• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان جهش مجهول (جلد دوم ویروس مجهول) | نگار 1373 نویسنده انجمن یک رمان

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,844
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #51
و با حرکاتی سریع‌تر از معمول، غذا که گرم شده بود را بیرون کشیدم و روی میز گذاشتم. کنترل رفتارم داشت سخت و سخت‌تر میشد. پدرم هم داشت به این اوضاع بیشتر از قبل دامن میزد:
- روابط عاطفی تو ارتباطی به من نداره، می‌تونی هر کاری که دوست داشتی انجام بدی.
شدت خونسردی‌اش بیشتر خشمگینم می‌کرد و با این‌که دروغ محض محسوب میشد، سرش داد کشیدم:
- بین من و شلدون هیچی اتفاق نیفتاده و ما صرفاً با هم همکاریم!
صدای پوزخندش را شنیدم که حتی بیشتر عصبی‌ام کرد. من در دوران کودکی، جزو بچه‌هایی محسوب می‌شدم که از دروغ گفتن هراس داشتند. با این حال، پدرم همیشه تصور می‌کرد که به جای گفتن حقیقت، تنها یک مشت دروغ به او تحویل داده‌ام. حتی در آن لحظه هم که سی و پنج سالم شده بود، چنین تصوری از من داشت و من را دروغگو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,844
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #52
خودم را در میان پالتوی نازک طوسی‌ام مچاله کرده بودم و بی‌هدف و از سر وقت گذراندن، در نزدیکی درخت بزرگی که هیچ برگی روی شاخه‌هایش باقی نمانده بود قدم می‌زدم. کلافگی داشت عصبی‌ام می‌کرد و در دلم آرزو می‌کردم که کاش کمی عجله به خرج می‌داد تا خودش را زودتر به سر قرار می‌رساند. تا به حال پیش نیامده بود که من را به تنهایی ملاقات کند و در واقع، وقتی آن مسأله را مطرح کرده بودم، شک داشتم که واقعاً درخواستم برای دیدنش را قبول می‌کرد یا نه.
بعد از نیم ساعت به دور آن درخت چرخیدن و سرک کشیدن به اطراف پارک خلوت آن روز، سرانجام چشمانم متوجه شخصی شدند که با ظاهر سیاه‌پوشش، داشت با گام‌های بلند و عجولانه یک‌راست به سمت من می‌آمد. حین نزدیک شدن، اطرافش را مثل عقابی زیر نظر گرفته بود تا مطمئن شده باشد که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,844
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #53
آن را به سمتم گرفته بود، اما برای گرفتنش تردید داشتم. بالأخره دلم را به دریا زدم و لوله را با احتیاط از دستش گرفتم که پرسید:
- شلدون راجع به این لوله‌ها چیزی بهت نگفته بود؟
به نیم‌رخش با آن بینی عقابی‌اش نگاه کردم که حالا دیگر به خودش زحمت نگاه کردن به من را نمی‌داد و می‌خواست از تماشای منظره‌ی پاییزی و یخ‌زده‌ی پارک لذت ببرد. از ماجرای آن روز در کمال صداقت برایش گفتم که شلدون از کوین بازجویی کرده بود، اما او هیچ‌وقت از گزارش کارش در این باره، چیزی به من نگفت. فرانسیس هم تا آخر حرف‌هایم را بدون گفتن چیزی گوش داد. در انتها، بادی به غبغب انداخت و با تعجبی که نمی‌توانست از من پنهانش کند گفت:
- می‌دونی، این برام جالبه که تلاش نکردی تا از حرفای رد و بدل شده تو اون بازجویی با خبر بشی! البته من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,844
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #54
وقتی دید که سکوتم علاقه‌ای به شکستن نداشت و فقط صدای برخورد کفش‌هایم به سطح زمین نصیبش میشد و همراهش به قدم زدن ادامه می‌دادم، سقلمه‌ی آرامی به من زد تا به این طریق حواسم را به خودش جلب کند:
- خب کیت، حالا می‌خوای چیکار کنی؟ اگه تصمیم به خروج از شهر داشته باشی، فقط برای خودت دردسر می‌خری. اگه هم نیاز به اطلاعات داری، خب... چرا از پدرت کمک نمی‌گیری؟
فرانسیس از سِمَت سابق پدرم و دوستان بانفوذش اطلاع داشت، ولی از بحث و جدل‌هایی که بین من و پدرم در جریان بود، چیزی نمی‌دانست. با اوقات تلخی از این‌که باید به آن اعتراف می‌کردم، غریدم:
- کمکم نکرد. البته می‌خواست که کمکم کنه، ولی به خاطر یه اتفاق کوچیک از دستم ناراحت شد و منم قید این‌که در ازای چیزی دستم رو بگیره، زدم.
منتظر بودم تا در زندگی‌ام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,844
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #55
با گفتن جمله‌ی آخرش، دیگر نتوانستم جلوی پوزخند زدنم را بگیرم و با لبخند کجی که گوشه‌ی لبم ماندگار شد، ظاهر اتوکشیده‌اش را تماشا کردم:
- آه فرانس، لابد می‌خوای بگی که این آدم جن‌زده شده؛ هوم؟! دست بردار مرد، هیچ آدم زنده‌ای نمی‌تونه با این وضعیت وحشتناکِ گردن... .
بدون معطلی و گوش دادن به ادامه‌ی حرف‌هایم، دسته‌ی عکس‌ها را از زیر دستم بیرون کشید و مشغول جستجو بین آن‌ها شد و عکس دیگری را رو کرد. آن را مقابلم روی میز گذاشت و با لبخند پیروزمندانه‌ای، من را زیر نظر گرفت. این بار، عکس تصویری از یک مرد نیمه برهنه و به ظاهر معمولی را به نمایش می‌گذاشت که شکل و قیافه‌اش، من را به شدت به یاد ظاهر خونینِ آن روز هلن انداخت که از ناکجاآباد در اداره ظاهر شده بود. فرانسیس توانسته بود غافلگیرم کند و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] حافظ

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,844
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #56
- دوست داشتم که این کار رو انجام بدم، اما متأسفم فرانسیس. مشکل این‌جاست که پیغامگیر تلفنم مدتیه که خراب شده و پیاما بعد از یه مدت، خودبه‌خود پاک میشن. دیگه پیامش رو ندارم.
چشمانش را زیر کرد، نفس عمیقی کشید و او هم مثل من به پشتی صندلی‌اش تکیه داد. با ضرب گرفتن ریتمیک انگشتان زمختش بر روی سطح میز، ثابت می‌کرد که اصلاً حرفم را باور نکرده بود و این را با گفتنش هم به من فهماند:
- کاترین عزیز. لازم نیست که راجع به همکاری بدون قید و شرط با مأموران فدرال برات توضیح بگم، چون خودت بهتر از هر کسی بلدی.
داشت به شکل غیر مستقیم، علناً تهدیدم می‌کرد، ولی با این حال باز هم ترجیح می‌دادم که موضعی که داشتم را حفظ کنم. شلدون برای من اهمیت زیادی داشت و اجازه نمی‌دادم که در کارم دخالت کند. فرانسیس که چهره‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,844
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #57
وقتی هم که با سردرگمی و بدون گرفتن سفارشم از داخل کافه با آن محیط خفقان‌آورش بیرون زدم، باران با ملایمت و نم‌نم شروع به باریدن کرده بود و در اطرافم در پیاده‌روی خیابان، جمعیت زیادی به چشم نمی‌خورد. ظاهراً همه می‌خواستند در چنان روز سردی، بودن در زیر یک سرپناه را به خیس شدن ترجیح بدهند.
سر در گریبان فرو برده بودم و با دستانی که در جیب پالتویم مخفی کرده بودم، بدون توجه به پادردی که به خاطر کفش‌هایم داشت آغاز میشد قدم می‌زدم. چتری همراه نداشتم و در دلم، با امیدواری کودکانه‌ای آرزو می‌کردم که کاش این بار هم شلدون مقابل راهم سبز میشد و من را سربه‌هوا می‌نامید. اصلاً با من دعوا می‌کرد که چرا بدون چتر از خانه بیرون زده بودم. تا این حد دلم می‌خواست که او را ببینم؛ ولی خبری از او و ماشین سفید دو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,844
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #58
تک‌تک کلمات حرف‌هایش بوی ترس و نگرانی داشت و به او حق می‌دادم که از چنین تعقیبی وحشت کرده باشد. به انجام این کار هم نمی‌توانستم وادارش کنم، چون ممکن بود بعداً خودم به خاطر استفاده از کارت شناسایی جعلی به دردسر بیفتم و مطمئناً اسکات از بابت رخ دادن این اتفاق جشن می‌گرفت و در کمال خرسندی اخراجم می‌کرد. با ناامیدی سری برایش تکان دادم و با دست به سمتی اشاره زدم:
- باشه، پیاده میشم. بابت همکاری هم ممنون. هر چند که... بی‌خیال.
و کرایه‌اش را حساب کردم. به محض پیاده شدن از ماشین، تاکسی با نهایت سرعت دور زد و آن‌جا را ترک کرد؛ انگار می‌ترسید که فارست برای شکارش نقشه‌ای کشیده باشد. دستی به موهایم کشیدم و در سر این تصمیم را داشتم که یک تاکسی اینترنتی گیر بیاورم. شاید می‌توانستم به این طریق، باز هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا