• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Melikadanayii09
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 275
  • بازدیدها بازدیدها 12,163
  • کاربران تگ شده هیچ

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
459
پسندها
2,435
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #251
دافنه به کاناپه‎‎‎‎‎‎‎ها اشاره کرد و با نگرانی گفت:
- زیاد سرپا نمون، بهتره که بشینی.
حق با دافنه بود، بهتره زیاد از انرژیم استفاده نکنم تا یکم سرپا بشم، هیچ اصلاً دلم نمی‎‎‎‎‎‎خواد باز کارم به بستری شدن برسه، باشه‎‎‎‎‎‎‎ای زیرلب گفتم و به سمت یک‎‎‎‎‎‎‎کاناپه‎‎‎‎‎‎ی سه نفره رفتم و نشستم، مادرمم اومد کنارم نشست، دافنه رفت روی کاناپه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی رو به رویم نشست و با لبخند نگاهم کرد، اون عشق گذشته‎‎‎‎‎ توی نگاهش نبود و از این بابت خیلی خوش‎‎‎‎‎‎حال بودم که عذاب نمی‎‎‎‎‎‎کشه، مادرم دستم رو که روی پاهام بود نوازش کرد و گفت:
- دکتر گفت انشالله فردا مرخصی.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- آره می‎‎‎‎‎‎دونم الکس یک‎‎‎‎‎‎چیزهای گفت.
دافنه برای حرفی که می‎‎‎‎‎‎‎‎خواست بزنه یکم دودل بود، با مکث گفت:
- میگم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
459
پسندها
2,435
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #252
***
ملیکا
دوساعتی از اومدنم به خونه می‎‎‎‎‎‎‎گذشت، با این‌‎‎‎‎‎‎‎که خیلی خسته و بی‎‎‎‎‎‎‎حال بودم اصلاً خواب به چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام نمی‎‎‎‎‎اومد و دل‎‎‎‎‎‎‎‎نگران شهاب بودم، حال وخیم خودم برام ذره‎‎‎‎‎‎ای مهم نبود، تنها چیزی که می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم بودن شهاب درکنارم بود، با صدای زنگ گوشیم از فکر بیرون اومدم، به دور و اطرافم نگاهی انداختم ولی گوشیم رو ندیدم، از روی تخت بلند شدم به سمت کیفم که روی میز توالت بود رفتم، زیپ کیفم رو بار کردم و گوشی‎‎‎‎‎‎مو بیرون آوردم، تا اومدم به صفحه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی گوشی نگاه بندازم تماس قطع شد، قفل گوشیم رو باز کردم و رفتم توی مخاطب گوشی، شماره ناشناس از خارج کشور بود، زیاد از دیدن شماره تعجب نکردم، حدسش کار راحتی بود، کسی غیر از کمال نمی‎‎‎‎‎‎‎تونه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
459
پسندها
2,435
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #253
از تعجب چشم‎‎‎‎‎‎هام گرد شدن وای به حال شما دونفر در اصل این چند وقت داشتن دسیسه می‎‎‎‎‎‎کردن و من خبر نداشتم، اسمم ملیکا نیست اگر هر جفت‎‎‎‎‎‎شون رو خفه نکنم، با شرمنده‎‎‎‎‎‎گی و ناراحتی گفتم:
- بردیا قسم می‎‎‎‎‎خورم من خبر نداشتم، هردوشون بهم قول داده بودن که کشت و کشتار راه نمی‎‎‎‎‎‎‎ندازند.
- خوب اینم دلیل نمیشه گذشته‎‎‎‎‎‎‎‎مو دقیقاً بر ضد خودم استفاده نکنند.
- تصمیم داری چیکار کنی؟
کمال مکث طولانی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و با لحن غمگینی گفت:
- خاطر تو برام خیلی عزیزه، اگر بحث تو این وسط نبود برای این فضولی کردن‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاشون یک درس حسابی بهشون می‎‎‎‎‎‎دادم.
آهی کشیدم و گفتم:
- من فردا با شهاب و الکس دوباره صحبت می‎‎‎‎‎‎‎کنم، از توهم خواهش می‎‎‎‎‎‎کنم قدمی بر ندار که اونا رو عصبی کنی.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
459
پسندها
2,435
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #254
آب دهنم خشک شد، هیج جوابی برای گفتن بهش نداشتم، چی می‎‎‎‎‎‎تونستم که بگم، اگر بهش می‎‎‎‎‎‎گفتم آره منم دلم برات تنگ شده، می‎‎‎‎‎‎‎تونیم برای آخرین‎‎‎‎‎‎بار هم‎‎‎‎‎‎دیگه رو ببینیم، به کلی دردسر همه چیز رو باید به جون بخرم و اگر بهش بگم نه، وجدانم قبول نمی‎‎‎‎‎کرد که دلش رو بشکنم، خوب ما که قرار نیست کار بدی انجام بدیم، فقط قرار بود چندساعتی هم دیگه رو ملاقات کنیم؛ دلم رو به دریا زدم و گفتم:
- باشه، حالا که اصرار داری بیای به ایران، قبل از رفتنت توی خونه‎‎‎‎‎‎ی پدرم هم‎‎‎‎‎‎دیگه رو ملاقات کنیم.
کمال تک خنده‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:
- با اومدن من به خونه‎‎‎‎‎‎ی محسن یعنی اومدن توی دهن شیر ولی این ریسک رو دوست دارم برای دیدنت بپذیرم.
لبخندی اومد روی لبم و گفتم:
- قبلش با پدرم صحبت می‎‎‎‎‎کنم، فکر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
459
پسندها
2,435
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #255
- همون روز قبل از این‎‎‎‎‎‎که حالم بد بشه یکم درموردش تحقیق کردم و خواستم باهات تماس بگیرم و همون لحظه بهت بگم، اماّ ترجیح دادم پشت تلفن صحبت نکنم و بیام پیشت.
به خودش اشاره کرد و گفت:
- که متاسفانه حالم بد شد و بستری شدم، الان قبل از این‎‎‎‎‎که بیای باز تماس گرفتم و بقیه‎‎‎‎‎ی اطلاعات رو ازش پرسیدم، این‎‎‎‎‎‎بار آقا کمال نمی‎‎‎‎‎‎تونه از دست‎‎‎‎‎‎‎مون فرار کنه.
این‎‎‎‎‎‎‎طور که معلوم بود شهاب مسئله‎‎‎‎‎‎‎ی مهمی رو فهمیده، شور و هیجان انتقام تمام بدنم رو به لرزه در آورد، با کنجکاوی و لبخند بدجنسی که اومده بود روی لبم گفتم:
- خوب، پس که‎‎‎‎‎‎این‎‎‎‎‎طور.
نفس عمیقی کشید و گفت:
- این‎‎‎‎‎طور که معلومه پدر بردیا وقتی که بردیا بیست‎‎‎‎‎‎سالش بوده به طرز خیلی وحشت‎‎‎‎‎ناک و غیر معلوم کشته شده،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
459
پسندها
2,435
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #256
شهاب سرش روبه عنوان باشه تکون داد، خواستم حرفی بزنم که صدای زنگ گوشیم مانع شد، گوشیم رو از جیب شلوارم برداشتم، ملیکا بود که داشت تماس می‎‎‎‎‎گرفت، نکنه اتفاق بدی برای افتاده باشه؛ با عجله تماس رو برداشتم.
- الو جانم ملیکا.
شهاب با شنیدن اسم ملیکا رنگ از صورتش پرید و پرسش‎‎‎‎‎گرانه بهم نگاه کرد، صدای دلخور ملیکا پشت گوشی پیچید.
- واقعاً باورم نمیشه که شما دونفر با اون همه اصراری که بهتون کردم در آخر کار خودتون رو انجام دادید!
یک‎‎‎‎‎‎‎تای ابروم بالا رفت، شهاب که داشت از استرس این‎‎‎‎‎که ملیکا براش اتفاقی نیافتاده باشه می‎‎‎‎‎‎مرد زیر لب گفت:
- اتفاقی براش افتاده الکس؟
سرم رو به نشونه‎‎‎‎‎‎‎ی نه تکون دادم و گوشی رو گذاشتم روی بلندگو و به شهاب علامت دادم که ساکت باشه، با مهربونی گفتم:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
459
پسندها
2,435
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #257
شهاب حق داشت همچین فکری رو بکنه اماّ باید خیلی احمق باشه که عشقی که ملیکا نصبت به خودش داره رو نبینه، با خونسردی از روی مبل بلند شدم و گفتم:
- ملیکا فقط از این‎‎‎‎‎که دوباره یک کشت‎‎‎‎‎‎‎‎‎وکشتار راه نیافته نگرانه، توهم باید یکم بهش حق بدی شهاب، بردیا پسردایی ملیکاست.
برق اشکی توی چشم‎‎‎‎‎‎‎های شهاب درخشید، با سختی و لحنی گرفته گفت:
- اون نباید من رو ترک کنه الکس، نباید دوباره من رو تنها بذاره.
دستی به شونه‎‎‎‎‎‎‎ی شهاب گذاشتم و با اطمینان گفتم:
- قول میدم که ملیکا حتی پاهاش رو هم از عمارت نذاره بیرون، این‎‎‎‎‎‎جور گفت که من و تورو بترسونه باور کن.
شهاب که خیالش یکم راحت‎‎‎‎‎‎‎‎تر شده بود نفسی از سر آسودگی کشید و با عجله گوشی‎‎‎‎‎‎‎شو از روی میزعسلی برداشت و زیرلب گفت:
- من حالم خوبه،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
459
پسندها
2,435
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #258
شهاب اومد رو به روم ایستاد و با چشم‎‎‎‎‎‎‎‎های طوفان زده و ترسیده بهم نگاه کرد، لبخند غمگینی زد و گفت:
- فکر نمی‎‎‎‎‎کنم حال من برات مهم باشه، همین الان تصمیم داشتی من و خانوادت رو ترک کنی.
اخم‎‎‎‎‎‎‎هام توهم رفت، از دیدن شهاب توی این حال از خودم بدم اومد، خدای من غلط کردم، نباید کاری بکنم که دوباره بهش حمله دست بده، اماّ نگرانی‎‎‎‎‎‎‎مو بروز ندادم، با خونسردی گفتم:
- آره اتفاقاً به خوب نکته‎‎‎‎‎‎‎‎ای اشاره کردی، من لحظه‎‎‎‎‎‎‎ای هم اینجا نمی‎‎‎‎‎مونم، بهتره این رو بفهمید.
شهاب لبخندی غمگین زد و سرش رو پائین انداخت، با صدایی که دورگه شده بود گفت:
- برای اون پسره می‎‎‎‎‎خوای شهابت رو ترک کنی، یعنی اون از من برات عزیز تره؟
از فکری که شهاب با خودش می‎‎‎‎‎‎کرد ترس بدی توی دلم افتاد، نه نباید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
459
پسندها
2,435
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #259
شهاب خنده‎‎‎‎‎‎ی حرصی‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:
- آره خوشم اومد، زرنگ از آب در اومد، اماّ چرا به تو زنگ زده؟
پوفی کردم و گفتم:
- چیز خاصی نگفت، فقط خواست یک تذکر کوچیک بده که همه‎‎‎‎‎‎چیز رو می‎‎‎‎‎دونه، اماّ نمی‎‎‎‎‎‎خواد کاری بکنه.
الکس پوزخندی زد و گفت:
- حاضرم قسم بخورم بهت گفته، من فقط به خاطر تو کاری باهاشون ندارم چون خاطرت برام عزیزه.
شهاب دندون قروچه‎‎‎‎‎‎‎‎ای کرد، جرات این‎‎‎‎‎که به شهاب نگاه کنم رو نداشتم، آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
- خواهش می‎‎‎‎‎کنم، التماس‎‎‎‎‎‎‎تون می‎‎‎‎‎‎کنم آنقدر این مسئله رو کشش ندین.
رو به هر جفت‎‎‎‎‎‎شون کردم و با لحنی پر از بغض گفتم:
-هردوتون همین الان قسم بخورید که هیچ قدمی دیگه بر نمی‎‎‎‎‎‎دارید.
درد بدی توی قلبم و قفسه‎‎‎‎‎‎ی سینه‎‎‎‎‎ام پیچید، پاهام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
459
پسندها
2,435
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #260
برای حرفی که می‎‎‎‎‎‎‎خواستم بزنم دودل بودم، می‎‎‎‎‎‎ترسیدم باز مثل چنددقیقه پیش عصبی بشه ولی دلم رو به دریا زدم و گفتم:
- میگما چشم قشنگ من؟
- جانم ستاره‎‎‎‎‎‎‎‎ی شبم؟
سعی کردم ترسم رو پنهان کنم، آروم از آغوشش بیرون اومدم و به چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاش نگاه کردم و گفتم:
- قول میدی که زود عصبی نشی؟
شهاب که زرنگ‎‎‎‎‎‎‎تر از من بود گفت:
- کمال چیزی بهت گفته؟
- خوب راستش یک‎‎‎‎‎‎جورایی آره، قراره بیاد ایران و مادرش رو با خودش ببره، قبل از رفتش گفت که هم‎‎‎‎‎‎‎دیگه رو ببینیم.
شهاب خونسرد و در کمال آرامش گفت:
- توهم قبول نکردی و اون هم خداروشکر اصرار نکرد.
لبخند دندون نمایی زدم و دستش رو گرفتم توی دستم، با مهربونی گفتم:
- نیم ساعت، اونم توی خونه‎‎‎‎‎‎‎ی پدرم.
شهاب چشم‎‎‎‎‎‎‎هاش از تعجب گرد شد، با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا