• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان دردهای تدریجی | رویا نظافت کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع رویای محال
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 292
  • بازدیدها بازدیدها 16,477
  • کاربران تگ شده هیچ

رویای محال

کاربر فعال
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/2/18
ارسالی‌ها
1,029
پسندها
4,453
امتیازها
19,173
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #291
ماهزری که با چشم‌های درشت و مشکی به رنگ شبش با برقی که درونشان بود همه جا را نگاه می‌کرد. مژه‌هایی که روی گونه‌هایش سایه می‌انداختند؛ از چشمان ماهزر یک جفت چشم آهویی ساخته بودند. نه ریملی زده بود نه فرمژه ای. ابروهایی که دست نخورده؛ مرتب و کشیده بودند. بینی زیبا و قلمی و لب‌هایی که کمی توپر بودند؛ به صورت گندمی رنگ و کمی گِردش حسابی می‌آمدند. مهری خانم همان‌طور که نگاهش روی تک تک اجزای صورت ماهزر بود گفت:
- اگه دلت میخواد یه‌کم از خودت بگو مادر. اینکه چرا اومدی تهران؟! اصلاً چیشد که اومدی؟!
ماهزر باصدای مهری خانم دست از نگاه کردن به فضای رستوران کشید. واقعاً بودنش در تهران و تنفسش در اینجا را معجزه می‌دانست اما نمی‌دانست چرا ته دلش نمی‌خواست به مهری خانم دروغ تحویل بدهد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

رویای محال

کاربر فعال
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/2/18
ارسالی‌ها
1,029
پسندها
4,453
امتیازها
19,173
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #292
ماهزر اشک‌‌هایی که دم چشم‌هایش آمده بودند را با پشت دستش پاک کرد و بغضش را فرو خورد. با این که از نبود پدر و مادرش بیست و دو سال گذشته بود اما هنوز هم به نبودشان عادت نکرده بود و همیشه که بحثی از آن‌ها میشد چشم‌هایش آبرویش را می‌بردند. سارپیل که مثل مجسمه؛ سرد و خاموش حرکات این دو نفر رازیر نظر داشت با شک و تعجب به ماهزر نگاه می‌کرد.
ماهزر با گفتن( با اجازه ) از جایش بلند شد و راه سرویس بهداشتی را که در ورودی رستوران بود را در پیش گرفت. همان‌طور که درِ ورودی رستوران را می‌بست هنگام برگشتن به سمت سرویس بهداشتی با کمیل روبه‌رو شد. طوری که کاملاً به‌هم برخورد کردند. کمیل نگاهی به اطراف انداخت و کمی فاصله گرفت و پرسید.
- کجا با این عجله؟! چیزی شده؟!
ماهزر همان‌طور که بینی‌اش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

رویای محال

کاربر فعال
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/2/18
ارسالی‌ها
1,029
پسندها
4,453
امتیازها
19,173
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #293
کمیل با بی‌خیالی که از او بعید بود جواب داد.
- Sadece bir şeyi kontrol ediyorum. Merak etme.
(- فقط دارم یه چیزی رو چک می‌کنم. نگران نشو.)
سارپیل با عصبانیت کمی صدایش را بالا برد و گفت:
- Bana ver. Buna hakkın yok. Telefon kişisel bir cihazdır.
( - اونو بده به من. تو چنین حقی رو نداری. گوشی یه وسیله‌ی شخصیه. )
کمیل پوزخندی زد و گفت:
- Kimin hakkı olduğunu, kimin olmadığını nasıl belirliyorsunuz?
( - اینکه کی حق داره کی حق نداره رو تو تعیین میکنی؟)
مهری خانم که متوجه اوج گرفتن دعوای این دو نفر شد گفت:
- بس کنید دیگه. دارن سفارش‌هارو میارند. پس این ماهزر کجا موند.
کمیل همان‌طور که چشمش به گوشی سارپیل بود گفت:
- فکر کنم رفت سرویس. راستی یه چیزی.
گوشی را به طرف سارپیل گرفت. از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 1)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا