• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Melikadanayii09
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 270
  • بازدیدها بازدیدها 11,968
  • کاربران تگ شده هیچ

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
454
پسندها
2,358
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #261
این‎‎‎‎‎‎‎‎طور که معلومه شهاب هیچ‎‎‎‎‎‎‎جوره کوتاه نمیاد، زیاد اصرار کردن‎‎‎‎‎‎‎‎های من هم باعث میشه باخودش فکر کنه من به کمال حسی دارم، برای همین لبخندی گرم و مهربون اومد روی لبم و با مهربونی گفتم:
- حالا که تو این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جوری خیالت راحت‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر هستش باشه، اماّ بهم قول بده کار عجولانه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای ازت سر نزنه.
شهاب لبخند پیروزمندانه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای نشست روی لبش، با مهربونی گفت:
- چشم، قربونت برم.
***
الکس
نگاهی به ساعت روی دیوار اتاقم انداختم، ساعت یک‎‎‎‎‎‎‎ربع به پنج عصر بود؛ کارهام خیلی عقب افتاده بودن و راهی برای رقیب‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های کاریم باز شده بود و از نبود من تمام تلاش‎‎‎‎‎‎‎‎شون رو کرده بودن که از من جلوتر بزنند، با مرخص کردن علی‎‎‎‎‎‎‎‎حیدر یکم کار برام دشوار شده بود و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
454
پسندها
2,358
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #262
علی‎‎‎‎‎‎حیدر با نگرانی گفت:
- باشه داداش باهاشون تماس می‎‎‎‎‎‎‎گیرم و اطلاع میدم، اماّ اتفاقی افتاده، از دست دادن همچین گروه‎‎‎‎‎‎‎های به این بزرگی می‎‎‎‎‎‎تونه اعتبار تو یکم خراب کنه.
نفس عمیقی کشیدم و با خونسردی گفتم:
- همون بهتر بزار خراب بشه، می‎‎‎‎‎‎خوام از این‎‎‎‎‎کار بیام بیرون.
خنده‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:
- چی باعث شده الکس چلپی بزرگ منصرف بشه؟
با مهربونی گفتم:
- تو این‎‎‎‎‎‎کار تا زمانی روی اوج و قدرت هستی که نقطه ضعفی نداشته باشی، من الان یک خانواده‎‎‎‎‎‎‎ی بزرگی دارم و دلم نمی‎‎‎‎‎‎خواد اون‎‎‎‎‎‎هارو طعمه‎‎‎‎‎‎ی کارهای خودم بکنم، انشالله اگر خدا بخواد دوست دارم برم تو کار صادرات چرم.
- بهترین تصمیمی هستش که تا به الان گرفتی داداش، خانواده از همه‎‎‎‎‎‎چیز بالا تر هستش.
- این تصمیم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
454
پسندها
2,358
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #263
چشم‎‎‎‎‎‎‎هام از تعجب گرد شدن، مشت محکمی روی میزم زدم و با عصبانیت گفتم:
- و توهم قبول کردی؟
شهاب شونه‎‎‎‎‎شو بالا انداخت، آهی کشید و گفت:
- به یک شرط قبول کردم که خودمم هم اون‎‎‎‎‎‎جا حضور داشته باشم، اولش ملیکا مخالفت کرد و گفت محسن رو به جای من با خودش به ملاقات می‎‎‎‎‎‎‎‎‎بره ولی من اصلاً قبول نکردم و گفتم باید من هم باشم، اماّ به صورت پنهان توی یک از اتاق‎‎‎‎‎‎‎های خونه‎‎‎‎‎ی محسن.
دستی به موهام کشیدم و از روی صندلی بلند شدم، با عصبانیت طول اتاق رو بالا، پائین کردم و گفتم:
- آخه پسر تو عقل تو از دست دادی، چرا اجازه دادی؟
شهاب سرش رو پائین انداخت و با صدای آرومی گفت:
- نمی‎‎‎‎‎تونم دلش رو بشکنم.
دست‎‎‎‎‎‎‎هاش که روی پاهاش بود مشت شدن، با لحنی ملایم‎‎‎‎‎‎‎‎تر گفتم،
- باشه، اماّ منم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
454
پسندها
2,358
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #264
چشم‎‎‎‎‎‎‎های بازم رو که دید لبخندی زد و بامهربونی گفت:
- هنوز بیداری جان دلم؟
بی‎‎‎‎‎حال و با لحنی خسته گفتم:
- اهوم، یکم توی خوردن شام زیاده‎‎‎‎‎روی کردم و معده‎‎‎‎‎‎م درد گرفته.
اومد کنارم روی تخت نشست و بازوم رو آروم نوازش کرد.
- باید بگم شام واقعاً عالی بود عروسکم، دست پختت حرف نداره.
لبخندی دندون‎‎‎‎‎‎‎‎نمایی زدم و گفتم:
- می‎‎‎‎‎دونم.
شهاب قهقه‎‎‎‎‎ای زد، انگار که چیزی یاد اومده باشه گفت:
- میگما ملیکا، من با الکس و پدرت صحبت می‎‎‎‎‎کنم، بهتره اگر توهم موافق باشی هفته‎‎‎‎‎‎‎ی دیگه به همراه الکس و پدرت ماهم عقد کنیم، دلیلی نداره بندازیم عقب.
از حرفی که شهاب زد دلم ضعف رفت، یکم نیمه نشسته شدم و دست‎‎‎‎‎‎های شهاب رو گرفتم توی دستم، لبخندی زدم و گفتم:
- معلومه که منم موافقم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
454
پسندها
2,358
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #265
یک شونیز بلند مشکی به جنس ساتن برداشتم به همراه یک شلوار پارچه‎‎‎‎‎‎‎‎ای سفید، شونیز دکمه‎‎‎‎‎‎ای بود و قدش تا روی زانوهام بود، لباس‎‎‎‎‎‎هارو که انتخاب کردم برداشتم و گذاشتم روی تخت، نشستم روی صندلیه میز توالت و موهام رو شونه کردم، از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمت تخت تا لباس‎‎‎‎‎‎‎هام رو تنم کنم، در اتاق یک‎‎‎‎‎‎دفعه باز شد و شهاب اومد داخل، تا چشمش به من افتاد لبخند پهنی اومد روی لبش، با خنده گفت:
- ام، میگم من میرم بیرون، لباس پوشیدی بیا داخل نشیمن.
با حیرت بهش نگاه کردم و چیزی نگفتم، شهاب خیلی زود به بیرون رفت و در اتاق رو بست، نفس حبس شده‎‎‎‎‎‎‎ام رو رها کردم و تندتند لباس‎‎‎‎‎‎هام رو پوشیدم، یک آرایش مختصری کردم و از اتاق بیرون رفتم، با یادآوری این‎‎‎‎‎که گوشیم رو توی اتاق جا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Shogh

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
454
پسندها
2,358
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #266
***
الکس
دست‎‎‎‎‎‎هام رو بالا آوردم و شقیقه‎‎‎‎‎‎‎هام رو ماساژ دادم، کلافه پوفی کردم و به صورت رنگ پریده‎‎‎‎‎‎‎‎ی فاطیما نگاه کردم، با لحنی که تمام سعی‎‎‎‎‎‎‎‎مو داشتم کنترل کنم و آروم باشم گفتم:
- پسره الان کجاست؟
فاطیما قطره‎‎‎‎‎‎‎‎ی اشکی از چشم‎‎‎‎‎‎‎هاش پائین چکید و با صدایی که بزور از گلوش بیرون می‎‎‎‎‎‎اومد گفت:
- نمی‎‎‎‎‎‎دونم، الکس باور کن نمی‎‎‎‎‎‎خواستم این‎‎‎‎‎‎طور بشه.
نباید کاری می‎‎‎‎‎‎کردم که ازم بترسه و دست به کارهای وحشتناکی مثل خودکشی بزنه، برای همین با صداقت و مهربونی گفتم:
- فاطیما تو به اندازه‎‎‎‎‎‎ی ملیکا برام عزیزی قسم می‎‎‎‎‎‎خورم، لازم نیست بترسی من تورو حتی ذره‎‎‎‎‎‎‎ای هم قضاوت نمی‎‎‎‎‎‎کنم، فقط قبل از هرکاری می‎‎‎‎‎‎‎خوام که بدونم، خودش هم در جریان هست که تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
454
پسندها
2,358
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #267
دقیقاً همون بلایی سر فاطیما اومد که سر مادرم و پدرم اومده بود، با این تفاوت که این‎‎‎‎‎‎بار جایگاه عوض شده بودن، دستی به موهام کشیدم و کلافه از روی مبل بلند شدم، دستم رو دراز کردم و با مهربونی گفتم:
- فعلاً از این جهنم بریم بیرون، بعداً راجبش صحبت می‎‎‎‎‎‎کنیم.
فاطیما دستم روگرفت و از روی مبل بلند شد، بدون این‎‎‎‎‎که به کسی رفتن‎‎‎‎‎مون رو اطلاع بدیم خیلی سریع از مطب قلابی بیرون اومدیم و سوار ماشین من شدیم، فاطیما تک‎‎‎‎‎سرفه‎‎‎‎‎‎ای کرد و به ماشین خودش که یکم اون‎‎‎‎‎‎ور تر پارک بود اشاره کرد و گفت:
- ماشین من چی میشه؟
- یکی از بچه‎‎‎‎‎‎‎هارو می‎‎‎‎‎فرستم که بیاد ببره.
فاطیما سرش رو به نشونه‎‎‎‎‎‎ی باشه تکون داد و از پنجره‎‎‎‎‎‎ی ماشین به بیرون نگاه کرد، ماشین رو روشن کردم و از پارک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
454
پسندها
2,358
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #268
پدرام که انگار تعجب کرده بود خیلی زود و با نگرانی گفت:
- تویی فاطیما، معلوم هست تو کجایی، پس چرا هرچی باهات تماس می‎‎‎‎‎گرفتم و ایمیل می‎‎‎‎‎‎زدم جوابم رو نمی‎‎‎‎‎‎دادی؟
فاطیما آب دهنش رو قورت داد و گفت:
- یکم کار برام پیش اومد و چند وقتی هست اومدم ایران.
پدرام با مهربونی گفت:
- حالت خوبه، چرا انقدر صدات گرفته‎‎‎‎‎‎ست؟
فاطیما نگاهی گذرا به من انداخت ولی خیلی زود نگاهش رو از من گرفت و به از پنجره به بیرون خیره شد، فاطیما با دودلی گفت:
- پدرام.
- جانم عزیزم، چی شده، داری نگرانم می‎‎‎‎‎‎کنی؟
- حاضری به خاطر من مسلمون بشی؟
پدرام تک‎‎‎‎‎خنده‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:
- یادمه بهم گفتی دین من باعث نمیشه تو دیدگاه دیگه‎‎‎‎‎‎‎ای به من داشته باشی!
دست آزاد فاطیما که روی پاهاش بود مشت شد، با لحنی که سعی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
454
پسندها
2,358
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #269
- می‎‎‎‎‎‎‎خوای از بقیه پنهان کنی؟
مکثی کردم ولی بلافاصله گفتم:
- هر تصمیمی که بگیری این‎‎‎‎‎‎‎‎رو بدون من پشت‎‎‎‎‎‎تو هستم.
فاطیما لبخندی زد و گفت:
- از این‎‎‎‎‎که عصبانی نشدی و بهم پشت نکردی واقعاً ممنونم الکس؛ باور کن از همه بیشتر از خشم تو بود که ترسیده بودم.
صداش لرزید و با بغض ادامه داد.
- برعکس تصورات من مثل یک کوه پشتم بودی و ازم حمایت کردی، نزاشتی که حماقت کنم
دستش رو روی شکمش گذاشت و آروم نوازش کرد.
- و بچه‎‎‎‎‎‎‎مو از بین ببرم، تو بهم معرفت و مردونگی رو امروز به صورت خیلی واضح نشون دادی.
لبخندی گرم و مهربون اومد روی لبم.
- از وقتی که خیلی کوچیک بودی خودم بزرگت کردم، نه مثل خواهر، بلکه برام مثل دختر خودم می‎‎‎‎‎‎مونی کوچولو.
خنده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی آرومی کرد و گفت:
- سرمیز شام وقتی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
454
پسندها
2,358
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #270
پنج دقیقه‎‎‎‎‎‎ای از رفتن پدر به اتاق می‎‎‎‎‎‎گذشت که صدای آیفون اومد، با عجله بلند شدم و با دکمه‎‎‎‎‎‎ی آیفون رو حیاط رو باز کردم، از پنجره‎‎‎‎‎‎‎ی نشیمن نگاه انداختم که کمال با یک دسته‎‎‎‎‎‎‎گا رز صورتی داشت به سمت نشیمن می‎‎‎‎‎اومد، به سمت در نشیمن رفتم و در رو باز کردم، کمال با دیدنم لبخند گرم و مهربونی زد و گفت:
- خوش‎‎‎‎‎‎حالم که می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎بینمت عسل‎‎‎‎‎نباتم.
لبخندی زدم، دستم رو دراز کردم و دسته‎‎‎‎‎گل رو از کمال گرفتم، با مهربونی گفتم:
- خوش‎‎‎‎‎اومدی، منم از دیدنت خوش‎‎‎‎‎‎حالم.
به داخل خونه اشاره کردم و دوباره گفتم:
- بیا داخل، راحت باش به‎‎‎‎‎جای شهاب پدرم داخل اتاقه.
کمال گل رو به دستم داد و با قدم‎‎‎‎‎های آروم اومد توی نشیمن، خنده‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:
- حاضرم شرط ببندم تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا