• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان دردهای تدریجی | رویا نظافت کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع رویای محال
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 295
  • بازدیدها بازدیدها 16,600
  • کاربران تگ شده هیچ

رویای محال

کاربر فعال
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/2/18
ارسالی‌ها
1,032
پسندها
4,453
امتیازها
19,173
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #281
کمیل دستی به صورتش کشید و با صدایی که سعی در آرام نگه داشتنش می‌کرد گفت:
- کجا برم مامان؟! من که از اینجور چیزها سردر نمیارم. حرف‌هایی میزنی‌‌ها!
مهری خانم همان‌طور که یقه‌ی پالتویش را درست می‌کرد گفت:
- این‌ همه مزون این‌جا هست مادر. کاری نداره که شلوغش کردی. این طبقه مخصوص لباس عقد و عروسیه. برید مزون‌های دیگه رو هم نگاه کنید. شاید از یکیش خوشش اومد و انتخاب کرد. فقط کمیل مادر... یادت نره ها... بهش یادآوری کن که مجلسمون مختلط هست. یه لباس پوشیده و با اصالت که در شان خونوادمون باشه انتخاب کنه ها وگرنه بابات رو که می‌شناسی! علم شنگه به پا میکنه.
کمیل سرش را تکان داد و گفت:
- باشه مامان باشه. هر چی تو بگی. عجب گیری افتادیم‌ها اه!
مهری خانم خیلی آرام خندید و گفت:
- میمون هر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

رویای محال

کاربر فعال
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/2/18
ارسالی‌ها
1,032
پسندها
4,453
امتیازها
19,173
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #282
سریع لبخندی زد و توربان را از دست خانم اجلالی گرفت و گفت:
- ممنونم. چشم الان امتحان می‌کنم.
خانم اجلالی که توربان را دست ماهزر داد گفت:
- بیا بیرون امتحان کن. کسی توی مزون نیست خیالت راحت.
ماهزر سرش را به نرمی تکان داد و توربان را گرفت و به سمت بیرون آمد. مهری خانم دوباره با نگاه به ماهزر تمام ذوقش را درون صحبتش ریخت و همان‌طور که به سمتش می‌آمد گفت:
- به‌به. به خدا که آدم با دیدن موهات دلش می‌خواد تا صبح بهشون نگاه کنه مادر. ماشالله به موهات.
ماهزر همان‌طور که توربان را به آرامی روی موهایش تنظیم می‌کرد لبخندی زد و گفت:
- ممنونم خاله مهری شما لطف دارید.
مهری خانم خودش را به ماهزر رساند و موهای نرم و مثل ابریشم را داخل دستهایش گرفت و گفت:
- به‌به. چه قدر با توربان این لباس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

رویای محال

کاربر فعال
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/2/18
ارسالی‌ها
1,032
پسندها
4,453
امتیازها
19,173
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #283
و رو به ماهزری که داشت لباس‌ها را به سمت خانم اجلالی می‌آورد گفت:
- خب ماهزرجان... کارمون اینجا تمومه دیگه. بهتره زودتر بریم کارهامون رو تموم کنیم که حسابی از همه چیز عقب افتادیم.
و دستش را به سمت خانم اجلالی دراز کرد و ادامه داد.
- خیلی ممنون ازتون خانم اجلالی عزیز. بابت همه چیز ممنونم. روزتون به‌خیر!
ماهزر همان‌طور که کارتش را به سمت خانم اجلالی گرفت گفت:
- الان میریم. بفرمایید حساب کنید خانم اجلالی.
خانم اجلالی تبسمی کرد و همان‌طور که دستش هنوز داخل دست‌های مهری خانم بود گفت:
- حساب شده جانم. لازم نیست وجهی رو پرداخت کنید.
ماهزر تعجبی کرد و پرسید.
- چه جوری؟! یعنی... کی حساب کرده؟!
مهری خانم نزدیک ماهزر شد و دستش را از خانم اجلالی بیرون کشید. این دختر عجیب به دلش نشسته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

رویای محال

کاربر فعال
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/2/18
ارسالی‌ها
1,032
پسندها
4,453
امتیازها
19,173
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #284
خانم اجلالی همان‌طور که پشت سر مهری خانم راه می‌رفت جواب داد.
- عیب نداره. همون‌طور که گفتم این‌جا مزون خودتونه. ما همیشه در خدمتیم خانم پینارمنش عزیز. عصر شما هم بخیر.
و ماهزر هم بدون هیچ حرفی به دنبال مهری خانم می‌رفت. فکرش در این بود که چرا مهری خانم پول لباسش را حساب کرده بود؟! در عرض یک ساعت چه چیزی در ماهزر دیده بود که خان‌جونش در طول این بیست و دو سه سال در او ندیده بود؟! چه چیزی باعث شده بود که با او احساس صمیمیت کند ولی خان‌جونش که هم‌خون و هم گوشت او بود هرگز ماهزر را به هیچ عنوان قبول نداشت؟! ته این ماجراها به کجا ختم می‌شد؟! اصلاً ته سرنوشتش به کجا می‌رسید؟! از این افکارهای نامنظمش حسابی کلافه می شد. جوری که از اجزای چهره‌اش همه چیز به خوبی نمایان می‌شد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

رویای محال

کاربر فعال
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/2/18
ارسالی‌ها
1,032
پسندها
4,453
امتیازها
19,173
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #285
همه چیز دست در دست هم داده بود تا کمیل را از این شرایط پیش آمده کلافه کنند.
کمیل حسابی ذهن و فکرش درگیر فردا و اتفاقاتی که قرار بود فردا رخ بدهد شده بود. نمی‌دانست فردا چه چیزی انتظارش را می‌کشید. پدرش به او قول داده بود که موضوع را خاتمه و حل می‌کند اما ته دلش خبر از یک اتفاق بد می‌داد. خیلی می‌ترسید که در مراسم مسخره‌ی فردا شب؛ یک درگیری پیش بیاید که به کل آبرویشان برود.
هماح‌طور که اعصابش خورد بود صدای زنگ موبایلش او را از افکار‌های متفی بیرون کشید.
- جونم داداش؟!
کسی که پشت خط بود دوستش بود. همان‌طور که به مادرش اشاره می‌کرد از آن‌ها فاصله گرفت.
دوستش که انگار خبری از ساغر و جمشیدیان داشت گفت:
- خبرهای جالبی برات از حامد و گروهش دارم.
کمیل با تعجب گفت:
- حامد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

رویای محال

کاربر فعال
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/2/18
ارسالی‌ها
1,032
پسندها
4,453
امتیازها
19,173
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #286
و گوشی‌اش را از جیب پالتویش در آورد و شماره آریا را گرفت.
بعد از دو بوق صدای کلافه‌ی آریا از پشت گوشی شنیده شد.
- بله؟!
ماهزر نگاهی به مهری خانم انداخت که قدم به قدم در حالی که داشت با همسرش صحبت می‌کرد از او فاصله می‌گرفت. برای همین روی خود را به آن سمت کرد و گفت:
- سلام‌ خسته نباشید. ببخشید مزاحمتون شدم می‌خواستم اطلاع بدم که من امروز ... یه‌کم دیر میام.
آریا در حالی که داشت لبتابش را از روی میز جمع می‌کرد اخمی کرد و گفت:
- چرا؟!
ماهزر با صدای آرامش بخشی که داشت جواب داد.
- فکر کنم کارشون طول بکشه واسه همون.
آریا پوفی کشید و گفت:
- قبل اومدنتون حتماً بهم خبر بده. آقاجونم اینا احتمالاً شب میرسند.
دلشوره عجیبی به دل ماهزر چنگ انداخت. یک لحظه حس کرد قلبش از کوبش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

رویای محال

کاربر فعال
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/2/18
ارسالی‌ها
1,032
پسندها
4,453
امتیازها
19,173
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #287
برگشت و به چشم‌های بی حال ماهزر نگاه کرد و گفت:
- به کمیل خبر دادم. بیچاره فکر کرد واسه خاطر پله‌ها بوده که ترسیدی مادر. پاشو دستم رو بگیر باهم بریم طرف ماشین. کمیل و نامزدش هم بهمون ملحق می‌شن.
ماهزر سرش را تکان داد و با استرسی وصف نشدنی به سمت ماشین قدم برداشت. استرسی که پاهایش را سست می‌کرد. حس می‌کرد پشت زانوهایش عرق سردی نشسته و کف دست‌هایش از استرس؛ یخ زده و بی‌حس شده‌اند. حس حالت تهوع هم داشت و انگار کل سیستم بدنش دچار شوک شده بود چون هر کدام از اعضای بدنش برای خودشان یک سازی می‌زدند. نفهمید چگونه به ماشین رسیدند و چگونه کمیل و سارپیل به آن‌ها ملحق شدند. در این میان از نگاه‌های بی‌خیال و سرد سارپیل هیچ خوشش نیامد. نمی‌دلنست چرا از وقتی داخل ماشین نشسته بودند سارپیل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

رویای محال

کاربر فعال
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/2/18
ارسالی‌ها
1,032
پسندها
4,453
امتیازها
19,173
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #288
با دیدن نام آریا کوبش قلبش دوبرابر شد طوری که حس می‌کرد قلبش الان از دهانش بیرون میزند و کارش را یک‌سره میکند. نگاه کمیل از آینه‌ی وسطی ماشین به ماهزری بود که با دست های لرزان گوشی‌اش را نگه داشته بود و با رنگ پریده داشت پیام ارسال شده را می‌خواند‌.
( بهتره استرس نگیری و جلوی اون‌ها تابلو بازی در نیاری. آقاجونم اینا حالاحالاها فکر نکنم برسند‌. اگر هم به تهران برسند؛ بهشون آدرس غلط دادم واسه همون تو با خیال راحت به خرید کردنت برس که چیزی از قلم نیفته. اتفاقی هم بیفته خودم اینجا هستم. جای هیچ نگرانی نیست. راستی... از اینکه بهت استرس دادم عذر می‌خوام دختر خوب.)
ماهزر با دیدن این پیام آب دهانش را قورت داد و کمی خودش را جمع و جور کرد. یک جورهایی ته دلش قرص شد از بودن آریا. می‌شد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

رویای محال

کاربر فعال
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/2/18
ارسالی‌ها
1,032
پسندها
4,453
امتیازها
19,173
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #289
در همین بین صدای گارسون کمیل را از جر و بحث بی‌خود و بی سر و ته نجات داد.
- خیلی خوش آمدید قربان. بفرمایید منوهامون رو نگاه کنید بعدش بیام سفارش‌ها رو بگیرم.
و منوها را به همه داد و میز را ترک کرد.
کمیل نگاه الکی به منو انداخت و انتخابش را کرد و متو را روی میز گذاشت‌.مهری خانم مشغول ورق زدن بود و سارپیل که هم که اصلاً به منو دست نزد. ماهزر اما با جزئیات به منو نگاه میکرد. همراه با قیمت‌ها و نام غذاها و دسر‌ها و انواع ترشیجات ها. اگر کسی آن اطراف نبود قطعاً از ورق به ورق منو عکس می‌گرفت. در ذهنش به افکارش لبخندی زد اما سریع خودش را جمع کرد و با یه سرفه‌ی کوتاه منو را بست و روی میز گذاشت.گارسون همراه خودکار و یک دفترچه‌ی کوچک به سمت میزشان آمد و گفت:
- خب قربان چی میل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

رویای محال

کاربر فعال
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/2/18
ارسالی‌ها
1,032
پسندها
4,453
امتیازها
19,173
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #290
کمیل نگاهی به فضای داخلی رستوران انداخت و گفت:
- عجب رستورانی مارو آوردی مامان. ممنون.
مهری خانم هم مثل کمیل نگاهی به اطراف انداخت و جواب داد.
- وا مگه چشه مادر؟! بد بود نذاشتم از گشنگی تلف شیم؟!
کمیل لب‌هایش را کج کرد و گفت:
- همون طبقه‌ی بالای پاساژ یه فست فودی بود دیگه. میرفتیم یه ساندویچی چیزی می‌زدیم. چه جاییه مارو کشون کشون آوردی آخه. صدای موزیک رو نگاه کن تورو خدا.
مهری خانم قیافه‌اش را ترش کرد. از هر چه فست فودی بود حالش بد می‌شد. در طول زندگی‌اش لب به فست‌فودی نزده بود. با همان حالش گفت:
- نگو من چندشم میشه از هر چی فست فودیه. هر چند از غذای بیرون هم همچین دل خوشی ندارم ولی خب چند بار با بابات این‌جا اومدم. غذاهاش درجه یک و تازه هست. صد البته خوشمزه هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 1)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا