ی انعکاس عوض شد. حالا در آیینه، تصویر قسمتی از دیوار که با چشم مستقیم دیده نمی‌شد، نمایان شد: یک تکه کاغذ تا شده که با چسب به پشت تابلو چسبانده شده بود! با احتیاط تابلو را کنار زد. کاغذ را برداشت. روی آن، با خطی که با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #15
سروصدای بلندگو و همهمه‌ی ناگهانی مسافران، اضطراب را در سینه‌ی لیان فشرد. بسته‌ی مشکوک؟ آیا این یک حواس‌پرتی بود؟ یا واقعاً خطری در ایستگاه بود؟ او آیینه‌ی جیبی و کارت حافظه را در جیب داخلی کاپشنش جاسازی کرد، کاغذ حاوی لیست اسامی را با احتیاط پاره کرد و تکه‌ها را در توالت فرستاد. باید از ایستگاه خارج می‌شد. در میان هجوم جمعیت به سمت خروجی‌ها، چهره‌ای آشنا را دید: مرد درشت‌هیکل گالری، همان که او را رئیس صدا کرده بود. او بی‌حرکت در کنار یک غرفه روزنامه‌فروشی ایستاده بود و چشمانش مانند دوربین‌های مداربسته به سرهای مردم می‌چرخید. لیان سرش را پایین انداخت و خود را در میان گروهی از دانش‌آموزان شلوغ پنهان کرد. از درب شرقی خارج شد و وارد یک بازار سرپوشیده شلوغ شد.
بوی ادویه و صدای چک‌چک باران از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #16
ارتباط مستقیم. لیان به آدرس کارخانه روی کاغذ فکر کرد. باید به آن‌جا می‌رفت؛ اما یک مشکل بزرگ وجود داشت: تماشاچی گفته بود آن‌ها می‌دانند او کجا می‌رود. آیا تماشاچی واقعاً یک دوست بود؟ یا طعمه‌ای بود تا او را به دام بیندازد؟ تلفن همراهش ویبره خورد. یک پیامک از یک شماره‌ی جدید:
-‌ آن‌ها آیینه را ردیابی می‌کنند. دور بیندازش. مکان ملاقات: پل قدیمی روی رودخانه‌ی خشک، نیمه‌شب. تنها بیا. ن... .
حرف «ن» یعنی نیلوفر؟ آیا این یک دام بود؟ لیان آیینه‌ی جیبی را در دست گرفت. شاید ردیاب داخل قاب بود. آن را در جیبش گذاشت. باید تصمیم می‌گرفت: به ملاقات نیلوفر برود، یا مستقیم به کارخانه؟
غروب، باران شدت گرفت. لیان آیینه را در سطل زباله‌ی یک پارک دور انداخت، اما قبل از آن، با چاقوی کوچکش، پشت قاب را باز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #17
- سامان، من لیانم. یک درخواست فوری دارم. می‌توانی هر اطلاعاتی که در سیستم‌های غیررسمی درباره کارخانه‌ی شیشه‌گری لاجوردی وجود دارد، برایم بیابی؟ مخصوصاً ارتباطش با قاضی ظهور.
سامان پس از کمی تردید، موافقت کرد. لیان به کارخانه نزدیک می‌شد. در تاریکی شب، ساختمان‌های عظیم و تاریک کارخانه مانند اسکلت یک غول صنعتی به نظر می‌رسیدند. دیوارهای بلند، سیم خاردار، و چند نور کم‌توان در ورودی. اما یک ماشین، یک شاسی‌بلند مشکی؛ کنار در ورودی پارک بود. لیان ماشین اجاره‌ای را در فاصله دورتری متوقف کرد و پیاده به جلو خزید. از میان شکاف درب بزرگ آهنی، نور متحرک یک چراغ قوه را در حیاط داخلی دید. کسی آن‌جا بود. تلفنش ویبره خورد. پیام سامان بود:
-‌ کارخانه لاجوردی پنج سال پیش به طور رسمی ورشکست شد. اما مصرف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #18
شرکت آوای بصیرت، اسمش آشنا بود. لیان به یاد آورد: این نام بنیادی خیریه بود که قاضی ظهور حامی اصلی آن بود. لیان از نقطه‌ای که دیوار شکسته بود، وارد محوطه‌ی کارخانه شد. انبوهی از ماشین‌آلات زنگ‌زده، قالب‌های غول‌پیکر و کوره‌های خاموش، سایه‌های وحشتناکی در نور مهتاب می‌انداختند. صدای پچ‌پچ آب از جایی می‌آمد. نور چراغ قوه از ساختمان اداری دوطبقه می‌تابید. با احتیاط به آن سمت حرکت کرد. پنجره‌های طبقه همکف شکسته بودند. داخل، میز و صندلی‌های به هم ریخته بود. اما روی دیوار، چیزی غیرعادی بود: چندین آیینه‌ی بزرگ با قاب‌های فلزی پیچیده، که ظاهراً جدید نصب شده بودند. آن‌ها کثیف نبودند. لیان وارد سالن شد. ناگهان، صدای مکالمه‌ی آرامی از طبقه بالا به گوش رسید. یکی از صداها، صدای دکتر مرادن بود!
-‌...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #19
قاضی ظهور. او اینجا بود! لیان به آرامی از پلکان فرسوده بالا رفت. در دفتر مدیرعامل قدیمی، قاضی ظهور پشت میز نشسته بود، در حالی که دکتر مرادن مضطرب در مقابل او قدم می‌زد. روی میز، چندین قطعه شیشه‌ی مربع کوچک، مانند صفحه‌ی موبایل، قرار داشت.
-‌ اما استفاده از آن‌ها برای باج‌گیری، برای سرکوب... .
مرادن اعتراض کرد. قاضی لبخند زد:
-‌ دانش قدرت است و قدرت نیاز به مدیریت دارد. شبکه اکنون به ارگانی زنده تبدیل شده و حالا، مهمان ناخوانده‌ای داریم.
ناگهان، ظهور مستقیم به سمت در نگاه کرد، گویی می‌دانست لیان آنجا ایستاده است.
-‌ کارآگاه وارطانیان، چرا نمی‌آیی داخل؟ ما درباره‌ی تو صحبت می‌کردیم.
ترس یخ‌زده‌ای وجود لیان را فراگرفت. اما فرار دیگر ممکن نبود. در را باز کرد و وارد اتاق شد. قاضی ظهور مردی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #20
ظهور خندید:
-‌ مرد کلاه‌دار؟ او یک کارگر ساده است. یک مجری. مثل نیلوفر. مثل مرادن اینجا. مثل خیلی‌های دیگر.
سپس نگاهش تیز شد.
-‌ اما تو، الیا، یک متغیر غیرقابل پیش‌بینی بودی. باید از صحنه حذف می‌شدی، مانند فرهمند. اما تماشاچی همیشه یک قدم جلوتر بود.
-‌ تماشاچی کیست؟
لیان پرسید. ظهور برای لحظه‌ای سکوت کرد.
-‌ حریف ما. کسی که از درون شبکه به آن نفوذ کرد. کسی که فکر می‌کند می‌تواند این شاهکار را نابود کند. او ما را به تو رساند و ما تو را به او خواهیم رساند.
قاضی به آرامی بلند شد.
-‌ خب، حالا که اینجا هستی، بیا یک نمایش کوچک ببینیم.
او یکی از شیشه‌های مربعی را برداشت و آن را به سمت دیوار خالی گرفت. از جیبش یک چراغ کوچک لیزری درآورد و به شیشه تاباند. ناگهان، یک ویدیو روی دیوار پخش شد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 10)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا