متفرقه | تاپیک جامع انشا |

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Maede Shams
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 16
  • بازدیدها بازدیدها 1,366
  • کاربران تگ شده هیچ

ADLAYD

کاربر حرفه‌ای
سطح
21
 
تاریخ ثبت‌نام
28/5/20
ارسالی‌ها
1,577
پسندها
11,014
امتیازها
31,873
مدال‌ها
21
  • #11
عنوان:‌ لبخند کشنده!
کُلتِ قرمز رنگ را محکم بر روی میز شیشه‌ای کنارش پرت کرد و در حالی که دستکش‌های ظریف سیاه رنگش را با دستانی لرزان بیرون می‌آورد،‌ خود را روی مبل چرم سیاه رنگ رو به رویش پرت کرد.‌ نفس‌هایش یکی در میان بود و قلبش با بی‌قراری می‌زد.‌ آب گلویش را خواست تازه کند تا بلکه از شدت خشکی گلویش خلاص شود و اما دهانش به مانند کویر می‌مانست!‌
صدای قدم‌هایی را شنید و سپس،‌ لحن بی‌تفاوت جرج در سکوت و تاریکی خانه پیچید:‌
-‌ می‌دونستی که نباید می‌کشتیش،‌ مگه نه؟
نفس‌های دخترک ناگه قطع شد و عرقی سردی از کنار چشم‌های غرق در اشکش گذشت.‌ جایی در ژرفای قلبش درد می‌گرفت و هیچ‌کس،‌ حتی همان جرج با چشمان آبی رنگ بی‌تفاوتش چیزی از حال وجودش نمی‌دانست.‌
جرج با دیدن حال بد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ADLAYD
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Mahwd_.M

S@h@r

کاربر نیمه فعال
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
642
پسندها
7,578
امتیازها
21,973
مدال‌ها
18
  • #12
به نام خدا
انشای داستان گونه کرونا
- همگی خوب توجه کنید! گفتن این جمله برایم از گفتن هر حرفی دشوارتر است. اما چاره‌ای نیست. به خاطر شرایط وخیم کرونا، ما مجبور به تعدیل نیرو هستیم.
صدای پچ پچ کارگران بلند شد. همه در ترس این بودند که مبادا آنها هم تعدیل شوند. با این حقوق بخور و نمیر کارگری، حداقل پول نان خالی آدم جور می شود. کار نباشد، باید چه کنند.شروع کرد به یکی یکی نام هارا خواندن. اخراج هر نام، آجر کردن نان یک خانواده بود.
آقا سلیم، با ناراحتی از کارخانه بیرون زد. به نامه شوم اخراج نگاه می‌کرد. در راه خانه به این فکر می‌کرد که گذران زندگی را باید چه کند. زندگی خرج دارد. پول خوراک، اجاره خانه، هزینه اینترنت تحصیل دخترش و کلی هزینه دیگر. وقتی کار می‌کرد، باز هم هشتش گرو نهش بود.
در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : S@h@r

ADLAYD

کاربر حرفه‌ای
سطح
21
 
تاریخ ثبت‌نام
28/5/20
ارسالی‌ها
1,577
پسندها
11,014
امتیازها
31,873
مدال‌ها
21
  • #13
عنوان:‌ تو هیچ‌وقت کنارم نبودی!

صدای فندک در آن سکوت وهم‌برانگیز پیچید و دخترک ترسیده به سوی آتش فندک برگشت. ‌مرد،‌‌ با استایلی که تنها متخص به خود بود،‌ سیگار گوشه‌ی لب‌هایش را روشن کرد و دم عمیقی از آن گرفت.‌
دخترک خودش را نزدیک مرد کرد و دود خاکستری رنگ سیگار را دید که فضای تاریک اطراف را روشن می‌‌کند.‌ دختر،‌‌ در حالی که سعی می‌کرد تار‌های موهای سیاهش را از جلوی چشمانش بر دارد،‌ زمزمه کرد:‌
-‌ من که پیشت هستم،‌ واسه چی داری سیگار می‌کشی،‌ ادوارد؟‌
ادوارد،‌ برگشت و به چشمان بلوری دخترک در آن تاریکی نگاه کرد‌ دود سیگار را از مابین لب‌هایش بر صورت دخترک پخش کرد و با صدای بم و خش‌دار خود گفت:‌
-‌ چه ربطی داره؟‌‌
دخترک با چشمانی حیران و لبانی خندان،‌ به ادوارد خیره شد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ADLAYD

ADLAYD

کاربر حرفه‌ای
سطح
21
 
تاریخ ثبت‌نام
28/5/20
ارسالی‌ها
1,577
پسندها
11,014
امتیازها
31,873
مدال‌ها
21
  • #14
عنوان:‌ لبخندی که مرده بود!

-‌ کجا می‌ری؟‌ بیا اینجا!‌
دخترک،‌ پیراهن آبی رنگ خود را محکم گرفت و خندان پا به فرار گذاشت.‌ هوای آفتابی بر روی علف‌زار بلند،‌‌ می‌تابید و جک،‌‌‌ بی‌طاقت به دنبال دختر رویایش دوید.‌ نیزار او را آزار می‌داد و او اما با شنیدن طنین خنده‌ی زیبای دختر،‌ کلافه‌وار به دنبال او می‌رفت.‌ علفی چشمان قهوه‌ای رنگش را آزرد و او ناگهان فریاد زد:‌
-‌ آخ!‌ اِما مگر اینکه دستم بهت نرسه!‌
اِما ولی بی‌پروا چرخید و بلند قهقهه زد.‌ صدای قهقهه‌اش در آن خلوتی غروب بهار،‌ پیچید و گوش‌های پسرک را نوازش کرد.‌ اِما ناگهان از حرکت ایستاد و در آرامش غروب خورشید غرق شد.‌ او آن‌قدر در این زیبایی غرق بود که متوجه‌ی حضور خشمگین اما آرام جک،‌ در پشت سرش نشد.‌
جک به او نزدیک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ADLAYD

ADLAYD

کاربر حرفه‌ای
سطح
21
 
تاریخ ثبت‌نام
28/5/20
ارسالی‌ها
1,577
پسندها
11,014
امتیازها
31,873
مدال‌ها
21
  • #15
عنوان:‌ زجر تمام شد!
-‌ شاید تو فقط باید مرده باشی!
خیره به تصویر توی آینه،‌‌ در نگاه خشمگین دخترک مرده‌ای که نگاهم می‌کرد، بودم.‌ دخترک نگاهش را به رنگ خشم تغییر داد و با موهایی به قرمز،‌ فریاد زد:‌
-‌ فهمیدی؟!‌ تو توی این دنیا بی‌خود داری هر نفست رو حروم میکنی!‌ فایده‌ای تو اصلاً نداری.‌ نه برای خودت،‌ نه برای دیگران!
با غم زمزمه کردم:‌
-‌ اما خدا من رو به وجود آورد،‌ همین جوری که نمیشه...‌ .
دخترک ‌موهای قرمزش را چنگ زد و چرا من درد و سوزشی عمیق را بر کف سرم احساس می‌کردم؟‌ با چشمانی قرمز شده،‌ از سر نفرت و کمی التماس،‌ فریاد زد:‌
-‌ تو فقط داری من رو زجر میدی!‌ هدفت چیه؟‌ ها؟!‌ فقط داری با اون احساسات افسردگی و ذهن مریضت منو روانی میکنی!‌ خودت رو بکش!‌ چرا معطلی؟!‌...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ADLAYD
  • Love
واکنش‌ها[ی پسندها] Mahwd_.M

ADLAYD

کاربر حرفه‌ای
سطح
21
 
تاریخ ثبت‌نام
28/5/20
ارسالی‌ها
1,577
پسندها
11,014
امتیازها
31,873
مدال‌ها
21
  • #16
عنوان:‌‌ تنها برای فرجام
همه‌چیز خیلی سریع شروع شد و خیلی سریع هم تمام!‌ تمام چیز‌هایی که برای آغاز لازم بود کمی جرئت و نفرت بود،‌ و تمام چیز‌هایی که برای فرجام لازم بود،‌ کمی گریه و پشیمانی!‌
نگاه خسته و پژمرده‌ام بالا آمد و بر روی اویی که من خیره شده بود،‌‌ دوخته شد.‌ همه‌چیز تمام شده بود و چرا در آغاز و پایان چهره‌ی او زیباتر شده بود؟‌ چرا حس می‌کردم لبانش به لبخندی زیبا گشوده می‌شود و من را می‌نگرد؟‌
چشم‌هایم را به سمت راست بر می‌گردانم و او را تکیه زده بر چهارچوب در قتلگاه دیدم. با همان نگاه نافذ مشکی و لبخندی که بر لب داشت.‌ لبخندش انگار اما از جنس درد بود تا مهربانی و چرا حس می‌کردم قرار است دنیا ناگهان به آخر برسد؟!‌
آرام لب به سخن گشود:‌
-‌ چقدر زیبا من رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ADLAYD
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Mahwd_.M

ᎴᏋᏝᏗᏒᏗᎷ

کاربر حرفه‌ای
سطح
31
 
تاریخ ثبت‌نام
1/9/23
ارسالی‌ها
2,998
پسندها
26,794
امتیازها
53,373
مدال‌ها
36
  • #17
موضوع انشاء: پرنده ی کوچک ذهنم
اینروزا بیشتر ازهر زمانی خاطراتم واسم زنده شده.
تجربشو دارم هرزمان که احتیاج بیشتری به رهایی و آرامش دارم ، هرزمان که دغدغه های ذهنی جولان بیشتری میدند، ناخودگاه خاطرات بسیار دور ازکودکی تا زمان حال واسم به نمایش درمیاد.
همیشه وسایل قدیمی ونوستالوژی برام جالب وجذاب بوده وهست. یکی از شیرین ترین لحظات زندگیم دوران کودکی ومهمونیهای فامیلی خونمون بود.
وقتی بعدازناهار همه جوونهای فامیل تو اتاق بزرگ پذیرایی یک پرده سفید بزرگ روی دیوار نصب میکردن وبعد دستگاه قدیمی پدربزرگ پرژوکتور و فیلمی که روی پرده پخش میشد.
چقدر ذوق داشتیم ردیف جلو محل نشستن کوچکترها بود.
وچقدر مهیج بود برامون وقتی صحنه های اکشن وهیجانی پخش میشد صدای خنده های بلند، شوخیهای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

موضوعات مشابه

عقب
بالا