- تاریخ ثبتنام
- 3/9/17
- ارسالیها
- 1,891
- پسندها
- 25,844
- امتیازها
- 49,573
- مدالها
- 28
- سن
- 31
- نویسنده موضوع
- مدیرکل
- #51
و با حرکاتی سریعتر از معمول، غذا که گرم شده بود را بیرون کشیدم و روی میز گذاشتم. کنترل رفتارم داشت سخت و سختتر میشد. پدرم هم داشت به این اوضاع بیشتر از قبل دامن میزد:
- روابط عاطفی تو ارتباطی به من نداره، میتونی هر کاری که دوست داشتی انجام بدی.
شدت خونسردیاش بیشتر خشمگینم میکرد و با اینکه دروغ محض محسوب میشد، سرش داد کشیدم:
- بین من و شلدون هیچی اتفاق نیفتاده و ما صرفاً با هم همکاریم!
صدای پوزخندش را شنیدم که حتی بیشتر عصبیام کرد. من در دوران کودکی، جزو بچههایی محسوب میشدم که از دروغ گفتن هراس داشتند. با این حال، پدرم همیشه تصور میکرد که به جای گفتن حقیقت، تنها یک مشت دروغ به او تحویل دادهام. حتی در آن لحظه هم که سی و پنج سالم شده بود، چنین تصوری از من داشت و من را دروغگو...
- روابط عاطفی تو ارتباطی به من نداره، میتونی هر کاری که دوست داشتی انجام بدی.
شدت خونسردیاش بیشتر خشمگینم میکرد و با اینکه دروغ محض محسوب میشد، سرش داد کشیدم:
- بین من و شلدون هیچی اتفاق نیفتاده و ما صرفاً با هم همکاریم!
صدای پوزخندش را شنیدم که حتی بیشتر عصبیام کرد. من در دوران کودکی، جزو بچههایی محسوب میشدم که از دروغ گفتن هراس داشتند. با این حال، پدرم همیشه تصور میکرد که به جای گفتن حقیقت، تنها یک مشت دروغ به او تحویل دادهام. حتی در آن لحظه هم که سی و پنج سالم شده بود، چنین تصوری از من داشت و من را دروغگو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.