نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.

دلنوشتهٔ مغلوب | Dizzy (خانم گیج)کاربر انجمن یک رمان

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

Dizzy

رفیق انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
368
پسندها
27,817
امتیازها
49,663
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام دلنوشته:مغلوب
نام نویسنده:Dizzy(خانم گیج)
تگ: منتخب
ویراستار: s-a-h-a-r
مقدمه:
در دنیا،
قصه‌های دلتنگی بی‌شمارند!
بی‌شمارتر از آن‌که فکرش را کنی!
گاه می‌آیند و خنجر تنهایی را
بر گلویت می‌گذارند.
گاه هم همچون امشب،
تو را میان سیلی از باران رها می‌کنند.
سیلی که تو را به ژرفای تاریکی
می‌اندازد و چه بی‌رحمانه،
به تو ریشخند می‌زند!
آری! قصه‌های دلتنگی بی‌شمارند... .
توجه!
هرکدام از پارت ها سبک متفاوتی دارد!
Screenshot_20200920-233916.jpg
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

M.SHAMS

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
ارسالی‌ها
5,101
پسندها
97,406
امتیازها
95,555
مدال‌ها
48
•| بسم رب القلم |•

آنچه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند...

IMG-20200319-WA0010.jpg

نویسنده‌ی عزیز، بی‌نهایت خرسندیم که دلنوشته‌های زیبایتان را در انجمن «یک رمان» به اشتراک می‌گذارید.
خواهشمندیم پیش از پست‌گذاری و شروع دلنوشته‌، قوانین بخش «دلنوشته‌های کاربران» را به خوبی مطالعه بفرمایید.

"قوانین بخش دلنوشته‌ی کاربران"

پس از گذشت حداقل ۲۰ پست از دل‌نوشته، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست نقد دل‌نوشته بدهید. توجه داشته باشید که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Dizzy

رفیق انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
368
پسندها
27,817
امتیازها
49,663
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #3
***
بیا و ببین چگونه در دریایی از بودن‌ها یا نبودن‌ها، اسیر رهایی گشته‌ام!
هست و می‌بیند. همراهی هم می کند؛
اما! من هر روز طعم گس نبودنش را به کام خود و آرزوهایم می‌کشانم... .
بازی تقدیر را بنگر!
نبودن‌هایی که دلم را سخت بی‌قرار کرده است و قلبم بی‌امان بر وجودم می‌کوبد... .
نبودش چقدر روزهایم را بیشتر از شب‌هایم دلتنگ کرده است!
من هم میان این‌همه واهمه، مدام فریاد می‌زنم:
- کجایی صاحب دلم که پیشت میان انبوهی از لبخند تلخ عقده‌ی دل بگشایم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Dizzy

رفیق انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
368
پسندها
27,817
امتیازها
49,663
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #4
***
مداد من خیلی وقته که کوچک شده است!
هرروز دلتنگی هایم را سیاه، بر روی کاغذ جا می‌گذارد.
من خالی از حس میشم و او مملوء از هزاران حس‌های
نگفته ی من... .
زیبا نیست کسی یا چیزی باشد که تمام دلتنگی‌هایت را یک تنه بر دوش‌هایش تحمل کند؟!
زیبا نیست که یک نفر هر آنچه که تو نتوانستی بر زبان بیاوری بیاورد و همه و همه را بگوید
وحجم نبودن هارا بکاهد!؟
آری زیباست... زیبای زیبا!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Dizzy

رفیق انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
368
پسندها
27,817
امتیازها
49,663
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #5
***
وقتی که نیستی... دلم تنگ همه چیز می شود!
سرگیجه‌ام شدت می یابد‌
و نبض زندگی ایست می‌کند!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Dizzy

رفیق انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
368
پسندها
27,817
امتیازها
49,663
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #6

***
قرار بود بیاید... !
از شرم حضور او در خانه، گونه‌هایم گلگون
شده بود!
از قلبم که نگویم بهتر است!
صدای تپیدنش،
چقدر بد مرا به پیش دیوارهای خانه رسوا کرده بود.
تیک‌تاک... تیک‌تاک... .
دامن چین‌چینم برایم کمی بلند بود.
اواز لباس‌های گل‌دار خوشش می‌آمد.
دامنم را از زیر دست و پاهایم جمع کردم
و کنار ایوان نشستم!
اما سال‌هاست که کسی قدم
در ایوان خانه‌ام نگذاشته است... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Dizzy

رفیق انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
368
پسندها
27,817
امتیازها
49,663
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #7
***
ای داد بر زندگی... .
چه‌ها که نمی‌کند!
عاشقی را سرد،
معشوقی را خ**یا*نت‌کار،
دلتنگی را تنگ‌تر،
و آغوش مهربانی را
بسته‌تر از بسته‌تر... .
می‌بینی من هم در
این دنیا هستم.
پس دیگر با من چه کرده است؟!
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Dizzy

رفیق انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
368
پسندها
27,817
امتیازها
49,663
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #8
***
گفتی با من از شب بی‌ستاره‌ات؛
از شبی که ماه در آن طنازی نمی‌کند
و
سرمستی وجود ندارد... !
اما، من می‌گویم از
قلب فرتوتم.
از قلبی که بعد از دیدنت،
در گوشه ایی از این خیابان،
مویرگ‌هایش،
رو به سفیدی رفت و چه زود
عصا به دست شد... .
آری، تو رفتی و من
در حصاری از نبودن‌ها احاطه شدم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Dizzy

رفیق انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
368
پسندها
27,817
امتیازها
49,663
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #9
***
قرار بود امشب به دیدنم بیاید.
ثانیه‌ها سپری شد... !
یک نگاهم به ساعت و
آن دیگری چشم انتظار.
چه شب سردی را باید
بگذرانم!
ای کاش، تیغی از جنس
بغض امشب بر گلویم ننشیند!
ننشیند تا خوب اگر آمد ببینمش... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Dizzy

رفیق انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
368
پسندها
27,817
امتیازها
49,663
مدال‌ها
16
***
تابه‌حال به این فکر کردی
که دلتنگی که از حدش گذشت،
چه اسمی برازنده‌ش میشه؟!
میشه بغض؛ میشه یه فریاد بی صدا؛
میشه لرزش دست و
خشک شدن سرچشمه ی
هزار آرزو... .
اما فقط میشه!
هیچ اسمی براش
قابل توصیف حال درونی نیست!
فقط این ذهن بیمار تو خسته‌تر از
قبل میشه!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا