• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Melikadanayii09
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 241
  • بازدیدها بازدیدها 11,556
  • کاربران تگ شده هیچ

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
425
پسندها
2,293
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #241
لبخندی دندون نما زدم و گفتم:
- نه این‎‎‎‎‎که حرفی برای گفتن نداشته باشم، در اصل تمام حس و حالم رو این‎‎‎‎‎جوری قشنگ‎‎‎‎‎‎تر بیان می‎‎‎‎‎کنم، درضمن، من کی عسل رو دوست دخترم اعلام کردم که خودم خبر ندارم؟
خنده‎‎‎‎‎‎ی حرصی‎‎‎‎‎‎ای کرد و با ناراحتی گفت:
- اگر باهاش دوست نبودی چرا توی خونه‎‎‎‎‎‎ت بود؟
از حسادتی که توی لحنش بود ذوق کردم، با مهربونی گفتم:
- آخه قربونت برم، تو که از شرایط کارهای ما خبر داری، واسم کار می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد و بهتر بود جلوی چشمم باشه.
ملیکا معلوم بود که سامعه شده ولی انگار که یک‎‎‎‎‎‎دفعه چیزی یادش اومده باشه گفت:
- میگم عشق من؟
اومدم که بگم جانم، یک‎‎‎‎‎دفعه تمام دنیا از حرکت ایستاد، تصویرها جلوی چشمم رنگ باخت، درد وحشتناکی توی سرم پیچید، به سختی تونستم نفس بکشم، صدای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
425
پسندها
2,293
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #242
***
الکس

به چهره‎‎‎‎‎‎ی نگران مادرشهاب نگاه انداختم، به راستی زیباترین زنی بود که تا به عمرم دیده بودم، لبخندی گرم و دوستانه زدم و رو بهش گفتم:
- نگران نباشید مادرجان، با دکترا صحبت کردم، خداروشکر خطر رفع شده.
بغضش شکست و آروم گریه کرد، با غم و اندوه گفت:
- کاش من به جای شهاب رو تخت بیمارستان بودم.
پدر کلافه پوفی کرد و دستی به موهاش کشید، خوب می‎‎‎‎‎تونستم بفهمم جلوی من نمی‎‎‎‎‎‎‎‎تونه به رز دل‎‎‎‎‎داری بده، برای همین از روی صندلی بلند شدم و رو به پدر گفتم:
- چندلحظه با من بیا.
پدر از روی صندلی بلند شد و با من از نشیمن خصوصی بیرون اومد، شهاب یکی از سرمایه‎‎‎‎‎دارهای بیمارستان بود، برای همین یک نشیمن برای راحتیه خانواده‎‎‎‎‎‎ش طراحی کرده بود به صورت نیاز.
دستم رو بلند کردم و آروم گذاشتم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا