- تاریخ ثبتنام
- 11/11/20
- ارسالیها
- 434
- پسندها
- 2,357
- امتیازها
- 12,213
- مدالها
- 12
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- #251
دافنه به کاناپهها اشاره کرد و با نگرانی گفت:
- زیاد سرپا نمون، بهتره که بشینی.
حق با دافنه بود، بهتره زیاد از انرژیم استفاده نکنم تا یکم سرپا بشم، هیچ اصلاً دلم نمیخواد باز کارم به بستری شدن برسه، باشهای زیرلب گفتم و به سمت یککاناپهی سه نفره رفتم و نشستم، مادرمم اومد کنارم نشست، دافنه رفت روی کاناپهی رو به رویم نشست و با لبخند نگاهم کرد، اون عشق گذشته توی نگاهش نبود و از این بابت خیلی خوشحال بودم که عذاب نمیکشه، مادرم دستم رو که روی پاهام بود نوازش کرد و گفت:
- دکتر گفت انشالله فردا مرخصی.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- آره میدونم الکس یکچیزهای گفت.
دافنه برای حرفی که میخواست بزنه یکم دودل بود، با مکث گفت:
- میگم...
- زیاد سرپا نمون، بهتره که بشینی.
حق با دافنه بود، بهتره زیاد از انرژیم استفاده نکنم تا یکم سرپا بشم، هیچ اصلاً دلم نمیخواد باز کارم به بستری شدن برسه، باشهای زیرلب گفتم و به سمت یککاناپهی سه نفره رفتم و نشستم، مادرمم اومد کنارم نشست، دافنه رفت روی کاناپهی رو به رویم نشست و با لبخند نگاهم کرد، اون عشق گذشته توی نگاهش نبود و از این بابت خیلی خوشحال بودم که عذاب نمیکشه، مادرم دستم رو که روی پاهام بود نوازش کرد و گفت:
- دکتر گفت انشالله فردا مرخصی.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- آره میدونم الکس یکچیزهای گفت.
دافنه برای حرفی که میخواست بزنه یکم دودل بود، با مکث گفت:
- میگم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.