- تاریخ ثبتنام
- 14/2/18
- ارسالیها
- 1,029
- پسندها
- 4,453
- امتیازها
- 19,173
- مدالها
- 16
- نویسنده موضوع
- #291
ماهزری که با چشمهای درشت و مشکی به رنگ شبش با برقی که درونشان بود همه جا را نگاه میکرد. مژههایی که روی گونههایش سایه میانداختند؛ از چشمان ماهزر یک جفت چشم آهویی ساخته بودند. نه ریملی زده بود نه فرمژه ای. ابروهایی که دست نخورده؛ مرتب و کشیده بودند. بینی زیبا و قلمی و لبهایی که کمی توپر بودند؛ به صورت گندمی رنگ و کمی گِردش حسابی میآمدند. مهری خانم همانطور که نگاهش روی تک تک اجزای صورت ماهزر بود گفت:
- اگه دلت میخواد یهکم از خودت بگو مادر. اینکه چرا اومدی تهران؟! اصلاً چیشد که اومدی؟!
ماهزر باصدای مهری خانم دست از نگاه کردن به فضای رستوران کشید. واقعاً بودنش در تهران و تنفسش در اینجا را معجزه میدانست اما نمیدانست چرا ته دلش نمیخواست به مهری خانم دروغ تحویل بدهد...
- اگه دلت میخواد یهکم از خودت بگو مادر. اینکه چرا اومدی تهران؟! اصلاً چیشد که اومدی؟!
ماهزر باصدای مهری خانم دست از نگاه کردن به فضای رستوران کشید. واقعاً بودنش در تهران و تنفسش در اینجا را معجزه میدانست اما نمیدانست چرا ته دلش نمیخواست به مهری خانم دروغ تحویل بدهد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.