• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان تناقض عشق | ملیکا دانایی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Melikadanayii09
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 45
  • بازدیدها بازدیدها 3,407
  • کاربران تگ شده هیچ

Melikadanayii09

کاربر نیمه فعال
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
518
پسندها
2,621
امتیازها
14,573
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
تناقض عشق
نام نویسنده:
ملیکا دانایی
ژانر رمان:
عاشقانه، درام
کد: 3544
ناظر: @•mahgol•

تناقض عشق.png
خلاصه: در مورد دختری زیبا به‎‎‎‎‎‎‎نام نازنین که در خانواده‎‎‎‎‎‎ی قشر متوسطی زندگی می‎‎‎‎‎‎‎‎کنه، پسری به‎‎‎‎‎‎نام محمد که در خانوداه‎‎‎‎‎‎ی خیلی پول‎‎‎‎‎‎‎داری زندگی می‎‎‎‎‎‎‎کنه؛ این دونفر دیوانه‎‎‎‎‎وار عاشق هم‎‎‎‎‎‎‎‎دیگه هستند ولی محمد به اصرار مادرش با دختر دیگه‎‎‎‎‎‎ای نامزد می‎‎‎‎‎کنه؛ در این حین نازنین توسط پدربزرگش متوجه میشه که دختر این خانواده نیست و از قضا خواهر محمد هستش... .
هردوی اون‎‎‎‎‎‎ها با شنیدن این خبر شوکه می‎‎‎‎‎‎شن... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Shabnam~d

کاربر نیمه فعال
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
17/6/19
ارسالی‌ها
635
پسندها
4,530
امتیازها
21,973
مدال‌ها
15
  • #2
795136_60e37fa2aa8f2b5b6992be8bb9684e4c.jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

[COLOR=rgb(184, 49...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Shabnam~d

Melikadanayii09

کاربر نیمه فعال
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
518
پسندها
2,621
امتیازها
14,573
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #3
تو آخرین کسی هستی که، برای اولین‌بار عاشقت شدم


با صدای غرغر مامان، چشم‌هام رو باز کردم، از خستگی و بی‎‎‎‎‎خوابی سردرد بدی توی مغز سرم پیچید.
- پاشو دختر، لنگه‌ ظهره!
پوفی کردم و کلافه گفتم:
- اه مامان تورو خدا بذار بخوابم.
با خونسردی گفت:
- نه خیر پاشو.
با بدنی کوفته و بی‎‎‎‎‎‎‎حال از روی تختم بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی اتاقم رفتم، شیر روشویی رو باز کردم و آبی به صورتم زدم تا شاید این خوا‎‎‎‎ب‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎آلودگی از سرم بپره؛ صورتم رو خشک کردم و رفتم توی اتاقم، نگاهی گذرا به دکوراسیون اتاقم انداختم؛ که شامل یک تخت خواب که دیوانه‎‎‎‎‎‎وار عاشقش بودم، هنوز هم وقتی یادم میافته یک‎‎‎‎‎‎‎‎ماه دقیق مادرم رو مجبور کردم که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Melikadanayii09

کاربر نیمه فعال
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
518
پسندها
2,621
امتیازها
14,573
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #4
مادرم داشت پشت گوشی صحبت می‎‎‎‎‎کرد اما من حتی دیگه متوجه‎‎‎‎‎‎ی این‎‎‎‎‎که داره درمورد چی صحبت می‎‎‎‎‎‎کنه نمی‎‎‎‎‎‎شدم، افسانه که متوجه‎‎‎‎‎‎ی حالت صورتم شده بود با نگرانی داشت بهم نگاه می‎‎‎‎‎‎کرد و چندباری حالم رو ازم پرسید اما نای جواب دادن رو نداشتم، فقط تنها چیزی که متوجه شدم وقتی به خودم اومدم دیدم با حالتی دگرگون سوار اتوبوس شدم و افسانه‎‎‎‎‎ی بی‎‎‎‎چاره تا اومد خودش رو به اتوبوس برسونه خیلی دیر شد و راه افتاده بود، با حالی زار نشستم روی یکی از صندلی‌ها، کنترل اشک‌هام، دست خودم نبود، فکرم رفت سمت مکالمه دیشبم با محمد.
*یک روز قبل*
صدای زنگ گوشیم اومد.
با دیدن شماره محمد، لبخندی روی لب‌هام نشست، گوشی‎‎‎م رو از روی میز برداشتم و با مهربونی گفتم:
- الو سلام!
- سلام به عشق یکی یک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Melikadanayii09

کاربر نیمه فعال
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
518
پسندها
2,621
امتیازها
14,573
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #5
نذاشتم ادامه حرفش رو بزنه، طاقت این‎‎‎‎‎‎که از این بیشتر صداش رو بشنوم و جیگرم خون بشه رو نداشتم، گوشی رو قطع کردم و هق‌هق کردم.
زنی که بغلم نشسته بود، با ترحم نگاهم کرد و گفت:
- دخترم چیزی شده؟
آهی کشیدم و نگاهم رو از چشمانش دزدیدم، چه‎‎‎‎‎طور باید واسش توضیح می‎‎‎‎‎دادم بدون این‎‎‎‎‎که قلب بی‎‎‎‎‎چاره‎‎‎‎‎ام از این بیشتر خورد نشه، با ناراحتی گفتم:
- یکم با دوستم بحثم شده.
زن لبخندی گرمی زد، دستش رو روی شونه‎‎‎‎‎م گذاشت و گفت:
- امان از دست شما جون‎‎‎‎‎ها، حیف اون‎‎‎‎‎ چشم‎‎‎‎‎‎های خوش‎‎‎‎‎گلت نیست بی‎‎‎‎‎خود اشک‎‎‎‎‎‎آلودشون می‎‎‎‎‎کنی؟
غمگین پوزخندی زدم و سکوت کردم، زن که سکوتم رو دید دیگه چیزی نگفت و تا رسیدن به ایستگاه محل‎‎‎‎مون زیرچشمی بهم نگاه می‎‎‎‎‎‎کرد؛ همون‎‎‎‎‎طور که داشتم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Melikadanayii09

کاربر نیمه فعال
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
518
پسندها
2,621
امتیازها
14,573
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #6
مامانم با ناراحتی صورتم رو نوازش کرد و آهی کشید و گفت:
- همه چیز درست میشه عروسکم، مطمئنم روزی می‌رسه که به یاد این‌روزهات بخندی.
به اندازه‌ی تمام گل‌های پژمرده غمگین بود قلبم، آیا واقعاً روزی می‌رسه که به این روز لعنتی و شوم بخندم؟
***
یک هفته‌‌ای از آخرین دیدارم و نامزدی محمدم گذشته بود، گرچه اون الان دیگه محمد یک نفر دیگه‌ای بود و من حق این‌که بهش حتی فکر کنم رو نداشتم، اما مگر قلب حرف حالیش میشه وقتی به خودم میام که با چشم‌های پر از اشک دارم به عکس‌هامون نگاه می‌کنم؛ هر روز و هر لحظه‌ی این هفته‌ی لعنتی مثل شمع داشتم آب می‌شدم، بدتر از اون مادرم غم و رنج من رو که می‌دید حتی بیشتر از من در عذاب بود، باز خوبی اینجا بود که بابام مسافرت کاری رفته بود و تهران نبود، وقتی خبر نامزدی محمد به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Melikadanayii09

کاربر نیمه فعال
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
518
پسندها
2,621
امتیازها
14,573
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #7
- دخترم خوبی، چرا از روی تخت اومدی پائین برو استراحت کن!
با کم‌جونی گفتم:
- چی شده مامان، من که حالم خوب بود؛ چرا این جور شدم یک دفعه!
- باشه دخترم می‌گم، اول تو برو روی تخت بشین می‌گم برات.
طبق حرف مامان رفتم روی تخت نشستم، مامانم اومد کنارم نشست، منتظر به مامان نگاه کردم که گفت:
- از خونه خاله‌ت برگشتم، دیدم که محمد داره از در حیات میره بالا، با تعجب رفتم سمتش و گفتم داری چیکار می‌کنی روز روشن، با نگرانی اومد پائین و گفت داشتم با نازنین صحبت می‌کردم، پشت تلفن الان هرچی در می‌زنم در رو باز نمی‌کنه، می‌ترسم اتفاقی براش افتاده باشه!
با ناباوری گفتم:
- وا مامان تو هنوز با این پسره صحبت می‌کنی، من به جای تو بودم زنده‌اش نمی‌زاشتم!
- دخترم خوب نگرانت بود، هرچی هم اتفاق افتاده باشه، یک لحظه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Melikadanayii09

کاربر نیمه فعال
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
518
پسندها
2,621
امتیازها
14,573
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #8
محمد آروم اومد سمتم، روبه روم‌ زانو زد، قلبم داشت مثل دیوانه‌ها می‌زد . نفسم بالا نمی‌ومد!
نه من جرات حرف زدن داشتم، نه محمد،
فقط مثل دوتا دلتنگ خسته داشتیم به هم نگاه می‌کردیم.
بلخره کمی جراتم رو جمع کردم و لب باز کردم.
- نمی‌خوای حرف بزنی؟
محمد لبخند کم جونی‌زد و گفت:
- نه فقط می‌خوام نگاهت کنم، تا شاید یکم از دلتنگی‌هام کم بشه.
دست خودم نبود، کار این دل احمقم بود که می‌لرزید!
به ولله که دست خودم نبود این دل بی صاحب می‌لرزید!
- محمد
- جان محمد عمر محمد؟
- این جور نکن محمد داری داغونم می‌کنی!
محمد اومد جلوتر و با مهربونی گفت:
- آخ من قربونت برم، گنجیشک کوچولو.
- محمد خواهش می‌کنم، برو نذار از این داغون‌تر بشم.
- آخ من قربون؛ اون چشم‌های گربه‌ای برم نکن این جور.
- محمد؟
- جونم؟
- برو، تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Melikadanayii09

کاربر نیمه فعال
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
518
پسندها
2,621
امتیازها
14,573
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #9
نه نباید با زندگی صمر این‌کارو بکنم، درهای امید رو به روی قلبم بستم، برعکس خواسته‌ی قلبم با غمی جان‌سوز گفتم:
- محمدم باور کن برای فرصت دادن خیلی دیر شده، یکم هم که شده به صمر فکر کن.
محمد شونه‌شو بالا انداخت و با خونسردی گفت:
- اون برام حتی کوچیک‌ترین اهمیتی نداره، فقط وجود توئه که برام مهمه.
با لحنی که سعی داشتم بغض توی گلوم رو پنهان کنم گفتم:
- محمد برو، خواهش می‌کنم.
چشم‌هاش رو از نگاهم دزدید و سرش رو پائین انداخت، با چهره‌ای درهم و ناراحت بدون هیچ حرف دیگه‌ای از اتاقم بیرون رفت.
با رفتن محمد، روحمم انگار قصد داشت بدنم رو ترک کنه، با قدم‌های لرزون و کوله‌باری از حسرت، باز هم به تختم پناه بردم، غم از دست دادن عشقم مثل سیم‌خار دار به دور قلبم پی‌چیده بود و داشت از درون نابودم می‌کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Melikadanayii09

کاربر نیمه فعال
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
518
پسندها
2,621
امتیازها
14,573
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #10
رفتم سمتش و دستش رو بوسیدم، دستش رو بالا آورد و سرم رو نوازش کرد.
- سلام خوش اومدی، قند عسلم.
لبخندی زدم و گفتم:
- مرسی بابا جون.
بابابزرگ به بغلش اشاره کرد و گفت:
- بیا اینجا عسلم.
سرم رو تکون دادم و رفتم بغلش نشستم.
- مامان بزرگ کجاست؟
- الان هاست که اونم بیاد دخترم، فکر کنم رفته خونه عمو حسینت.
- آها باشه، بابابزرگ.
- نازنین دخترم، ازت می‌خوام که امشب پیشم بمونی، می‌خوام باهات چند کلمه نوه پدربزرگی بزنیم.
- چشم بابابزرگ، من که از خدامه پیشه شما بمونم.
- قربون شیرین زبونی‌هات نوه کوچولو عزیزم.
لبخندی زدم و سرم رو انداختم پایین، بابابزرگ همیشه باهام مهربون بود، برای همین بود که خیلی باهاش راحت بودم و همیشه باهاش درد و دل می‌کردم‌.
در خونه باز شد و مامان بزرگ اومد داخل، با دیدنش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا