- تاریخ ثبتنام
- 11/11/20
- ارسالیها
- 454
- پسندها
- 2,358
- امتیازها
- 12,383
- مدالها
- 13
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- #271
دست کمال که روی باهاش بودن مشت شدن، لبخند زروکیای زد و گفت:
- اذتت که نمیکنه؟
نفس عمیقی کشید و ادامه داد.
- منظورم اینه، قدر تو میدونه؟
با لحنی آسودهخاطر گفتم:
- خیالت راحت کمال، شهاب من رو از هرکسی بیشتر دوست داره؛ خوب یکجورای من رو بیشتر از حد معمول دوست داره.
لبخندی اومد روی لبش و گفت:
- امیدوارم خوشبخت بشی، قلب مهربونت لیاقت خوشبختی رو داره.
تا اومدم حرف بزنم زنگ آیفون به صدا در اومد، قلبم هری ریخت و با ترس به سمت آیفون رفتم، قبل از اینکه در رو باز کنم رو به کمال گفتم:
- خواهش میکنم برو توی اتاق من، اگر شهاب باشه دردسر میشه.
کمال با خونسردی گفت:
- من جایی نمیرم و ترسی از شهاب هم ندارم.
پوفی کردم و با اکراره کلید آیفون رو فشار دادم، در...
- اذتت که نمیکنه؟
نفس عمیقی کشید و ادامه داد.
- منظورم اینه، قدر تو میدونه؟
با لحنی آسودهخاطر گفتم:
- خیالت راحت کمال، شهاب من رو از هرکسی بیشتر دوست داره؛ خوب یکجورای من رو بیشتر از حد معمول دوست داره.
لبخندی اومد روی لبش و گفت:
- امیدوارم خوشبخت بشی، قلب مهربونت لیاقت خوشبختی رو داره.
تا اومدم حرف بزنم زنگ آیفون به صدا در اومد، قلبم هری ریخت و با ترس به سمت آیفون رفتم، قبل از اینکه در رو باز کنم رو به کمال گفتم:
- خواهش میکنم برو توی اتاق من، اگر شهاب باشه دردسر میشه.
کمال با خونسردی گفت:
- من جایی نمیرم و ترسی از شهاب هم ندارم.
پوفی کردم و با اکراره کلید آیفون رو فشار دادم، در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش