- تاریخ ثبتنام
- 11/11/20
- ارسالیها
- 425
- پسندها
- 2,293
- امتیازها
- 12,213
- مدالها
- 12
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- #241
لبخندی دندون نما زدم و گفتم:
- نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم، در اصل تمام حس و حالم رو اینجوری قشنگتر بیان میکنم، درضمن، من کی عسل رو دوست دخترم اعلام کردم که خودم خبر ندارم؟
خندهی حرصیای کرد و با ناراحتی گفت:
- اگر باهاش دوست نبودی چرا توی خونهت بود؟
از حسادتی که توی لحنش بود ذوق کردم، با مهربونی گفتم:
- آخه قربونت برم، تو که از شرایط کارهای ما خبر داری، واسم کار میکرد و بهتر بود جلوی چشمم باشه.
ملیکا معلوم بود که سامعه شده ولی انگار که یکدفعه چیزی یادش اومده باشه گفت:
- میگم عشق من؟
اومدم که بگم جانم، یکدفعه تمام دنیا از حرکت ایستاد، تصویرها جلوی چشمم رنگ باخت، درد وحشتناکی توی سرم پیچید، به سختی تونستم نفس بکشم، صدای...
- نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم، در اصل تمام حس و حالم رو اینجوری قشنگتر بیان میکنم، درضمن، من کی عسل رو دوست دخترم اعلام کردم که خودم خبر ندارم؟
خندهی حرصیای کرد و با ناراحتی گفت:
- اگر باهاش دوست نبودی چرا توی خونهت بود؟
از حسادتی که توی لحنش بود ذوق کردم، با مهربونی گفتم:
- آخه قربونت برم، تو که از شرایط کارهای ما خبر داری، واسم کار میکرد و بهتر بود جلوی چشمم باشه.
ملیکا معلوم بود که سامعه شده ولی انگار که یکدفعه چیزی یادش اومده باشه گفت:
- میگم عشق من؟
اومدم که بگم جانم، یکدفعه تمام دنیا از حرکت ایستاد، تصویرها جلوی چشمم رنگ باخت، درد وحشتناکی توی سرم پیچید، به سختی تونستم نفس بکشم، صدای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.